روشنایی های شهر

به فکر اینم که دنیا بدون تو اصلا جای دلچسبی نیست

پریشب مامان برای کمک به فیفز تو درس زبان تخصصیش بهم دستمزد داد. بعد از مدتها این اولین باریه که دستمزد گرفته م. مزه ی شیرین پول "خود" باز برگشت زیر دندونم...

دیشب رفتم یه قالب کیک خریدم. ببینم میشه یه کیک سیب درست کنم یا نه. البته باید برم بکینگ پودر و وانیل بخرم نداریم تو خونه. یه کم خورده ریزم می خوام که میرم می گیرم. مصطفی امروز از صبح زود رفته دانشگاه و نزدیک غروب میاد منم تو خونه تنهام, به کارام می رسم و تمیزکاری انجام میدم و اگه شد کیک سیبم رو امتحانی می پزم.

مصطفی خلاصه مجبور شد ریشش رو کامل بزنه. می خواست بره برا گواهینامه عکس بگیره کلا شیش تیغه ش کرد رفت پی کارش. همه دیشب می گفتن چقد خوب شدی, اما خودش غر می زد می گفت نه یه جوری شدم! وقتی مامانمم بهش گفت چه خوب شد بهت میاد دیگه یه کم آروم گرفت...

اما یه مشکلی هست این وسط. هر چند روز یه بار گرفتگی عضله تو کمر یا سینه ش پیش میاد که تا دو سه روز اذیتش می کنه بعد به ضرب و زور پماد و ماساژ خوب میشه. من که مدام بهش میگم به خاطر اینه که تو هوای سرد با تیشرت و پیراهن نازک میره و میاد. هی میگه نههههههه. دیگه الان که داشت می رفت باز باهاش حرف زدم گفتم بابا عضلاتت به سرما حساسه, کم لباس می پوشی! با لباس کم می خوابی با لباس کم میری بیرون... میگه آخییییی نه اینکه خودت با بافت می خوابی! حرصم دراومد گفتم حداقل من میرم بیرون حسابی لباس می پوشم, دیگه وقت بیرون رفتن با یه لا پیرهن گذشته!

والله اشتباه می کنم؟؟؟!!! از بعد عروسی ما بارونهای مداوم اینجا شروع شد. آخرین روز آفتابی که دیدیم گمونم همون ۳۰ مهر عروسی صدف بود! یه سره داره بارون میاد و وقتی هم بارون نیست هوا ابری و سرده... بعد شوهر جان من وقتی همه بافت می پوشن تاااااازه زحمت می کشه تیشرت یا پیراهن مردونه نازک می پوشه!!!! کت و کاپشنم دکورین! با خودش میاره اما می ندازه تو ماشین! خب باد می خوره بهش درد عضله می گیره دیگه! باید برم بافتهاشو از چمدون دربیارم که مجبور بشه بپوشه. امروز صبحم با تیشرت بافت و کاپشن رفت بعد میگه چرا عضلاتم می گیره خوب نمیشه!!!

چند روز پیش صبح زود رفت دانشگاه, منم نیم ساعتی تلویزیون دیدم بعد خوابیدم. خیلی نگذشته بود که تو خواب و بیداری صدای ماشین شنیدم. بعد یه هو دیدم یکی محکم بغلم کرد! یه لحظه پریدم اومدم جیغ بزنم که دیدم خودشه محکم بغلم کرده عین این مردم آزارا می خنده!! رفته بود تا یه جایی, بعد دیده بود کلاس وسط روزش تشکیل نمیشه ایشونم برگشته بود. امروز اما رفت دیگه. خلاصه امروز منم با خونه ای که باید مرتب بشه...

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 7:10 توسط فروغGh|

 صبح زود رفت. دیشب خیلی اذیتش کردم. هپی دیز من وقتی میاد تو شب اول و دوم خیلی درد می کشم. دیشب خیلی زور زدم ناله نکنم اما نشد. نتیجه اینکه بیدارش کردم... صبح حتی حال نداشتم یه لیوان چای براش درست کنم. 

ساعت ۱۰ بهم پیام داد که اگه خواستم برم خونه مامان اینا. نخندین! خدایی تا اون نگه من نمیرم خونت مامان اینا. به جرأت میگم یکی از دلایلی که ما دعواهای لجبازانه نداریم همینه. بهش قدرت میدم, اجازه میدم برای من تصمیم بگیره. حتی یادمه وقتی یه بار سر یه موضوعی من ناخواسته لجبازی کردم و اونم جواب داد و باهام لج کرد و گفت حق نداری وقتی بابا اومد بری خونه ی مامانت اینا (جدی اینو می گفت قشنگ!!! حالا جریانات اون دعوای کذایی بماند!) من بازم خونسردیمو حفظ کردم و به خودشم گفتم قصد ندارم باهاش لجبازی یا از حرفش سرپیچی کنم چون بهرحال اون شوهر منه و مرد و رئیس خونه ست. نتیجه؟؟ اینکه وقتی بابا اومد ما روز اول نه، که دوم شام خونه شون بودیم و پس فرداش هم ناهار و شام پیششون بودیم و خلاصه اونم کلا منطقش بر لجبازیش غلبه کرد چون دید من حرفشو گوش می کنم!

این روزا خیلیهامون فکر می کنیم اگه اجازه بگیریم یا شوهرمون برامون تصمیم بگیره یعنی آزادی و اختیار نداریم و باااااااید با شوهرمون مبارزه کنیم و آزادی داشته باشیم! تو خیلی موارد هم حق داریما, مردا گاهی زیادی حس قدرت طلبی دارن یا ازش سوء استفاده می کنن. اما وقتی شوهرمون آدمیه که حسن نیتش ثابت شده دلیلی برای جنگیدن باهاش نیست. یه جاهایی هم اون تصمیم بگیره هم حس مهم بودن و عزت نفسش بالا می ره و هم کمتر باهامون لجبازی می کنه. خیلی وقتا متوجه نیستیم وقتی برخلاف نظرش حرفی می زنیم و با خشونت برخورد می کنیم داریم با اعتماد به نفسش به عنوان یه مرد بازی می کنیم... نه؟؟

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 12:12 توسط فروغGh|

۱. بالأخره یه سی دی واسه ماشین زدم اونم حالا یه مدت بی استفاده میشه خب. محرم امسالم رسید...

 

۲. سال پیش نزدیک عید وقتی حالم خیلی بد بود و درد می کشیدم مرد نازنینم که داشتم می دیدم از درد من داره رسما جنون به سرش می زنه برای من نذر کرده بود, یه نذر واسه روز عاشورای امسال... به قول مامان مردا همه شون افه ی بی اعتقادی میان اما پاش که بیفته همه شون مخلصند! حالا امسال هی از من می پرسه چیکار کنه واسه نذری. چطوری ببریمش, چطوری پخشش کنیم, چطوری... من هر سال روز عاشورا ته دلم یه چیزی از حسین (ع) خواسته م. سال ۹۰ ازش خواستم اگه مصطفی برای من همون آدم درسته سال آینده هم عاشورا با هم باشیم و بیایم عزاداری, که شد. سال ۹۱ ازش خواستم اگه مصطفی و من قسمت همیم سال آینده رسمی باشیم و با هم بیایم عزاداری, که بازم شد. سال قبلم خونه زندگی خودمون رو خواستم و خب, سلام, الان از خونه ی خودم می نویسم... امسال... امسالم ازش یه چیزی می خوام. امیدوارم سال دیگه با همین افتخار بگم حسین و ابالفضل جوابمو دادن دوباره...

 

۳. زیر دوش اینقد کرم ریخت و موهامو ریخت بهم که همه شون تو هم گره خوردن. بعد می خواست شونه کنه باز بشن اما اینقد یوااااش و نوازش گونه شونه میکرد که من خنده م گرفته بود... شیطنت می کنه اما دلشو نداره حتی محکم شونه کنه خوووو...

 

۴. شب نشسته برام سایتای مدل لباس پیدا کرده و بوک مارکشون هم می کنه که بدونم کجا دنبالشون بگردم یا یادم نره. صبحم برام لقمه گرفته گذاشته دهنم! یه سری از کاراشو فقط اینجا میگما, جلو بقیه و نزدیکا مصطفی هنوز دیکتاتور نشون میده. فقط شما می دونید قلبش طلاییه, و فیفز... و کیمی... که اینجا رو می خونن البته 

 

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 22:16 توسط فروغGh|

طبق قرار تولدی در کار نبود. صبح زود پا شدم حموم رفتم که با مامان برم بیرون, اما بارون خیلی شدید منصرفم کرد. ناهارم می خواستم ترش شامی درست کنم که دیدم مصطفی رسما گریه می کنه واسه باقلی قاتق, پس ناهار شد اونی که همسر جان خواستن. یعنی قشنگ هفته ای دو بار باقلی خورش داره می خوره سیر نمیشه!! 

عصرم که پا شدیم رفتیم رشت, در معیت فرشید و لاله و خواهر فرشید که یه خانمیه همسن مامانم و خرید داشت گفت منم بیام؟ گفتیم خب بیاین چه عیبی داره... خیلی خوش گذشت. لاله بوت و پالتو خرید اما بوتی که من پسندیدم (پالتو مامان برام دوخته امسال نمی خرم) خیلی برام چسب پا بود, می خاستم یه کم آزادتر باشه چون پای من کفش رو دااااااغون می کنه, به نفع خود کفش و البته جیب بنده ست که کفشا یه کم آزادتر باشن. خلاصه من دست خالی اومدم خونه. 

مصطفی ما رو برد کبابی و چهار نفری عین گرگای گرسنه افتادیم رو کباب, حالا نخور کی بخور! خدایی کبابای سعید یه چیز دیگه ست. من هیچ جا به اندازه اینجا بهم نمی چسبه هم خوشمزه ست هم درشت. کسایی که انزلی اومدن حتما دیده ن سایز کباب اینجا با همه جا فرق می کنه.

بعد اومدیم خونه ی ما آقایون یه قلیون کشیدن و من و لاله کلی حرص خوردیم. چرا حرص؟؟ چون تست بارداری من مثبت شد!!!!!!!! بعد یادم افتاد آلودگی باکتریایی, خون یا پروتیین تو ادرار یا کیست تخمدانم نتیجه رو مثبت می کنه, که شکر خدا من همه شونو داشتم!! اما امروز صبح نگرانی برطرف شد چون آزمایش اول صبحم منفی بود...

خلاصه این سالم گذشت. بهترین هدیه برام این بود که آخر شب کنار زندگیم سر رو بالش گذاشتم و صبح که پا شدم بازم کنار من بود و کلی هم نازم کرد. کادوها هم رسیده یه سری هاش, اما خب همه ش برسه بعدا میگم چیا بود. اول همه مامانم داد بعد لاله دیشبم مصطفی و امروز صبحم باز مصطفی...  

باید برم دنبال بوت. به مصطفی صبحونه بدم, بعد بریم. ناهار چی بدیم بهش؟؟ 

فردا عروسی صدفه. کارت عروسیش دست کیمی مونده هنوز امروز حتما بگیرمش. گمونم بهتره برم یه جوراب شلواری کت و کلفت دیگه بگیرم. گرچه یه مقادیری تپل شده م, اما لباسای موقع عروسی اندازه مه و سایزم زیاد نشده. پناه بر خدا ببینیم چی میشه.

فعلا...

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 10:59 توسط فروغGh|

یه چیزی که همیشه برام مهم بوده راحت گذاشتن آدما تو تصمیم گیری شون و معذب نکردنشون با فشاااااار آوردن بهشون بوده. اصلا اهل تعارف بازی و اینا نیستم. میگن وقتی یه زبان دیگه می خونی فرهنگش ناخودآگاه وارد ذهنت میشه, اگه اینجوریه دیگه من خیییییلی غربزده م چون الان هم فرهنگ بریتانیایی هم فرانسوی تو کله م رفته و خب همه می دونن اینا دوتا از خشکترین فرهنگای جهانن, شانس آوردم آلمانی نخوندم!!! والله!!!

 

همین جریان تعارف نکردن یه جاهایی برام داستان هم شده ولی خدایی من برام جا افتاده که گیر دادن زیاد مردم رو زده می کنه و اصرار بیخود نباید داشت رو چیزی. مثلا این نمونه های داستانهاییه که یادمه: 

به مامان بزرگم آدامس تعارف کردم, گفت نه خیلی ممنون. منم برای خودم برداشتم و بسته رو گذاشتم تو جیبم که دیدم بابا عجیب غریب نگام می کنه که: دوباره تعارف کن مامان می خواست!!

خو آیا بهتر نبود همون بار اول برمی داشت که هم خودش ضایع نشه هم ما کنف؟؟

یا مهمون که میاد و من سرم به بشقاب خودم گرمه و هی به زوووور نمیرم تو حلق طرف که چرا نمی خوری؟ بازم بکش, غذا هستا... اما بعضیا انگار عادت دارن بااااااید بهشون اصرار کنی بخورن وگرنه افتخار نمیدن بشقاب دوم رو بکشن! خب عزیزم به معده ی خودت ظلم می کنی من میزبان که چیزیم نمیشه!

 

من خودمم اهل تعارف نیستم, مثلا چیزی رو که بخوام بدون تعارف  بازی و نه نه گفتن همون بار اول انجام میدم یا برمی دارم. خدابیامرز بابابزرگم این اخلاقمو دوست داشت...

 

حالا دیشب پ. خانم یکی از دوستای مصطفی بهم زنگ زد که تو و لاله واسه تولدتون چه برنامه ای دارید؟؟!!!! گفته بودم که لاله و من متولد یه روز هستیم و خب ما اصولا جفتمون می خواستیم با شوهرامون باشیم و هیچ برنامه ای برای مهمونی گرفتن یا جشن و اینا نداشتیم. اما من تو صدای ایشون حس کردم لحنی هست که دقیقا داره اصرااار به داشتن مهمونی می کنه و اینکه حتما بهمین مناسبت مبارک می خواد ما مهمونش کنیم!! بااینحال گفتم شاید من خیال برم داشته یا زیادی حساسم. پ. خودش امسال تولد گرفت و ما رفتیم خونه ش و ایشون شام دو مدل غذای برنجی پخت و کیک و شیرینی و بزن بکوب و... خب بنده به شخصه سالهاست تولد نگرفته م و قصد هم ندارم بگیرم. گفتم که خب من هیییچ برنامه ای نداشتم و حتی یاد تولدمم نبودم زیاد! تو این اوضاع که شروع به کار مصطفی اینقد طول کشیده و ما داریم از جیب می خوریم تنها چیزی که فکرش نیستم همین تولدبازی و هدیه خواستن و ایناست. چون وقتی دو نفر بیان تو خونه طبیعتا من باید میوه و کیک و اینا بگیرم و بعد مصطفی هم مجبوره بره یه کادوی بزرگ بگیره که در مقایسه با کادوهای بقیه به چشم بیاد و... بنده خدا پارسال برام گوشواره خرید و من کلی شرمنده شدم دیگه امسال زندگی خودمه و هیچی واقعا نمی خوام خودش بهترین هدیه ست...

لاله نزدیکای ۱۲ بهم زنگ زد. مصطفی اینور و فرشید اونور خواب بودن و ما یک ساعتی با هم حرف زدیم. پ. به اون قبل از من زنگ زده بود. مثل اینکه می خواسته به همون روش خودشو مهمون کنه فقط با این فرق که درباره پنج شنبه شب صحبت کرده و لاله گفته اون شب ما خونه مادر فرشیدیم و ایشون با یه تحکمی گفته که وااااااای بیخیال شمام ول کنین همه ش شب جمعه اونجایین و... لاله خیلی آدم حساسیه و ناراحت شده بود گفت احساس می کنم چون تا حالا شام و ناهار نیومده خونه مون داره اینطوری می کنه که حتما دعوتش کنم. حس کردم یه جورایی راست میگه چون شب مهمونی خونه ی ما پ. هی به لاله می گفت حالا دیگه باید بریم دستپخت لاله رو بخوریم!!! خب عزیزم این چه طرزشه؟ کسی اگه شرایط دعوت کردن داشته باشه دعوت می کنه دیگه! لاله زندگی شلوغی داره. فرشید الان غیر از مغازه جای دیگه م کار می کنه و لاله نیمه وقت مغازه ست نیمه وقت خونه دار و تازه باباشم دیالیزیه و بچه هاش نوبتی می برنش بیمارستان و تازه باباش عمل قلبم داشته و باید همیشه یکی پیشش باشه که اینم نوبتیه بین بچه هاش. به اینا باشگاه و هر شب بعد از کار و... ناهار فردای فرشید رو درست کردن و غیره و ذلک رو اضافه کن! 

خلاصه فرشید متوجه ی نوع واکنش لاله به پ. نبود. برای ما خانمها دوستی حدود متفاوتی داره. مردا تو رفاقت گندشو درمیارن چون حد و مرزی ندارن و لازمم نیست داشته باشن اما ما خانمها هزار و یک جور محدودیت و معذوریت داریم. اصولا به من ثابت شده دوستایی که زیاد پشت سر این و اون حرف می زنن یا سعی می کنن روی تو تسلط و تحکم داشته باشن و به خصوص روتون impose اجباری می کنن رو نباید خیلی نزدیک خودتون و زندگیتون نگه دارید. یه حد دوری رو باید با اینا رعایت کرد. من با لاله و فرشید اصلا همچین مشکل و معذوریتی ندارم و لاله هم با ما از این حرفا نداره برا همین خیلی راحت میریم خونه ی هم یا اصلا بدون شام یا مثلا من غذامو می برم یا اونا میان و... اما با پ. جریان متفاوته چون غیر از این مسایل پ. همیشه علاقه به پلو خورش و تدارکات داره که خب دردسرش زیاده و اینکه تو هر چیز زندگی آدم, حتی برنامه های شخصی و ناگفته ی تولد, که اگه قرار بود وجود داشته باشن و یا توشون شریک باشه بهش از قبل خبر می دادیم,  سرک می کشه از نظر من یه نکته ایه که باهاش راحت نیستم. لاله از یه بابت دیگه هم خیلی احساس راحتی نمی کنه اونم اینکه پ. همه ش دوست داره در تماس تلفنی باشه یا وقتی پیام میده در هر شرایطی بلافاصله جواب بگیره که اینم واقعا سخته خب! خود من شده پیام لاله یا کیمی رو تا یه روز بعد نتونم جواب بدم اما اونا درک می کنن که آدم کار داره (خدایی ما مهری ها معرکه ایم (آیکون باز کردن پپسی برا خودمون)) ولی یه سری هی بهشون برمی خوره و ناز می کنن و... به همین دلیله که من تا حالا دست این خانم شماره م رو نداده م چون حرف مشترک خاصی باهاش ندارم بخصوص که سنش و دنیاش و حتی مرحله ای که زندگی زناشوییش توش هست با من تازه عروس خیلی متفاوته. ایشون داره برای بچه دار شدن اقدام می کنه و نه ساله ازدواج کرده! خب خیلی داستانش فرق داره...

بهرحال امشب باید با شوهران گرامی به تصمیمی بگیریم که هم خدا رو خوش بیاد هم بنده ی خدا رو. من پیشنهاد دادم امشب بریم یه قلیونسرایی جایی و یه کم شیرینی ببریم که پ. هم خیالش راحت بشه!! گرچه نمی تونم تضمین کنم که اگه ایشون یه بار دیگه درباره دعوت و دستپخت لاله و... بخواد صحبت کنه من بتونم جلوی لاله رو بگیرم! گفته باشم! 

 

پ.ن: مصطفی امروز صبح زودتر رفت با پنی کلپچ بزنه چون تنها چیزی که من براش پایه نیستم کلپچ می باشد! تا غروبم کلاس داره نمیاد.

دیشب خاله بهم یه جانماز سفید با گلدوزی آبی داد که آجی ( مامان مامانم)از مشهد آورده بود, آخه من ازش جانماز مشهدی خواستم تو سوغاتی من نذاشته بود منم تو خونه مهر دارم اما جانماز نه. دیگه می خواست یه مخمل قرمز بده که من وقتی فهمیدم اینو اون خدابیامرز آورده بوده همینو خواستم. خاله قبل مشهد رفتن خواب دیده بود آجی اومده خونه ی من بهم کادو بده... 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، من متآهلم، من متفاوتم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 7:10 توسط فروغGh|

۱. داشتم با خودم فکر می کردم که چه راحت یه ماه و نیم از زندگیمون داره می گذره و من حس می کنم یکی دو هفته بیشتر نبوده! اصلا بیشتر از همه برام عجیبه که اینهمه مدته می شناسمش (از زمستون ۸۸) و اینهمه مدته باهاش تو رابطه ی جدی بوده م (از تابستون ۹۰) و همه ی زیر و بم اخلاقشو می شناسم اما بازم حتی یه لحظه واسه م تکراری, غیر جذاب یا خسته کننده نمیشه.

به پروسه ای که طی کردیم فکر می کنم؛ به اینکه مهره (بلاگ پیچ و مهره) بهم می گفت یه روزی به همه ی اینا می خندم... ما مخالفتی سر راه ازدواجمون نبود, مخالفت به نوع رابطه مون بود. اتفاقا خونواده هامون شدیدا علاقه مند بودن به وصلتمون!! اما مشکل خود ما بودیم و مشکلات مادی...

ما هر جفتمون یه جورایی committment issue داشتیم, ترس از تعهد. من حس می کردم نمی تونم با تموم شرایط یه رابطه ی بلند مدت کنار بیام. فکر می کردم نمی خوام با خاله زنک بازیای زندگی یه زن درگیر بشم. دلم می خواست آزاد باشم و مسؤلیتی نباشه و در عین حال مصطفی کنارم باشه. من از اونایی بودم که اینقدر رابطه رو کامل می خواستم که حس می کردم کوچکترین ضعف تو طرفم رو نمی تونم ببخشم. من از اونایی بودم که راحت دل می کندم, چون به ثبات اعتقاد نداشتم. پس سر هر دعوایی می گقتم دیگه میرم و تموم می کنم.

مصطفی کمتر از من پیچیده بود, اما دردسرش کمتر از من نبود! اون دیگه سنش به جایی رسیده بود که بدونه از زندگی دقیقا چی می خواد. منو می خواست و به هیچ قیمتی حاضر نبود من نباشم اما از طرفی نمی تونست یه هویی تموم دنیای اطرافش رو محدود کنه. می دونید که تو جامعه ی ارتباطات الان هرکسی بیست سی تا دوست معمولی و آشنای دور و... داره. وقتی هم که مصطفی شروع کرد به کات کردن این افراد به بیرون از زندگیمون, اونا بودن که دست برنمی داشتن و می خواستن ببینن یار غارشون چرا یه هو داره همه رو کنار می زنه. یادمه تا یه هفته بعد از خواستگاریم ما جریان داشتیم که طرف مدااام می خواست سر از کار مصطفی دربیاره و هرچی مصطفی می گفت نامزد کرده اون باور نمی کرد. خب من با ارتباطات محدود و تعریف شده ای که داشت تو زمان دوستی اوکی بودم اما خودش برای ازدواج می خواست همه رو بذاره کنار و اینکار رو هم هرچقدر سخت, اما انجامش داد. یه مشکل دیگه که واقعا خیلی برنامه هامون رو عقب انداخت شرایط رو هوای مادی بود که خب گفتن نداره...

چی شد که اینجوری شدیم و رسیدیم به جایی که الآن هستیم؟؟ عاشق شدیم, همین. برای من شاید خیلی دیرتر اتفاق افتاد اما خیلی قویتر بود. البته در قدرت عشق مصطفی همین بس که با همه ی لوس بازیا و اداهای من ساخت و حتی یه بارم حرف رفتن و کات کردن رو نزد... اما من درگیر شدم, ترسیدم, خواستم برم و جلوم گرفته شد, خواستم نباشم و مجبور به بودنم کرد چون اینقد بهم عشق داد که نتونستم نباشم. من آدمی بودم که اصلا حتی یه درصد به غیر از خونواده م به کسی باج نمی دادم!!! و حالا از روزی که دیدمش ۴ سال و ۸ ماه و ۲۶ روز می گذره و هنوزم خودم شگفت زده میشم که چطور برای بار اول تو زندگیم یه مرد رامم کرد! چطور هنوزم وقتی نگاش می کنم تو دلم یه موج نمکین اشتیاق می کوبه و چطور هنوز با تک تک بهونه ها و بدجنسیاش می سازم و اون کنارمه. دیشب وقت خواب کلی غرغر کرد بابت اینکه امروز صبح یه کلاس داره و بعد تا ۲ عصر بیکاره و باز یه کلاس داره, بعد گرفت خوابید و هی خودشو کشید طرفم! چسبیدم بهش و فکر کردم که اینم از عجایب روزگارمونه که من از هر شب چسبیدن بهش سیر نمیشم و وقتی هم که می چرخم و میرم کنار بازم دلم بهش وصله...

 

۲. فیفز ساک و جعبه ی کادو و کارت تبریک درست می کنه. پریروز بهش سفارش دادم. بعد با خودم گفتم کاش دوتا سفارش داده بودم. لاله هم هست خب... نمیدونم واسه لاله هم باید کادوی تولد بگیرم یا نه, آخه اون گفت می خواد واسه من بخره! عجب گیری کردم! فکر من نیستن که! 

راستی حالا که حرف تجارت و کار شد, منم کارت ترجمه انجام میدم دیگه. اینجا قیمتا خیلی بالاست تصمیم گرفتم فعلا عمومی صفحه ای ۲۵۰۰ و تخصصی ۳۰۰۰ انجام بدم که ۱۰۰۰ تومن زیر قیمت شهره. ببینیم خدا چی می خواد دیگه.

 

۳. امروز روز جمع کردن ریخت و پاشهای خونه ست. گوشه های دیوارا هم نم گرفته ن و لک شده ن. باید اونا رو هم بشورم... واسه همین چیزاشه که شکر می کنم اینجا رو نتونستیم بخریم, نقشه ی سرهم بندی.شده, اشکالاتی مثل عایق نبودن دیوارا, یا تهویه نداشتن توالت!!!!! اما خونه رو دوست دارم چون خونه ی ماست... خیلی دوگانه ست حسم, نه؟؟

 

۴. چند شب پیش خونه دوست مصطفی بودیم که داداش خانمه یه فیلم تو گوشیش نشونمون داد از وسایل عجیب شهربازی! یعنی خیلی عجیب ها!! متوجه شدم یکی رو فیلم حرف می زنه  اما صدا ضعیف بود و معلوم بود جاهای مختلف فیلم کات شده. منم سرچ کردم و فیلم کوتاه رو به اسم The Centrifuge Brain Project تو یوتیوب و سایت اصلی فیلم پیدا کردم و فهمیدم جریان چیه. یه پسر آلمانی به اسم تیل نواک سازنده ش بود که این فیلم رو به صورت یه ماکیومنتری (مستند دروغین و مسخره وار) ساخته, یعنی با اینکه این مؤسسه که تو فیلم ازش حرف می زنن سایت و فیس مخصوص داره اما تمامش تخیلیه و وجود خارجی نداره... خیلی قشنگه فیلمش رو حتما ببینید واقعا آدم حس می کنه واقعیه!! اما خدایی گول خورده بودیما فکر کردیم واقعیه. شاید تو آپارات هم باشه, نمی دونم. اونجوری میشه دانلودش هم کرد...

 

۵. باید یه سی دی جدید برای ماشین بزنم. مصطفی سی دی خوبه رو بذل و بخشش کرد و حداقل یه کپی ازش برا خودمون نگرفت! الانم یه سی دی داریم که تا آهنگ ۲۴ میره بعد گییییییر می کنه و همون آهنگ میره رو تکرار. از اونجایی که اگه خدای نکرده کشته بشه هم یه سی دی برا ماشین بدبخت نمی زنه و این کار از روز ازل بر عهده ی بنده بوده حالا رفته م یه سری آهنگ دانلود کرده م که بزنم خلاصه... دردسریه واسه خودش! آهنگ جدید جنیفرم می ریزم واسه دل خودم!! خخخخ 

 

۶. دیروز پیش مامانم بودیم. یعنی مصطفی پیشنهاد کرد بریم. بعد من یه بسته قرص ضد تهوع آوردم با خودم, اونم به اصرار مامان! ساعت ۱۲ شب که داشتیم می خوابیدیم زنگ زده بهم که تو اشتباها قرص اعصاب منو بردی! گفتم نه من روشو خوندم, تازه ازش خوردم, اگه قرص اعصاب بود که جابجا بیهوش می شدم! حالا نمی دونم پیداش کرد یا نه...

 

۷. چند تا آهنگ معرفی می کنم شک نکنید عااااشقشون میشید. همه شونم شاد هستن:

Becky G - Shower

Maroon5 - Maps

Maroon5 - Animals

Meghan Trainor - All about that bass

 

Enjoy!! 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 9:27 توسط فروغGh|

 

خانم عزیز, 

می دونی تصورات خیلی از ما دخترا از زندگی مشترک شبیه فیلم عروسیه. با یه آهنگ هیجان انگیز و یه کات قشنگ از خودمون تو لباس سپید با دسته گل خوشگلمون شروع میشه و همسر آینده, خب چه مشخص و چه نامشخص, با کت و شلوار مرتب و تیپ عااالی میاد دستمون رو می بوسه و در رو برامون باز می کنه و تا پاسی از شب می رقصیم و می خندیم و بعدشم بای بای, شب بخیر...

چیزی که اغلب ما براش آمادگی نداریم اینه که ای بشر, ای دختر خوب, این تازه اولشه!! فردا صبح شاهزاده رویاهات پا میشه, میره دستشویی و حتی امکان داره اندکی سر و صدا اون تو به راه بندازه. بعد میاد بیرون و از شما صبحونه می خواد... اگه خیلی لطف داشته باشه یا شب قبل خیلی به شما فشار اومده باشه و مقادیری عذاب وجدان در وجود این شاهزاده رخنه کنه امکان داره صبحونه رو براتون آماده هم بکنه, اما این فقط روز اوله ها. به در باغ سبز وقعی ننهید لطفا, واسه خودتون اینطوری بهتره, بله جانم 

از فردا, نه پس فردا بالأخره شما مسؤلیت میفته گردنتون, و این شروع چرخه پایان ناپذیر زندگی روزمره یه خانم خانه داره. شانس و اقبالی در کار نیست, شمایید و زندگی که از بانگ خروس تا بوق سگ نیاز به مراقبت بی دریغ شما داره. همه مون باید یادمون باشه که مهمونیا همیشگی نیستن. یه وقتایی هم می رسه که ما میزبانیم.

تو ایران خونه داری هنر محسوب میشه. اگه یه هفته ست اومدی خونه شوهر فرقی نمی کنه خانم عزیز! تو باید معجزه بلد باشی! تو باید هر ساعت از روز همه چی تو خونه ت تمیز و مرتب باشه. من به شخصه خونواده ی سببی آروم و بی آزاری دارم (البته تحت شرایط خاصی!!!) اما وقتی دو هفته پیش خواهر شوهر کوچیکه خیلی ناگهانی از تمیزی خونه زندگی من (که تا جایی که یادمه تا حالا کسی از درش داخل نیومده!!!!) تو جمع خونوادگیشون صحبت کرد فهمیدم باید خیلی مراقب بود. همه انتظار دارن روزای اول خونه ت رو ببینن و به بی تجربگیت ریزریز بخندن...

بهرحال خواستم دوباره یه وارنینگ بدم که خانما عزیز, زندگی مشترک شب عروسی تموم نمی شه, تازه شروع میشه! تازه می فهمی شوهرت که واقعا هم فرشته ست تو خونه باز با تموم خوبیاش یه مرده, مردی که بریز بپاش داره, ادا اصول داره و دلش می خواد مالک و مرد صد در صد باشه و همه حرفشو بخونن. شوهر شما هم اگه مثل مرد من بهترین اخلاقا رو داشته باشه بازم وقتی ریشش رو تو روشویی سرویس بهداشتی می زنه ممکنه چند تا تار مو رو جا بذاره و اهمیت هم نده. ممکنه لباسای کارش رو تو سبد رخت چرکها نذاشته باشه اما انتظار داشته باشه پس فردا شسته و رفته تحویلشون بگیره. ممکنه از زرشک تو کوکو سبزی خوشش نیاد, ممکنه...

ریلیتی چک چیز خوبیه. باعث میشه بفهمی همیشه همه چیز صد در صد خوب نیست. باید یاد بگیری با لجبازیهای مردت بسازی چون لجبازی بیشتر چیزی رو حل نمی کنه, باید یاد بگیری وقتی ناراحته لازم نیست سه ساعت مخشو با جزییات بی اهمیت بخوری, فقط آروم باش, براش یه نوشیدنی داغ درست کن (طبق دستور شلدون کوپر چای خیلی جواب میده), و کنارش بشین یا بغلش کن! یاد بگیر هیچکس دشمن نیست, مگه اینکه خلافش ثاااابت بشه ( من اینو از راه سختش یاد گرفتم.)

زندگی مشترک هنر هندل کردن همزمان رابطه ت با دوتا خونواده ست که یکیشون به نسبت جدید محسوب میشه. خودت رو نگیر براشون! آروم باش و سعی کن کم کم تو سکوت واردشون بشی و باهاشون دوست بشی. و البته سعی کن میل شدیدت به پناه بردن به خونه ی پدریت رو تا حد ممکن کم کنی. بدترین چیز برات اینه که مداااام سر از خونه ی پدریت دربیاری اونم به بهانه های مختلف, یه بار ناهار, یه بار شام, یه بار دورهمی خونوادگی, یا دلتنگی صرف برای مامانت...

یادت باشه خواسته های شوهرت خیلی مهمن, منظورم رو خوب می دونی که چه خواسته هایی. باید اطلاعات کسب کنی و باید بدونی جون مردا به این نکته بسته ست. مورد دیده م که چون خانم زیادی به یه روتین خاص پر از نوازش و استفاده صد در صد از کا..ندو...م اصرار داشته آقا نصفه شبا یه هو بدون اینکه بیدارش کنه... بله ممکنه, خانم نازی که عمرا فکر نمی کنی چنین مشکلی داشته باشه, اما داره متأسفانه... 

زندگی واقعی واقعیه, و واقعیت کامل نیست. یاد بگیر همینجوری با نقصها و سختیهاش دوستش داشته باشی تا شوق زندگیت حفظ بشه. اگه بخوای کابوس بسازی میل خودته, اما رؤیاها بهتر نیستن؟ رؤیاهایی که با تموم نقصهاشون قشنگن و دوست داشتنی و به یاد موندنی. تصمیم با خودته.

 

 

پ.ن۱: این کیبورد پی سی برای من بدترین کابوسه!! دیوونه شدم برچسب فارسی نداره!!

پ.ن۲: منوهای مهمونیم رو درست کردم.

برای مامانم اینا سوپ و مرغ چون بابا شام سبک خواست ازم...

برای فریبا اینا آش جو و سالاد ماکارونی یا الویه.

برای دوستان کشک و بادمجون و ماکارونی که جفتش درخواست لاله جووونم بود.

میخوام ژله موزاییک و ژله خورده شیشه هم درست کنم اگه شد...

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، تراوشات ادبی ، یعنی این تیکه بودها! ، من متآهلم، من متفاوتم

نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 19:23 توسط فروغGh|

امروز صبح دچار وسواس عجیبی برای شستن و سابیدن شده بودم! مصطفی دیشب بهم گفت امروز بیام خونه ی مامان اینا آخه خودش رفت سر کار و نمی خواست من تنها باشم. اما من تا نزدیکای 12 داشتم خونه رو تمیز می کردم طوریکه دیگه داد مامان در اومد که بیا دیگه خوب کجایی؟؟!! خلاصه رضایت دادم و از خونه اومدم بیرون. حالا شام امشبم از دیروز آماده کردم و نگرانی ندارم با خیال رااااحت پیش مامانی جانم می مونم!

یه چیز عجیبی درباره ی والدینت هست که فقط و فقط بعد از اینکه بری تو خونه ی خودت درکش می کنی! یه حس کشش! با این اوصاف حق میدم به اینکه ما دخترا دوست داشته باشیم مداااام بیایم خونه مامانمون!

این هفته جمعه می خواستیم بریم موزه میراث روستایی اما کسی پایه نبود و ما هم نرفتیم! در عوض شب رفتیم نمایشگاه پائیزه و بعد شام رفتیم فلافل مالا و بعد از شام هم با فرشید و لاله رفتیم یه سفره خونه ی جدید به اسم سورپرایز که پشت بازار گیلار تو جاده ی تورب گوده باز شده. خیــــــــــــــــــــلی فضاش عالی بود. امیدوارم همینجوری تمیز و شیک بمونه و مثل برکه نشه که یه هو دااااغون و کثیف شد! سرویسش هم برای بچه هایی که پایه هستن میگم 30 تومن بود خیلی هم تر و تمیز و سلفون کشیده و برق برقی! برای اونایی که وسواس دارن عالیه خیلی تمیزه! موسیقی زنده هم داشت...

بقیه ی هفته هم که... شنبه تولد مامان بود و صبح با لاله رفتم شنبه بازار و عصرم با فیفز رفتیم برای مامان هدیه گرفتیم. شبم اینجا بودم. بعد از اون همه ش خونه بودم دوشنبه هم دعوت کرده بودیم و مامان و فیفز با خاله فرحناز و امیرحسین اومدن خونه مون. البته قرار بود فقط مامان اینا بیان دیگه یه هویی خاله اینام اضافه شدن. شام آش رشته درست کردم چو مامان و فیفز هوس کرده بودن و من چون حوصله م زیاده معمولا تو خونه من آش می پختم که خوب اینام باز از من خواستن و منم انجام دادم! وقتی فهمیدم خاله اینام دارن میان سریع یه کم کوکو بادمجونم درست کردم که خیلی خوب شد. فرصت درست کردن کیک و شیرینی نداشتم با میوه و بستنی پذیرایی کردم و خوب مصطفی هم خیلی کمکم کرد دستشم درد نکنه! عاشقشم!

حالا پروژه ی بعدی مامان عزیزه و فریبا خواهند بود و بابا هم که بیاد یه بار دیگه قراره با مامان دعوتشون کنیم. معمولا فریبا اینا شام برنج نمی خورن به نظرتون الویه و سالاد ماکارونی خوبه براشون درست کنم؟؟ یا غذاهای دیگه پیشنهاد می دین؟؟

این روزا یه کم ذهنم درگیر مسئله ی خونه ست! آخه بساز بفروش نامردِ خونه ی مصطفی اینا رفته بانکی که برای خونه وام گرفته بوده اعلام ورشکستگی کرده و الآن باید هر نفر نزدیک 23 میلیون بدن به بانک تا خونه مصادره نشه!!!!!!!! که 10 میلیونش رو خود بانک داره وام میده به هرکس و مابقیش یعنی 13 میلیون رو خودشون باید بدن حالا واقعا این 13 میلیون رو باید از کجا بیاریم مشخص نیست!!! مصطفی که میگه به من دیگه ربطی نداره همه باید بیان سهم خودشون رو بذارن! اون زمانیکه من همه چیز رو تقبل می کردم دیگه گذشت! الآن دیگه شرایط من تغییر کرده و بقیه هم باید دست بجنبونن... نمی دونم والله! پناه بر خدا! به اندازه ی کافی ما تو این خونه خرج کردیم!

خط تلفنمون وصل شده و اینترنت مخابرات هم ثبت نام کردیم منتظریم وصل بشه...

واسه ی من این روزا خیلی قشنگن! چند شب پیش وقتی مصطفی خوابیده بود من رفتم تو اتاق یه چیزی رو بردارم. وقتی برگشتم یه نگاهی بهش کردم و دیدم زندگیم چه هیجان انگیزه! نمی دونم چرا اما این اولین حسی بود که بهم دست داد...
 می دونم مشکلات میان و میرن. من هر روز صبح که از خونه میره براش دعا می خونم. هربار که سختی پیش میاد شبا محکمتر بغلش می کنم. هر دفعه که می بینم داره منو می پاد بهش لبخند می زنم! همین! خیلی ساده و مختصر... اما خوشبختی رو حس می کنم؛ توی همین نکته که بهم گیر میده حتما لباسم فلان جور باشه، توی همینکه راضی نمیشه من کار کنم اما خودش میره برام کار پیدا می کنه چون یه محلی هست که می شناسه و ازش مطمئنه! همه ی اینا برای من حکم خوشبختی رو داره، چون می بینم اگه براش مهمه که لباسم این فرمی باشه برای اینه که می خواد زیبایی من فقط برای خودش باشه، اگه راضی نمیشه هرجایی کار کنم برای اینه که می خواد مواظبم باشه. اینا برای من مهمتر از خواسته ها و ترجیحات شخصی خودمه.

 

اینجور مواقع فقط خدا رو شکر می کنم که گذاشت دوتا دیوونه با هم باشن! دوتا دیوونه که فقط خودِ خدا می دونه بعدش چی قراره براشون پیش بیاد!

 

پ.ن: یکی تو نظر خصوصی پرسیده بود برای عروسی دختر برادر شوهرم چی پوشیدم. مامان برام پیراهن دوخت. آستر سرخابی که روش یه گیپور خوشگل مشکی اومد آستین سه ربع هم بود... بعدا اگه شد عکسش رو می ذارم، همینطور عکسِ اون لباسی که برای عروسی مهیار پوشیده بودم رو... آخه قول داده بودم عکسِ کاملِ اون لباس رو بذارم اما نشد... حالا اگه شد امروز به ادامه ی همین پست اضافه می کنم با رمز ثابت...

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 14:41 توسط فروغGh|

حرفمون شده بود؛ بدجور هم... بهش پشت کرده بودم و ریز ریز اشک می ریختم. نشسته بود لب تخت و نمی دونم چیکار می کرد، فکر کنم پاهاشو که درد می کرد ماساژ می داد. دراز کشید و رو به سقف موند. نفس عمیق کشید. حرفی نزدیم.

تموم تنم درد می کرد. خوابم نمی برد! پا شدم. رد نگاهش رو روی خودم حس کردم اما خودمو زدم به نفهمیدن. رفتم تو اتاق بغلی نشستم رو زمین. سرمو گرفتم بین دستام. گریه م یه جورایی بند اومده بود، شاید از حرص، شاید از فکر اینکه چرا زودتر این همه حرفمو بهش نزدم! شایدم از این حس که فکر می کردم دیگه دلم باهاش صاف نمیشه...

چراغ اتاق روشن شد. نگاهش کردم. دست بردم چراغ رو بازم خاموش کردم...

گفت: چرا اینجا نشستی الآن؟؟

- خوابم نمیاد، بخوام بخوابم میام سر جام...

- پاشو بیا سر جات!

رفت. من هنوز نشسته بودم. دلم به پاهام دستور می داد که اطاعت کنن از صاحبش و دنبالش برن؛ مغزم اما هوار می زد که چی چی رو اطاعت کن؟؟!!!!!!! همینجا می مونیم تا وقتی که من بخوام!!

پا شدم چراغ رو روشن کردم. بی هدف می چرخیدم و لوازم اضافی رو جابجا می کردم. از گوشه ی چشم تو آینه دیدمش که باز اومده بود دم در اتاق وایساده بود و نگام می کرد که عین آدمای گیج دور می زدم تو اتاق و بذار بردار می کردم! اصلا هیچ ایده ای نداشتم که ساعت چند می تونه باشه...

آخرش همه ی چیزای ریز تموم شدن! چاره ای نبود! اون یه جفت چشم درشت جلوی در داشتن منو می پائیدن و من خودمو به ندیدن زده بودم! اصلا واسه چی دنبالم راه افتاده بود؟ چرا بعد از بحثی که صد در صد حق رو توش به خودش می داد هی میومد دنبالم که برم بخوابم؟ الآن چی حل شده بود؟ از باری که رو دل من بود چی کم کرده بود با اونهمه حق به جانب بازی و حرفای تلخ؟! تنها نکته ی مثبت این بود که من هرچی تو دلم تلنبار شده بود ریخته بودم بیرون! هرچی بهم زور می آورد رو گفته بودم، حالا چه خوشش بیاد و چه نه! دلم سبک بود چون حتی اگه از نظر اون همه ی اینا احساسات زنانه و چیزای بیخود بود بازم من ریخته بودمشون بیرون! چیزایی که شاید یه ساااااال بود خورد خورد جمع شده بودن و مثه بختک پاشون رو گذاشته بودن بیخ گلوم و فشار می دادن، چیزایی که داشتن بدجور رو اعصابم رژه می رفتن به خصوص از عیدِ امسال به بعد، چیزایی که اینقدر حساسم کرده بودن که...

دراز کشیدم و باز دیدم که اشکام دارن میان... بازم پشت کردم بهش. من بهش قول داده بودم و ازش قول گرفته بودم، اونم مدتها قبل، که اگه از هم ناراحت شدیم هم هرگز جای خوابمون رو از هم جدا نکنیم. اما با اینحال خودم یکی دو باری این قول رو زیر پا گذاشته بودم! و اونم به دلش بدجور خورده بود اینکه من نیمه ی شب آهسته از کنارش سُر خورده بودم و فرشِ سردِ اتاق بغلی رو به آغوشش ترجیخ داده بودم! این بار می خواست تلافی کنه و رفته بود رو مبل خوابیده بود که من رفتم بالا سرش و با گریه دلم رو پیشش خالی کردم و حرفامو زدم. بعد خودش انگار دلش نیومده بود من تنها باشم و اومده بود رو تخت. حالا تنها استراتژی من برای نشون دادن ناراحتیم این بود که رومو ازش برگردونم و پشت بهش بخوابم. دراز کشیده بود رو به من... یه هو گله کرد: اگه می خواستی بهم پشت کنی چرا نذاشتی رو مبل بخوابم؟

صداش خشن نبود، یه چیزی تو لحنش بود که نمیشد بهش بی تفاوت بود. چرخیدم رو به سقف. نگاش کردم. داشت نگام می کرد. صورتش یه جوری بود، یه جور ناراحتی تو چشماش بود! از دست من ناراحت بود یا از دست خودش!؟ اصلا واسه چی داشت باهام حرف می زد؟ برای چی اصرار داشت رو بهش بخوابم؟ شایدم این همسر بلای آتیشپاره می دونست که بند دلِ من به دیدنِ چشماش وصله!

رو کردم به سقف باز... آروم گفت: هرجور راحتی بخواب...

برگشتم سمتش. پتو رو کشیده بود رو سرش. خودمو کشیدم جلو. پتو رو زدم کنار. چشماش باز بود. باز پتو رو کشید رو سرش. باز من زدمش کنار: هرجور راحتم بخوابم؟؟ سرمو گذاشتم رو سینه ش: شاید من راحت باشم تا صبح اینجوری بخوابم، اونوقت تو خوابت ناراحت میشه...

پتو رو باز انداختم رو سرش و برگشتم سر جام و رو به سقف. حالم مسخره بود! از یه طرف بد لجم گرفته بود و دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم و آشتی کنم، از طرف دیگه نمی تونستم بی تفاوت باشم وقتی خودش داشت میومد سمتم و حرف می زد... نمی دونستم باید چیکار کنم! قهر کنم و هیچی نگم و برگردم سر حرص خوردن و گریه کردنم، یا اینکه برم بچسبم بهش و غرق بوسه ش کنم! این دوگانگی باعث شد سر جام بمونم... حوصله ی جنگ و جدل با خودمو نداشتم! همونجوری رو به سقف موندم. پتو رو کشید کنار و نگام کرد، منم سرمو چرخوندم تو چشماش نگاه کردم و بعد باز برگشتم به تماشای سقف!! همون یه نگاه آخر کار خودشو کرده بود. اشکام داشتن چشمامو پر می کردن که بیان و رو صورتم راه بکشن. دستامو رو سینه م گره کردم و وانمود کردم سقف جذابترین چیزیه که به عمرم دیده م! چشمامو بستم...

یه هو تنم داغ شد! یه هو حس کردم دارم محکم فشرده میشم! یه جفت بازوی قوی دورم حلقه شده بود! نفس داغش به پوستم خورد و تازه فهمیدم بیدارم! چشمامو باز کردم. با شیطنت نگام کرد: وقتی اینجوری تخس بازی درمیاری خواستنی تر میشی! لباش اومد سمت لبام...

بار اول نبوسیدمش! مطمئن نبودم اصلا بیدارم یا نه! اما حس خواستنی که اون بوسه ریخت به جونم مطمئنم کرد که خواب نیستم. آروم سرشو گرفتم تو دستام و جواب بوسه ش رو دادم...

فردا صبح وقتی بیدار شدم هنوز تو بغلش بودم که محکم بهم چسبیده بود و راحت خوابیده بود...

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، تراوشات ادبی ، آغوش يك عشق

نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 16:29 توسط فروغGh|

کمتر از 10 روز مونده به مراسم...

هنوز یه سری کارا مونده!

تا دیروز نگرانیِ مسخره ی غریبی داشت که یه هو دیشب رفع شد!

تازه فهمیدم دلیلِ اینهمه بیتابی عجیب و گلایه های بیخود این چند روزه این بود که هپی دیزم نزدیک بوده!!!!!!

جالبه من قرص می خوردم اما دیشب تقریبا سر وقتِ همیشگیِ خودش با همون نظم قبلی شروع شد!!!!

خوبه حداقل شب عروسی مشکلی ندارم و راحتم! خدا رو شکر!

امروز کولر خونه رو نصب کردیم، خنک شدیم و رااااحت! دیگه میتونیم بریم رو تخت بخوابیم!

یه سری کارت مونده باید ببرم بدم به صاحباشون.

باید به تالار و آتلیه هم سر بزنیم...

اما توی دلمون خوبیم! الحمدالله! خوبیم... خوشیم... منتظر و مضطربیم اما از نوع خوبش!

خدا رو شکر...

چشم بد دور...

 

پ.ن: براش هشت بسته کاپوچینو بردم گذاشتم تو خونه. آخه قرار شده از اول هفته ی دیگه که مهموناشون میان هرکس برگرده خونه ی خودش. این آخر هفته خونه رو تمیز می کنیم و شب شنبه هرکی میره خونه ی خودش تا هفته ی آینده که برای همیشه میریم زیر یه سقف... این هشت روز باقیمونده هر صبح یه بسته کاپوچینو می خوره که دارن براش روزا رو می شمارن...

خدایا دلمون رو خوش نگه دار. دلخوشی مهمترین چیزه تو زندگی. آمین!

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 22:51 توسط فروغGh|

 

دیروز رفتم پیش آرایشگرم که ازش بپرسم مژه مصنوعی باید چه سایزی بگیرم، یه نمونه کار جدید تو آلبومش بود که خیالمو تا حدودی راحت کرد! سایه ی کشیده نزده بود براش مثه مدلای تهران سایه پشت چشم تموم میشد فقط خط زیر چیم رو همونجور مثه مدل قدیمیا کشیده بود که من بهش میگم اینکارو نکنه. الآن دیگه بهترین آرایشگاههای تهران خط زیر چشم رو حذف کرده ن یا نیمه می کشن... مثلا این مدلا رو ببینین من خیلی دوستشون دارم...

این یکی برای من عاااااااااالیه! واقعا چشممو گرفته. صورتشم یه کم حالت گردی داره. منم که خوب صورتم گرده. خوبیش اینه که الآن دیگه صورتم لاغرتر شده و خیلی تپل نیست. البته به نظرم یه کم رژلبش تیره ست، به من رژلب خیلی تیره نمیاد.

 

اینم که کار لیلا کاشفی هست (سالن ال.کا) کاراش واقعا تمیز و خوشگلن...

 

اینم که خیلی خوبه دیگه... مشخصه! ساده ست منم ساده می خوام. اما نمی خوام موهام مشکی باشه، یعنی چون موهام الآن رنگ قهوه ای داره شاید یه کم روشنترش کردم...

 

لنزم رو هم گرفتم. گفته بودم که لنز طبیم خراب شده بود. رفتم خریدم، تاریخ مصرفشم تا خرداد سال 96 هست... اینم از این...

برای بیماری هم که باعث شده بود خیلی اعصابم خورد باشه هم رفتم پیش یه دکتر خوب، گفت دو هفته ای خوب میشی نگران نباش...

 

دیشب با مصطفی رفتیم بنگاهِ پدرخانم یکی از دوستاش که کارت دعوتشون رو بدیم. این دوستش یه دختر چهار ماهه داره که ما دیدیم تو بغل مامانش اونجا تو بنگاه لم داده. اسمش سایدا هست. من از بغل مامانش گرفتمش به حدی این بچه شیرین و بامزه بود که من بلافاصله شروع کردم به قربونش رفتن! بااون چشمای طوسی تیره ش یه کم نگام کرد و یه هو ذوق کرد و خندید. من باهاش حرف می زدم اینم انگشتای منو محکم گرفته بود و تند تند برای سرو صدا درمی آورد و قان و قون می کرد! یعنی قشنگ 10 دقیقه همینجور ادامه داد! بعد دیگه خرابکاری کرد و قیافه ش رفت تو هم و مامانش بردش خونه که تمیزش کنن و دیگه موند پیش مامان بزرگش... عاشقش شدم!

کلا بچه های دوستای مصطفی خیلی بانمکن! زوج میم هم یه دختر دارن که مصطفی بهش میگه آرمیچر! چند شب پیش رفتیم پیششون و اینقدر چهار نفری با بچه بازی کردیم که دیگه جون برامون نمونده بود... ما هم که بچه دوووووست، به خصوص جفتمون عااااشق دختریم. خدا انشالله بهمون دختر بده اونم خوشگل و خوردنی مثل سایدا...

 

اینم دسته گلم...

 

چند وقت قبل لاله یه چیزی بهم گفت که واقعا برام جالب بود. به من گفت که خیلی مصطفی رو خوب کنترل می کنی! البته منظورش اونجور کنترل و فرمانروایی و اینا نبودا! مثلا اینکه حرفم پیشش برو داره، یا تو یه مسائلی به حرفم گوش میده و نظرم براش مهمه و... می گفت اون روزی که با بچه ها رفته بودن دوران و ما به خاطر امتحانِ من نرفتیم وقتی بین خانمهای دوستان حرفِ این چیزا شده همه شون همین نظر رو داشته ن!!!! بعد ازم می پرسید چطوری این کار رو می کنم؟ یعنی چه برخوردی می کنم که اینجوری بهم بازخورد میده؟

واقعا من کار خاصی نمی کنم. فقط بهش احترام می ذارم، و حرفشو گوش می کنم، و براش جونمم میدم! همین!

دیشب بعد از شام خونه ی حسین و هدیه (همکار مصطفی و خانمش)رفتیم. این روزا به خاطر کارتها همه ش تو رفت و آمدیم! اونا هم داستانی دارن! بنده خداها مجبورن به زودی خونه رو تخلیه کنن چون صاحبخونه شون گفته تخلیه کنید من می خوام ازدواج کنم بیام اونجا. مطمئنم بیاد اینجا رو می فروشه چون بالاترین طبقه ی ساختمون چهار طبقه اونم بدون آسانسور! پوست آدم کنده میشه...

بهرحال، یه هو حرف این شد که ما الآن با هم زندگی می کنیم و من گفتم خب دلیلش اینه که مصطفی الآن باید ناهارش رو ببره سر کار و منم صبحا پا میشم غذاش رو آماده می کنم و بهش صبحونه میدم... یه هو حسین پرید وسط که: پا میشی صبحها بهش صبحونه میدی؟؟!!! مصطفی هم که کلا اینجور مواقع یه هو باد به غبغب می ندازه گفت: آره هر روز صبح بیدار میشه برام صبحونه درست می کنه! هدیه گفت دلت چطوری میاد بیدارش کنی پا شه کله ی سحر کار کنه؟؟!!!! مصطفی گفت من نمیگم که! خودش دوست داره! منم خوب واقعا به میل خودم اینکار رو می کنم برای همین تأیید کردم. حسین یه هو به هدیه گفت: بیا! یاد بگیر! صبحونه که هیچی، من که صبح پا میشم چراغ رو روشن می کنم هدیه داد می زنه خاموشش کن، سر و صدا نکن و...

خلاصه که شوهرجان همچین دیشب نمایش قدرت می داد و کیف می کرد برای خودش

امروز قراره بریم ییلاق برای تفریحات سالم، فردا هم با لاله و فرشید می ریم رشت واسه یه سری خرید... 

انشالله به زودی با موضوعات خوب برگردم. درباره ی اون منابعی که برای خانمهای متأهل گفته بودم هم بگم که یادم هست، دارم ترجمه می کنم براتون! چند وقت دیگه یکی یکی ترجمه ها رو بدون رمز می ذارم که همه بتونن استفاده کنن

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 15:4 توسط فروغGh|

 

چقدر این کارت پخش کردن بدو بدو داره! هی میریم اینور اونور بازم کارت مونده! یه مقدار هم کم آوردیم دوباره 30 تا سفارش دادیم!!! این چند روزه دیگه جونم بالا اومده! یه مقدار هم مریض احوالم و به خاطر شرایطم باید تا حد امکان دراز بکشم و نشسته یا ایستاده نباشم، اما همه ش سرپا هستم و دارم کار انجام میدم و میرم بیرون، یا اینکه نشسته م پشت پی سی برای انجام پروژه هام. همین دیروز دوتا پروژه تحویل دادم. یکی هم هست که دارم براش منبع و اطلاعات جمع می کنم و باید تا 22 شهریور تحویلش بدم. همونطور که گفتم ارائه ی اون پروژه رو گذاشته ن برای 15 شهریور و تا این لحظه هم خبری مبنی بر تغییر این تاریخ بهم نرسیده. برای همین می خوام گزارش پروژه م پر و پیمون باشه. برای ارائه هم یه پاورپوینت حسابی درست می کنم و شاید اگه وقت کنم یه ریکورد هم از ارائه م درست کنم و برای استاد بفرستم که اگه نتونستم برای ارائه برم حداقل این چیزا یه کم روی نمره م تأثیر مثبت بذاره.

نمره ی سه تا از درسام اومده، یکیشون که 18.5 بود. دوتای دیگه مالِ اون استادِ بدجنسی بود که ترم پیش هم خیلی اذیتم کرد! برگه هایی که با امیدِ نمره های 14 به بالا تحویل دادم با نمره های 13.5 و 12 پاس شده م!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی مریضه خدایی! تازه من درسِ جامعه شناسی زبان رو اصلا نرسیدم بخونم چون تموم مدت داشتم زبانشناسی کاربردی می خوندم و از جامعه شناسی زبان هرچی یادم بود نوشتم! با اینحال نمره ی جامعه شناسی بیشتر از کاربردی شده!!!!!!!!!!! نمی دونم واقعا این چطوری نمره میده و تصحیح می کنه!

بهرحال بد یا خوب درسم تموم شده دیگه! یه نمره بالاتر یا پایینتر خیلی فرقی نداره!

دیشب رفتیم دسته گل و گلهای ماشین رو انتخاب کردیم. همه چی همونی شد که می خواستم فقط آقا امیر گفت دسته گلت خیلی سخته و خیلی کار می بره تا درست دربیاد. منم گفتم اگه خیلی سخته می تونه فقط از همون رنگا استفاده کنه و کوچیکتر درش بیاره. گفت سعی می کنه همونی رو درست کنه که من خواستم و ماشن رو زودتر آماده کنه تا بتونه وقت کافی واسه گل بذاره...

دیروز یه جر و بحث حسابی هم با هم داشتیم، جای هیچکدومتون خالی نباشه! دلیلش هم خوب کااااااملا قابل حدس زدن هست! همون پروژه ی شام فریبا خانوووووووووم! من واقعا داشتم منفجر می شدم! اونا از اونور هی گیر دادن به مصطفی برای شام، از اینور شوهر منم یه مقدار به خاطر اینکه با اخلاق خواهرش آشناست، که نباید رو حرفش حرفی باشه وگرنه قهر می کنه!!!، توی منگنه مونده بود! بعد اینا رفته بودن خونه ی مامان عزیزه بست نشسته بودن که مصطفی بیاد دوره ش کنن!!! اینم می گفت بیا بریم اونجا درباره ش صحبت کنیم! نمی تونستم ساکت بمونم! بابت همین کلی بحثمون شد! گفتم آخه وقتی در توانمون نیست اصلا دلیلی نداره بخوایم بریم درباره ش بحث کنیم! مگه باید به اونا توضیح بدیم؟ دارن علنا تو کار ما دخالت می کنن! مصطفی می گفت نه حالا بذار بریم شاید دو دوتا چهارتا کردیم و شد! گفتم چطوری میشه؟ رو کادوها حساب کنیم؟ رو باد هوا برای خرجای واقعی حساب کنیم؟؟ از کجا معلوم چقدر کادو جمع میشه؟ ممکنه به 5 تومنم نرسه ممکنه اصلا بره تا 20 تومن! کی می دونه؟ باید همه شو پیش پیش خرج کنیم و هدر بدیم؟ باید پولی رو که می تونیم برای مصارف خیلی مهمتر بذاریم کنار بریزیم تو شکم خلق الله که بازم در هر حال میرن بعد عروسی هزار و یک حرف و حدیث درمیارن؟؟ حضرتِ آقا هم یه هو رگِ دیکتاتور بازیشون گل کرده بود می فرمودن بهت گفته بودم برای عروسی تو هر خونواده ای از این بحثا هست و تو خودتو نباید ناراحت کنی بزن به بیخیالی! من عادت کرده م بار زندگیمو تنهایی به دوش بکشم، تربیتم اینه و... منم بدجور حرصم گرفت و گفتم پس برو کلا تنهایی هم زندگی کن! من اومدم همراهت باشم که مجبور نشی تنهایی سختیا رو تحمل کنی و من یه باری از دوشت بردارم نه اینکه بدتر بار رو دوشت بذارم و بندازمت تو قسط و قرض و اینا! ایشونم خوب کم نمی ذاشتن یکی اون می گفت یکی هم من و خلاصه بحث و بحث وبحث از خودِ بی بی حوریه تاااااااا پل پیل علی باغ اونم تو ترافیک...

همینجوری شد که لج کردم گفتم منو بذار خونه مامان اینا من نمیام اونجا! رفتم خونه نشستم تحقیقم رو نوشتم اونم هی از اونور پیام می داد که چه می دونم جریان شام منتفی شد، چرا فلان کار رو کردی تو دعوا، دلت بسوزه نهال اینجاست و... خلاصه هر کاری کرد که من نرم بشم کوتاه بیام اما من واقعا بهم زور اومده بود که تا ما یه مدت آرامش می گیریم اینا میان یه برنامه ی جدید پیاده می کنن و مشکل ما فقط و فقط مربوط به این آدماست! میگن بعد عروسی پسر تازه یادش میفته خونواده داره! اینم خوب واقعا راسته، بهترین مرد دنیا هم که باشه همینه! دارم از الآن بهتون میگم مرد جماعت همین مدلیه که بعد ازدواج تازه خونواده ی خودش هم مهم میشن براش!!!

خلاصه دیشب بعد از اون جریانم کلی پیامکی بحث کردیم و یه هو یه چیزی از دهنش پرید و من بدتر عصبانی شدم! حالا همون لحظه پیام داده که من پایینم، اگه قبوله (یه چیزی گفته بود قرار بود من جواب بدم) در رو باز کن بیام بالا و اگه نه من برم خونه تو بشین با آرامش فکر کن! من بدتر جوش آورده بودم گفتم اگه اینطوریه همین الآن برگرد برو خونه!!! بعد در رو هم باز کرده بودم اینم گیر کرد که بره یا بمونه! خلاصه که اومد و شب با هم برگشتیم خونه مون اما باهاش حرف نزدم کلا. صبحم بدرقه ش کردم طبق معمول هر روز اما حرف نزدم باهاش. هنوزم ازش ناراحتم چون اینهمه من حرص می خورم باز یه بار محکم جلو خواهرش رو نمی گیره که اینقدر واسه خودش برنامه ریزی نکنه! گرچه تقصیری هم نداره برای عقدمون که باهاش مخالفت کردیم و ایشون و دخترش تموم مجلس بغ کردن نشستن و شوهرش هم جشن عقدمون نیومد دیگه چشمش ترسیده!!!!!!!!! یعنی رسما این خانم فکر می کنه ما پول داریم اما نمی خوایم خرجش کنیم هی داره میاد وسطِ کار که به حساب جیبِ ما برسه و به قولی دستش بیاد ما چی داریم و چقدر داریم! اگه شام دادن چه تو رستوران چه تو خونه اینقدر راحت بود چرا همین کار رو واسه پسر خودش نکرد؟؟!! بگذریم از اینکه دیشب چقدر بد خوابیدم و تا خودِ صبح تو دلم نفرین بود به هر کسی که بخواد آرامش زندگیم رو بهم بزنه. کلی هم درد کشیدم، هم به خاطر مریضی هم به خاطر اینکه پریروز داشتم از کنار تخت رد می شدم که لباسامون رو بذارم تو عسلیِ کنار تختمون که یه هو پام گیر کرد به سر شیر گاز و بدجور ساقِ پای چپم زخمی شد طوریکه خون ازش می چکید! هنوزم بعد از دو روز درد می کنه! بعد من دیشب و پریشب هی این زخم رو می کشیدم روی تشک و یادم نبود پام زخمه و بد درد می گرفت...

با اینحال بازم ظهر که شد آقا مصطفی طاقت نیاورد و پیام داد جویای احوال شد، که معمولا یعنی سر آشتی کردن داره چون وقتی حرفمون میشه ظهرا وقتِ ناهارشون پیام میده بهم... دیشبم یه لحظه تو خواب چرخید بغلم کرد بعد انگار تازه یادش اومد مثلا الآن دیکتاتور شده تندی دستشو برداشت! اما خوب من که فهمیدم، نفهمیدم؟؟!!

 

مامان بزرگم یه مقدار حواسش اومده سر جاش و گیر سه پیچ داده که لباسی که فریده (مامانم) برای عروسی فروغ می خواست برام بدوزه کجاست؟؟ یعنی پیله کرده به مامان و اون پیرهن و یه سره متلک میگه بابت لباسه و ما می میریم از خنده! دیروزم عروسی نوه ی دوستش بود، بعد یادش بود که یه عروسی بوده اما نمی تونست تحلیل کنه که عروسیِ کی بوده می گفت عروسی فروغ بوده و شما به من نگفتید و کارت برام نیاوردید و بی معرفتید!!!!!! از دیشب تا حالا هم هرچقدر عمه م و بابا سعی کرده ن بهش توضیح بدن که بابا عروسی فروغ چند هفته دیگه ست اصلا گوش نمی کنه! حالا من امروز می خوام برم کارتای عمه م اینا رو ببرم اونجا بدم و یه کارت هم به اسم خودش ببرم براش که ببینه باورش بشه... البته امیدوارم...

 

امروز عصر نوبت دکتر دارم برای لنز طبیم که خراب شده بود و می خوام برم دوباره بگیرم... پس برم یه دوش بگیرم که بعدش برم مطب... فعلا

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 15:56 توسط فروغGh|

 

1. سلام دوستان. من فسقلی هستم و بسیار از ملاقات شما خوشحالم!!!

بله این لقب جدیدی هست که مصطفی به من داده! بار اولی که گفت من فکر کردم اشتباه شنیده م!

پرسیدم: چی؟؟؟!!!! 

گفت: فسقلی!!!!! 

گفتم: من؟؟؟؟!!!!!! 

گفت: بله تو! 

خنده م گرفت: هممم، من؟ فسقلی؟ این دیگه جدیده!!!!!!!!!!

 

نمی دونم یعنی واقعا به چشمش اینقدر ریزه شده م یا فقط داشته نازم می کرده!!!!! البته مصطفی برای ناز کردن روشهای دیگه ای هم داره احتمالا همون مورد اولی درسته!

آخه این پایینترین وزن و سایزی هست که من در طول رابطه م با مصطفی داشته م! جدی میگم وقتایی بوده که از این لاغرتر بوده باشم اما مالِ قبل از آشناییمون بود. البته اون موقع هیکلم فرم نگرفته بود اما الآن کلا شده م شبیه ساعت شنی!!! میگن این فرم ایده آل بدنِ زن برای مرد هست! نمی دونم والله!

خلاصه که به زودی به وزنی که به عنوان وزن هدف برای عروسیم تعیین کرده بودم می رسم! خیلی کم مونده شاید در حد 1 کیلو و نیم. از خودم راضیم. تلاشم رو می کنم. یه بار واقعا به خودم سخت گرفتم امیدوارم نتیجه ش هم دائمی باشه و بتونم همیشه هیکلم رو همینطوری نگه دارم

 

2. نصفه شب بود که جفتمون تو یه ساعت از خواب پا شدیم. بهم گفت یادش رفته گوشی رو تنظیم کنه بذاره بالا سرش و ازم خواست گوشیم رو بدم بهش که ساعت تنظیم کنه. منم گوشی رو دادم و خوابیدم.

تو خواب و بیداری صدای زنگ ساعت شنیدم. اما خیلی زود بود! جدی نگرفتم و خوابیدم...

یه کم بعد چشمامو باز کردم، دیدم مصطفی نیست!!!!!!

از تو اتاقِ لباسا صدای در کمد اومد. با همون وضع ژولی پولی رفتم دم در اتاق دیدم داره لباساشو تا می کنه می ذاره تو کشو!!!

گفتم شاید بی خوابی به سرش زده! برگشتم تو رختخواب و منتظر شدم که بیاد...

دیدم اومده داره شلوار لی می پوشه!!!!!!!!!!

بهش گفتم: کجا داری میری؟؟ 

با لبخندِ حق به جانبی نگام کرد: ساعت چنده؟ 

گوشی رو برداشتم: پنج و پنجاه و سه دقیقه! کجا داری میری؟!  

علائم خنده و حالت حق به جانبیت از صورتش محو شد: پنج؟؟!!!!!!! جدی؟؟!!!!!!  

در عوض علائم خنده در من ظاهر شد به پنجره اشاره کردم: آره! نمی بینی هوا هنوز تاریکه؟؟! 

گوشی رو ازم گرفت و نگاه کرد: اِه! اشتباه کوکش کردم!!!!!  

یه نگاهی به من کرد که داشتم به زوووووور خنده مو قورت می دادم: نخند! 

رفت لباسشو عوض کرد و اومد تو رختخواب. یه نگاهی به من کرد و خودشم خنده ش گرفت: کوفت! نخند! 

از پشت بغلش کردم! تو اون چهل دقیقه ی بعدی تو خوابم داشتم لبخند می زدم!

 

اشتباه نکرده بود خوب! فقط متوجه نشده بود که ساعت گوشیهامون رو وقتی تنظیم می کنه باید دقیقه ها رو رو به جلو بکشه نه رو به عقب! اگه رو به عقب بکشی و عدد از صفر رد بشه خود بخود گوشی ساعتِ تنظیم شده رو هم یه واحد عقب می کشه...

 

3. کیسِ فریبا جون با مسالمت کامل و بدون دخالت بنده حل شد... باشد که این مسالمت ها پایدار شود! آمین!

 

4. یکی از دوستای لاله چند وقت قبل اومده بود مغازه شون. منم بر حسب اتفاق اونجا بودم. همین که این دوست جون اومد جلوی پنکه من پرت شدم به دورانِ کودکی و خاطره ی یه شیشه عطر قدیمی که باهاش بازی می کردم و هرگز از بوش سیر نمی شدم!

اون روز فرصت نشد و حقیقتا چون بار اولی بود که با این دوست ملاقات داشتم روم نشد که اسم عطرش رو بپرسم. اما همه ش تو ذهنم بود اون عطر و اون خاطرات خوب...

بار بعدی که دیدمش ازش بی رو در واسی پرسیدم. گفت یه عطر عربیه به اسم "افشان" که بیشتر تو کیش و قشم پیدا میشه. منم یادم اومد که چقدر انواع عطرای عربی تو عسلویه زیاده...

فرداش به بابا پیام دادم و ازش خواستم برام بپرسه ببینه این عطر هست یا نه.

مثه اینکه همون موقع تو بازار بود! 5 دقیقه بعد زنگ زد و یه سری سوأل کرد و اطلاعات داد بعدم گفت برام میاره!

خلاصه اینکه الآن گذاشتمش رو کمد و فقط یه ویف ازش زدم توی درش که بوش رو تست کنم. عطره داااااغ کرده چون بابا تازه همین چند دقیقه پیش رسیده و همه ش تو آفتاب بوده. اما بوش کل خونه رو برداشته! نت اولیه ش گل هست، نت وسطش ادویه ای و نت های پایانیش عنبر و چوب هستن.

اینم عکسشه، ساخت شرکت گرامی و فخیم رساسی:

 

5. نمره هام هنوز همه شون نیومده ن. باید دوتا پروژه تحویل بدم! حوصله شونم ندارم. یکی که حالا تا 22 شهریور وقت داره اما اون یکی تا پس فردا باید تموم بشه اما حتی هنوز شروعشم نکرده م!!! :دییییییی

 

 

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، آغوش يك عشق

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 17:2 توسط فروغGh|

 

1. صبح زوده. می چرخم طرفش و پتو رو برای بار بیستم طی شب گذشته می کشم روش! هم گرمائیه هم سرمایی! واقعا آدم به این بدخوابی نوبره! از وقتی پتو یکی شدیم دارم هر شب به زووووووور پتو رو از زیر دست و پاش می کشم بیرون که بندازم رو خودم! قبلا راحت قِل می خوردیم سمتِ خودمون اما الآن مجبوریم نسبتا به هم نزدیک باشیم که پتو به جفتمون برسه! یه کم نگاش می کنم بعد دست می ندازم دورش بازم خوابم می بره

ساعت زنگ می زنه. این زنگ اول برای منه، بیست دقیقه زودتر از خودش پا میشم صبحونه راه می ندازم، ناهارش رو می ذارم و براش بسته بندی می کنم. راهی که میشه من همه ی کارامو ول می کنم و باهاش تا دم در میرم. هر روز صبح یه بوس به هم می دیم و بعد که میره پایین منم همونجور که دارم زیر لب آیه الکرسی و و ان یکاد براش می خونم می دوئم میرم پای پنجره ی هال و نگاهش می کنم که ماشین رو از پارکینگ میاره بیرون. تازگیا خودشم متوجه شده که پای پنجره م و اونم نگام می کنه. یه بار صبح زود یه چیزی شد که من وقتی رفتم پشت پنجره پرده رو نزدم کنار و اونم منو ندید! فکر کرده بود ازش ناراحتم کلی قیافه ش رفت تو هم!

میره و منم از همون لحظه دلم براش تنگ میشه تا وقتی که بیاد... جووووونِ من که بوده حالا دیگه نفس هم شده اصلا یه روز دیرتر بیاد خونه (چون یه روزایی اضافه کار می مونه) دلم براش پر می کشه!

امروز صبح اینقدر با عجله از خونه اومدم بیرون که حتی یادم رفت از خونه چندتا عکس بگیرما!!! می خواستم پست جدید رو با عکسای خونه مون بذارم! فقط طبق معمول یه پارچ (بعله درسته یه پاااارچ) شربت آبلیمو درست کردم گذاشتم تو یخچال که وقتی رسید خونه بخوره

یه کمی هم عادت به ریخت و پاش داره که خوب! کدوم مردی نداره؟؟؟ اونم کم کم درستش می کنم! خخخ

دیشب یه دستی بهش زدم و کلی تو دلم کیف کردم. می خواستیم با خونواده ی مامانم بریم پیک نیک. مامان هم برای فردا ناهار مصطفی کتلت اضافه درست کرده بود. بعد تو راه پله که بودیم بهش گفت برات نون بذارم فردا ببری؟ من گفتم نه، شب میره خونه برای خودش برنج می ذاره دیگه! برنگشت سمتم اما همونجوری که می رفت گفت: برای خودش؟؟؟!!!!!!! مگه تو امشب خونه نمیای؟ گفتم نه، می خوام امشب اینجا بمونم... چیزی نگفت! همینکه چیزی نگفت یعنی لب ورچیده بود!

بعدا که تو پارک همه دور هم نشسته بودیم یواشکی بهش گفتم: فردا صبح برات سالاد درست کنم؟

یه لحظه مکث کرد بعد با ته صدای خوشحالی گفت: فردا؟؟؟ آره!

منم تو دلم غش غش می خندیدم!

 

2. درباره ی اون جریانِ قبلی که گفتم... پست آخری که گذاشتم درباره ی اعصاب نداشتن و... والله مهمون آوردنشون مسئله ای نیست، این غرغرهای الکی بیخودی رو کجای این دل بذارم؟ تا اونجا که متوجه شدم خواهرشوهر گرامی زنگ زده ن به برادرشوهر عزیز و گفته ن اینا برای خریدای عروسی ما رو نبرده ن!!!!!!!!!

خوب آخه دیگه تو این دوره زمونه کی با خودش هزار نفر آدم می کشه می بره خرید که ما دومیش باشیم؟؟؟!!! کجا می خواستن دنبالمون راه بیفتن مثلا؟؟!!! من سرویس خواب و مبلهام رو رفتم بار اول با مامان اینا دیدم اما برای انتخاب نهایی خودمون دوتا تنهایی رفتیم! اون اصلا یه چیزیه که به جهیزیه مربوطه دیگه معمولا خونواده ی دختر هم میرن اما بابا و مامان من اینقدر شخصیت داشتن که گفتن شما می خواید ازشون استفاده کنید پس خودتون برید انتخاب کنید. ممنونم ازشون که اینقدر فهمیده هستن! حتی برای یه خرید کوچیک هم نگفتن ما بیایم هرجا خواستیم بریم خرید و خواستیم اونا باشن خودمون گفتیم بیان (مثلا برای کت و شلوار مصطفی که مامان و فیفز رو بردیم).

فردای همون روز فریبا صبح به من زنگ زد و سراغ مصطفی رو ازم می گرفت! گفتم سر کار رفته و گوشی رو با خودش نمی بره بالا تو ساختمون و خوب شروع کرد از من پرسیدن که آیا همه ی کارا انجام شده یا نه و... بعد گفت خوب پس باید بریممممم شیرینی و کیک و گل رو انتخاب کنیمممم دیگه، آره؟؟

دهنم باز مونده بود! یعنی واقعا می خواست بیاد دسته گل من و شیرینی عروسیمم خودش انتخاب کنه؟؟!!!! گفتم نه ما یه ماه قبل برای این چیزا رفتیم... انگار یه کوچولو بهش برخورد! ولی خوب چیکار کنم یعنی چی آخه!؟! البته من هنوز مدل تزئین ماشین و دسته گل رو صد در صد اوکی نکرده م اما ایده ی اولیه رو داده م.

دیگه کلا بیخیال شدم خودمو راحت کردم! والله!

 

3. از روز 17 خرداد تابحال من تقریبا 5.5 کیلو وزن کم کرده م. از شروع رژیمم تا حالا هم 10 کیلو. بازم جا برای کم کردن وزن دارم به خصوص که این مدت به خاطر امتحانام همه ش نشسته بودم اما الآن وقت دارم برم بیرون و راه برم. غذای خاصی هم نمی خورم تو روز، فقط آب و آب و آب و گاهی یه کم میوه و ماست. اما شام رو مثل قبل می خورم، در حدی که بدنم نیاز داشته باشه. نمی دونم تا عروسی چقدر دیگه می تونم کم کنم اما به نظر خودم کاهشم تو این مدت خیلی خوب بوده. اون کپسولی که مریم (یک فنجان عسل و...) هم گفته بودم خریده م یه ماهه دارم می خورم و خوب هم بوده. اشتهام واقعا کم شده و بدنم نیازی به غذای اضافه نشون نمیده. شکر خدا! امیدوارم بتونم همینجوری ادامه بدم...

 

4. نمی دونم بار قبل گفته بودم یا نه، اما خرداد ماه بود که فهمیدم بزرگترین و مسخره ترین اشتباه فیس...بووووقیم رو زمانی انجام دادم که مهیار خواهرزاده ی مصطفی رو اد کردم!!!!!

کوچیکترین پستی که می ذاشتم یا عکس یا استاتوسی که می فرستادم رو بلافاصله حوریه جاااااان(!!!!!!!!!!!!) خواهر عزیزش به روی من یا مصطفی میاورد!!!!!!!!!!!!!!! طوریکه دیگه واقعا اعصابمو ریخته بودن به هم! هرچی می نوشتم یه هو تو جمع می گفتن عاااااره مثلا کفش عروسیت رو که گذاشتی دیدیم! هه هه هه! یا وااااای مصطفی فلان اتفاق براش افتاااااادهههههه؟؟؟! هه هه هه!!!!!!!!!!! یه جوری شد که مصطفی می گفت دیگه تو فیس استاتوس نذار!!!!!!!!!!! منم خیــــــــــــــــــلی عصبانی شدم گفتم خوب یعنی چی؟ مسخره ش رو درآورده ن! اونجا یه دنیای مجازی و شخصیه دلیلی نداره هرچی من میگم اونا هی بیان به رو بزنن که!

در آخر راه چاره رو همین دیدم که مهیار و بچپونم تو لیستِ آشنایان که دیگه همه ی پستهام رو سرکارهای علیه نبینن! از اون موقع دیگه راااااااااااااحت شدم!

چقد بعضیا می تونن فضول و بیخود باشن واقعا؟!!!!! برام جای سوأل داره!

غرض از این مقدمه اینکه چند روز پیش یه هو دیدم اون برادر گرامیشون که تهران تشریف داره (داداش علی) تو فیس برام درخواست اد داده!!!!!!!!

یعنی دنیا به سرم آوار شد! اصلا دلم نمی خواست اکسپت کنم! اصلا دلم نمی خواستا! تو لیست فرندهایِ من فقط دوستام هستن و فامیل خودمم با اینکه فیس دارن اما من نمیرم ادشون کنم مگه تک و توک و به تعداد محدود مثلا امیرحسین پسرخاله م چون واقعا قبولش دارم دهنشم قرصه و با اینکه 3 سال از من کوچیکتره اما از این یه لحاظ شعورش می رسه که هرچی تو فیس می نویسیم رو هی نیاد بکوبونه تو صورتمون تو جمع! اما حالا هی تو لیستم قوم شوهر پر بشه!

بعد اون برادر گرامی هم به ایشون خبر داده بود که من برای فروغ درخواست اد داده م!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی عملا راهِ دینای کردنِ درخواست رو هم به روی من بسته بود که من حتما قبول کنم چون نمی تونستم ریسک کنم و مصطفی ازم دلخور بشه! خلاصه دکمه ی "نات نَو" (فعلا نه) رو زدم و گفتم بذار سنگامو با مصطفی وا بکَنم، بعد.

چند روز بعد موقعیتش پیش اومد. نشسته بودیم خونه ی خاله م اینا و داشتیم از وای فای امیرحسین استفاده می کردیم. حرفش شد و منم یه هو بدون هیچ مقدمه ای به شوهرجانِ دیکتاتورم گفتم: راستی برای درخواستِ داداش زدم "نات نو"!!!!

یه هو جا خورد! منو نگاه کرد و طلبکارانه گفت چرا؟؟؟

منم خیـــــــــــــــــــلی شیک و روراست گفتم با توجه به تجربه ی قبلی که از میزان جنبه ی بعضیا تو فیس داشتم و هی میومدن هرچی من می نوشتم تو جمع می گفتن ترجیح دادم اکسپت نکنم!

خودش سریع فهمید کی رو میگم. خیلی با حالت باد به غبغبی گفت: تو همه رو با هم یکی می کنی؟ این از اون اخلاقا نداره، قبول کن!

گفتم مطمئنی؟؟!!

با یه نگاهِ "الآن میام کله ت رو می کَنم" کاذب نگام کرد: آره، قبول کن میگم! بدو ببینم برو همین الآن قبول کن!

خلاصه رفتم اکسپت کردم، اما مثل همون مورد قبلی روانه ی دسته ی آشنایانشون کردم که راه تکرار بر خطر بسته بشه... والله!

 

5. استادی که نمره ی 17.5 رو بهم داده بود یه نمره به نمره ی همه ی بچه ها اضافه کرد و منم شدم 18.5!!! تا اونجا که فهمیدم بالاترین نمره ی کلاس بودم. من کلا ترمهای آخر راندمانم خیلی میره بالا. فردا هم می خوام خونه بمونم جواب کوئیز ها رو بنویسم و یه کوفتی سر هم کنم برای پروژه ی درسِ تحلیل خطاها... بعدا تا 22 شهریور برای فرستادنِ پروژه ی درس سمینار وقت دارم.

یه نکته ی طنز و آیرونیکی هم که هست شده اینه که استاد تاریخ ارائه ی درس سمینار رو گذاشته برای 15 شهریور!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دقیقا روز پاتختیم! بچه ها می خندیدن می گفتن میوه شیرینی بیار همینجا برات پاتختی می گیریم!

 

6. امروزم لباس پاتختیم رو پروو کردم. خیلی خوب بود. فیفز می خندید بهم می گفت شبیه عروسک شدی! بار اوله دامن لباسم یه کم چین داره برای همین میگه شبیه عروسک شده م...

خیلی دوست دارم با این هیکل فعلیم برم لباس عروسمو پروو کنم ببینم الآن چطوری به نظر میاد.

 

7. برم کارت عروسیا رو سر و سامون بدم. دیگه باید این چند روز پشت نویسی کنیم که هفته ی آینده ببریم پخششون کنیم.

 

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 18:8 توسط فروغGh|

از پریروز که اون چیزا رو شنیدم خیلی تو فکر رفتم. اون شب با مصطفی رفتیم بیرون مثلا پیراهن برای کت و شلوارش بخره، اما اینقدر حال جفتمون گرفته بود که فقط رفتیم یه قابلمه برای خودش خرید و منم دیدم تو خونه لیوان برای چای خوردن نداریم (خونه ی خودمون منظورمه، آخه لیوان مجلسی آورده م فقط و فرصت نکردم از میم تیم ماگ سفارش بدم هنوز) دیگه دوتا لیوان خوشگل لومینارک خریدم و با یه سری خورده ریز و اومدیم خونه ی خودمون شام خوردیم و فیلم دهلیز رو با هم دیدیم، بعدم شاهگوش و گرفتیم خوابیدیم.

راستی نگفتم این وسط یه نکته ی مثبت، اونم اینکه مصطفی موقتا تا قبل از اینکه کار عسلویه شروع بشه اینجا یه کار پیدا کرده و دو سه روزی هست که میره اونجا! روحیه ش خیلی بهتر شده، خودمم فهمیده بودم یه کم از سکوت و کلافه بودنش به خاطر بیکاریه. اون قابلمه رو هم گرفت چون ظهرا باید ناهارشون رو خودشون ببرن. دیگه من مجبورم حتما تو خونه پیشش بمونم. کلا بالا که نمیره همه ی لوازمشم آورده پایین هیچی بالا نداره. دو روزم هست که همینجا تو خونه ی خودمونم میره حموم! من باید باشم که صبحا صبحونه بهش بدم و غذاشو گرم کنم بریزم تو ظرف که ببره. وقتی هم که میره من بیدار می مونم و کارای خونه رو انجام میدم، یه کم فیلم می بینم و درس می خونم.

دیروز هم از کار که اومد منو آورد خونه مامان اینا و خودش رفت دنبال کاراش و قرار هم بود بره خونه ی پنی که خیلی وقت بود ندیده بودش. منم شام و ناهار فرداش رو درست کردم. صبح از خونه ی خودمون اومدم بیرون و با مامان اینا رفتیم بیرون. فیفز خیاطی یاد می گیره و امروز یه پارچه مانتویی خریدیم که واسه من بدوزه! آبیه و قسمت طرحدارشم سفید و آبیه.

امروز یه هو به سرم زد کیک شکلاتی پزیدم و نصفش رو خشک گذاشتم و نصف دیگه ش رو خیس کردم (با مایه ی کیک خیس که از روغن و شیر و شکر و کاکائو درست میشه) مصطفی هم اومده بود اینجا، مثه اینکه خانم میم (خانم دوستش، همونا که بهشون میگم زوج میم) هوس پیتزا کرده میگن شب بریم بیرون. این آخرین شبیه که می تونم برم بیرون یا بیام اینجا تا بعد از امتحانام می خوام اینجا رو برا خودم ممنوع کنم.

 

خلاصه کنم خدا رو شکر این روزا حالمون خوبه و مشکلی نیست. با اینکه تهِ دلمون بابت این خرابکاریا و مشکلاتی که بقیه درست کرده ن ناراحتیم اما نمی ذاریم رومون تأثیر بذاره و سعی می کنیم حالا که خدا آرزوهامونو یه کم زودتر برآورده کرده ازش لذت ببریم. یادمه همیشه دلم می خواست صبحا زودتر از خودش پا شم براش صبحونه آماده کنم و راهیش کنم بعد از اون وقتیکه قرار شد بره من تو دلم بابت این قضیه یه کم دلخور بودم که نمیشه، وقتی بره دیگه من صبحا نیستم بدرقه ش کنم! اما خدا خواست که من این آرزوم برآورده بشه!

امروزم فرشید رو با خودش برد و همونجا معرفیش کرد برای کار. فرشید و لاله یه دفتر خدمات کامپیوتری دارن اما واقعا گذران زندگی با یه مغازه سخته و اینجوری خیلی بهشون کمک میشه. هم من و هم لاله خیلی خوشحالیم بابت اینکه این دوتا با هم میرن برای کار...

 

یه چیزی تعریف کنم لبخند بزنید...

لاله و فرشید یه خرگوش بانمکی دارن به اسم پنبه. پنبه خان نر بودن و به تازگی براشون یه ماده آورده ن به اسم نَرمی! این اسمم مادر لاله گذاشته. یادمه روز اولی که نرمی و پنبه رو گذاشته بودن پیش هم توی حیاط پشتیِ خونه ی مامان لاله نرمی بدجور فرار می کرد چون پنبه انگاری آتیشش خیلی تند بود و دختر کوچولوی ملوس کلی اذیت شده بود. الآن این زوج خوشبخت صاحب 5تا کوچولوی ناز هستن که البته 6تا بودن اما ششمی خیلی کوچولو بود و یه روز رفتن دیدن نیستش! و متوجه شدن چون نارس بوده مامان و بابایی کلکش رو کنده ن و احتمالا خوردنش!

ما که رفتیم این بچه ها رو ببینیم مامانه حمله می کرد و نمی ذاشت. ما رو بعد از زایمانش بار اول بود می دید. پنبه ما (من و مصطفی) رو می شناخت و کاری بهمون نداشت اما نرمی دور و برمون می پلکید. یه هو دیدم اومد سمت پای من و وایساد!!!! منم یه مقداری از حیوونا می ترسم یعنی پنبه اولین حیوونیه که من بهش دست زده م! بعد همونجوری خشک مونده بودم گفتم لالهههههههه! لاله نگام کرد و خندید: نترس بمون داره بو می کنه که بشناسدت!

یه کم که وایسادم دیدم داره روی پام پوزه می کشه!!! وقتی رفت کنار حس کردم پام یه کم نمناکه!!! نگا کردم به لاله: وای لاله نرمی پای منو لیس زدههههههههه!

لاله خیلی خندید و خوشحال گفت: ای جون عزیزم ازت خوشش اومده، این هرکسی رو لیس نمی زنه!

میگن خانوما جنسِ هم رو می شناسن!

از بعد از اون اتفاقی که قبل از عید برام افتاد رابطه م با بچه ها خیلی بهتر شده. مثلا بچه هایی که قبلا منو می دیدن و لب و لوچه شون آویزون می شد الآن با دیدنم غش غش می خندن و کلی برام ناز می کنن!

حیوونای ماده وقتی میان طرفم آروم می گیرن!!! جدی میگم به خدا انگار اونا هم حس می کنن اون چیزی رو که برام اتفاق افتاده...

راستی یه نکته که ... اشاره کرده بود. ببخشید مگه من دارم بدون عقد و ازدواج با مصطفی زندگی می کنم؟؟!! من همسر رسمیش هستم همین الآنم می تونم عروسی رو کنسل کنم برم سر خونه زندگیم! منتهی دهن مردم و امثال بعضیا رو نمیشه بست. این مراسمم برای ما فرمالیته ست وگرنه پوشیدنِ یه لباس و چندتا فیلم و عکس و دست دست و رقص رقص هیچ فرقی تو اصل حلالِ خدا ایجاد نمی کنه خانم یا آقای غیرمحترم!

 

من زندگیم و شوهرمو با یه دنیا عوض نمی کنم. من خدا رو شکر می کنم که هر نقشه ای بقیه برام می چینن من زودتر خبر میشم! ممنونم خدا که هوامون رو داری. من تا تو رو دارم به هیچکس و هیچی احتیاج ندارم. وقتی تو رو دارم چه نیازی به جادو و دعا نوشتن دارم؟ من تکیه و توکم به توئه! خودت من و شوهرمو در پناه خودت حفظ کن و به زندگیمون برکت بده...

 

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 20:24 توسط فروغGh|

 

 

این حلقه م هست، با حلقه ی نامزدیم. همیشه اینجوری می ندازمشون چون چندین بار حلقه ی نامزدیم شالهام رو نخ کش کرد! و البته چون اونجوری به قول فیفز احساس می کردم کاپیتان جک اسپارو هستم که تو هردوتا دستام انگشتر هست!

شب اولی که تو خونه ی خودمون بودیم خیلی هم عسلی و شیرین نبود!

تقصیر از خودمونم نبود! نمی دونم چرا اما خوب بهرحال مادرشوهری که تا همین چند وقت پیش می گفت برید سر خونه زندگیتون و من می خوام برم برای خودم تهران و بگردم و تفریح کنم یه هو یادش افتاده که چرا پسرش داره بهش بی محلی می کنه و خوب این وسط کی مقصره؟ دختر مردم!!!

همونطور که قبلا هم گفته بودم مصطفی تقریبا 3-2 هفته ای میشه که سر یه جریانی با مامانش قهر کرده و باهاش اصلا حرف نمی زنه! حتی منم رفتم آشتیشون بدم اما اصلا حاضر نشد بیاد باهاش صحبت کنه! تو این چند هفته هم همه ش برای ناهار و شام اومده پیش ما و خونه نمیره. هرکاریش هم می کنم اینقدر که یه دنده ست حاضر نیست بره باهاش آشتی کنه! جمعه شب من گفتم انگار کارای خونه مون طلسم شده هی من تا بیدار شم و بیام پایین و مشغول میشم تندی ظهر میشه و می ریم خونه ی مامان اینا برای ناهار و بعدشم تا برگردیم و من به کارم برسم هم از وقت درس خوندنم زده میشه هم کارا بیشتر می مونه. بریم همون پایین بخوابیم که من وقتی پا شدم سریع بیام شروع به کار کنم. خلاصه مصطفی رفت بالا پنکه بیاره که دیدم برگشت اونم با توپ پر! حرفم نمی زد باهام!!! هی رفتم و اومدم دیگه بار آخر که نشستم جلوش یه هو با بغض سرشو گذاشت رو پام و شروع کرد به گریه کردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منو می بینی؟ خدایی ترسیده بودم! موهاشو می بوسیدم دستشو محکم گرفته بودم اما هرچی می گفتم هیچی نمی گفت! منم گریه م گرفت و باهاش قهر کردم که حرف نمی زنه و گرفتیم با همون حالت قهر خوابیدیم! اینم شب اولمون تو خونه مون!

فرداش تا ظهر حرف نمی زدیم! بعدازظهر که اومدیم خونه گفت دیشب که رفته بالا متوجه شده یه سوسک اومده بوده تو خونه و مامانش همون رو بهونه کرده و قشقرق راه انداخته! گفته که تو و زنت به من بی محلی می کنید و زنت به من سلام هم نمی کنه!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه والله من چی بگم!؟! حرفی نزدم فقط گذاشتم مصطفی حرف بزنه خودشو خالی کنه!

 

از اون روز هم به زوووووور حتی تا بالا می ره! امروزم رفته یه سری مواد شوینده و خوراکی خریده آورده گذاشته تو خونه مون که دیگه همونجا بمونه!!! حتی چند شب پیش هم که تنها بود نرفته بالا بخوابه اومده پایین خوابیده!!! منم به خاطر اینکه اونجا ساکته و کاری ندارم اغلب همونجام و درس می خونم یعنی رسما دیگه اومده پایین زندگی می کنه همه ی لوازمش رو هم از بالا آورده حتی لباسا و ریش تراشش رو! مامان و فیفز میگن بابا آشتیشون بده الآن اگه مادرش به خواهراش چیزی بگه همه از چشم تو و بعد از چشم ما می بینن میگن پسره رو کشیده ن طرف خودشون! اما واقعا اونا نمی دونن مصطفی به هیـــــــــچ صراطی جز صراط خودش مستقیم نیست! هرچی هم بهش میگی اصلا تا خودش نخواد کاری رو نمی کنه! امشبم تصمیم دارم باهاش صحبت کنم بهش بگم که بره آشتی کنه... برام دعا کنید که حرفمو گوش کنه! می دونم زیادم بخوام گیر بدم و حرف بزنم قاطی می کنه بهم میگه به تو ربطی نداره، یا میگه حتما از دستم خسته شدی اینجوری میگی!

 

چند وقتی هم هست که دیگه علنا با زبون خودش به بقیه میگه من نمی ذارم فروغ کار کنه!!!!!!! چند بار جلوی دوستاش و خانمهاشون گفته! اینم یه گل جدید در دسته گل زندگیمونه!!!

 

خونه کاراش تموم شده فقط یه سری ریزه کاری مونده مثلا یه سری لوازم که براشون جایی نداریم فعلا، و اینکه بالکن رو بشورم و یه چیزایی رو هم ببریم اونجا.

راستی یه عالمه کتابام رو هم مجبورم بفروشم! بعدا سر فرصت اینجا یه لیست با قیمت می ذارم اگه کسی خواست بهم بگه... جا ندارم نگهشون دارم!

 

اوه، راستی، یه سورپرایز کوچولو هم دارم براتون!

 

 

قراره تا بعد از امتحانام (18 مرداد) غیب بشم. چراغ این خونه رو روشن نگه دارید تا برگردم! ممنون!

 

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 22:48 توسط فروغGh|

 

نزدیکای ظهر یه هو به سرش می زنه که بریم دریا! تو خونه ی خودمونیم و من دارم کشوها رو می چینم. راستش اصلا از پیشنهادش خوشحال نمیشم اما چیزی نمیگم. آخه من دیگه نباید برم شنا. هفته ی پیش که رفته بودیم دریا من چنان پوستم برنزه شد که مامان تا دو روز بهم بد و بیراه می گفت! نسوختما، اما کاملا صورتم برنزه شد. شانس آوردم بابا کرم فِر اند لاولی آورد و تو این یه هفته پوستم تقریبا به حالت عادی برگشت اما بازم برنزه م یه کم! حق با مامانه خوب. من کلا سفیدم و دوست دارم برای عروسی هم سفید باشم نمی خوام عروس برنزه باشم...

خلاصه که قرار می ذاره و لاله و فرشید و رضا و پریسا هم همه اعلام آمادگی می کنن! بهش میگم خوب من چیکار کنم؟ نمی تونم بیام تو آب که! یه هو یادش میاد و می مونه! همونجور که نشسته رو به روم با لبخند نگام می کنه و می فهمم داره زور می زنه یه راه حلی پیدا کنه! میگه: خوب نمیشه با کلاه حصیری بیای تو آب؟!!!

می خندم! من نمی تونم شنا کنم اما خوب اون دلش می خواد بره شنا. بذار خوش باشه! میگم: من می شینم تو ساحل درس می خونم. شما برید تو آب...

 

می ریم. راهِ ساحل رو بسته ن و نمی تونیم ماشین رو مثه هفته های قبل ببریم جلوی جایی که شنا می کنیم پارک کنیم. همه دارن زور می زنن یه راهی پیدا کنن که من بتونم راحت بشینم تو ساحل! به محض اینکه جای مناسب رو پیدا می کنیم من تلپی می شینم رو ماسه های خنکِ نیمه خیس و خلاصه همه خیالشون راحت میشه. آستینامو تا روی مچم می کشم پایین و شالم رو باز می کنم دور صورتم و کلاه حصیری هم سرمه. باد خوبی میاد. لاله و پریسا میرن تو آب و آقایون شروع می کنن به فوتبال بازی کردن پشت سر من. منم گوشی تو دستمه و اسلایدهای دکتر برکت رو می خونم.

می بینم که آقایون میرن تو آب. به مصطفی نگاه می کنم که جوری بالا سرم وایساده که سایه ش بیفته روی سرم: ببین! شدم سایه ی سرت!

لبخند می زنم: شما سایه ی سر بودی و هستی آقا! برو تو آب دیگه!

اونم تلپ میشه کنارم: اینجوری برنگرد طرفِ من! به صورتت آفتاب می خوره. اینجوری بشین... آهان، خوبه. دیگه با خودت لباس نیاوردی؟

میگم: نه، واسه چی؟

- آخه اگه ده دقیقه ی آخر میومدی تو آب چیزی نمیشد... البته الآنم می تونی بیای. تا بریم سمت ماشین خشک میشه لباست...

- من نمی خوام بیام تو آب عزیزم. شما برو!

- نمی خوام برم... می خوای ببرمت خونه راحت بشینی بخونی؟ منم یه تنی به آب می زنم و زود میام.

- عشقم برو! من خوبم، نمی خوام برم خونه. تو برو شنا کن خوش بگذره...

- بدون تو خوش نمی گذره...

 

همونجوری می شینه. منم هی اصرار می کنم بره تو اب اما فایده نداره میگه می خواد همینجا بشینه، منم نباید اصرار کنم، اگه بخواد خودش میره.

اسلایدها رو ورق می زنم. سعی می کنم ساکت باشم که بدونه واقعا ناراحت نیستم. اتفاقا دوست دارم بره شنا کنه. یه کم نگام می کنه. می بینه سرم گرمه. بعد شروع می کنه با گوش ماهی هایی که دور و برش ریخته یه چیزی می نویسه... یه کم سرم گرم درس میشه و باز که نگاه می کنم، اونم زیرچشمی، می بینم به انگلیسی نوشته "F"

یه کم بعد که دوباره نگاه می کنم می بینم یه قلب بزرگ دور اون حرف اِف کشیده!!! حواسش نیست که من دیده م! ریز ریز می خندم! بعدشم خودش با پاهاش بهم می ریزتش!

یواشکی پا میشه و آروم آروم و قدم به قدم میره تو آب... منم خوندن اون فصل رو تموم می کنم و می شینم بازی می کنم. هر وقت نگاهش می کنم می بینم داره منو از دور نگاه می کنه...

 

خیلی زود و در حد نیم ساعت بعد میان بیرون و برمی گردیم. من اما امروز پنهونی یه چیزایی دیده م که بعضیا تو سالیان سال نمی بینن... من ابراز عشقِ یواشکی مردی رو دیدم که خودش یه بار گفته بود تو جنسش نیست چیزی رو که می خواد به زبون بیاره!

 

من خوشبختم... خدایا شکرت...

چشم بد دور...

 

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 21:59 توسط فروغGh|

 

Eros Ramazzotti - Un angelo disteso al sole

این آهنگ رو خیلی دوست دارم. معنیش خیلی قشنگه. کلا اروس رامازوتی و آندره آ بوچلی برای من شناسنامه ی موسیقی ایتالیا هستن. بوچلی نماینده ی نسل قدیم و اپرا و صداهای آسمونی و اِروس معرف نسل جدید و آهنگای خوب پاپ...

دیروز طی یه حرکت ضربتی رفتیم پرده و روتختی و لوازم پلاستیکی رو خریدیم! رفتم یکی از این ارزانسراهای انزلی و پرده رو راشل چینی خریدم. بهرحال این پرده ها واسه خونه خودمون نیست زیاد خرج کنم بعدا به دردم نخوره که فایده نداره! مامانم گفت پارچه سفید واسه پشتشون هم نخر من دارم بهت میدم. اینم حل شد! رو تختی هم چون معمولا زمین خواب هستیم من ست سه تیکه برداشتم که یه لحاف رو تختی با دوتا روبالشی هست و مامان گفت رویه تشک رو خودم می زنم. اون شد 190 تومن. جاهای دیگه هم رفتم قیمتا برای سه تیکه همین حدود بود برای 4 تیکه از 270 به بالا، 9 تیکه هم که بالای 350 تومن...

لوازم پلاستیکی هم شد 260 که البته یه سری چیزا مثل پیشبند و دم کنی و رویه لباسشویی مونده. سطل برنج هم قرار شد از یه جا دیگه بخریم...

اینم قیمتا که ازم می پرسیدین...

در ضمن دوستان خوب انزلیچی من گول نخورید و واسه پرده نرید رشت! عبدالپناه بهترین قیمتا رو داره. همون پارچه ای رو که عبدالپناه (ناصرخسرو) داشت می فروخت متری 18 تومن ما تو رشت دیدیم متری 29500!!!! تازه عبدالپناه از اون بهترم داشت متری 20 تومن خیلی لَخت و خوش فرم بود! فقط رنگ مورد نظر منو نداشت متأسفانه... بین حرفاشونم شنیدم انگار واسه دوخت پرده متری 11 تومن هم اجرت می گیرن. نمی دونم خوبه یا گرونه من قراره بدم خاله م برام بدوزه اون کار پرده های هال خودشونم انجام داده عالی شده ن.

 

راستی بذارید یه سری توصیه بهتون بکنم برای کارای عروسی.

برای عروس خانم: لباس ساده، آرایشگاه خوب...

برای داماد: یه هو برید موکارلو! البته فقط کت و شلوار! کفش و پیراهن و اینا جاهای دیگه با قیمت بهتر پیدا میشه.

مراسم: هرچی هم که ساده برداشتید فیلمبردارتون عاااالی باشه. آخرش همه فیلمتون رو می بینن و عکساتون رو...

کارت عروسی رو بعد یه مدت همه می ندازن دور غیر از خودتون! ارزون بردارید که بعدا دلتون نسوزه! البته اگه پول اضافه دارید و صرفه جویی براتون مهم نیست خوب برید دونه ای 4000 تومن بردارید! والله!

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 10:52 توسط فروغGh|

سه روزی میشه که اصلا درست حسابی خونه نیستم! 3 روزه برگشته م خونه ی خودمون و هر سه روز رو رفتیم رشت!!!!!! رفتن مصطفی نزدیکه برای همین داریم تند تند کارامون رو انجام میدیم.

پریروز یه هو تصمیم گرفتیم بریم رشت برای کت و شلوار! پا شدیم رفتیم و اینقدر گشتیم که سرگیجه گرفتیم! چند روز قبلش یعنی 5شنبه همه با هم رفته بودیم هاکوپیان و آنتونیو رو دیده بودیم و اینقدر مدلاش خوب بود و دوختا و پارچه ها عالی که دیگه چیزی به چشممون نمیومد! اما مصطفی میگفت اونا زیادی گرون هستن و نمی ارزه! خلاصه که مصطفی تو پله برقی یه مدل پسندید که این شکلی بود البته جیبش این فرمی نبود. در واقع اول من گفتم اون کت رو یه بار تن بزنه ببینیم، که بعدا طی یه پروسه ی یه ساعته ی آزمون و خطا همون رو خریدیم به علاوه ی یه پیراهن و کفش و مارشال:

 

 

خداییش خیلی مدلش تو تنش شیکه اما خوب اسپرت بود دیگه. فرداش رفتیم شلوار و پیراهن رو که اندازه ش کرده بودن تحویل گرفتیم اما دیدم سرحال نیست انگار! رفتیم پاساژ امیر برای لباس عروس، می خواستم ببینم چیز بهتری پیدا می کنم که دیدم اصلا و ابدا! یعنی هیچی به دلم ننشست بس که مدلا شلوغ و زشت بودن! فقط مزون اتابک یکی دوتا کار خوب داشت که اونم هیچ! تازه تو یکی از مزونها عیـــــــــــــن لباس خودم رو دیدم که 650 اجاره می دادن!!!!!!!! من با تموم متعلقاتش 370 کرایه کردم!!! تازه اینم مثه لباس خودم بود، یعنی تن پوش اول نبود! خلاصه کلا منصرف شدم از تعویض لباس!

شب که اومدم دیدم بله، حدسم درست بود! مصطفی پشیمون شده بود می گفت یه چیز کلاسیک تر و رسمی تر دلش می خواسته!!!!! واینمی دونین با مصطفی لباس خریدن چه عذاب الیمی هست! خیلی مشکل پسنده و خیلی هم سوأل و نظر می پرسه تازه باید بیست بار این وسط ازش بپرسی که خودش چی فکر می کنه و نظرش چیه وگرنه با نظر من خرید می کنه و آخرشم میشه جریان همین کت و شلوار!!!

اولش خیلی قاطی کردم چون می دونستم یه درصد اون کت و شلوار رو نمیشه پس داد و باید از نو بریم خرید که خدایی قیمتای کت و شلوار الآن برامون خیلی سنگینه! اما دیدم چرا خودم و خودشو عذاب بدم؟ اگه ته دلش راضی نباشه چه فایده داره؟ خلاصه گفت بریم یه چیز دیگه بخریم خودم پولشو میدم و منم گفتم باشه. در واقع دو خرجه شدیم! از اولش تصمیم داشت اون مقداری که مامان اینا بهمون داده بودن برای کت و شلوار رو یه چیزی بذاره روش و بره همون آنتونیو یا هاکوپیان خرید کنه اما گول چرب زبونی اون فروشنده رو خورد که البته خیلی از مصطفی بعید بود ولی پیش اومد دیگه!

امروز اول رفتیم پاساژ امیر تو خیابون مطهری که دو طبقه لباس عروس داره و همکفش کفش و کیف هست. آخه دیروز یه کفش دیده بودیم برای فیفز، امروز با خودش رفتیم همونو خریدیم براش. بعد خیلی اتفاقی مصطفی از همون صاحب مغازه پرسید این اطراف جایی کت و شلوار خوب هست، اونم گفت اونور خیابون برید پایین سر نبش کوچه و... ما هم همینجوری رفتیم و دیدیم به به...

شعبه ی موکارلو هست!!!

نمیدونم اینجا گفته بودم یا نه، اما همیشه وقتی حرف از کت و شلوار میشد مصطفی به شدت دوست داشت بره از موکارلو خرید کنه! حالا برا هر مراسمی بود فرقی نمی کرد اصلا عاشق استایل کارای موکارلو بود.

خلاصه رفتیم داخل و به نیم ساعت نکشید که یه کت و شلوار خیــــــــــــــــــــلی عااااااااااااااااااالی براش یافتیم که خیلی بهش میومد و خودشم دوستش داشت... یقه ش مدل بلیزر بود و خیلی هم شیک بود...

خلاصه که اگه از اول اومده بودیم موکارلو راضی رفته بودیم بدون خرج اضافه! والله!

خرید انجام شد و راه افتادیم تو بازار که دیدم میگه این یکی کت و شلوار رو، که اسپرت بود، همینجوری بدم به محمود (پسر خواهر بزرگه ش)!!!!!!!!!!!!!! گفتم نهههههه آخه برای چی؟ نگهش دار! چی میشه مگه دوتا کت و شلوار داشته باشی؟؟ کت و شلوار نو با این جنس پارچه ی خوب و مدل جدید و شیک رو اصلا نمی ذارم به کسی بدی!  اونم انگار منتظر همین حرف بود گفت باشه! 

تو رشت هم که بودیم من یه هو گفتم تا مامان اینا به خریدای دیگه شون می رسن بیا بریم کارت عروس ببینیم. یه مدل ساده انتخاب کردیم و خیلی یه هویی کارت هم سفارش دادیم. از این کارتای تک رو بود که دورشون حاشیه داره. دونه ای 300 تومن بود که ما 230 تا سفارش دادیم که کم نیاریم و با هزینه چاپ و همه چی برامون زد 110 تومن... بذارید ببینم قبلا تو نوعروس طرحش رو دیده بودم ببینم پیدا می کنم بذارمش... متنش هم همون دوبیت حافظ که گذاشته بودم قبلا:

می در کف و گل در بر و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این بزم که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

این کارتشون کار تولیدی تو خود رشت بود و آقاهه به ما گفت نمونه ی تهرانش تقریبا 950 تومن هست اما اینا چون کار خودشونه این قیمت میفته... منم بعد از خرج کت و شلوار نمی خواستم دیگه خرج زیادی رو دستمون بمونه برای همین از خیر کارت گرونتر گذشتم گفتم بیخیال بابا آخرشم خودمون فقط یکی دوتاشو نگه می داریم همه می ندازن دور دیگه چه فایده یه عالمه پولشو بدیم؟!

عکسه رو پیدا کردما اما میگم بذارید مال خودمون بیاد بذارم اونجوری مزه ش بیشتره تا اینکه با اسم یه نفر دیگه باشه، مگه نه؟

فردا هم با مامان میرم مزون برای انتخاب شنل و کیسه شاباشم. بریم روتختی و پرده هم ببینیم... کارای خونه تقریبا تمومه الآن سه روزه دارن کابینت می زنن. انگار امروز کار کابینت تموم شده و کمد دیوار رو نصب کنن دیگه باید بریم برای تمیزکاری و چیدن. حتی تختمونم سرهم کرده بودیم اما به خاطر کمدساز مجبور شدیم بازش کنیم. از اتاقای مرتب شده هم براتون عکس می ذارم حتما.

دیگه خیلی به رفتنش نزدیکیم. دلم تنگشه اونم از همین الآن. بمیرم چقدر این روزا تحت فشاره! دو روزه می بینم که بعضیا دارن بهش چقد فشار میارن! خدا ازشون نگذره که اینهمه براشون دوندگی کرد آخرش اینطوری می کنن باهاش! به من نمی گه هرچقدرم میگم بگو نریز تو خودت میگه برای من الآن فقط همین جشن مهمه اگه بگم هم خودم بهش فکر می کنم هم تو حرص می خوری و فکر حرص خوردنِ توأم به نگرانیام اضافه میشه... معده ش درد می کرد امروز به خاطر همین چند روز حرص خوردنا... فداش بشمممممم

 

چند روز قبل یه فیلم از خودم دیدم که مصطفی جمعه تو ساحل گرفته بود. چقد هیکلم فرق کرده! مامان اینا می گفتن من باورم نمیشد! اصلا انگار کوچولو شده م! فقط از شر بازوهام خلاص بشم حله!

 

خیلی خوابم میاد و دیگه الآناست که هوا روشن بشه. برم بخوابم. شب همگی خوش

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 4:53 توسط فروغGh|

۱. خدا در و تخته رو خوب با هم جور می کنه...

داریم حرف می زنیم که از برکات فناوری نوین از یه پیام چهار متنی که نوشته م فقط دومی ارسال میشه! مضامین کلا قاطی میشن و مصطفی حرفمو کلا اشتباه می گیره. اون دعوا می کنه و منم به جای توضیح دادن همون درجه خشم ذاتیم می زنه بالا و عوض درست کردن جریان می پرم وسط دعوا! کار به جاهای باریک می کشه و همینجور الکی الکی یه روز با هم حرف نمی زنیم! هر کدوممون هم منتظر پیام اون یکی هستیم...

جفتمونم که لجباز و مغرور و یه دنده...

فردای اون یه روز قهر پا میشم و هواش به سرم می زنه که برم قبل از اینکه واسه امتحان ۱ عصرش, که آخرین امتحانشه, راهی بشه ببینمش. تند دوش می گیرم و لباس می پوشم. اما همینکه می خوام بیام بیرون شهرک پر میشه از برادرای غیوری که اومده ن دایره زنگی ها رو بندازن پایین! مجبور میشم نیم ساعتی بمونم تا تشریف ببرن. بعدش با سرعت میرم. امید دارم تا قبل ۱۱ خونه باشه. اما وقتی می رسم تازه چند دقیقه ست که رفته. بیشتر بغض می کنم...

تموم لباسایی که خونه شون دارم رو جمع می کنم که ببرم بشورم. با ۳تا ساک لباس و یه دل خالی برمی گردم خونه.

عصر که می رسه خونه خسته ست و دلگیر از تماس نگرفتنم. وقتی می بینه لباسا و لوازمم نیست دیگه بدجور قاطی می کنه. فکر می کنه مثلا اینقدر ناراحت بوده م که دیگه نمی خوام ببینمش! به غرورش برمی خوره و پیام میده و بازم دعوا میشه. بعد از کلی جر وبحث سر هیچی میگه اگه می خوام منو ببخشه باید خودم برم خونه شون... جواب نمی دم. می دونم پریشب خودم مقصر بوده م که به جای خونسرد موندن دعوا رو ادامه دادم. ساعت چهاره, هوا دااااااغه. اما من دیگه طاقت دوریشو ندارم. راه میفتم... پای پیاده...

دم در که می رسم بهش پیام میدم و ازش معذرت می خوام و میگم اما اونم یه معذرتخواهی بهم بدهکاره که فکر کرده تا وقتی من زنده م تنها می ذارمش, حالا هم بهتره در رو باز کنه تا من از گرما نمرده م...

رو تخت خودشو زده به خواب! از کجا می فهمم؟ خوب آخه رو گوشیش علامت پیام خوانده نشده نیست! اما می ذارم نقشش رو بازی کنه. وقتی مامان میره می شینم کنار تخت و چشمامو می بندم. هندزفری گذاشته م و یه آهنگ عاشقانه ی اسپانیایی گوش میدم. می چرخه, منو می بینه, دستمو ناز می کنه... من نمی بینمش, زیر موهایی که صورتمو پوشونده ن دارم آروم اشک می ریزم. دست می کنه تو موهام, برام جا باز می کنه و منم میرم بغلش. منو می بوسه و منم فقط بوش می کنم... بعد از ۳۶ ساعت اولین چیزی که به لبام می رسه لبای اونه, بهترین میوه ی بهشتی من...

از اون موقع حدودا ۷۲ ساعت گذشته و اصلا از کنار هم تکون نخوردیم... یه لحظه هم لبخندش محو نشده. این برای من به یه ذنیا می ارزه, این برای من صد بار بیشتر از غرور لعنتیم می ارزه...

 

۲. معده م خوبه. ممنون از همه ی اونایی که حالمو پرسیدن.همون روز خیلی بهتر شدم. اما متأسفانه باز رمضان اومد و بحثای من با مصطفی سر روزه گرفتن شروع میشه! اون میگه با این معده ی ناراحتت لازم نکرده روزه بگیری, منم خوب دوست دارم روزه بگیرم! ببینیم امسال کی برنده میشه...

 

۳. چند روزه خونه نیستم کلا. همونطور که ذکرش رفت در منزل یار تشریف دارم. اینجا راحت تر درس می خونم. خودشم که هست و دیگه بهونه نمی گیرم! هم فاله هم تماشا. این ترم ترم آخرمه و می خوام همه ی درسا رو خوب بخونم. مضاف بر اینکه اینجا نت نداریم و خونه هم که سر می زنم فیفز گرامی پای پی سی هست و نمیشه از یار گرمابه و گلستانش, همون پی سی, جداش کرد. بنابراین نگران نباشید اگه غیبتم طولانی شد. همین الانم با گوشیم دارم می نویسم...

بعنوان نکته ی آخر, دیروز رفتیم کیک و شیرینی سفارش دادیم. برای مهمونای ما که تقریبا ۴۰۰ نفر به بالا  هستن ۴۰ کیلو کیک و ۳۵کیلو شیرینی کفایت می کرد از قرار نفری ۱۰۰ گرم کیک و ۷۵ گرم شیرینی. کیک اینجا کیلویی ۱۵ تومن و شیرینی کیلویی ۱۰ تومن محاسبه شد که جمع کل میشه؟؟؟ آفرین به شما! ۹۵۰ تومن. اینم یه تیکه اطلاعات دیگه برا دوستان نوعروس که لازمشون میشه...

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق

نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 12:46 توسط فروغGh|

1. اگه تو این سالهایی که از رابطه م گذشته فقط و فقط 2 چیز یاد گرفته باشم اونم اینا هستن:

الف) به خودتون تلقین نکنید که خریدن عطر جدایی و دوری میاره! هیچم اینجوری نیست! من اینهمه عطر برای مصطفی خریده م و اونم برای من! هیچم جدا یا دور نشدیم!

ب) یادمه تو فیلم گذشته (اصغر فرهادی) می گفتن که بویایی آخرین حسیه که آدم از دست میده، یعنی بوها آخرین چیزی هستن که تو ذهن آدما می مونن حتی اگه همه ی چیزای دیگه یادشون رفته باشه. برای همین من به معجزه ی عطر اعتقاد دارم و اینقدر به داشتن یه عطر خاص به عنوان امضا معتقدم.

امضای خاص من ورساچی برایت کریستال هست

یادمه این عطر رو که می زدم هر وقت از پیش مصطفی برمی گشتم همیشه بهم می گفت هنوزم اینجا عطر تو رو میده! برای همین همیشه یه کم از عطر رو قبل رفتنم می زدم به اون فضا. دیروز صبح که با هم برمی گشتیم خونه ی ما هم رفتم تو اتاق و روی بالش و پتوش یه کم عطرمو زدم...

نتیجه اینکه دیشبم خیلی دلش برام تنگ شده بود! البته حدس می زنم خودش نمی دونست دقیقا این حس از کجا میاد، اما می دونم از همون عطره! یادمه اون وقتایی که دوست بودیم هر وقت دلم خیلی براش تنگ میشد شیشه ی عطرشو بغل می کردم...

معجزه ی عطرها رو دست پایین نگیرید خلاصه!

 

2. امروز صبح پا شدم درس خوندم! هنوزم دارم می خونما! یه کم تایپ یه کم درس، یه کمم آپلود عکسای ادامه ی مطلبی که قرارش رو تو پست قبلی گذاشتیم!

 

3. صبح لاله بهم زنگ زد. کلی قربون صدقه ی هم رفتیم، بعد ازم پرسید که ما تالارمون رو چقدر گرفتیم. منم گفتم 1.500 بعد برای هر ساعت اضافی 200 تومن که ما یه ساعت اضافه کردیم و شد 1.700 که 100 تومنم تخفیف داد و در نهایت قراردادمون رو با 1.600 نوشتیم.

بهم گفت که دوستش برای مرداد ماه رفته با همون تالار صحبت کرده و بهش 3.500 قیمت داده ن بعلاوه ی همون جریانِ هر ساعت اضافه 200 تومن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دهنم باز مونده بود! واقعا تعجب کردم که دندون گردی تا کجا؟؟؟!! بچه های سایت نوعروس قبلا بهم گفته بودن که همون یه ماه و نیم تا دو ماه قبل بهشون 1.800 و 2.400 قیمت داده ها!!!! اما 3.500 رو دیگه واقعا تصورشم نمی کردم! چه خبره مگه؟؟؟!

به مصطفی هم گفتم کلی شاکی شد! گفت مگه آدم دیوونه ست با این قیمت بره اونجا رو بگیره؟ دریا و سهمانی که بهترن! سهمانی بدون شام گفته بود 3.300! هم بزرگتر بود هم بهتر... البته احتمالش زیاده که اونا هم باز گرون کرده باشن نرخشون رو اما خوب سهمانی و دریا خیلی زود پر میشن. ما اردیبهشت رفتیم دریا پر بود اونم تا آخر تابستون!

بهرحال خیلی خدا رو شکر کردم که ما قراردادمون رو با یه قیمت متعادل بستیم! وگرنه من اصلا دوست نداشتم باغ بگیریم و هزار و یک دردسر بکشیم! همین چند روز پیش مصطفی برا تالار غر می زد که عجله کردیما! دیگه مطمئنا با شنیدن اینا فکر نمی کنه که عجله کرده! اگه دیرتر رفته بودیم این اوضاعمون میشد!

 

 4. برای آشنای عزیزم:

عزیز دلم این چیزی که تو میگی تو خیلی ها هست. اما باور کن پول هیچوقت جای اخلاق و انسانیت رو نمیگیره. منم اگه یه خواستگار برام میومد که آدم خوبی بود اما پول چندانی نداشت شاید قبول نمی کردم، اما وقتی دیدم کسی که منو اینقدر دوست داره و واقعا هم از نظر اخلاقی درست و عالیه دیگه جنبه ی مادی برام ارزشش رو از دست داد و خوب البته عاشقش بودم برای همین زیاد اهمیت ندادم. الآنم میدونم که هرچقدر زور بزنم همه چی عالی باشه بازم یه عالمه حرف پشتش هست پس سخت نمی گیرم. برای زندگیم و داشتن امکانات مالی هم می دونم خودمم باید تلاش کنم و کمک شوهرم باشم و مدیریت کنم که بتونیم پس انداز کنیم. الآنم منتظرم درسم تموم بشه که تمام وقت ترجمه کنم به خاطر اینکه مصطفی کار بیرون رو زیاد نمی پسنده حداقل تو خونه کمک خرج و پس اندازمون باشم.

ما خودمون از اول همه چی نداشتیم برای همین من یاد گرفتم اگه بخوای چیزای عالی بدست بیاری و زندگیِ درجه یک داشته باشی باید خودت تلاش کنی. من از اولِ زندگی پدر مادرم باهاشون بودم. یعنی وقتی اولین سالگرد ازدواجشون رو جشن گرفتن من یه ماهه بودم! برای همین تو هر سختی و نداری که بگی باهاشون همراه بودم. همین چیزا یادم داد باید یه جاهایی کوتاه اومد و قناعت کرد. بنابراین وقتی مصطفی اومد به قول خودش و سیاوش قمیشی با "دستای خالی" و اینکه هیچی غیر از قلبش رو نداشت که بهم بده من بازم انتخابش کردم. الآنم واقعا ما خیلی راه اومدیم حتی نسبت به یه سال قبل؛ خیلی پیشرفت کردیم چه از نظر مالی چه عاطفی...

هیچوقت دنبال یه آدم کاملا پولدار و ثروتمند نباش! خواهر یکی از دوستام همینطور بود و آخرش هم تا سن 30 و خورده ای ازدواج نکرد و در پایان با کسی ازدواج کرد که یه مرد بیوه یا مطلقه بود با یه بچه! چون دیگه می دید وقت ازدواجش داره می گذره و از اون شاهزاده ی رؤیایی با اسب سفید و قصر طلایی خبری نیست. حتی تو فامیل هم دو مورد دیدم که به خاطر پول رفتن زنِ مردایی شدن که یکی 16 تا 18 سال و یکی بالای 26 سال باهاشون اختلاف سنی داشتن که یکیشون طلاق گرفت و اون یکی هم با اینکه از نظر مالی راضیه اما آزادی نداره حتی ادامه ی تحصیل بده چون شوهرش نمی پسنده!!!!!!!!!!!!!!!!!! اینجور زندگی دوست داری؟ که نتونی یه کم به خودت برسی و پاتو از در خونه بذاری بیرون اما پول بی حساب داشته باشی؟ اون دختر یه سال ازم بزرگتره و شوهرش الآن 40 و اندی سال داره؛ قبلا همیشه خیلی شیک و آراسته بود الآن تنها که بیاد بیرون هیــــــــــــــــچ آرایشی نباید بکنه حتی یه خط چشم!

الآن چون هنوز به 30 سالگی نرسیدی حس می کنی جات تو خونه ی پدری خیلی خوبه اما بهت قول میدم بعد از اون هم خودت دیگه کم کم حس ناراحتی می کنی و هم پدر و مادرت! همونطور که خودتم داری به این حس می رسی که الآن باید دوتا بچه می داشتی! خودتم کم کم اون بخش وجودت که خونه و زندگی خودش و خونواده ی خودش رو می خواد داره به کار میفته! آسون گیریِ من تو مادیات ریشه ایه و مال یه روز و دو روز نیست، من با این تربیت بزرگ شده م. اما تو باید خودت با خودت کنار بیای. باور کن مقایسه کردنِ خودت با دیگران هیچ فایده ای نداره جز حسابی حرص خوردن و از دست دادنِ موقعیتهای خوب و آدمای عالی! یه کم سعی کنبه جنبه های دیگه هم نگاه کنی. زندگی همه ش پول نیست...

 

 

 خوب از هرچه بگذریم سخن ادامه ی مطلب خوشتر است. بفرمایید داخل.

بچه ها چون تعداد کسایی که رمز خواسته بودن خیلی زیاد بود و فرستادنش واقعا وقت گیر شد رمزش رو برداشتم. اما خوب پست رو بعدا رمزی میکنم کلا... حالا برای یکی دو روز اول باز باشه. اما لطفا آقایون وجدانشون رو قاضی کنن و نرن ببینن...

 

 


:Continue:

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 13:36 توسط فروغGh|

 

چند روز پیش یکی ازم پرسید از خواهرشوهرم به خاطر دخالتهاش بدم میاد؟؟!!!!

 

نگاهش کردم. راستش سوألش یه کم عجیب بود. اما خوب اون آدم شخصیت من رو نمی شناسه. این رو پرسید چون چند دقیقه قبلش حرف از این بود که مادرشوهر اون خیلی تو کاراش سرک می کشه و منم یه کمی از کارای خواهرشوهرم رو براش تعریف کردم!

نمی دونم شاید هرکس دیگه ای بود می گفت آره، اما من نه خواستم و نه تونستم!

من از خواهرشوهرم به خاطر اینکه تو کارام دخالت می کنه متنفر نیستم... یعنی کلا ازش متنفر نیستم، اتفاقا یه جورایی دوستش دارم و گاهی هم دلم براش تنگ میشه!

می دونین همیشه برام جالب بوده که چرا کینه از خونواده ی شوهر اینقدر تو ذهن آدم بزرگ میشه؟ بعد یادم اومد که خوب اونا خونواده ی واقعی و نسبی نیستن... البته تو 60 درصد موارد. نمی دونم اونایی که فامیلی ازدواج کرده ن هم همینجوری از خونواده ی شوهرشون می رنجن یا نه، اما به نظرم این موضوع نسبتِ خونی و اینکه میگن "خون خون رو می کِشه" چندان هم بی ربط نیست. ما نسبت به خویشاوندان خونی خودمون خیلی شفقت بیشتری نشون می دیم تا خویشاوندانِ سببی...

اما خوب می دونین کی بود که دقیقا فهمیدم از این آدم متنفر که نیستم هیچ، دوستش هم دارم؟

یادمه زمستونِ قبل بود... حالا نمی دونم بهمن بود یا اسفند... فقط یادمه تو اون دوره ای بود که مصطفی آنچنان درگیر کار بود و هر شب تا 8:30 یا 11 خسته و مونده می رسید خونه که من واقعا دلم براش تنگ میشد. یه بار با کیمی بیرون بودم و رفتیم توی "لوکس گییم" (یه فروشگاه لباسی ترک اصل تو انزلی) که دیدیم فریبا هم اونجاست. وقتی اومد روبوسی کنه و بغلم کنه بی اختیار تو فکرم این بود که واااااییییی!!!!! اما همینکه بغلش کردم همه چی یادم رفت!!!

بوی مصطفی رو می داد!!!!!!! شدیدا و بدون هیچ تردیدی عطر تن عشق منو داشت! یه نفس عمیق کشیدم. احساس می کردم الآن مصطفی رو بغل کرده م. فکر می کردم الآنه که اشکم دربیاد...

همون موقع بود که فهمیدم نمی خوام و نمی تونم از این آدم متنفر باشم. همون موقع بود که فهمیدم دوستش دارم و اینکه تو کارام سرک می کشه ممکنه عصبانیم کنه اما باعث نمی شه ازش بدم بیاد...

 

 امروز بابا میاد. منم ناهار فیفز رو درست کردم و بهش دادم، الآنم برم خونه رو جارو کنم و یه کوچولو حلوا درست کنم برای بابا...

مصطفی گفت شام میاد اینجا که بازی هلند رو با هم ببینیم. ساعت 8:30 هست اون بازی...

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 12:43 توسط فروغGh|

 

1. امروز نزدیکای ظهر که داشتم برمی گشتم خونه دیدم گوشیم زنگ می زنه. هندزفری تو گوشم بود. به هوای اینکه مامانمه همین که برداشتم با ناز گفتم سلاااااام!

بعد دیدم مصطفی از اونور میگه سلام!

اول فکر کرد نشناختم... گفتم خو مگه میشه صدای شوهرمو نشناسم؟؟!! دهه!

زنگ زده بود حالمو بپرسه... وسط روز! اونم درحالیکه گوشی نبرده بود سر کار و باز از گوشیِ همکارش استفاده کرده بود.

آخه دیشب حالم خوب نبود. جلوی باد کولر خوابیده بودم و گردنم و قفسه ی سینه م درد می کرد. تازه دچار یه مشکل دیگه هم شده م که نزدیکای صبح بیدار شدم دیگه خوابم نمی برد فقط ناله می کردم! لعنت به این هوای شرجی و گرم و این عفونتهای تابستونی که از الآن پیداشون شده!!!

خیلی ذوق کردم که فکرش پیشم بود که خبر بگیره ببینه چطورم. اصلا حالم خیلی بهتر شد! (دروغ گفتم تا زیر این آفتاب سوزان برسم خونه داشتم خون دماغ می شدم والله! )

 

2. یه سری به سایت ایران ایکیا بزنید. دیدین یه وقتایی رؤیای یه سری لوازم خونه رو دارید که با خودتون میگید محاله تو ایران بتونید پیداشون کنید؟ خوب ایکیا یه سری از اون چیزا رو داره! مثلا لیوانهای فانتزی خیلی خوشگل یا گلدونهای خیلی زیبا... پرده های حموم آماده یا جاشمعی های خیلی خوشگل. حتی اون فانوسی که یه مدت عکسش سر در وبلاگم بود کار آیکیا هست...

من حتما یه سری خرید ازش برای خونه مون خواهم کرد... البته تا اونجا که من می دونم تلفظ اسمش آیکیا هست... اینم آدرسش:

http://ikea-iran.com/

 

3. خیلی وقته آهنگ معرفی نکرده م. لینک این آهنگ رو ندارم اما عاشقانه ی خیلی خیلی زیبائیه. کلیپش هم خودِ خواننده، یعنی جان لجند با خانمش کریسی تیگن بازی کرده ن! حتما ببینید و گوش کنید

 

John Legend - All of me

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 15:14 توسط فروغGh|

 

گمونم دو هفته پیش بود. با مصطفی داشتیم می رفتیم برکه، بچه ها هم تو راه بودن که بیان. نمی دونم چی شده بود که یه کم تو هم بودم! از دست مصطفی بود یا نه رو هم یادم نمیاد. فقط یادمه داشتم به زندگیم و گذشته فکر می کردم. فکر می کردم اگه مثلا اون آدمی که بار اول دلمو شکست الآن جای مصطفی بود زندگیم چه شکلی میشد!؟ توی دلم مطمئن بودم که زندگیم مثه حالا خوشگل نمی بود! اون آدم آدم زندگی نبود، آدم روزای سخت و کار سخت هم نبود. من از انتخابم مطمئن بوده م و هستم. تنها چیزی که تو اون یه ثانیه از ذهنم گذشت این بود که واقعا اگه ببینمش عکس العملم چی خواهد بود؟

یه هو چشمم خورد به مغازه ی آبمیوه فروشی و دیدمش که داشت از تو مغازه میومد بیرون. جلوی در دوتا دختر با هم حرف می زدن که انگار منتظر اون بودن. سرش پایین بود و با کیف پولش ور می رفت که کارت اعتباریش رو بذاره توش...

یه چیزی از دلم رد شد! یه چیزی مثه یه شوک! چرخیدم سمت مصطفی که داشت به خیابون رو به روش نگاه می کرد. حواسم رفت بهش و همه چی یادم رفت... اون آدم یادم رفت، همه ی روزای گذشته یادم رفت، حتی آینده هم یادم رفت! فقط و فقط مصطفی رو می دیدم که حواسش به جاده بود و اینجا، کنار من، مال من بود!

وقتی برگشتم به حالت قبلی فهمیدم اون شوک از این بود که یک آن دیدم اون آدم ذره ای برام اهمیت نداشت. نیمه ی دیگه ی من، عشق من، تموم گذشته و حال و آینده ی من همینجا کنارم نشسته بود و تو دستش حلقه ی من بود و تو دست منم حلقه ی اون... دلخوریم تموم شد. آروم دستمو گذاشتم روی پاش، که البته زود برش داشتم آخه حواسش پرت میشد به من و خیابونام اون شب خیلی شلوغ بودن!

بار بعدی که آروم سرشو آورد جلو و توی گوشم یواشکی زمزمه کرد توی برکه با دوستان نشسته بودیم و داشتیم پاستیل نوشابه ای می خوردیم. دلم نرم بود و چشمام برق می زد. من هرچیزی که می خواستم، اون کسی رو که می خواستم، کنارم داشتم و زندگیم بی نقص بود

 

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق

نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 12:47 توسط فروغGh|

خوب به میمنت و مبارکی شوهرجانم کلا مخالفتش رو با کار بیرون از خونه م اعلام فرمود! البته دوست نداره برای دیگران کار کنم گفت خودم می خوام بعدا مغازه بزنم تو باید وایستی اونجا دیگه... خوبیش اینه که میدونم اینکارو می کنه آخه قبلا مغازه داشته ترسش ریخته از شغل ازاد...

خیلی وقت بود خودم می دونستم اما هی محکش می زدم که از زیر زبونش بکشم بیرون. دیگه این سری صداش در اومد خلاصه! 

 

می دونین بیشتر از همه کار تو عطر و ادکلن فروشی رو دوست دارم. رایحه های عالی و مختلفی که صبح تا شب باهاشون سر و کله می زنی...

راستی گوگل چه ش شده از چند شب پیش شب بازم نمیشه هیچی رو سرچ کرد! انگار بازم بسته باشنش!

بازم یکی دو روج از سر ابروهام رو برداشتم. فاصله شون بیشتر شده قیافه م بازتر و شادتر به نظر میاد!والله چی بود ابروهای نزدیک به هم که انگار همیشه اخم کرده بودم؟؟!!!!

 پریروز که 5شنبه بود رفتیم برای جهیزیه ی بنده لوازم دیدیم. لوازم خانگی و مبلمان...

یخچال و لباسشویی هایسنس، تلویزیون و جارو برقی سامسونگ، اجاق گاز آلتون، 11 کاره و اتو فیلیپس، و کتری برقی طبق دستور شخص شخیص خودم پارس خزر...

مبل هم من دو مدل پسندیدم یکی نخودی بود با کوسنهای گلدار قهوه ای، یکی قهوه ای سیر بود با کوسنهای سفید گلدار. سرویس خوابم رنگش گردویی بود با تزئینات کرم -نخودی...

جمعه صبح با مصطفی رفتیم و اونم مبلمان کرم رنگ رو پسندید. البته منو سر سرویس خواب به شک انداخت هی می گفت از میز توالت یه مدل دیگه که دیده بودم بیشتر خوشش اومده! اون مدل خیلی وقت بود که اونجا بود منم بار اول از همون خوشم اومد. میز توالتش آینه ش ریلی بود پشتش سه تا طبقه ی کوچولو می خورد. یه کشوی مخفی هم داشت که قشنگ یه عالمه لوازم آرایش توش جا میشد اما خوب مدلش قدیمی بود. این سرویسی که من انتخاب کردم تازه رسیده بود یعنی همون 5شنبه تازه داشتن سرهمش می کردن که من دیدمش! رنگاش جدیدتر بود و با مبلمانمونم هماهنگه. اما آینه ش ثابت هست و اون کشوی مخفی رو نداره. کنار آینده ش و کنار تختش دوتا طبقه ی کوچیک داره برای عکس و اینا و سه تا کشو و یه کمد زیر آینه ش هست.

این هفته هم باید برم فرش ببینم که ست کنم با اینا...

 

 5شنبه ی این هفته: هرچی خوندید مال شنبه ی قبل بود!!!

این پست رو نوشتم و وسطش ثبت موقت زدم. بعد چون در حال اسباب کشی بودیم دیگه رفتم سراغ کارا و نتونستم بیام خونه ی خاله اینا که ثبتش کنم.

امروز 5شنبه ست و ما کاملا تو خونه ی جدید مستقر شدیم. دیروز رفتم انتقال پورت دادم حالا تا کی وصل بشه! احتمالا 2 هفته طول می کشه!

دیشب هم وسایل رو آوردن و گذاشتیمشون تو اون واحدِ خونه ی مصطفی اینا که خالیه تا تیرماه که خودمون خونه بگیریم.

بچه ها دیشب خیلی شب مزخرفی داشتم! سرم درد می کنه اینقدرم گریه کرده م که چشمام ورم کرده! صبح از ترس اینکه مامانم اینا بفهمن حالم خوب نیست تا ساعت 10:30 اینا که از خونه رفتن بیرون هی خودمو زدم به خواب!!!!

تو این هفته یه تغییراتی تو برنامه ی عروسی ایجاد شد.

بابا تصمیم داشت به مهمونای خودش شام بده و مصطفی هم که دید اینطوریه گفت خوب بابا بیا خرجش رو نصف کنیم و کلا شام بدیم! بابا هم که می دونه ما از پس خرج کام شام برنمیایم قبول کرد.

دیگه خلاصه ما تخمین زدیم ببینیم چند نفر مهمون داریم دیدیم فامیلای ما تقریبا 280 نفر برای شام هستن!!! مصطفی هم احتمالا 100 نفر مهمون برای شام داره که خوب تقریبا همون 400 نفر میشن! دیگه با غذای پرسی 10-11 تومن که حساب کنی بازم نزدیم 4-5 میلیون خواهد شد که خوب چون می خوان نصفش کنن به هیچکدوم فشار نمیاد...

تا اینجا همه چی خوب بود و همه راضی... تا اینکه دیشب مصطفی سر شام یه هو برگشت این موضوع رو بهخواهر گرامیش فریبا خانم منتقل کرد!!!!!!!!!!!!!!!! ایشونم یه کم وایساد منو نگاه کرد بعد گفت خوب ما به مهمونای خودمون شام بدیم اونا به مهمونای خودشون! عرف اینطوریه دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من از همون لحظه کلا قیافه م تغییر کرد! این داره یه ما یاد میده عرف چیه!!!! مصطفی خودش جوابش رو داد، من چیزی نگفتم. مصطفی گفت اصلا عرف اینه که خرج عروسی کلا به عهده ی داماده. اون بیچاره وظیف نداره شام بده، الا به خاطر من قبول کرده نصف کنیم خرجش رو...

خیلی دلم می خواست بهش بگم شما حرف از عرف می زنی؟؟؟ اگه اینطوریه شما چرا محرم رو بهونه کردید و برای من کادوی شب یلدا نیاوردید؟؟؟ چرا بهم عیدی ندادید؟؟ فقط موقع تعیین مهریه که اونم همه می دونن نسیه هست و به قول خودتون کی داده کی گرفته می خواستید بهم احترام بذارید و تعداد سکه ها رو زیاد کنید؟؟؟ من حتی لباس عقدم رو با خرج مامانم دوختم! چون می دونستیم اون موقع مصطفی تو مضیقه بود. الآن هم که دستش بازه و می تونه خرج کنه بازم من نرفتم دنبال خرجای آنچنانی گفتم بذار برای زندگیمون خرج کنیم نه برای جشنی که فقط یه شب هست! حتی خودم اصرار داشتم که شام ندیم.

اما متأسفانه بی چشم و رویی همینه دیگه!

رفتیم طبقه ی پایین که شیشه ها رو روزنامه بزنیم که آفتاب به جهیزیه نخوره. مصطفی گفت تو چرا بهم گفتی بهتر بود نمی گفتم؟؟ گفتم برای اینکه می دونستم چه نظراتی میده! گفت بهتر بود الآن بشنوه تا اینکه بعدا و یه هو جلوی بابات یه چیزی بگه! گفتم فردا بابا اینا می خوان بیان اینجا برای تبریک خونه ی جدید، فکر می کنی هیچی نمیگه؟؟!! مطمئن باش میگه! من چقدر از دست حرفای این جلوی خونواده م خجالت بکشم؟؟ مصطفی دیگه چیزی نگفت...

خانم خانما بعد از یکی دو دقیقه تشریف آورد پایین! در حالیکه من دلم نمی خواست کسی تا قبل از چیدن وسایلم بیاد ببینه! بعدشم شروع کرد خیلی حق به جانب حرف زدن که من فهمیدم شما ناراحت شدید از حرفام و من فقط نظرمو گفتم و... من می خواستم سهمم از خونه رو نصف قیمت بهتون بفروشم به بقیه هم بگم باهاتون راه بیان اما اینجوری که کردین من نظرم عوض شد!!!!!!!!!!!! خیلی دلم می خواست بگم اون موقع که ما خیلی محترمانه اومدیم نشستیم بهتون گفتیم می خوایم سهمتون رو بخریم باهامون عین کلاهبردارا حرف زدین چی شد یه هو مهربون شدید؟؟ بازم من هیچی نگفتم. فقط با دندون چسب می بریدم می دادم دست مصطفی و اون حرف می زد و مصطفی هم جوابشو می داد... اینم هی سعی می کرد صدای منو دربیاره وبکشونه منو توی بحثشون اما من فقط گفتم خوب هرکی نظر خودشو داره...

خلاصه با تغیر رفت بالا. مصطفی به من گفت برو بالا یه وقت فریبا نذاره بره!!!!!!! گفتم به من ربطی نداره، من حوصله ی ناز کشیدن ندارم! مصطفی ناراحت شد! انگار من بودم که تا چند دقیقه قبلش داشتم هزار تا چرت و پرت می گفتم! من جا داشتم اندازه ی تموم این چند ماه حرف بزنم و یادش بندازم چقدر تو رسم و رسومات برای من کم گذاشتن! اما به خاطر مصطفی هیچی نگفتم! چون می دونم اگر هم می خواستن اینکارا رو انجام بدن آخرش دو برابر خرجش رو از جیب مصطفی می گرفتن...

می دونستم نمی ره! برای اینکه می دونم امروز برای بابام نقشه داره و آخر می شینه زهرش رو می ریزه! می دونم خلاصه امروز به بابام یه حرفی می زنه و من شرمنده ش میشم! بابام همه چی برامون کامل خرید! حتی وقتی که هیچکدوم از خواهر برادرای مصطفی هیچ کاری نکردن بابا گفت من برای اینکه به بچه ها کمک کرده باشم هیچ تیکه ای از جهیزیه رو به عهده ی داماد نمی ذارم، حتی برامون تلویزیون ال ای دی 40 اینچ خریده!!!!!!! خدایی کی همچین کاری می کنه؟؟؟ همه چی از بهترین مارکها! مصطفی فقط باید میز تلویزیون و چندتا خورده ریز بگیره که شاید سر جمع تا 5 تومن هم نرسه! اما بابا بالای 20 تومن خرج کرد برای لوازمم... بعد دیشب خانم خانمها می گفت ما که ازتون نخواستیم همه چی رو از بهترین مارک بیارید!!!!!!!!!! باورم نمیشد چقدر می تونه چشم سفید باشه! فقط از خدا خواستم خودش جوابشو بده! من هیچی نگفتم در حالیکه تازگیا دیگه از هیچکس نمی ترسم و حرفمو می زنم!

دیشب مثه اون دعوای مریم و محمد (من و اکسیژن) بود برام! کنار هم بودیم من گریه می کردم و از گریه به سرفه افتاده بودم اما مجبور بود صدامو خفه کنم! مصطفی هم محل نمی داد بهم! واسه اینکه گفته بودم نمی خوام برم ناز خواهرش رو بکشم! میگم که بدترین چیزا رو هم ببینن بازم خونواده خونواده ست، خون خون رو می کشه... اونم یه آدمی مثل شوهر من که خیلی جاها واقعا بیشتر از همه ی کسایی که دیدم احترام نگه می داره و خیلی هم خونواده ش رو دوست داره! اینکه اصلا نیومد طرفم خیلی اذیتم کرد! خیلی بهم برخورد که اینقدر من تا حالا جلوی خونواده ش زبون به دهن گرفتم و بهم متلک هم گفته ن اما من حرفی نزدم اما باز داره اینطوری می کنه! یه جورایی از رفتارش زده شدم! دیشب فقط دلم می خواست برگردم خونه مون. حداقل می دونستم اونجا همه دوستم دارن و برام ارزش قائلن. اما خیلی دیر بود اگه برمی گشتم خونه مامان اینا می فهمیدن یه چیزی شده. با کلی گریه حدودا 2 ساعت و نیم بعد از خاموش شدن چراغا خوابم برد. صبحم که مصطفی پا شد بیدار شدم همه چی رو جمع کردم گذاشتم تو کمد و بدون یه کلمه حرف نشستم تو ماشین و بدون خداحافظی ازش پیاده شدم و رفتم بلا و تا ظهر خوابیدم که کسی نفهمه حالم بده... برای فیفز تعریف کردم چی شده... بعدم اومدم اینجا...

خیلی دلم شکست! چند روز پیش بازم تابلوی کشتی سر خورد داشت میفتاد! هر بار اینطوری شده یه دعوایی بینمون پیش اومده... حالا امیدوارم تموم بشه دیگه واقعا کشش ندارم! هرچقدر به خاطر مصطفی و پشتکارش و شخصیتش جلوی همه افتخار می کنم و سرم بالاست بابت خونواده ش سرشکسته م سرم همه ش باید پایین باشه...

برام دعا کنید... روزم خوب نیست اصلا...

 

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران

نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 12:50 توسط فروغGh|

 

چند وقت پیش خونه ی مصطفی اینا بودم و حوریه و مامانش هم بودن. داشتیم از لباس صحبت می کردیم که بحث رسید به لباس پاتختی. بعد حوریه که تازگیا یاد گرفته ریز ریز یه سری تیکه به من می ندازه یه هو گفت: راستی تو توی مجلس زنونه لباس باز و حلقه ای می پوشی دیگه، مگه نه؟؟؟

منم یه نگاهی بهش کردم گفتم آره بابا!!!

دیگه کشش ندادم. خیلی دلم می خواست بگم بیا خونه ی ما و کمد لباسای منو ببین! من قبل از اینکه دائیت بیاد خواستگاریم محضِ رضای خدا یه دونه لباس آستین دار نداشتم تو لباسای رسمیم! البته هیچکدوم باااااز و دکلته و اینا نبودن و همیشه یه بند کلفتی یا آستینِ برگی چیزی داشتن اما اصلا لباس آستین دار و اینا تو کمدم نبود! این مصطفی ست که رو این چیزا حساسه! یه بار برای عروسیِ فرشید اینا (دوستش که من با خانمش خیـــــــــــــــلی صمیمی هستم) همون لباسی رو که چند وقت پیش عکسش رو گذاشتم (همون بنفشه که یقه ی انگلیسی داشت) بهش نشون دادم گفتم برای عروسی فرشید و لاله می خوام اینو بپوشم. یه کم موند نگاش کرد بعد گفت نه من اون لباس خواستگاریت رو بیشتر دوست دارم... خوب من دقیقا متوجه شدم به خاطر اینه که اون لباس آستین نداشت اما لباس خواستگاریم آستین دانتل داره... اون لباس رو برای عروسی پسردایی بابام پوشیدم و مصطفی هم به روم نزد اما حتی مامانم متوجه شد که به خاطر همون مصطفی زیاد نرقصید و سریع اومد نشست چون می دونست اون بشینه منم میرم می شینم...

 

بعد بازم خیلی جالبه که اینا همه فکر می کنن من از اولش همینجوری بوده م و دایی/عموشون خیلی باز و راحته و اصلا غیرتی نمیشه و... مثلا یادتونه که درباره ی جریان چاکِ لباس به بهاره گفتم مصطفی به چاک لباسم حساس بود که ببینه بلندیش چقدره، می گفت مصطفی که غیرتی نبود!!! البته انتظاری هم نیست ازشون. من قضاوت نمی کنم اما وقتی یه زنی تو عروسی یه لباسی می پوشه که بالا تنه ش اصلا آستر نداره و تا کمرش تور ساده هست و فقط روی قسمت سینه ش تیکه دوزی گیپور کار شده و فقط یه قسمت باریک برای همون سینه آستر داده خوب معلومه شوهر خودش مشکلی با این جریانات نداره و از اونجایی هم که شوهرجانِ بنده تو مجردی خیلی اهن و تلپ داشته و تریپ روشنفکری آنچنانی و اینا... کلا خونواده شون فکر نمی کنن قضیه از طرف اون بوده باشه که دوست نداره من لباس باز بپوشم و ذهنشون میره به این سمت که من خودم اینطوریم... کلا کوته فکریه و...

خلاصه برای پاتختی هم مدل بهم بدید یه جوری که اوشون بفهمن که بابا ما هم بعلهههههه!

 

اینم عکسِ ناخنهام که دیروز درست کردم. دست راستم برعکس دست چپم هست یعنی اون ناخنهایی که اینجا بنفشن اونجا صورتی هستن و بالعکس! البته امروز دارم میرم ولیمه باید پاکشون کنم یه لاک سنگین بزنم...

 

رستایِ مامان بیا ادامه ی مطلب با همون رمز همیشگی عکسِ لباس خواستگاریمو برات گذاشته م

 


:Continue:

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 14:59 توسط فروغGh|


دیروز بالأخره رفتیم و تالار رو رزرو کردیم. خیلی حرف و حدیث سر این تاریخ داشتیم چون من دوست داشتم 5شنبه باشه و با توجه به ساعت تالار ( که از عصر هست تا 10 شب) مجبور می شدم جمعه بذارم که همه بتونن بیان و بعد یه هفته بعدش کیمی گفت نمی تونه بیاد و منم اون تاریخ رو نگرفتم (سطح با مرامیِ بنده!) و مصطفی هم هی تو فکر این بود که چه وقتی تو شهریور کمتر امکان بارندگی هست و من گفتم خوب عزیزم اینجا انزلیه نمیشه پیش بینی کرد اگه بخواد بارون بیاد میاد، حالا چه اول شهریور چه آخرش! از طرفی هم من عااااشق عدد 7 هستم اما نمی خواستم خیلی هم به اوایل شهریور نزدیک باشه تاریخمون و... اوووووووووووووه هزاااااار تا برنامه ی دیگه! اما خوب خلاصه رزرو کردیم. تالار گنجایش 400 نفر رو داره و هم نمای ورودیش و هم دکور خودش خوب بود. این عکس نمای ورودیش هست:


تنها موردی که تونستم ازش بگیرم این بود که مبلِ عروس و دامادش فوق العاده کوچیک و زشت بود! خیلی کوچیک طوریکه اگه من با اون لباس پفی بشینم روش دیگه مصطفی باید تو دهن من بشینه! اما خوب قابلِ گذشت بود این مورد و البته شاید اگه تونستم یه جفت صندلی از کسی قرض کردم بردم برای همون چند ساعت...

همون دیروز هم رفتم مزون و با مصطفی چند تا لباس دیدم که خوشم اومد. حالا می خوام برم رشت رو هم ببینم بعد اگه بهتر از اینجا پیدا نکردم بیام همین مزون پروو کنم و قرارداد ببندم.

سرم خیلی گرمه و اصلا حساب کتابام قاطی پاتی شده. چند روز پیش یه سری لوازم برای چمدون گرفتم. قراره یه روزکلا بریم رشت تموم خریدای چمدون و عطر رو انجام بدیم بعد همون روز بریم مزونهای رشت رو ببینیم و یه نگاهی هم به کارتای عروسی بندازیم... همه چی با هم! گمونم باید صبح بریم شب برگردیم! مصطفی هم امروز تعریف می کرد اینقدر فکرش مشغوله چراغ قرمز رو رد کرده اشتباهی!!! :)))


منی که همیشه کنترل اوضاع دستم بود این روزا بدجور هول کرده م و به طرز عجیبی بیقرارم و نمی دونم چی خوبه چی بد! یه جورایی نامطمئنم از همه ی کارایی که انجام میدم... آدم سعی می کنه کاراش رو راه بندازه اما شاید واقعا دارم به همون هول و ولای عروسانه می رسم خلاصه!

امروزم یه آتلیه رفتیم نمونه کار دیدیم! روراست بگم اصلا خوب نبود! مثلا تو پیش فیلم 20 ثانیه داماد با دامن عروس کشتی گرفته که تو ماشین جا بدتش! ایشون عینِ همون 20 ثانیه رو توی میکسِ اصلی گذاشته!!! یا عکسا خیــــــــــــــــــلی کیفیتشون پایین بود! هرچی که خوب نباشه دیگه آتلیه باید عالی باشه چون عکس و فیلم خوب همه چی رو قشنگتر می کنه و تنها چیزیم هست که یادگاری می مونه.


بهرحال این هم آپدیتِ من از شرایط آماده سازیهای عروسی...


چند روزه که درد زیر شکم دارم. گمونم اون کیستی که قبل از عید کلی اذیتم کرد باز عود کرده. فیفز هم میگه شکمم ورم کرده! می ترسم! باید باز برم دکتر... :(


امروز توی اون نمونه کارهای آتلیه متوجه شدم که عروس رو طنین درست کرده بوده!!!!!!!!!! واااااااااااای افتضاح بود کارش! خیلی غلیظ کار کرده بود با مدل مویی که یه ور سر عروس رو شبیه کچلا نشون می داد. بعدم برای حسن ختام کار رفته بود بالای سایه مشکی رو کاملا نقره ای کار کرده بود تااااااا زیر ابرو! :| دیگه خودتون تصور کنید! طنین هم کسی نیست که از بقیه نظر بپرسه هرجور خودش خوشش بیاد درست می کنه!!


برم یه چیزی واسه شامم درست کنم! رژیمه و هزااااااااااااااارتا درد بی درمون! مردم از گشنگی اما نمی تونم غذا بخورم آخه رژیم کانادایی گرفته م از امروز! :(


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 16:45 توسط فروغGh|


دیشب که سرم خورد به سقف ماشین و اون بغلم کرد، جای ضربه رو بوسید و برام ماساژش داد متوجه شدم که مرد زندگیِ من برای نشون دادنِ احساسش از کسی خجالت نمی کشه :) از ییلاق برمی گشتیم. مصطفی خسته بود ، واسه همین بابا رانندگی می کرد و یه سرعت گیر بدون علامت باعث شد بپرم هوا و محکم بخورم به سقف ماشین! مصطفی کنارم چشماشو بسته بود و وقتی من از سفر هوائیم به سمتِ سقف برگشتم بی معطلی بغلم کرد و سرم رو ماساژ داد... منم همونجوری تو بغلش خوابم برد... :)


4شنبه رفتیم رشت، بازار قدیم و پردیس رو زیر پا گذاشتیم و آخرش برگشتیم سر همون سرویسی که اول از همه پسندیده بودیم! خیلی خرید خوبی بود چون خودمون دوتایی رفتیم و ترسِ خسته شدن یا تأمین نشدنِ نظر دیگران رو نداشتیم پس با خیال راحت وقت گذاشتیم و همه چیز رو سنجیدیم و در نهایت با این سرویس برگشتیم خونه:



5شنبه همینجوری اتفاقی رفتیم منطقه آزاد و خیلی اتفاقی تر یه مغازه ای پیدا کردیم که لباس عروس می فروخت با قیمت خوب و مناسب! خانمه گفت که قبلا مزون داشته ن و چون اون مزون رو بسته ن دارن لباساشون رو رد می کنن بره. قرار شد 5شنبه یا جمعه ی این هفته با مامان و فیفز بریم اونجا و من لباسایی که دارن رو ببینم و اگه چیز خوبی پیدا کردم دیگه برای لباس عروس تا تهران نرم :)


این چند روزه کارا سرعت گرفته. مامان هی داره یه تیکه هایی به وسایلم اضافه می کنه. مثلا امروز دوتا تشک لایکو سفارش داد، پارچه برای رویه ی بالشهام خرید، یه ست چاقوی آشپزخونه برداشت برام... مصطفی هم یه سری خرید انجام داد برای خونه مون. هنوز تاریخ دقیق مشخص نکردیم اما به نظرم هفته ی دوم یا سوم شهریور عروسی باشه، بین تاریخهای 13 و 14 و 20 و 21 شهریور معطل هستم. مصطفی فعلا درگیر کارای دیگه هم هست پس من سعی می کنم خودم سبک سنگین کنم ببینم کدوم تاریخ بهتره. خودم 13 و 20 رو دوست دارم. روز 5شنبه که بعدش جمعه پاتختی باشه... :) باید تالار و آرایشگاه رو رزرو کنم... خدا کنه بتونیم با منابعی که داریم سر و ته جشن رو هم بیاریم. برامون دعا کنید که نقدینگیمون کافی باشه.


همه انگار داره باورشون میشه بالأخره. فقط امیدوارم تا اون موقع اتفاقی برای مامان بزرگم نیفته! 

تو این وضعیت بدترین چیز اینه که این ترم آخری کلی درس دارم! از فردا اونم باید بخونم! :( اصلا نه حوصله شو دارم نه تمرکزش رو...

خدایا به دادم برس!

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 19:4 توسط فروغGh|


دارم یه سری چیزا رو که می تونم الآن انتخاب می کنم که بعدا به مشکل برنخورم و برای دقیقه ی 90 نمونه، مثلا کارت عروسی و آهنگایی که برای فیلم و رقص دوست دارم... :)

یه لیست بلند بالا از آهنگای تانگو و آروم برای پیش فیلم و اینا به دستم رسیده. اول خودم همه رو بگیرم (خیلیهاش رو ندارم)، وقتی همه رو گوش کردم اونایی که خوب بودن رو به همراه پیشنهادات خودم می ذارم. از الآنم بگم که همه شون لاتین و انگلیسی هستن :دی :))

این متنیه که برای کارت انتخاب کرده م. هر کارتی رو هم که بگیرم همین رو میدم برای متنش چاپ کنن. شعر از حافظ هست، غزل چهل و ششم :)


"گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است"


خیلی دوست دارم ذوقِ این روزا رو بتونم توضیح بدم!


راستی هیلما و موسیو هم داره کاراشون جور میشه. خواستگاریشون انجام شد و امروزم عکسِ حلقه ی نشونش رو گذاشته بود :) خدایا شکرت! :)


وای که چقدر کمرم درد می کنه! هپی دیز تشریف آوردن امروز صبح! بعله! قدمشون خیر باشه! باز من اومدم تایپ کنم تلفن از تو هال زنگ خوردااااا دِهَه! :))))


همین الآن یه کارت عروسی دیدم عاشقش شدم! :) کاش اینجا داشتن اینو... :) البته من دوست دارم سایزش یه کم کوچیکتر باشه :) ببینین! این رو یکی از بچه های سایت نوعروس گذاشته بود.




موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 11:33 توسط فروغGh|



نمی دونید وایب و انرژی مثبتی که من اینجا از شما می گیرم چقدر توی زندگیم تأثیر می ذاره! چند ساعتی بیشتر از گذاشتن پست قبلی نگذشته بود که مشکلی که رو اعصابم بود خیلی ساده و خوشگل حل شد! :)

ممنون که بهم انرژی مثبت می دین! :)

پس فردا تولد مصطفی ست. همین دیروز صبح یه کارت عروسی برای همون شب تولدش به دستمون رسید اما دیشب که می گفت حوصله شو نداره بریم! اما الآن میگه با زوج "میم" بریم. منم که از خدامه! نی نی خوشگلشون، که مصطفی بهش میگه آرمیچر!!!، رو خودم نگه میدارم اونجا :)

کادو هم رفتم براش به سلیقه ی خودش کفش خریدم. البته طبق معمول قهوه ای!!! قبل از من خودش همیشه دلش می خواسته کفش قهوه ای بخره اما سر انتخاب که می رسیده همیشه مشکی برمی داشته. سال 91 من براش کفش قهوه ای خریدم که خیلی هم دوستش داشت. بعد از اون فقط یه پوتین مشکی برای خودش خریده... همین! :| امسالم من کفشای مشکی از جنس نبوک انتخاب کردم اما براش بزرگ بود و وقتی رفتیم عوضش کنیم خودش یه مدل قهوه ای خوشش اومد اون رو برداشت! :)) طلسم شده دوباره اما این بار روی قهوه ای پاز کرده! :))

دیروز به اتفاق فیفز رفتیم بیرون و برای مادرشوهر دوتا قندون بلوری خریدم برای روز مادر. برای مامان هم با فیفز یه بلوز سبز خریدیم! چندین ساله که هدیه ی روز مادر براش یه چیز سبز رنگ می خریم... شال، روسری، حالا امسال هم بلوز...

فیفز هم کادوهای تولد خیلی خوشگلی گرفت. من و مصطفی براش یه گردنبند برج ایفل خریدیم که چند وقت بود هی درباره ش صحبت می کرد و دوست داشت. یه کم زودتر از تولدش بهش دادم چون حس می کردم اگه جایی به چشمش بخوره می خره و اون موقع کادوی ما بیمزه میشه!!! که البته خوب هم شد چون کاشف به عمل اومد که مخاطب خاصش هم تو همین فکر بوده و براش یه مجسمه ی برج ایفل خرید... :) اونی که ما خریدیم دقیقا این شکلیه:





موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 17:20 توسط فروغGh|


این 3-2 روزه خیلی خوش خوشانم بوده! چشم شیطون کور و گوش شیطون کر... خدا بیشترش کنه! :) اکثر اوقات کنار هم بودیم. شب آخر سال که با هم بودیم و دیشب هم من پیشش بودم و الآنم از مهمونی اومدیم. فردا میریم ماسوله ( به امید خدا) و پس فردا شبم رشت خونه ی خاله م دعوتیم. آخر هفته هم خونه ی دائیم و جمعه که عروسی هست و این یکی دو روز وسط هم خودمون باید خونه ی 8-7 تا از دوستا و آشناهاش عید دیدنی بریم! :| :)


اینکه کنارمه و کنارشم خیلی خوبه. شبا تو بغلش می خوابم و صبح وقتی جفتمون داریم تازه چشم باز می کنیم اولین کاری که می کنیم اینه که یواش یواش خودمونو بکشیم طرف همدیگه و اول سرمون رو بچسبونیم به هم، بعد کم کم میریم تو بغل هم و همونجوری خوشمزه و ریز ریز با لبخند و بوس بیدار بشیم...


خونه ی مامان عزیزه آماده شده و بالأخره مصطفی داره اونجا رو تمیز می کنه و بعد از عید نقل مکان می کنن به اونجا! :) خونه ی خودشون... طبقه ی سوم همونجا هم که واحد سهم الارثی شوهرجان و برادرش و خواهراش هست و اگه خدا بخواد قراره خودمون ازش استفاده کنیم، البته بستگی به این داره که خواهرا و تک برادر (مصطفی سهم برادر بزرگه ش رو سالها پیش خریده) راضی بشن که ما سهم ارثشون رو کم کم بهشون پرداخت کنیم. مصطفی خیلی دوست داره همونجا رو بتونیم بگیریم و اول زندگی درگیر کرایه خونه و اجاره نشینی نشیم. ببینیم خدا چی می خواد...


یه چیز دیگه هم هست و اونم اینکه دقیقا توی روز آخر سال کار مصطفی تو شرکتشون تموم شد و باهاش تسویه کردن. حالا داره بررسی می کنه برای اینکه ببینه چیکار باید بکنه. احتمالات به این اشاره دارن که در نهایت میره عسلویه، اما تا استخدام شرکتای اونجا برای پروژه ی جدیدی که بابا مد نظر داره و پیشنهاد کرده شروع بشه باید دو دوتا چهارتا کنیم ببینیم چند چندیم و چه خبره... خلاصه توکل به اون خدایی که تابحال با هر سختی و مشکلی بوده بازم برامون همه چی رو جور کرده و گذاشته بی نگرانی زندگی کنیم و کنار هم باشیم. من می شناسمش و می دونم و ایمان دارم که هرجوری باشه مصطفی خوب بلده چطوری گلیمش رو از آب بکشه بیرون و این بار هم ما دستمون فقط و فقط پیش همون بالا سری درازه و فقط از خدا کمک می خوایم. 


امشب توی مهمونی کنار هم نشسته بودیم و من پا شدم رفتم توی یه اتاق دیگه، وقتی برگشتم دیدم پسرخاله م (امیر حسین) نشسته کنارش روی مبل اونم به صورت چهار زانو و جای قبلیِ من یه مقدار تنگ شده. مصطفی هم یه وری نشسته بود و دستش رو دراز کرده بود بالای مبل. رفتم نشستم کنارش و خوب چون جا یه کم تنگ بود مجبور شدم بهش بچسبم. امیر حسین با شوخی پرسید: خوب حالا چرا اومدی وسط ما نشستی؟؟ مصطفی از پشت سرم جواب داد: این خانوووووم جاش همین جاست! :) همچین ذوقمرگ شدم تو دلم! :)))

امروزم وقتی مامان اینا اومده بودن خونه ی مامان عزیزه عید دیدنی وقتِ رفتنشون فیروزه (خواهر شوهر کوچیکه) گفت: این یکی دختر که دیگه مال شما نیست! مال ماست! :) مصطفی گفت: ما مال کسی نیستیم، مال خودمونیم! :)

این چند روزه آرامش داشتیم و شادی... و البته چون تازه عروس و دامادیم یه عاااالمه عیدی!!! خدا باز بیشترش کنه! :))))

امیدوارم برای همه تون اوضاع زیبا و خوشی بر قرار باشه.

انشالله اگه تو ماسوله عکس خوب گرفتیم میذارم براتون :)

فعلا!



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 2:24 توسط فروغGh|


سال نو مبارک :)



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت 18:42 توسط فروغGh|


یعنی این چند روزه تا می تونستما داستان بار آوردم! به خدا خودم مونده بودم چه مرگمه!

5شنبه شب من خونه ی مصطفی اینا موندم که جمعه صبح اتاقش رو تمیز کنم. مادرشوهر عزیــــــــــزم شب قبلش رسما برگشته میگه چون مصطفی ازدواج کرده دیگه من اتاقشو تمیز نمی کنم!!!!! وظیفه ی زنشه!!!!! من نمی دونم مگه خونه زندگی مال اون نیست؟ البته من واسه شوهرمه، با کمال میل انجام میدم! دلم می سوزه از صبح تا شب داره سخت کار می کنه زحمت می کشه اونوقت من بعد از یه ماه میرم خونه شون می بینم یه دستمال به آینه ی اتاق کشیده نشده تو این یه ماهه! به مادرشوهرم هم اعتراضی ندارم راستش! یه جوریه که کلا الآن کمتر میرم اونجا می مونم، غذایی که درست می کنه رو هم بی میل می خورم، حس می کنم همه چی اونجور که باید تمیز نیست! یه ماه خونه نبود تموم زندگیش رو هر روز شستم و سابیدم، دیگه خودم می دونم چطوری تمیزکاری می کنه! حاضرم از دردِ دست راستم بمیرم اما خونه م همیشه تمیز باشه و برق بزنه تا اینکه... چی بگم والله؟!


خلاصه صبح جمعه یه هو دیدم مامان عزیزه داد میزنه! نگو باز این ایمانِ بلاگرفته (پسر خواهر کوچیکه ی مصطفی) رفته سر کوچه و درس نخونده و این بیچاره هم گلوش پاره شد بس که جیغ زد که این بچه بیاد تو! نیومد که نیومد! بعد نزدیک ظهر خودِ خواهرشوهر کوچیکه با اون یکی سرتِق کوچیکه امیرحسین پیداش شد. وااااااای دیگه خونه نبود که! دیوونه خونه بود! این کوچیکه دیده بود بزرگه رفته ترقه خریده اصرار اصرار که منم می خوام، اما اینا نمی خریدن واسه ش. اینم لج کرده بود و جیغ جیغ و... همه شونم به امید مصطفی مونده ن که بیاد اینا رو دعوا کنه!!!!!!!!!!!!! خوب بابا اون شوهر بنده خدای من شب که میرسه فقط یه دوش و بعد هم خواب! حوصله ی خودشم نداره دیگه!

من رفتم تو اتاقِ مصطفی در رو بستم. میز کامپیوتر رو تمیز می کردم که دیدم این فسقلی مسخره بازی درآورده، واسه خودش پرید تو اتاق و خودشو پرت کرد رو تخت و زر زر و...! منم تخت رو تازه تمیز کرده بودم! دیدم عین کنه چسبیده به تخت، داره روتختی رو جمع می کنه و الکی خودشو لوس کرده که من مثلا برم براش ترقه بخرم! منم عمرا از اینکارا نمی کنم! مادرش اینکار رو نکرد من یکی اصلا و ابدا! به هر زوری بود کندمش از رو تخت بردم انداختمش رو مبلِ هال، بهش گفتم بچه ی بد! اینم دیگه دنبالم نیومد راحت شدم! به خدا بچه دار شدن خیلی مسئولیت داره! بچه تربیت می خواد نه اینکه بیاری بذاری خونه ی مامانت ماه به ماه ندونی درسش چیه مشقش چیه بعد هر بار هم که اینجوری مسخره بازی درآورد بگی دائیش بیاد دعواش کنه!!!!!!!!! (یعنی منطقِ خواهرشوهره تو حلقم!)

برای خودم کتابِ پی دی اف برده بودم، در رو بستم نشستم به خوندن. بقیه هم فکر کرده بودن من خوابیده م دیگه سراغم نیومدن. نزدیکای 5 گفتم الآن دیگه مصطفی میاد، پی سی رو خاموش کردم رفتم یه کم دراز کشیدم آهنگ گوش کنم. حالا اصلا خبری ازش نبود. 6:40 به تارا پیام دادم که چه جمعه ی مزخرفی! اینا کجا موندن پس؟ (اگه یادتون باشه دوست پسر تارا یعنی پنی با مصطفی همکار هم هستن) دیدم میگه: "پنی به من گفته بود آماده باش 6 میام تو و دخترعمه ت رو می برم گردش! ماها از 6 عینِ ....کُلا اینجا نشستیم!" این بیچاره هم وضعش از من خرابتر!

7 بود که مصطفی بهم زنگ زد گفت کجایی؟ گفتم خونه ی شما! :( یه هو گفت: اِه! حوصله ت سر رفت عزیزم؟؟ :) (فکر کرده بود حتما مثه 5شنبه صبح پا شده م رفتم خونه ی خودمون می خواست بیاد اونجا دنبالم) منم لوس شدم که: اوهوم :(

اومد تعریف کرد که بازم می خواستن نگهشون دارن! اما مصطفی دعوا کرده بود باهاشون که چه وضعشه؟ :@ بعدم واسه خودش اومده بود. نشون به اون نشون که 8 هم که تماس گرفتیم پنی بیچاره هنوز سر کار بود!!!!!! طفلکی تارا!!!

از شام که برگشتیم مصطفی توی کفیِ ماشین زیر صندلی یه درِ رژلب پیدا کرد آورد داد دستم پرسید مال توئه؟ مال من نبود، اما اون شب پدر خدابیامرزش رو آوردم جلوی چشمش که این چیه؟ از کجا اومده؟! فرداش (یعنی دیروز) هم دست بردار نبودم! بنده خدا هی می گفت آخه بابا من که همه ش سر کارم! تازه اگه می دونستم مال کیه که نمی آوردم بدم دستِ تو! خودم ضایع می شدم دیگه! می دونستم راست میگه چون به من اصلا دروغ نمیگه، یعنی نمی تونه! اصلا تو ذاتش نیست بخواد چیزی رو قایم کنه، من سریع می فهمم! اما کرم خونم زده بود بالا، در رژلبه رو آورده بودم گذاشته بودم رو میز توالتش می گفتم دفعه ی دیگه که سوارش کردی بهش بده!!!!!!!! اینقدرم حواسم به این جریان حیاتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پرت شده بود که دسته کلید مصطفی رو روی در بیرون جا گذاشتم! خدا رو شکر یه آدم خداشناسی پیداش کرد آورد پسش داد!

شنبه هم اومدم بشینم صندلی عقب ماشین که مامان عزیزه بره جلو بشینه. این مادرشوهرم که قربونش برم همیشه ی خدا هی باید حرف خودش رو بزنه. اومد در رو کشید که تو بیا برو جلو، منم حواسم پرت شد پشتِ سرم محکم خورد به درگاهِ ماشین! یعنی جوری بود که چشمام پر اشک شد تا خونه تو دلم گریه می کردم اما به مصطفی نگفتم. هنوزم سرم گنگ مونده و حالتای عجیب غریب دارم، گمونم ضربه مغزی شده باشم!!!!!! :))

دیشبم رفتم خونه شون که امروز مامان رو ببرم بانک. وقت خواب یه چیزی بهم گفت (یه چیز کوچولویی که معمولا بهم میگه و منم وحشی بازی در نمیارم سرش!!!) بعد منم حرصم گرفت بهش پشت کردم و تا صبح همونجوری پشت کرده بهش خوابیدم! آدم نیستم که من! تموم تنم از یه وری خوابیدن خشک شده بود اما عین وحشیا اصرار داشتم همونجوری بمونم! صبحم می خواست بره نه باهاش حرف زدم نه بوسیدمش، فقط نگاش کردم!!! وقتی رفت عین روانیا رفتم گولّه شدم توی جاش پتوش رو کشیدم رو خودم گریه کردم خوابیدم تا یه ساعت بعدش. با زنگ در پا شدم دیدم مادرشوهرم میگه دارم با خواهرشوهر کوچیکه میرم فروشگاه ارتش!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم مادرت خوب، پدرت خوب! مگه شما قرار نبود با من بیای بریم بانک؟ پس من واسه چی شبِ یکشنبه اومده م اینجا مونده م؟؟ دیوانه م آیا!؟!

بانک هم که معضل خودش بود خدایی! مردک به زوووووووووور میگه حتما باید یه شماره موبایل بذارید! میگم بابا موبایل نداره (الکی گفتما مامان موبایل داره خواستم بیخودی مزاحمش نشن یه وقت، اون بیچاره هم که از حرفاشون سر درنمیاره) میگه خوب خودش نداره شماره ی خودتون رو بذارید!!!!!!!!!!! دلم می خواست طرف رو بگیرم با موچین تک تک اون موهای شونه نخورده ی سرش رو بکنم! یه کم طاقت آوردم تا کارم رو راه انداخت و رفتم شماره حساب رو بدم به مسئول امور وام. طرف شماره حساب رو نوشته بعد میگه خوب مدارک این خانم رو بده بهم (مامان ضامن وام ازدواجمون شده) گفتم شوهرم 4شنبه اومده همه چی رو آورده، خود مادرشوهرمم اومده همه ی فرمها رو امضا کرده تمومه کار! پرونده رو از ته باز کرده میگه پس چرا نیست؟!!! بعد یه کم ورق زد دید بله فیش حقوقی و گواهیِ کسر به اسم مصطفی هست، بعد میگه خوب این فقط به اسم شوهرته... من این شکلی بودما :|

حالا من دارم می بینم که برگه ی قبلی یه گواهی کسر حقوقِ دیگه هست که حتما مالِ منه ها! یعنی زورش میومد ورق بزنه برگه ی قبلی رو ببینه!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم این رو ببین، ورقش بزن! ایناها اینم گواهیِ کوفتی با اسم منِ... لا اله الا الله! بعد هم دیگه گفت 5شنبه بیا نتیجه ی استعلام رو بگیر!

ای بمیرن اینا با این کار کردنشون! اون از مسئول قبلیه که قشنگ مشخص بود صبح دیر پا شده و به زووووووووور اونجا نشسته! اینم از این که اول نیم ساعت با تلفنش فک زد بعد هم گش...دیش میومد یه صفحه رو ورق بزنه!


دیگه کار بعدیم این بود که برم آرایشگاه و بیعانه ی نوبتِ آرایشگاهم برای عروسی رو بدم که اون یکی یه کم حالم رو جا آورد. اون خانمی که الآن دستیار آرایشگرمه موقع عقد منم بود، نشستیم نیم ساعتی حرف زدیم و خندیدیم. ساعت 10 صبح هم رسیدم خونه...

15 اسفند هم باید پروژه ی دکتر خلیلی رو تحویل بدم اما هیچ حس نوشتن گزارشش رو ندارم. فیلم هم که کسی نذاشت بگیرم فقط می تونم گزارش بنویسم. فیلم به جهنم سیاه! بره بمیره مردک با این تکلیف دادنش!


الآن باید برم کم کم کارای خودم رو راست و ریس کنم. مامان و فیفز رفته ن باشگاه... منم به کارام برسم. فعلا! :)


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 15:45 توسط فروغGh|


 1. من دلتنگ میشم! شب به شب و هر لحظه بیشتر از قبل... فرقی نمی کنه کِی ببینمت، چقدر ببینمت؛ من هر روز صبح با دلتنگیت بیدار میشم و شبا با بیتابیت می خوابم. امروز صبح به خصوص، که وقتی بیدار شدم دلم می خواست به یه خاطره یا یادگاری ازت هم که شده چنگ بزنم. توی دلم غوغایی بود که خودمم نمی دونستم چه خبرشه!

تنها دلخوشی این روزا و شبایی که اینقدر تا دیروقت سر کاری که وقتی می رسی خونه شاید در حد 2 تا پیام بیشتر حرف نزنیم، که یکیش سلام و خسته نباشید و اون یکی شب بخیره، اینه که دارمت! همینکه تو مال منی! همین برای دل تنگم این روزا رو قابل تحمل می کنه تا وقتی که بتونم دوباره راحت ببینمت. این روزا من امید دارم به روزای خوبی که بعد از زمستونای سخت از راه می رسن و می دونم که بهار آینده برامون فوق العاده میشه  :) :*


2. من یه راه سریع، یه رژیم مؤثر و یه ماهه می خوام برای لاغری. یه رژیم 15 روزه پیدا کرده م (رژیم کانادایی) اما مامانم عمرا بذاره اون رو بگیرم! خودمم که تو فکرم هست کلا فقط پختنی بخورم. مثلا مرغ پخته خالی یا عدسی و سیب زمینی پخته و کلا خرجم رو از خونواده و غذاهای خونگیمون جدا کنم، حداقل واسه یه ماه تا عروسی مهیار اینا. نمی دونم چه مرگم شده! :( با اینکه چیز زیادی نمی خورم اما وزنم کم نمیشه! بدنم خیلی مقاوم شده! :( دلمم نمی خواد باز برم دکتر تغذیه الکی پول بریزم تو شکمشون! هیچ کاری نمی کنن برای آدم! :( خلاصه همون رژیم کانادایی رو می گیرم ببینم چی میشه... :)


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، نامه هايي به تو

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 1:29 توسط فروغGh|



دیشب بعد از مدتها یه گردهمایی خونوادگی داشتیم. مصطفی ساعت 6 از سر کار برگشت و اومد که بریم بیرون. دیشب بقیه ی بچه ها پایه شام بیرون بودن اما مامانم باقلی قاتق و ماهی سفید تازه و دیبیجای ماهی درست کرده بود و منم که سر شب منوی شام!!! رو برای مصطفی گفتم دیگه صبر و قرار و طاقت و هوشش برده شد! :)) فست فود در مقابل یه قاچ ماهی تازه قطعا میره تو اولویت دوم! :)) 

راستی واسه اونایی که می خوان بپرسن دیبیجا چیه... عرضم به خدمتتون که دیبیجا یه غذایی هست که با اشپل (خاویار ماهی های معمولی تر از اوزون برون) و روده ی ماهی که شبیه بادکنک هست درست میشه. این عکس دیبیجا هست اما این انگار مدل مازندرانیه چون ما بهش رب نمی زنیم. یه جاهایی هم خوندم بهش تخم مرغ و برگ سیر می زنن اما مالِ ما فقط روده ی ماهی و اشپل ست... منم که کلا از نسلِ آدمیزاد!!! (البته از نظر گیلک ها) محسوب نمیشم اصلا اشپل و دیبیجا و اینا رو نمی خورم. البته کلا مزه ی اشپل رو دوست ندارم چون تلخی داره و شور هم که هست... یکی دوبار هم کوکوش رو خورده م اما خوشم نیومد.



خلاصه که یه دور هم نشستن توی بلوار و یه قلیون لیمو دارچین برای آقایون! آخ که من نتونستم این قلیون خاک بر سر رو به این راحتی از سر آقای شوهر بندازم! ایشالا در آینده!!!

شام هم اومدیم خونه و حسابی ماهیِ خوشمزه رو نوش جان کردیم. جای همه تون خالی...

امروزم می خوایم بریم بیرون جیب مامان و بابا رو خالی کنیم :)))

عروسی هم که بدک نبود. یعنی خیلی هم توپ نبود اما خوب بد نبود. همه مون بودیم و بابا هم کلی کارای بامزه کرد و خندیدیم. مصطفی که تا حالا این رویِ بابا رو ندیده بود کلی خنده ش گرفته بود! :) 

راستی همون شب عروسی تارا بهم بر داد که از امروز مهسا برمی گرده باشگاه! وای خیلی خوشحال شدم. به خاطر کم کردنِ روی اون منشی پررو هم که شده باید برمی گشت که بعله م...

حالا امروز بریم ببینیم دنیا دست کیه...

فعلا خبر جدیدی ندارم. فعلا بچه ها! :)

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 10:44 توسط فروغGh|

اومدم کافی نت که نمره هام رو ببینم و اینجا هم فقط تا 5 دقیقه دیگه بازه. فقط بگم که خوبیم و سالمیم و از زیر برفا هم در اومدیم یه جورایی...

دیروز که برفای حیاط سطحش رفت پایین تازه به عمق فاجعه ی دسته گلهای همسایه ی احمق پی بردم من! سیم تلفن کلا قطع شده و لوله ی گاز خونه هم بستهاش باز شده و ولو شده!!!!!!!!!!! مامانم رفت آوردشون دسته گلشون رو ببینن!!! زنه میگه کارگرا اون ساعت اومدن و مواظب نبودن!! اما من خودم دیدم که اون کسی که برفا رو می ریخت تو حیاط ما پسر تحفه ش بود چون اینقدر برف کوبید به پنجره اتاقمون که من شاکی شدم و پنجره رو باز کردم که ببینه من بیدارم و یه کم رعایت کنه!

مصطفی هم از 4شنبه شب نیومده خونه مون چون همه ش تا 8 سر کار بوده و بعدش هم داغون رسیده خونه اونم ساعت 9 به بعد بود که می رسید خونه. بس که وسیله نقلیه نیست خوب! خود من امروز می خواستم برم بیمه از خونه تا مرکز شهر کلا پیاده اومدم.

تازه یه چیزی چون دفترچه بیمه ی من از تهران صادر شده باید حتما بره تهران باطل بشه!!!!!!!! اینو دیگه کجای دلم بذارم؟؟؟

خوب شد اومدم کافی نت امروز. استاد دیروز پیغام داده که پروژه ها رو با ایمیل بفرستین و توی دراپ باکس نذارید!!!!!!! من نمی دونم ما مسخره شیم که هر ترم یه مدل جدید برای ارسال پروژه رو می کنه؟؟؟ ترم اول میگه با دراپ باکس وگرنه نمره بهتون نمیدم. این ترمم گفته با ایمیل وگرنه نمره نمیدم!!!!!!!!! عجبا!!! دلم می خواد خرخره شو بجوئم اما خوب ایمیل رو که فرستادم توش نوشتم اینقدر که دوستت دارم و بهت احرتام می ذارم (خو بابا این استادمون خانمه! ای بابا :))) ) یه راهی پیدا کردم که برات با ایمیل بفرستم وگرنه من نتم به خاطر برف قطع شده! حالا خدا کنه یه موقع خواننده وبلاگ ما نباشه بیچاره میشیم!

امشب شوهرجان می خواد بیاد خونه مون و منم حسابی بابت امروز سرش غر می زنم که باعث شد من بیام تا مرکز شهر اونم پای پیاده! البته شوخی می کنم غر زدن نداره که. پوسیدم تو خونه خوب! به قول خودش پاهام باز شد اما فقط انگشتام درد می کنه اینقدر که روی برف پام رو سفت کردم که نیفتم!

حالا تا همین لحظه هیچکی با من کار نداشتا!‌ همین حالا که اینجا نشستم هی تلفنم با انواع و اقسام زنگها زنگ می خوره: بابا ( زنگ بابا آهنگ Set fire to the rain از Adele) و فرناز ( Selena Gomez- Slow Down) و... کم مونده مصطفی زنگ بزنه اونم یه آهنگ متفاوته (Passenger - Let Her Go)  برای زنگش مردم اونم بشنون روحشون شاد بشه! برم دیگه برم که الآن میان به زور از اینجا بیرونم می کنن!‌ فعلا! :)

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 13:37 توسط فروغGh|


الآن از زیر 1 متر و خورده ای برف براتون می نویسم، اینجا انزلیه واقع در قطب شمال، آی لاو یو بچه ها!!!

بعله الآن حسابی برف باریده و همچنان هم ادامه داره و همینجوری در و گوهره که از آسمون میاد و هنوزم سقف خونه مون پارو نشده و من دارم سکته می کنم!!! البته انگار فردا شوهر خاله م داره یه سری رو می فرسته بیاد برامون پارو کنن. ناگفته نماند که الآن دارن حدود 150 تومن برای پارو کردن سقفا می گیرن!!!!!!! بعله عجیب سرِ گردنه شده اینجاااااااااا!

مصطفی از دیروز سر کار بود و این بار هم 26 ساعت یه سره موند و 9:30 صبح زنگ زد بهم. منم دیشب تا نزدیکای 3 داشتم رو پروژه م کار می کردم و خوابم برده بود شدید! خلاصه بعدش تا 10 خوابیدم و پا شدم. ساعت 11 اینا بود که منم نشسته بودم دوباره سر کار پروژه و ور رفتن با SPSS لعنتی که دیدم زنگ می زنن. مامانم در رو باز کرد و دیدم داره میگه: الهی بمیرم! چیه می خوای بری رو پشت بوم یا می خواستی راه جلوی در رو برامون باز کنی؟؟ بعد یه صدای آشنایی به گوشم خورد و پریدم از جام! مصطفی بود! دوئیدم تو هال دیدم یه پارو دستشه داره از پله ها میاد بالا! اینقدر از دیدنش خوشحال شدم که خدا می دونه! اومد بالا. تموم لباساش خیس خیس بودن! کاپشنش که از رویه تا آستر کلا خیس بود، سوئیشرتش هم خیس شده بود. شلوار لی رو هم که دیگه نگم! اومد بالا و ما هم لباساشو گرفتیم و گذاشتیم رو بخاری. ناهار پیش ما بود و تازه نیم ساعتی میشه که رفته. واسه خونه شون خرید کرد و رفت که مامان عزیزه زیر برف نمونه! :) ماشین هم که از اون شب توی پارکینگ خونه ی زوج "میم" مونده و جاش خدا رو شکر امنه... حالا فردا نمی خواد بره سر کار انگار، گفت صبح میاد اینجا که بره پشت بوم رو برامون پارو کنه. اما مامان گفت نمی ذارم بره. آخه تعریف کرد که سالِ برف (1386) یه بار از بالای سقفشون افتاده بوده پایین! البته اون موقع نزدیک 3 متر برف اومده بود. می گفت تا سینه فرو رفته بوده تو برف! مامان گفت مسئولیت داره اگه یه وقت خدای نکرده طوری بشه جواب مامان عزیزه رو چی بدیم؟!! 


منم کار یه پروژه رو تموم کرده م و می خوام برم سراغ دومی... اولی تحلیل نیازهای کلاسی بود ولی دومی باید تحقیقی باشه هنوزم موضوع ندارم باید 4 شنبه آخر وقت هم تحویل بدمش!!!!!!! :|


راستی بچه ها کسی اینجا کار با SPSS رو بلده؟ اگه بلدید میشه ازتون بخوام یه تحلیل پرسشنامه برام انجام بدید؟ من این پروژه م یه پرسشنامه داشت الآن کارام تموم شده اما نمی دونم چطوری داده هاش رو تحلیل کنم. اگه بهم کمک کنین خیلی ممنون میشم. اگه هم دستمزد داره پرداخت می کنم فقط تا فردا شب این داده ها رو لازم دارم. کسی هست؟؟؟


براتون عکس هم بذارم؟؟ می ذارم چشم! عکس گرفته م از خونه زندگیمون! واقعا داریم فرو می ریم تو برف... اینا هم که میگن تموم معابر بازه دروغ میگن! خیابونای اصلی بازه اما خیابونای فرعی همه بسته ست...

و اکنون این شما و این هم مناطق مختلف انزلی و بارش برف! این عکسا رو هم از سایت انزلی کلاب گرفته م که منبع اصلی اطلاعات شهریمون محسوب میشه الآن!


خیابون ناصر خسرو توی مرکز شهره اما این وضعیتشه!


خیابون سی متری، کوچه پارسا


پل انزلی، اینم مرکز شهره ها! بعد میگن خیابونای اصلی بازه!!!!


خیابون طالقانی، غازیان


می بینین وضعمون رو؟؟؟ والله!



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 19:9 توسط فروغGh|


از فردا پروژه هام رو دست می گیرم. برف یه جوری باریده که عملا چند روز آینده رو خونه نشین شدیم! صبح مصطفی پیام داده بهم که: عشقم هوا سرده یه روز دیگه برو بیمه! گفتم خوب حتما سرده دیگه! یه کم بعد پا شدم دیدم سرد مالِ یه ثانیه ش هست! کلا چنان برفی بارید که تا وسطای ساقمون اومد بالا!!! ملت هم که همه ریخته ن تو معابر عمومی به برف بازی! گمونم تو این شهر تنها کسی که نگران ریزش سقف خونه ش باشه منم!!!!!!!!!!!!! حالا نمی ریزه ها من می ترسم فقط!!!!!!!!

مصطفی نزدیکای 9 شب از کار اومد و تصمیم بر این شد که بیاد شام رو اینجا بخوره. با ماشین تا نصفه راه اومد اما تو برف گیر کرد! دید فایده ای نداره و از اونجایی که پارکینگم ندارن نمی تونه ماشین رو تو برف ول کنه؛ ماشین رو برد گذاشت تو پارکینگ خونه ی زوجِ "میم"... پیاده اومد اینجا و شام خورد. وقتی رسید نزدیکای 10:30 بود و منم یه ساعتی بود که شام خورده بودم. فقط 40 دقیقه موند و بعد پیاده رفت خونه شون که نیم ساعتی با ما فاصله داره (البته پیاده ها، با ماشین در حد 5 دقیقه ست!)


یه چیزی تازگیا خیلی بهم زور میاره و این چیزی هست که قبل از ازدواج برام هیچ مهم نبود و تازه ساده دلانه فکر می کردم بعد از ازدواج حل میشه!!!!!!!! من تااااااااااااااااااااااااااازه پی برده م چقدر آدم تو اجتماع هست که براشون متأهل بودنِ یه زن یه درصد هم مانع برای کرم ریزی محسوب نمیشه!!!!!!!!!!! یعنی حلقه رو می بینن تو دستت باز لاس می زنن و کرم می ریزن! خیلی موجودات کثیفی هستن! من تا قبل از ازدواج فکر می کردم چون مجردیم این اوضاعمونه اما دیدم نه انگار قبح این چیزا خیلی واسه مردا ریخته! اصلا تقدس ناموسِ مردم از بین رفته انگار!


خیلی خسته م... میرم بخوابم چون فردا منم و هزااااااااااااااااااار کار ناتموم! امیدوارم فردا فیفز رو بتونم قانع کنم بابت اینکه بذاره پی سی دستم باشه! :)

شب همگی خوش!

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 1:7 توسط فروغGh|



دا دا دا داااااام!

امتحانات شروع می شود!

دیشب رو هر طوری بود رد کردم و درسم رو هم کامل خوندم. گرچه امروز سر امتحان یه سوألایی رو نگاه می کردم و تو دلم می گفتم عزیزای مامان شما دیگه از کجا اومدید؟؟؟؟!!!!!!!!! :)))) اما خوب نسبتا بد نبود اگه به خودم باشه که نمره بدم از 10 نمره 5 میدم احتمالا!! آره خوب خراب کرده م اما همه همینجوری بودن! شاگرد اول کلاسمون اومده بود بیرون با دهنِ باز و اخمای تو هم رفته نشسته بود می گفت تا حالا امتحانی نبوده که اینجوری از دل و روده ش دربیاره و بنویسه!!!!!!!!! دیگه ببین چی چی بود!

اما جدای از اینا من بعد از نوشتنِ جواب هر سوأل دلم می خواست خودکار رو بذارم پایین و یه فصل حسااااااااابی گریه کنم از شدت دردِ دستم! از دیشب تا حالا وقتی چیزی دستم می گیرم به شدت درررررررررد می گیره و اصلا فلج شده. کیفم رو هم نمی تونستم رو شونه م بذارم از نوکِ انگشت شست تااااا وسطای ساعدم دردش میره و داره داغونم می کنه :( الآنم دستم رو تو یه حالتِ ثابت نگه داشته م دارم تایپ می کنم.

امتحان شنبه م خیلی سخته و باید امشب یه مقدار بخونم براش، واسه همین الآن دارم استراحت می کنم که بعد برم سر درسم. مامان اینا رفته ن خونه ی مامان بزرگم و مصطفی هم امشب تا 8 سر کاره. شامم هم روی گازه فقط باید گرمش کنم بخورم.


یه مدتیه به شدت دلم می خواد برم سر کار! شدید ها!!! ولی دوست ندارم باز برم تدریس. یه جایی تو یه لوازم آرایشی خیلی معتبر که وسط شهر هست یه مدت قبل دستیار فروش می خواستن منم خیلی دلم می خواست برم. اما به مصطفی که گفتم اصلا قیافه ش عوض شد!!! منم دیگه دنبالش رو نگرفتم... اما دلم واقعا می خواد برم واسه این فرم کارا؛ حوصله ی سر و کله زدن با بچه های مردم برای چندرغاز رو ندارم دیگه!




امروزم که برگشتم نشستم اون فیلم هندی رو که چند وقت قبل آهنگشو معرفی کرده بودم (اسم فیلمه هست عاشقی 2) دیدم و حسابی گریه کردم! خیلی غمگین بود. جریان این بود که آروهی یه دختریه که صدای عالی داره و با یه خواننده ی مشهور به اسم راهول آشنا میشه که آدم خوبیه و می خواد کمکش کنه که معروف بشه اما راهول فقط یه مشکل داره اونم اینکه الکلی هست. اینا عاشق هم میشن و خلاصه داستانها با هم دارن تا اینکه آروهی معروف میشه ولی به خاطر الکلی بودنِ راهول می خواسته کارش رو رها کنه تا از راهول مراقبت کنه. راهول که اینو می فهمه میره خودکشی می کنه که کلا آروهی از دستش راحت بشه! آروهی یه مدت همه چی رو می ذاره کنار اما بعدا دوست راهول میاد میگه که اون نمی خواست تو به پاش بسوزی و می خواست تو سرنوشتت به خاطر اون خراب نشه واسه همین اینکار رو کرد اما تو تسلیم نشو نذار خاطره ی راهول بمیره. آروهی هم کارش رو به خاطر یادِ راهول ادامه میده و صحنه ی آخر فیلم واقعا اشکم رو بدجور درآورد! آروهی تنها تو ساحل نشسته که یه زوج جوونی میان ازش امضا می گیرن. آروهی هم اینجوری امضا می کنه "آروهی راهول جیکار" یعنی با اسم و فامیل راهول، بعد بارون می گیره و آروهی می بینه زوج جوون میرن زیر کاپشن پسره!!! همونجوری که قبلا یه بار خودش و راهول اینکار رو کرده بودن! وااااااااای من دیگه هق هق می کردما! دقیقا حسرتی رو که تو اون صحنه ی آخر توی چشمای آروهی بود من می فهمیدم! می فهمیدم الآن چطوری یه جای خالی تو سینه ش می سوزه! خیلی دردناک بود! بازیگراش هم هر دوتا تازه کار بودن برای همین تو راحت تر باورشون می کردی چون سابقه ی نقشای دیگه شون تو ذهنت نبود...




آهان راستی دیشب جای همه خالی بود بعد از مدتها نشستیم دور هم و خیلی خوب بود. دلم خیـــــــــــــــــــلی برای مصطفی تنگ شده بود اصلا نمی دونستم جزوه م رو بخونم یا زل بزنم تماشاش کنم!!! دور هم خیلی خوش گذشت.

یه خبر دیگه هم اینکه خواهرزاده ی مصطفی یعنی مهیار برای عید امسال نوبت تالار زده و بهرحال از همین امروز من رفته م تو رژیم و تو نخ لباس که اون شب بترکونم کلا! خیلی دلم عروسی می خواست اینم جور شد! حالا چی چی بدوزم؟؟؟ والله! :)))


برای تو: این روزا هم خسته م هم بهونه گیر! می دونم همین یه هفته ی امتحانای خودم که بگذره دیگه راحت می تونم این یه ماه ندیدنت رو جبران کنم اما دل بدجنس و بهونه گیرم آروم نمیشه! می دونم شبایی که تا 8 سر کاری وقتی میای چقدر خسته ای، اما نمی دونی چطوری دارم هر لحظه دنبالت می گردم! می میرم آخر من! می میرم از اینهمه دوست داشتنت! عاشقتم عاشقتم عاشتم! :*



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، نامه هايي به تو

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 19:38 توسط فروغGh|


پس فردا بالأخره امتحانای منم شروع میشه و فردا رو باید حسابی بخونم. از طرف دیگه فردا مصطفی 2تا امتحان داره و بعدش یه امتحان انقلاب می مونه براش که اونم 5 بهمن هست. فردا شب می خواد شام بیاد اینجا. از وقتی بابا اومده مصطفی نیومده اینجا و خوب فردا شب می خواد بیاد پدرزن جانش رو ببینه!

خیلی ذوق دارم که می بینمش. اینقدر این روزا دلتنگشم که شبا حلقه م رو دستم می کنم و می خوابم! اما از طرفی هم مونده م که فردا چطوری هم درس رو تموم و دوره کنم و هم برم حموم و یه کم به خودم برسم. دیگه بعد از یه هفته نمیشه که عین هَپَلیا برم بشینم جلوش! باید یه کوچولو خوشگلاسیون کنم دیگه...

خاله م برام یه تونیک سبز خوشگل خریده که احتمالا اون رو بپوشم فردا. چند روز پیش امتحانی با شلوارکِ فوق کوتاه پوشیدم خیلی خوب شد. البته بابا هست و نمیشه اونجوری بپوشمش و کلا من لباسای کوتاه رو فقط برای مصطفی می پوشم اونم وقتی تنها باشیم! یادمه یه بار وقتی نامزد بودیم اومده بود خونه مون منم همچین تریپ شلوارک کوتاه مشکی و تاپ خوشگل و اینا... براش سوأل شده بود می گفت تو چرا همیشه وقتی من میام اینجوری س*ک*س*ی لباس می پوشی؟؟ گفتم خوب شوهرمی واسه تو باید بپوشم دیگه! البته من می دونم چرا شاکی شد آخه زیادی دلبر شده بودم و... بعله دیگه :))) درکش می کنم عزیزم تقصیری نداره، خوشگلیه و هزااااار و یک دردسر!!!! (آیکونِ سطح اعتماد به نفسِ چسبیده به سقف :))))) ) فقط کاش هیکلم کاملا اون جوری بود که دلم می خواست! دیگه اون وقت عالی بود! اونم درست میشه ایشالا!

بعد تازه مامانم می گفت لازانیا درست کن!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم آخه مامانِ عزیزم من میگم نَره شما میگی بدوش؟؟؟ من میگم وقت ندارم یه عالمه درس دارم تو میگی لازانیا!!!؟؟؟!!!!! اینم پیشنهاده آخه؟؟؟ نه جونِ من؟؟!!!!


معده درد دارم این روزا! نمی دونم چه م شده دوباره که معده م داره واسه خودش جولان میده! این درد از روز مراسم ختم عموی مصطفی شروع شد و هنوزم ادامه داره! یعنی یه ماه شده... هیچ قرص و دارویی هم کارساز نیست و بیخود نقل و نباته که می ریزم تو معده ی بخت برگشته م!

این روزا هم به خاطر امتحانات باشگاه رو گذاشته م کنار. این ماه الکی پول باشگاه دادم اصلا از جلساتم استفاده نکردم :(


خوب دیگه. بهتره برم من! ماهِ بهمن هم رسید! مبارکه! :)


یه خاطره ی بامزه: اون شبی که رفتیم بستنی گرفتیم و برگشتیم قرار بود در اصل بریم بیرون دور بزنیم واسه همین کسی تو خونه منتظرمون نبود که برگردیم. وقتی رسیدیم من دیدم کلید تو کیفم نیست و به مصطفی گفتم زنگ بزنه، کیسه ی بستنی رو دادم دستش و گفتم اینو بگیر! در که باز شد من حسابی اخم و تَخم کردم و در رو هل دادم اومدم تو حیاط و مصطفی هم دنبالم اومد... فیفز لای در رو باز کرده بود و زل زده بود به من با اون قیافه ی توی هم رفته م و کلا علامت سوأل شده بود! دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خنده م گرفت! فیفز یه هو زد زیر خنده که: خدا نکشدت! فکر کردم چی شده!!! مصطفی هم می خندید می گفت: چیه فکر کردی دعوامون شده؟! 

داستانی بود خلاصه!!!



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 2:27 توسط فروغGh|


1. می خواستم برم بخوابم. اما دیدنِ یه رشته کامنت تو بلاگِ "عاقد" باعث شد بخوام بنویسم و بعد رفع زحمت کنم.

عاقد یه ماجرایی نوشته بوده از اینکه یه پسری با مادرش داشته ن تاریخ عقد معین می کرده ن و ایشون شنیده که پسره گفته عقد رو زیاد عقب نندازیم شاید عروس خانم حامله شده باشه! و بعد پرسیده بود که آیا روابط قبل ازدواج اینقدر عادی شده؟؟؟

من به شخصه نظری نداشتم. نمونه های زیادی رو اطرافم دیده م اما نمی تونستم بگم عادی به نظرم میاد یا نه... اما تعداد 165 کامنت وارده کنجکاوم کرد که ببینم نظر دیگران چیه که کاش ندیده بودم...


انواع فحش ها و توهین ها و حرفای ناسزا به عروس و داماد، یا به کامنت گذارِ قبلی که باهاش مخالف بودن؛ یا موافق رابطه ی قبل ازدواج بودن و بد و بیراه می گفتن به اونایی که محکومش کرده بودن، یا مخالف بودن و علاوه بر استناد به دلایل قرآنی و غیره و ذلک با زبانِ سُرخشون اونایی رو که موافق بودن می نواختن اونم به شدت و حدت هرچه تمامتر به مثابه ی اینکه در جنگِ حق علیه باطل هستن و دارن جهادِ "هر یه کافری که بکشی یه حوری بهشتی بهت میدن" رو به جا میارن!!!!!!!!!!! البته که اینجا فضای مجازی هست و اون شمشیر برنده هم کلمات، که گاهی درد و زخمشون بیشتر و بدتر از شمشیر هم هست!

نکته ی خیلی گل درشتی که به شدت تو چشم می زد ظرفیت بالای همه ی اون دوستانِ کامنت گذار برای قضاوت کردن بود! همه و همه داشتن همدیگه رو قضاوت می کردن، حتی اونایی که یه عالمه دلیل دینی و منطقی آورده بودن هم در آخر کلِ استدلالهاشون رو با توهین و قضاوت برده بودن زیر سوأل... برام هیچ قشنگ نبود. منِ رطب خورده هیچی نمی گم. من خیلی چیزا دیده م، خیلی داستانها خونده م و شنیده م و حتی ممکنه توی ذهنم یه چیزایی بگذره اما در اکثر موارد به خودم اجازه نمیدم قضاوت کنم یا اون چیزی رو که تو ذهنم هست به زبون بیارم مگر اینکه اون چیز مطلقا درست باشه... توی زندگیِ شخصیم و توی مسائل مربوط به خودم آره، آدم عجولیم و زود تصمیم می گیرم و قضاوت می کنم اما هرگز به خودم اجازه نمیدم زندگی و طرز فکر دیگران رو قضاوت کنم. هرکی رو تو قبر خودش می ذارن و خودِ اون شخص می دونه با اعمالش پس به منِ نوعی ربطی نداره که دهنم رو باز کنم و هرچی می خوام بگم. جریان الآن عقیده ی من درباره ی روابطِ قبل از ازدواج نیست؛ جریان اینه که ما همه مون باید یاد بگیریم که بابا، هر کسی به کیشِ خودش! همین!


2. امروز عصر یه کم خوابیدم و وقتی پا شدم خدا می دونه چقدر دلم شیرینی می خواست. به یه بستنیِ خوشگل پر و پیمون از نعمت فکر می کردم یا رولتهای شکلاتیِ خیس از آزالیا!!!! اما تا این لحظه از شب هیـــــــــچ چیز شیرینی بهم نرسیده و در نتیجه ویار شیرینیم هنوز به قوت خودش باقیه! من معمولا نمی ذارم تو روزای هپی دیزم بهم بد بگذره اما خدایی درسهام نمی ذارن حتی از در خونه برم بیرون! فردا میرم باشگاه و شاید یه شیرینی به خودم جایزه بدم :) تازه اونم شاید... :پی


3. مصطفی امروز اولین امتحانش رو داد. فردا هم یه امتحان داره. دوتا امتحان هم روز 1 بهمن داره که به ترتیب 8:30 صبح و 11 صبح برگزار میشن! بعدشم 5 بهمن... امشب به جای شب بخیر معمولی یه شب بخیر معادلاتی برام فرستاد که من با دیدنش چند دقیقه فقط می خندیدم و برای مامان و فیفز هم خوندمش و هر دوتا حسابی خندیدن. دلم براش تنگ شده ها! یه هفته ای میشه که ندیدمش اصلا! :) اونم دلش تنگ شده، امشب واسه بار اول اعتراف فرمودن! :)))


4. دوست دارم برای عید امسال بدون مشورتِ کسی برم موهام رو رنگ کنم. یه مدتیه به موهام بیشتر می رسم و می خوام یه کاری کنم که هم نرمتر بشه اما حالتِ فریزِ نوکش از بین بره. فعلا که با کریستال شروع کرده م اما به نظرم خیلی کارآمد نیست و باید دائم استفاده بشه. یه چیزی می خوام که خیلی تأثیرش خوب باشه و موها رو تقویت، نرم و خوش حالت کنه. موهام نرمتر شده اما با ایده آل من خیلی فاصله داره و دلم می خواد بهتر از این باشه. کسی نظری یا پیشنهادی داره؟ خوشحال میشم بدونم...


5. راستی گفته بودم که دادگاهِ خونه به نفع ما تموم شد؟؟ فکر نکنم گفته باشم. بساز بفروشه موظف شده در اسرع وقت خونه رو به مامان و بابا تحویل بده. کارمون به دادگاه تجدید نظر رشت کشید چون قاضیِ انزلی با وکیلِ بساز بفروشِ از خدا بیخبر ساخت و پاخت کرد و رأی نمی داد که ما خسته بشیم و کلا می خواست رأی به فسخ قرارداد بده اما وکیلِ ما خانم "بهاری" با زرنگی بهش یه دستی زد و مجبورش کرد حکم بده و سریعا قبل از خبردار شدنِ بساز بفروشه و وکیلش که تو رشت هم آشنا داشتن پرونده رو به تجدید نظر رشت و زیر دست قضاتی فرستاد که به نفع ما حکم دادن. خدا خیرشون بده.

واسه دوستانی هم که در جریان نبودن بگم که ما سال 90 یه خونه پیش خرید کردیم و برای خریدش خونه ی خودمون، ماشینمون و یه مقدار زیادی طلا فروختیم اما با اینکه قراردادمون قطعی بود بساز بفروش دبه کرده بود و مبلغ خیلی بیشتری می خواست! ما اون خونه رو متری 950 خریدیم (قبل از تورم تو انزلی این قیمت خیلی بالا بود) اما الآن اون خونه متری 2 میلیون و 800 قیمت داره و تو همون خیابون (خیابونِ تهران واقع در مرکز شهر انزلی) خونه ای که بر خیابون هست و همه ی امکانات رو داره تا متری 4 تومن هم معامله میشه... خلاصه اینکه این جریانم عاقبت به خیر شد...

درباره ی اون جریان خونه ی مصطفی اینها، هنوزم با اون بساز بفروش خودشون دعوای حقوقی داره و یه چک تضمینم ازش داره که قراره به اجرا بذاره... والله دیگه من خسته شده م نمی دونم کِی کار اینا تموم میشه ما راحت بشیم و تکلیفمون معلوم بشه. وضعیت آینده ی ما از نظر محل سکونت و... تا حد زیادی به حل و فصل این دعوا و فروخته شدنِ خونه ی سهم الارثی بستگی داره پس برامون دعا کنید بچه ها... ما هم محتاجیم به دعای شما...



يک قصه بيش نيست غم عشق واين عجب
کز هر زبان که مي شنوم نامکرر است

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 3:40 توسط فروغGh|


1. تو رو خداااااا یکی بیاد به ما دخترا بگه که بابا! رفتار مرد قبل و بعد از ازدواج خیـــــــــــــــــــــــلی فرق می کنه! چند روز قبل بود که چندین کامنت با همین مضمون، البته خصوصی بودن، بعد از پست پایینی به دستم رسید! می گفتن با عشقشون ازدواج کردن اما طرف انگار دیگه دوستشون نداره و عوض شده! بابا اینهمه برای رسیدن بهتون زحمت کشیده، مگه میشه دیگه دوستتون نداشته باشه؟؟ مدلش اینطوریه که تعهدش به شما براش بزرگترین نشونه ی عشقش محسوب میشه و دیگه به اون صورتِ قبل نیازی به ابراز زبانیش نمی بینه. این فقط مختصِ شما و همسر محترمتون نیستا... منم همینا رو طی کرده م! :))) شما دوست گلم که اینجا رو خوندی شاید تصور کردی که من نشسته م مصطفی داره دورم می چرخه قربون صدقه م میره همه ش!!! به خدا از این خبرا نیست... این یه بخش یه کم شخصی میشه اما خوب باید روشنگری کنیم دیگه! :)))

از شما چه پنهون منم بعد از خوابیدنِ گرد و خاکهای شور و شوق دو ماهِ اول تو بهتِ رفتار مدل جدید شوهرجان مونده بودم :)) یعنی من خودم دیگه خیالم راحت شده بود و خیلی راحت مثه قبل برخورد می کردم اما اون یه جوری بود که هیچی نمی گفت و... :| خوب بالطبع من شکلِ پوکرفیس می شدم اول! اما بعد از یه مدت هم خودم و هم خودش متوجه شدیم درد چیه و جریان کاملا برام روشن شد. بهم توضیح داد که حالا دیگه همه می دونن چقدر من رو دوست داره و همین یه آرامش فکری و رفتاری براش میاره. آخرشم می خواست بره هی به من زل زده بود می گفت تو هیچی نمی خوای؟؟ :))) منظورش بوس بود :)) بهش گفتم خوب چرا نمیگی؟ بس که لوسی... گفت لوس نیستیم! مدلمون اینجوری نیست (که بگیم)! اون موقع بود که مدل شوهرمون دستمون اومد... یه مدت بعد برام نوشت: دوستت دارم حتی وقتی ناخواسته ناراحتم می کنی! :*


2. حالا به احترام منِ درسخون!!! یکی از درسام رو کامل خوندم و تموم کردم!!! واقعا از من بعیده قبل از شب امتحان همچین خبط و خطایی بکنم!!! بزن کف قشنگه رو که تشویق بشم و ادامه بدم!!! :))


3. این روزا غیر از درس خوندن به شدت درگیر یه سریالِ عاااااالی شده م و همه ش دارم نگاه می کنم. مطمئنم خیلیهاتون اسمش رو شنیدین یا شایدم دیده باشیدش، اما من مدتها بود می خواستمش و به دستم نمی رسید تا اینکه خودم کمر همت بستم و شروع کردم به دانلود و خلاصه که الآن تا قسمت 7 فصل دوم رو دیدم و خوب به خاطر درسام یه کم وقفه افتاده و 3 قسمت آخر این فصل و فصل سوم رو ندیده م هنوز، که البته پنی دوست مصطفی داره قرار شده ازش بگیریم که دیگه من نرم هی هلک هلک دانلودش کنم!! اسمش؟؟ معلومه دیگه:

Game* Of*Thrones

داستان اینه که توی یه سرزمین خیالی به اسمِ وِستِروس (که اسمش مشتق از کلمه ی وِست به معنی غرب هست) بعد از چند سال آرامش داره یه اتفاقات عجیبی میفته. اول از همه اینکه این کشور دو فصل داره، تابستون و زمستون، حالا یه تابستون خیلی طولانی تموم شده و زمستون داره میاد و همراهش هم افسانه های ترسناک و قدیمیِ زمستونیِ وستروس هم دارن برمی گردن. تنها حصار بین این افسانه ها و کلِ کشور دیوار بزرگیه که در شمال مناطق حاصلخیز رو از مناطق سرد و برفی جدا کرده... لرد ادارد (ند) استارک، لردِ منطقه ی شمالیِ وستروس یعنی Winterfell، اینا رو احساس کرده اما کاری ازش برنمیاد. دوست عزیزش، شاه رابرت باراتیون، تبدیل شده به یه موجودِ عیاش که مدتهاست  همه ی امور براشبی اهمیت شده و همین باعث شده که همسرش خیلی راحت زیر دماغش بهش خیانت کنه!!! با اومدنِ شاه رابرت به وینترفل بدبختی و یه عالمه رمز و راز هم دنبالش میاد... رابرت میاد و ند رو به عنوان دستیار جدید شاه، بالاترین مقام دربار، با خودش به پایتختش، King's Landing، می بره. ند اونجا خیلی چیزا رو می فهمه... چه خیانتهایی که در حق کشور نشده و شاه روحش هم خبر نداره! اما آیا میشه این خیانتها رو، که توسط ثروتمندترین خاندانِ کشور یعنی لنیستر ها که خاندانِ ملکه محسوب میشن و پادشاهی تا خرخره زیر قرضشون هست انجام شدن، آشکار کرد؟؟ ند نمی دونه! اما زمان کم کم بهش نشون میده... تاوانِ این روشنگری رو تموم خونواده ی ند پس میدن! پسرهاش، دو تا دختراش و یه پسر نامشروعش، جان اسنو. کشور بعد از مرگِ مشکوکِ شاه رابرت چند پاره میشه و این تازه شروع داستانِ اصلیه...

هر فصل سریال ده قسمت هست و در واقع مینی سریال محسوب میشه. قسمت آخر فصل سوم سریال حدودا 6 میلیون نفر بیننده داشته که در مقایسه با تموم سریالای واقعا پرطرفداری که در حال حاضر دارن پخش میشن ( مثلا Vampire* Diaries حدودا 3 میلیون بیننده داره ) خیلی رکورد خوبیه. این رکورد وقتی به چشم میاد که بدونین این یه سریالی هست که در حقیقت تنها برای مخاطب بزرگسال ساخته شده و مثه اسپارتاکوس بوده اما با توجه به محبوبیت بالایی که داره پیدا می کنه و بینندگانش فصل به فصل به صورت میلیونی دارن زیاد میشن کیفیتش هم داره میره بالا... IMDB توی لیست بهترین سریالاش این سریال رو سوم قرار داده. در لیست بهترین فیلنامه های سریالِ تمام دوران هم رتبه ی چهلم رو داره.

Sean Bean باعث شده بود که کاراکتر ند استارک برای من محبوبترین کاراکتر سریال بشه، اما الآن پیتر دینکلج رو از همه بیشتر دوست دارم. ریتم سریال هم تنده و به آدم می چسبه. خیلی هم خوب نشون داده ن که قدرت همه رو وسوسه می کنه و کوچیک و بزرگ و وفادار و بی وفا نداره. هیچکس به طرز معجزه آسایی عاقبت بخیر نمیشه و همه چیز با بی رحمی کامل پیش میره همونجوری که اقتضای واقعی زمانه هست...

اگه حوصله ش رو دارید و در ضمن با سا*نسور کردنِ شخصیِ سریال مشکلی ندارید ببینیدش! چون توی جمع نمیشه دیدش... در ادامه ی مطلب هم یه سری عکس از کاراکترای سریال می ذارم که اگه دوست داشتید ببینید!


4. این آهنگ خیلی زیبای هندی رو حتما گوش بدید. من هر آهنگ هندی رو دوست ندارم و معرفی نمی کنم اما این یکی ریتم خیلی گیرایی داره و در ضمن خیلی هم معنی قشنگی داره:


Arijit Singh - Tum Hi ho



فعلا! :)







:Continue:

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 14:1 توسط فروغGh|


1. همه ی ما آدما عطش داریم برای بدست آوردنِ چیزایی که دوستشون داریم. ما چیزی رو می بینیم، ازش خوشمون میاد، تصمیم به داشتنش می گیریم. قیمتش رو چک می کنیم و اگه در حدِ وسعِ ما باشه که چه بهتر، در اولین فرصت مناسب اون چیز رو می خریم. اگه در توانِ خریدِ فعلیمون نباشه اما تشنه تر می شیم، برنامه ریزی می کنیم، پس انداز می کنیم، از دور مراقب اون چیز هستیم؛ مبادا تموم بشه یا یکی دیگه بخردش! مبادا دیگه نتونیم مثل اون رو پیدا کنیم!!! برنامه هامون رو با جدیت و اشتیاقی که بستگی به میزان میلمون برای داشتن اون شیء داره دنبال می کنیم. ما تموم فکرمون رو می ذاریم برای به دست آوردنِ اون چیز و ذره ذره راهمون رو می سازیم و اون چیز رو به دست میاریم.


درباره ی آدمی که به عنوان شریک زندگی و آینده مون انتخاب می کنیم هم وضعیت همینه. ما عاشق می شیم و تصمیم می گیریم باهاش زندگی کنیم. تب و تاب رسیدن می افته به جونمون. اون آدم رو می کنیم مرکز تموم دنیامون و توی رؤیاهامون باهاش زندگیها می سازیم و به قول یه شاعر اونور آبی باهاش "هزار تا زندگی رو سر می کنیم"...


مشکل این نیست که ما یه چیزی رو، و یا در مراحل بالاتر یه کسی رو می خوایم... خواستن و برنامه ریختن براش خیلی هم خوبه. داشتن هدف آدم رو بهتر می کنه، به آدم شخصیت میده. آدم برای هدفش مجبوره کار کنه چون هیچی "هلو هلو برو تو گلو نیست" و باید برای خواسته هامون، برای عشقمون تلاش کنیم و زحمت بکشیم. باید شرایطمون رو، خودمون رو بهتر کنیم. ما برای رسیدن به خواسته مون رشد می کنیم و بزرگتر و بهتر می شیم.


نکته اینجاست که ما وقتی به شدت توی تب و تابِ خواستنیم فقط و فقط مقصد رو روی رسیدن می ذاریم! وقتی یه چیزی رو می خوایم تا روزی که به دستش بیاریم خواب و خوراک نداریم. مثلا وقتی یه لپ تاپِ گرون می خوایم تا خریدنش هزااااار تا راه می ریم و تلاش می کنیم. اما بعدش چی؟ بعدش چقدر مواظبشیم؟؟؟

درباره ی عشق هم همینیم. ما به شدت درگیر رسیدنیم. می خوایم هر چه زودتر برسیم به هم. خیلیهامون فکر می کنیم وقتی بهم برسیم دیگه مشکلی نیست، یا مشکلات دیگه راحت حل میشن چرا که مهم با هم بودنه. برای همینه که وقتی مشکلات میان سراغمون غصه می خوریم.

ما به دست آوردن رو بلدیم اما به جنبه ی نگه داشتن خیلی فکر نمی کنیم و ارزش نمی دیم. ما برای هم می جنگیم اما گاهی یادمون میره که "نگه داشتن" مهمتر از بدست آوردنه. 

بیاید یاد بگیریم که خوب نگه داریم. یادمون باشه که مشکلات میان و میرن و تنها چیزی که باقی می مونه خودمونیم و باید به عشقمون بها بدیم و خوب نگهش داریم. باید مراقبش باشیم. اتفاقا بعد از رسیدن ما مسئولیتمون بیشتره ها! باید اون گلی رو که از یه جای دیگه قلمه ش رو آوردیم توی دلمون کاشتیم خوب باغبونی کنیم تا رشد کنه و بشه یه بوته ی زیبا...

بیاید به هم قول بدیم... :)


2. مدتی قبل رفته بودم دنبال کارای وام ازدواج که فردا صبحش فقط با شوهرجان بریم برای گرفتن نوبتِ وام و درگیر کپی گرفتن و اینا نباشیم. یه سری هم به بانک زدم که بپرسم برای حساب مخصوص وام باید هر دوتامون باشیم و ثانیا ببینم حتما باید سفته بگیریم یا چک هم قبول می کنن. اینم یه باگ هست که گفتم بدونین چون توی سایتِ بانک مرکزی و وقت ثبت نام اینترنتی کسی بهتون نمیگه که هر نفر از شما باید برای وام 3 میلیون و نیم سفته به بانک تحویل بدین، تازه این غیر از ضامن و 4 درصد سوده... بهرحال...

رفتم طبقه ی بالا برای سوأل کردن که دیدم یه آشنای قدیمی، یه آقایی که قبلا با هم کوه می رفتیم و همچین پسر بامزه و خوش مشربی هم بود نیز همونجاست... با یه آقای دیگه ای بود و دنبال چتر می گشتن... بعدش متوجه ی یه دخترخانم زیبا و برعکسِ بنده ساده ای شدم که کنار باجه داشت تعهدنامه و اینا رو تحویل می گرفت. مسئول باجه یه همینجوری که برگه ها رو می داد بهش گفت: اینا برای شما... و اینا هم برای آقاتون... که یه هو فرزام رفت جلو و برگه ها رو تحویل گرفت...

من یه لحظه موندم بهشون نگاه کردم. هردوشون خیلی آروم... به شدت آروم... به نظر میومدن! یادمه فرزام خیلی آدم پر شر و شوری بود. اینهمه آرامش برام هم غیرمنتظره بود و هم دلچسب. بعد نگاهم افتاد به دستاشون. روی دست دختر یه حلقه ی خیلی باریک و ساده بود و فرزام هم چیزی دستش نبود... معلوم بود عقدشون در نهایت سادگی انجام شده... شاید حتی ساده تر از عقدِ ما. یه لحظه چشمم رو دوختم به حلقه ی خودم... به اینکه بالأخره یه وقتی سختیها کنار میرن، مثل همین الآن، و همه چی آروم میشه. به اینکه یه وقتی میاد که شر و شورت رو فقط برای یه نفر نگه می داری و آروم می گیری. به اینکه چقدر خوبه که همه چی ساده و آروم و منطقی پیش بره، بی سر و صدا و اگه سختی هم هست توی دلت باهاش بجنگی و آخرش همه ش خوب تموم بشه.

اون دوتا کنار هم نشستن به امضا کردنِ برگه ها. معلوم بود مدت زیادیه که عقد کرده ن چون برای وام الآن باید چند ماهی تو نوبت موند. با هم یواشکی حرف می زدن و آروم بند به بند می خوندن. منم سوألاتم رو پرسیدم و چترم رو برداشتم و آروم زیر بارون خوشگلِ پاییزی از اونجا اومدم بیرون... هوا خوب بود و من خوب بودم...




موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 22:7 توسط فروغGh|



نوشتن تا اطلاع ثانوی برام ممنوع شده. چه اینجا چه هرجای دیگه. پس ببخشید که احتمالا یه مدتی اینجا آپ نخواهد شد! مدتش هم مشخص نیست چقدر باشه.


الآن که دارم می نویسم روز تولدمه و تو خونه تنهام. نمی دونم مصطفی شب میاد یا نه، اما احتمالا برم یه پودر کیک بگیرم و مقادیری کیک بپزم... 


دیشب یکی از شبایی بود که اگه برگردم عقب قطعا عوضش می کنم... اما در عوض شوهرم رو خیلی بیشتر و بهتر از قبل شناختم. می دونم که خدا الآن از دستم خیلی عصبانیه اما می خوام ازش خواهش کنم یه کم عقل بیشتر بهم بده... می دونم که قطعا یه مدت به شدت مورد تنبیه قرار می گیرم اما تنبیه شوهرم رو به مهربونیِ یه دنیا ترجیح میدم!


بهارنارنج عزیزم امروز برای بار اول صداتو شنیدم! می دونم دلیلش اونی نبود که همیشه دوست داشتم باشه، اما حداقل برای بار اول صدای دوست داشتنی یه دوست واقعی با تموم کیلومترها فاصله بینمون رو شنیدم... :*


من خیلی آدم دردسر سازیم! این چیز جدیدی نیست! اما چنین حجم عظیمی از دردسر رو واقعا نمی دونستم می تونم درست کنم! بیچاره شوهرکم! دیشب چی کشید از دستم!! :(


بچه ها بازم ببخشید که نمی تونم بنویسم. همینش هم احتمالا عواقب خواهد داشت برام! اما به شما یه خداحافظی هرچند موقت بدهکار بودم!

پس تا بعد خدانگهدار! :) :* 


پ.ن: می دونی که همیشه دوستت دارم! هر روز بیشتر از روز قبلش... می دونی که بدجنسم اما عاشقم... اینو خوب می دونی! همین برام کافیه که می دونم توأم اگه نه بیشتر، حداقل همونقدر که من دوستت دارم دوستم داری... همین کافیه! :* :* :*


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، خوابهای دنباله دار ، یعنی این تیکه بودها! ، نامه هايي به تو ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 17:5 توسط فروغGh|


یه نکته ای درباره ی آقایون هست که من درست درک نمی کنمش! ببینین ما خانوما تو هر مسئله ای نظر همسرمون برامون مهمه! مثلا من قرار بود شنبه برم پیش زن دائیم که موهامو رنگ کنه برام. در واقع دنبال یه نفر می گشت که موهاش رنگ نشده باشه و بتونه یه رنگ نسکافه ایِ تیره رو روی موهاش امتحان کنه. این یکی دو روزه هم هر وقت خواستم به مصطفی اینو بگم حرف تو حرف اومد و نشد. دیشب داشتیم سر یه مسئله ای که اتفاقا به همین متن مربوطه و بعدا میگم حرف می زدیم و من یه هو یادم اومد هنوز بهش نگفته م که قراره موهامو رنگ کنم. گفتم بهش و بلافاصله جواب گرفتم: چه رنگی؟ مگه همین رنگِ موهات چه عیبی داره؟

گفتم: خوب دارم ازت می پرسم چون باید اجازه بدی بهم. اگه دوست نداری اینکارو نمی کنم.

جواب بسیار جالب بود: میل خودته، اما من همین رنگِ موهای طبیعیت رو دوست دارم خوب!

... :)

خوب همه صد در صد متوجه شدین که تصمیم بنده عوض شده و باید به زن دائی خبر بدم که شوهرم موافقت نکرده و نمی خوام رنگ کنم... نکته ی قضیه اینجاست که من به حرفِ شوهرم احترام گذاشتم و چون اون نظرش این بود که رنگ موهام خوبه تصمیم گرفتم عوضش نکنم.

حالا بریم سر مطلبی که گفتم...

مصطفی دیشب شروع کرد به اصرار که فیس- کتابمون رو دوباره فعال کنیم. منم خوب می دونم که دلیلش اینه که یک یا چند نفری از خونواده ( که احتمالا خیلی راحت می تونین حدس بزنین کی بوده... :|) بهش طعنه زدن که تو زن ذلیلی و به همین خاطر چون زنت دوست نداشته فیسِت رو حذف کردی... من که بهرحال بدم نمیاد چون یه سری از دوستام رو که فقط از طریق فیس باهاشون در ارتباط بودم، مثل نیکای جون جونی و بهار نارنج فوق العاده عزیزم که ماچم به لپشون!!! رو دوباره می تونم ببینم و باهاشون مرتبط باشم. اما نکته ای که هست اینکه من غیر از این مورد تمایل چندانی برای بازگشت به اون محیط نداشتم و وقتی هم از من پرسید گفتم که از شل کن سفت کن خوشم نمیاد و یا کاری رو انجام نمیدم یا تا آخرش میرم و به نظرم محیط فیس به حرص خوردناش نمی ارزه! ولی خوب همونطور که حدس می زنین نمیشه ایشون رو قانع کرد!

برگشتنمون به فیس، که به احتمال قوی در آینده ی نزدیک اتفاق میفته، چیز مهم یا نگران کننده ای نیست. تنها چیزی که واقعا برام سوأل میشه و مطمئنم تموم شما، چه متأهل باشید و چه توی رابطه ی جدی، باهاش برخورد داشتین اینه که ما زنها هرچقدرم درباره ی چیزی مصمم باشیم (مثل جریان من و رنگ مو) بازم اگه پارتنرمون بگه نه ما به خاطر اون منصرف میشیم یا حداقل شک تو دلمون میفته. اما مردا به هیج عنوان در تصمیمشون تزلزلی ایجاد نمی کنن و اگر هم نظر ما رو می پرسن اکثرا برای شنیدن تأیید و جوابِ موافق هست...

این رو هم اشاره کنم که در راستای همون سندروم "به خانه برمی گردیم" و اینکه مصطفی دقیقا کپیِ برابر اصل بابای بنده در اخلاق و رفتار و سلوک با همسر هستن این یکی هم بین این دو مردِ عزیز من یه ویژگیِ مشترکه!!! :)))


دیروز کیمی رو دیدم و هدیه ش رو دادم و یه تیکه ی گنده کیک تولد تحویل گرفتم که گمونم هر سه نفرمون (من، مامان، فیفز) رو سیر کرد از شیرینی!!! آتیشپاره تازه می گفت ببخشید کَمه!!! این کم بود دختر جون؟؟ روز خوبی با هم داشتیم و خیلی خوش گذشت.

شوهرجان بازم سرما خورده و دیشب حال نداشت و همه ش خواب بود! :( امسال خیلی سرما می خوره باید بره واکسن بزنه وگرنه تا آخر امسال دیگه جونی براش نمی مونه! تو همین یه ماهه سه بار سرما خوردگی براش پیش اومده یا عود کرده!! :( امشبم تا 8 کلاس داره بعدش براش آش جو درست کرده م بیاد خونه مون... این هفته از شنبه ندیدمش اصلا! فقط شنبه صبح که منو آورد خونه رسوند همونه... 


اوه اوه خبر فوری! همین الآن فریبا جون تماس گرفت که فردا میان دیدنمون! من فردا باشگاه دارم خوووو! چیکار کنم؟؟ :( بیخیال دیگه چاره ای نیست! نمی دونم باز چی شده چه خبره که می خوان بیان! شاید به خاطر عید باشه، نمی دونم که! ببینیم چی میشه! یه چیزی هم بگم، بعد از عقد این بار اولیه که از من سراغی می گیرن!! مادرشوهر جونیم رو که خوب میرم می بینم اما فریبا خانم اینا رو اصلا ندیده م! آخ کاش اون خوشمزه ی فسقلی رو بیاره من ببینم بچلونمش! :) :>


امروز حالم خوبه. تنها فکرم الآن اینه که دیروز به خاطر دیدنِ کیمی نتونستم باشگاه برم و فردا به خاطر اومدنِ قوم شوهر نتونم برم باشگاه! دیروز می خواستم یه نوبت جلوتر برم اما خونه کار داشتم نشد. امروز میرم یه مقدار پیاده روی. بهرحال امروز باید کتابای دوستم سارا رو ببرم بذارم تو محل کارش. اوه اوه! با این اوصاف بهتره امشب یا فردا صبح برم ابروهامو مرتب کنم! ابروهام افتضاحن!! :))) همین امروز که خواستم کتابا رو ببرم میرم یه سر به پروانه می زنم... شاید وقت داشته باشه. 5شنبه صبح 4تا عروس داره!!! باورتون میشه؟؟ 4تا!!!! جمعه هم تا ساعت 5 باید 7 نفر رو درست کنه!!! :))) خدایی کارش سخته!


حیف شد که مصطفی موافق رنگ مو نیستا! می خواستم واسه تولدم که 1شنبه ست تغییر کنما! دوست داشتم ببینم با یه رنگِ دیگه چه شکلی میشم! :( البته خوب می ذارم بعدا، شاید واسه عید اینکارو کردم!


دنبال کار دفتری می گردم. دوست ندارم تدریس کنم. اگه منشیگری هم باشه میرم. یکی از دوستام الآن تو یه عکاسی کار می کنه، منشیه گمونم. اینکارا خوبه... البته به شرطی که فقط تا وقتِ عروسیم باشه. بعدش باید بگردم دنبال کاری که وقتم رو نگیره چون دوست ندارم واسه مصطفی کم وقت بذارم...

بازم ببینیم خدا چی می خواد دیگه...





موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 15:50 توسط فروغGh|



چند شب پیش که مصطفی خونه مون بود بهم گفت براش کاغذ و خودکار ببرم و همونجا شروع کرد به نوشتنِ لیست دوستان وهمکارایی که می خواست برای عروسی دعوت کنه. بچه ها خدا شاهده که فقط دوستا و همکاراش نزدیک به 100 نفر شدن!!! تازه هنوز لیست مهمونای فامیلشون رو هم ننوشته!

خلاصه بعد از اون منم تصمیم گرفتم بشینم لیست دوسا و همکارا و بعدش فامیلا رو بنویسم ببینم چه خبره آخه! خلاصه تعداد دوستان و همکارایی که می خواستم دعوت کنم به زوووور رسید به 25 نفر!!! بعدش هم با مامان و زن عموم نشستیم فامیل رو لیست کردیم که روی هم شدن نزدیک به 130 نفر... یعنی مهمونای خونواده ی من جمعا نزدیک به 170 تا کارت می خوان در حالیکه برای مصطفی فقط 100 تا کارت برای دوستا و همکاراش لازمه!!! خلاصه که پروسه ی خیلی بامزه و جالبی شده و یکی از بخشهای واقعا فان و خوشمزه ش هم گشتن دنبال نام خانوادگیِ شوهرِ دخترای فک و فامیل هست که باید کارتها به اسم شوهراشون داده بشه! :)) یعنی تو این مورد عصا به دستما!!! اولین نفری که تو لیستم آوردم کیمی بود با اسم شوهرش و البته یه کارت هم برای مامانش اینا به صورت جدا و می خوام زن دائیش نیلوفر رو هم جدا دعوت کنم و باید فامیلیِ دائیش رو ازش بپرسم. بعدش هم سحر بود... بعد صدف و الی آخر. آقای شین مدیر سابقم و یه سری از خانومای آموزشگاه سابق رو هم گذاشتم تو لیست مثلا خانم سین. و... 


الآن با کامپیوتر امیرحسین اومده م نت و البته اومدم دیدم شارژ نداره براش موقت سه روزه زدم و دارم یه عالمه مدل لباس به لطف نتِ خوبش می گیرم که خاله م هم کلی ذوق کرد. خاله کوچیکه (همون که سعی در زدنِ زیرآب من نزدِ شوهرجان داشت...) از رشت اومده و الآن همه شون دارن نهار می خورن. من که اومدم نمی دونستم اینا غذا نخورده ن واسه خودم رفتم نهار کشیدم و خوردم اونم با ماست خامه ای و اینا... بعد دیدم خاله نیومده و مامان میگه خودشونم هنوز نهار نخورده ن!!! سه شد اما نهاره خیلی خوشمزه بود. الآنم دوتا بیسکوئیت جو خوردم اومدم اینجا باز.


نهارم رو خیلی کم کرده م و در حد 6-5 قاشق می خورم. دیروز مربیمون مهسا می گفت سایزم کم شده. امروزم خودم تو آینه نگاه می کردم متوجه یه تغییراتی شدم. مامانم که هر بار که میرم و میام کاملا متوجه میشه از کدوم ناحیه کم کرده م ( آیکونِ چشم خیاط باشی! :)) ) مصطفی که تا حالا چیزی نگفته، نمی دونم به چشم اون تغییری کرده م یا نه. گرچه این عادت آقایونه که اگه هم تغییری ببینن نمیگن به آدم که آدم یه کم تشویق بشه! والله!


اما خودم از این کلاس راضیم اون قبلیه که می رفتم بچه ها همه ش غر می زدن و مربی هم بعد از نزدیک به 10 سال دوباره اومده بود کار کنه و اروبیک رو با آمادگی جسمانی اشتباه گرفته بود و همه ش ما آمادگی جسمانی می رفتیم و خیلی خسته کننده بود! اما الآن داریم بلوک رقص هم کار می کنیم و عربی هم می ریم و کلا خیلی بامزه و عالیه و من خوش می گذره بهم و با وجود اینکه وسوسه شده م غیبت کنم اما تا حالا اینجوری نشده و دو هفته کامل رفته م. فردا هم که کیمی گفته هم رو ببینیم احتمالا یه ساعت زودتر میرم تو نوبت اول کار می کنم که از ورزشم هم عقب نمونم... بعد میرم خونه و یه دوش می گیرم و میرم دیدن کیمی.

دیروز برای کیمی کادو خریدم. یه چیزی بود که یه مدت قبل اشاره کرد که خوشش اومده و منم این سری خیلی فکر کردم چی بگیرم دیدم بابا قبلا بدلیجات براش می خریدیم الآن دیگه شوهرش طلافروشه و اونم زیاد به کارش نمیاد! روسری هم تازگیا واسه خودش خرید منم باهاش بودم... دیگه آخرشم به همون چیزی که خوشش اومده بود رسیدم. تولدش دیروز بود ولی رشت عروسی دعوت بود و امروزم خونه مادرشوهرش مهمونی هست و واسه همین مونده فردا که بریم ببینیمش...


سایت styleonme.com هم یه سری لباس جدید زمستونی زده که خیلی خوشگن و بهتون پیشنهاد می کنم برید ببینید. البته من با نت 128 می مردم تا بتونم عکسا رو باز کنم اینجا نت امیرحسین 256 هست و من راحت دارم می گیرم عکسا رو... طرحای کت و پالتوهای خیلی خوبی داده و بافتنی و دامن و شلوار و... همه چی هست خلاصه! :)


چند شب پیش خواب دیده بودم مصطفی برام کفش خریده! تو خوابِ من کفش همیشه غم و غصه و اینا بوده! اونم رنگش بنفش تیره بود دیگه بدتر!!! حالا دیشب خواب دیده م بابا بزرگ خدابیامرزم میگه جام اونطرف خیلی راحته فقط آدم باید اینجا همراه و همسفر خوب داشته باشه دیگهههه! حالا برای مامان تعریف کرده م خوف برمون داشته نکنه دلش برای زنش تنگ شده که اینجوری میگه!!!؟؟ :((



راستی درباره ی ادکلن داماد نظر بدین دیگه! تو پست پایینی نوشته بودم. بگید چه ادکلنی برای چمدون داماد خریده بودین و البته بگین کلا چمدونی که برداشتین چه سایزی بود... مرسی ازتون بچه ها جون! دوستتون می دارم...


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، خوابهای دنباله دار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 14:21 توسط فروغGh|



این اولین نوشته م از خونه ی شوهر جان هست. خیلی سخته ها! ایشون خودشون حرفه ای هستن واسه همین کیبوردشون برچسب فارسی نداره!!!!!!!! بعد من الآن عین کورا دارم می نویسم، دکمه ی حرف "پ" رو هم پیدا نمی کردم همیت الآن با آزمون و خطا تونستم پیداش کنم!! :)))))


دیروز با مامان و خاله رفتم اباتر. یه روستای قدیمی که دایی مامان اونجا زندگی می کرد. یادمه فوتِِ این دایی مامان رو نوشته بودم اینجا... سال 90 بود. تا حالا سر خاکش نرفته بودم. خیلی آدم مهربونی بود، منم شکل لیوان چایی می دید!! :)))) آخه همیشه منو که می دید بهم می گفت براش چایی ببرم!!! :))) خدا بیامرزتش من ازش خیلی خوشم میومد...

دیگه شبم شوهر جان اومد دنبالم و منو با خودش آورد خونه. پورتم رو هم اندیشه قطع کرده رو آورده م به نتِ ذغالی!!! خودتون که دیگه نت ذغالی یادتونه، نه؟؟ :))


در حال حاضر شوهر جان رفته یه نفر رو بیاره که دایره زنگیشون رو که بر اثر طوفانهای اخیر انزلیِ عزیز ساقط شده بود درست کنه! راستی چند روزیه که می خواستم ازتون بخوام بگید کو*زه ی گو*نه ی چی شد خلاصه؟؟ من دارم می میرم که بفهمم چی شده؟! هیلما تو که نگاه می کردی بگو برام! :* :)

اِه من یه چیزی بپوشم که مصطفی با دوستی که ذکر خیرش رفت رسیدن...


خوب کجا بودیم؟؟!

آهان...

یه خبر خیلی خوب و سورپرایزی هم دارم که از دیشب حسابی جا آورده... با سحر آشتی کردم. یعنی من یه پیام دادم بعد اون جواب داد بعد گفتیم که جفتمون زیاده روی کردیم و آشتی آشتی دیگه... البته کیمی هم واقعا خیلی تلاش کرد و در حقیقت اون بود که کاری کرد من پیام بدم.


اوه راستی بچه ها شما واسه چمدون داماد چه عطری خریدین؟ من Azzaro Chrome و Versace pour Homme رو نشون کرده م. البته Lanvin Avant Garde هم تست کردم عالی بود. یه جا هم پیدا کرده م که اصلِ اینا رو داره اما یه مقدار گرونتر از سایتهای معتبر می فروشه. باید یه لیست قیمت جدید بگیرم!

خوب دیگه از دست این کیبورد و تایپ حدسی سردرد گرفتم! تا بعد...



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 12:57 توسط فروغGh|


دیروز عصر ساعت 4 رفتم خونه شون که بعد از نزدیک به یه هفته هم به مادرشوهر سری زده باشم هم یه کم ببینمش... در زدم و صدای دوئیدنِ یه نفر تو خونه رو شنیدم! با خودم گفتم مصطفی که دوتا قدم برداره می رسه دم در، واسه چی داره می دوئه؟؟؟!!!

در که باز شد دیدم نخیر! این که یه نسخه ی کوچیک شده از مصطفای منه!

ایمان خواهرزاده ش با اون چشمای درشت و اون قیافه ی کپی برابر اصل دایی جانش به من زل زده بود و لبخند می زد! باهاش دست دادم و حسابی موهاشو ریختم بهم. مامان شال و کلاه کرده بود که بره سر خاک و می خواست ایمان رو هم ببره. شوهرجان هم که ساعت 1:30 رفته بودن برای خواب و هنوز هم در خواب بودن!

رفتم بالای سرش و بوسش کردم. هی بیدار میشد با اون چشمای درشتش یه کم نگام می کرد و باز می رفت!!! خودمو پشت سرش رو تخت جا کردم... :))

یه کم بعدش خودمونم از خونه اومدیم بیرون. تا 8:30 شبم با هم بودیم.


فیلم "گذشته" اصغر فرهادی رو هم دیشب دیدم... اونم دو بار! یه بار با دوبله و یه بار با زیرنویس... عاااااااالی بود! کلا وقتی فیلمای فرهادی رو می بینم تا یکی دو روز تو حال و هواشونم! جو فیلم یه آشفته بازار کامل تویِ زندگی مدرن رو نشون می داد! کارگردانی عالی، بازی ها بینظیر... بهترین فیلمی بود که بعد از مدتها دیدم. امروزم می برم مصطفی هم ببینه...


بازم کلاسا داره با تأخیر شروع میشه و همین به شدت رو اعصابمه! دو هفته هم هست که به سارا دوستم قول دادم کتابایی رو که ترم پیش ازش قرض گرفتم براش پس ببرم که مریضیهای پشت سر هم بهم امون نمیدن!! دیگه بهتره پا شم راه بیفتم که بعدا صدای شوهرم درنیاد!

به شدت نیاز دارم چند رنگ لاکِ تیره ی دیگه پیدا کنم! اینایی که این بار خریدم خیــــــــــــــــلی جذاب و س*ک*س*ی هستن اما همه همینا رو می زنم دیگه خسته شدم! بهتره یه سرچی بکنم! نتیجه ش رو بعدا بهتون میگم :)

فعلا! :)


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، آغوش يك عشق

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 14:0 توسط فروغGh|



تو ماشین نشسته بودم، خودش رفته بود تو مغازه ی آقای میم. ماشین دقیقا رو به روی مغازه پارک بود. قرار بود تا تعطیل کردن مغازه بمونیم بعد با هم بریم. بهم اشاره کرد که بیا تو مغازه. داشتم با گوشی آهنگ گوش می کردم، واسه همین گفتم نه، همینجا راحتم. بعد یه هو دلم خواست طبق معمول خودم بخونم و صدامو ضبط کنم. شروع کردم به این کار... باز بهم اشاره کرد که بیا اینجا. باز گفتم نمی خوام. صدای قطره های بارون با صدای گرفته و تو دماغیم قاطی میشد و نتیجه به طرز غریبی بانمک از کار در میومد...

بار آخر یه تیکه از آهنگِ "سهم من" شهاب رمضان رو خوندم و داشتم به صدای خودم گوش می دادم که اومد دم در مغازه و تو قابِ در وایساد. نگاش کردم. دستش رو تلفن می کرد می ذاشت دم گوشش و بهم می گفت: شماره بدم؟؟ :))

منم می خندیدم و انگشت حلقه م رو نشون می دادم که: نه، آخه من شوهر دارم! :))

یه هو چرخید که: نمی خوام بابا! دختره شوهر داره! :))

آقای میم اومد دم در ببینه چه خبره که ما دست و پا می زنیم و می خندیم! مصطفی بهش توضیح داد، اونم مصطفی رو زد که: چیکار داری به زن مردم؟؟!! :))


رفت یه مشت سیم کارت ایرانسل آورد با بسته بندی که بیا بهت شماره بدم! همون موقع دوتا از همکارای سابقم از شک*وه داشتن رد می شدن! یه نگاه به اون کردن و یه نگاهم به من! در حقیقت می خواستن ببینن این پسره داره واسه کی اینجوری دست و پا می زنه! خیلی خندیدم!

دیگه گفت بیا داخل، منم دیدم بیخیال نمیشه رفتم تو. دستش رو که گرفتم رو کرد به آقای میم: بیا، بالأخره مخ دختره رو زدم دوست دخترم شد!

:)))



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 23:4 توسط فروغGh|


1. من آدم تعارفی نیستم. مدتهاست این عادت تعارف بازی در من کشته شده! یعنی یه جاهایی حتی با اینکه ادب هم حکم می کنه به شیوه ی ایرونی هی بگم "تو رو خدا بفرمائید، حالا بفرمائید"، یا "شما اول بفرمائید..." کار خودم رو انجام میدم و اصرار نمی کنم. روبوسی های طولانی که حتما باید لبت به لپ طرف بخوره و یا پاشدن جلوی پای خیلیها یا چه می دونم از سر سفره پا شدن و در رفتن محض احترام و اینا هم تو کارم نیست. آدم خودمونی و راحتیم اما این چیزا رو نه قبول دارم و نه انجام میدم. 

خیلی شده که بشینم با خودم فکر کنم چرا با اینکه تو خونواده ای به شدت پایبند این تعارفات بزرگ شده م چرا بهیچ عنوان برام مهم نیست که دیگران چه برداشتی ازم دارن به اطر اینکه این چیزا رو انجام نمیدم؟؟!!!


یه نظریه که خودم درباره ش دارم اینه که توی نوجوونیم، زمانی که باید این عادتها در من شکل می گرفت من خیلی درگیر خوندنِ زبان، اول انگلیسی و بعدا فرانسه، بودم. وقتی یه زبانی رو می خونی ناخودآگاه فرهنگش روت تأثیر می ذاره. من وسط فرهنگایی شخصیتم شکل گرفت که تعارف بازی توشون جایی نداشت!

ناگفته نمونه که همین عادت نداشتنِ من به تعارف بازی و اصرار به سبک معمول ایرانی بود که دوستیم با سحر رو کلا خراب کرد! چون من نرفتم در خونه شون اصراااااااار کنم که باهامون بیاد عروسی!


2. دیروز که اومد دنبالم برای رفتن به مهمونیِ شام زوج میم، قیافه ش خیلی گرفته بود. رفتم طرفش و دستامو گذاشتم روی زانوهاش و پیشونیم رو چسبوندم به پیشونیش: چی شده؟؟ نگام کرد: هیچی، خسته م!

این خستگی نبود! یه گرفتگی، ناراحتی، گره ای تو چهره ش بود... طبق عادت معمول می دونستم اگه چیزی باشه خودش کم کم بهم میگه، پس اصرار نکردم.

تو ماشین نشسته بودیم و ضبط داشت "حریق سبز" ابی رو پخش می کرد و منم طبق معمول برگشته بودم تماشاش می کردم که یه نگاه غمگینی بهم کرد: چرا خدا چیزی رو که می خواد زود از آدم بگیره اصلا از اول به آدم میده؟؟

جان؟؟ این دیگه از کجا اومد؟ زل زدم بهش و پرسیدم: چی شده مگه؟؟

حرف نمی زد. صدای ضبط رو کلا بستم و باز سوألم رو تکرار کردم. گفت که برادرزاده ی حسین دوستش که همین پریروز خبر تولدش تو هفت ماهگی رو بهم داده بود مرده! مادر بچه سابقه ی یه سقط دیگه رو هم داشته و این بار بچه به صورت طبیعی و دو ماه زودتر به دنیا اومده بود اما نموند...


اینقدر به این موضوع بچه فکر کرده که دیشب خواب دیده من حامله م و اون ازم می خواد بچه رو سقط کنم و من میگم نه!!!!

گاهی شاید واقعا این سوأل منم هست، که چرا چیزی به این باارزشی رو به آدم میده که امید تو دل آدم بیاد و بعد ازش می گیرتش؟؟

برای من همیشه یه بچه، اونم اگه بچه ی مصطفی و من باشه، بزرگترین امانت دنیاست... بزرگترین هدیه ی خدا که اگه خدای نکرده بخواد چیزیش بشه خودم زودتر نابود میشم!


3. پریشب رفته تخته نرد خریده که وقتی میاد خونه ی ما با هم بازی کنیم. من بلد نبودم. بهم یاد داد و حالا دارم کم کم همبازیش میشم. فیفز و بابا بلد بودن و با هم بازی می کردم. من رو نشوند کنار دستش رو کم کم یادم داد. این رو از من داشته باشید، یکی از بزرگترین لذتهای دنیا اینه که مرد مورد علاقه تون یه چیزی بهتون یاد بده!

دلرحمه! می ترسه مثلا من از باختن ناراحت بشم یا به خاطر کم تجربگیم توی حرکتها کمکم می کنه. من دوست دارم خشن بازی کنه. مهره هام رو بزنه! اصلا وقتی می بینم داره برام چَلِنج به وجود میاره لذت می برم. دوست دارم بیرحمانه بازی کنه همونطور که من به محض پیدا کردن موقعیت مهره هاش رو می زنم! خیلی بی چشم و رو هستم تو بازی، خودمم می دونم! دوست دارم اصلا بزنه نابودم کنه... فعلا که شانس تازه کارا داره بهم کمک می کنه و امروز از 3 دست بازی 2تا رو من بردم و یکی رو اون... خودش می گفت می خوام قوی بشی که برام حریفِ قَدری باشی بعدها... عااااااااااااشقشم وقتی می شینه به صفحه زل می زنه و بازی رو می سنجه! فعلا که داره از دست من روانی میشه که عین بازیِ منچ دونه به دونه خونه ها رو می شمرم تا بتونم مهره م رو درست بذارم! :)))


4. این چند روزه آهنگ جدید مایلی سایرس خیلی منو تحت تأثیر قرار داده.


Miley Cyrus - Wrecking Ball


آهنگِ شادی نیست. در واقع وقتی بهش گوش میدم بدترین لحظات عاطفی که داشتم یادم میاد... از سال 87 گرفته تا ماههای اول سال 90! اما واقعا تو صدای مایلی تو این ترانه چیزی هست که جذبم می کنه. اصلا از ته دلش، با تموم احساسش می خونه این آهنگ رو! درد تو صداش هست، حس تو تک تکِ ارتعاشای تارهای صوتیش کاملا مشخصه! مایلی این آهنگ رو با تموم وجودش حس کرده...

این آهنگ لایت رو هم مدتی قبل اتفاقی پیدا کردم. یادم نمیاد از کجا و چطوری پیداش کردم... اما عاشقش شده م.


Ji Pyeoungkeyon - Sad Romance



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 14:20 توسط فروغGh|


این دو شب دوتا عروسی دعوت بودیم. دیشبی که مال لاله و فرشید دوستامون بود و تالار گلکو و یکی از ارکسترای مثلا معروف و کار درستِ شهر که دست بر قضا به احتمال 90% برای ما هم خواهد بود، چون فامیل مصطفی ایناست. یه آرایش کلاسیک طلایی و قرمز کردم با لباسِ بنفشه م. مصطفی هم تیپ کرم قهوه ایش رو زد. من فکر می کردم واسه عقد حتما به خاطر کرمی که مهیار براش زده بود که توی عکسا صورتش برق نیفته پوست مصطفی خیلی خوب و شفاف شده بوده، اما دیشب دیدم نه، رنگِ پیراهنش که کِرِم بود باعثش بوده! خیلی بهش میاد این رنگ! تصمیم گرفتیم واسه عروسی هم براش پیراهن کرم بگیریم. اگه نسکافه ای هم بتونم پیدا کنم براش که امتحان کنیم خیلی خوب میشه چون حالا که اینقدر کرم بهش میاد اونم حتما خیلی بهش میاد! :) :*

خوب بود و کلی هم رقصیدیم. من که دیگه بریده بودم و پاهام درد می کرد اما مصطفی ماشالله گوله ی انرژی بود. بعدشم تا یه ساعت و نیم بعدش به همراه یه گردان آدم به دنبال عروس و داماد و بوق بوق بازی. چندین جا راه ماشین عروس رو بستیم و همه پیاده شدن دِ برقص!! یه بار نزدیک کارآموزی، یه بار جلوی شهرک بهار، یه بار تو خیابون نواب، یه بار سر پلِ غازیان (این یکی دیگه آخرش بود! پل به اون عظمت رو بستن که بیان برقصن!!! البته من و مصطفی تو ماشین خودمون بودیم و جلوتر رفتیم که مسیر رو نشون بدیم برای همین فقط از دور دیدیم که اینا پل رو بسته ن)، یه بار دروازه اروپا، بعدش ساحل که همه مون اومدیم پایین بیست دقیقه ای زدیم رقصیدیم، بعدم برای بار آخر رفتیم زیر پل انزلی و دیگه اونجا همه از هم جدا شدیم. شوهرجان تا 12 مرخصی داشت و منم باهاش اومدم خونه شون تا 10 خوابیدیم. خیلی خوب بود! :)

ایراداش این بود که تالار برای تعداد مهمونا یه کم کوچیک بود و سنِ رقصش هم فوق العاده کوچیک و تازه همینا کم بود، جلوی عروس داماد هم یه سفره عقد کامل پهن بود!!! دیگه فکر کن تا یه کم می خواستی روی سن عقب جلو بری باید می پاییدی که نری روی خنچه ها! از ارکستر هم خیلی خوشم نیومد چون کار خاصی انجام نداد و کارش خیلی خوب نبود. فقط دی جی هاش نسبتا، اونم نه کاملا، خوب بود که اونم بهرحال کار دی جی هست نه خواننده ی ارکستر. با این همه ضعف نزدیک به 1 میلیون هم می گیره! والله نمی ارزه...


امشبم یکی از دوستای خونوادگی مون عروسی دعوتمون کرده بود که من با مامان اینا رفتم. حوصله ی طراحی آرایش نداشتم دیگه همون لباس رو پوشیدم و همون آرایش دیشبی رو انجام دادم، فقط موهام رو دیشب باز کرده بودم، امشب یه طرف رو کاملا جمع کردم و از طرف دیگه آبشاری ریختم پایین که بهم میومد و خوب شده بود. اینجوری بود مدلش:



بچه ها! بچه ها! مدل موهام این بود فقط! حساس نشین بابا! اِه! :))))


خلاصه امشبم بدک نبود. مصطفی باهام نیومد امشب. تو جمع غریبه راحت نیست و خوب هم شد که نیومد! آخه زنونه مردونه جدا بود دیگه فایده ای نداشت تنهایی حوصله ش سر می رفت وسط غریبه ها! همه هم می پرسیدن فروغ چرا شوهرت نیومد؟ همه کنجکاو بودن مصطفی رو ببینن... اما خوب نیومد دیگه. حالا فردا شب شام میاد پیشم! :)

صبح تو خواب ازش یه عکس گرفتم. ریشش رو که زد قیافه ش شده بود عین بچه های معصوم و آروم! پاشم درد می کرد با کلی آه و ناله خوابید. صبح من تو خواب دوتا سرفه کردم تندی اومده می پرسه چی شده؟ فروغ چه ت شده؟؟ بعد دست انداخت دور شونه م نازم کرد منم بیدار شدم.... منو آورد خونه و بعدش رفت سر کار.


الآن اینقدر که رقصیده م خواااابم میاد شدید. اتاق ریخته و پاشیده مونده! حالشو نداشتم جمعش کنم امشب. فقط لباسامو برداشتم مرتب کردم. فردا باید خونه رو تمیز کنم آخه شب عزیزم میاد :)

حالا نظر بدین من شام چی درست کنم؟؟؟



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 1:43 توسط فروغGh|



ساعتش زنگ می زنه. ساعت 6:20 دقیقه شده. روم رو می کنم بهش که با چشمای نیمه باز می چرخه سمتِ من و نگام می کنه. بهش میگم: پاشو دیگه! مثل دیروز نشه دوباره!

پا میشه. منم با اینکه گیج خوابم باهاش پا میشم. وقتی میره تو اتاق که لباس بپوشه منم میرم. مامانش داره براش صبحونه می ذاره. منم تشک و بالش و پتوش رو می برم می ذارم رو تخت. میگه برو بخواب خوب! میگم می خوام بیام رو تختت بخوابم، شاید دیر پا شدم نمی خوام وسط هال بخوابم که مامان اذیت بشه.

حالمم خوب نیست اصلا. وقتِ هپی دیز زیادی می خوابم همیشه!

تند تند پیرهن کارش رو می پوشه. وسطاش هم هی یادشه که بهم بگه: تو برو بخواب! موهاشو که داره مرتب می کنه میرم از پشت بغلش می کنم و سرم رو می ذارم رو ستون فقراتش! واقعا داره خوابم می بره اما می خوام تا وقتی میره دور و برش باشم.

میره صبحونه بخوره، می شینم پیشش نگاش می کنم. بعد که چای رو تندی سر می کشه و میره چترش رو بیاره و کفش بپوشه سفره رو جمع می کنم. دم در گونه ش رو می بوسم و میره...

از گوشه ی پنجره ی باز رو به کوچه تماشا می کنم که می پیچه تو کوچه ی رو به رویی. قبلش یه نگاهیم به سمتِ پنجره می ندازه و من براش دست تکون میدم...


میرم پخش میشم رو تخت...  دلتنگی!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ الآن که رفته به شدت دلم می خواد همین لحظه، نزدیکِ 7 صبح!!!، پا شم و همه چی رو بردارم و برگردم خونه. اما کمرم درد می کنه و سرم گیج میره. کمرم رو می مالم... یاد دیشب میفتم که وقتی فهمید کمردرد دارم خودش برام آروم ماساژ می داد و من خجالت زده شده بودم از اینکه وقتی خسته ست و تازه از خواب پا شده این چه کاریه... میرم تیشرتش رو از روی دسته ی صندلی برمی دارم و می ذارم زیر سرم... مثل پارسال که با تیشرتش خوابم می برد. خوابم می بره بالأخره...


وقتی پا میشم همه چی رو بدون اینکه از اتاق برم بیرون جمع می کنم. مامان نمی دونست بیدار شده م و دارم جمع و جور می کنم که برم. وقتی فهمید اصرار کرد نهار بمونم. اما دلم می خواد برم. وقتی از خونه شون میام بیرون هوا خیسه و نم نم خاکه ی ریزی می باره که آدمو خیس نمی کنه. کنجکاوم بدونم از اینجا تا خونه ی خودمون چقدر باید پیاده روی کنم؟ راه میفتم... هدفون توی گوشم و من و یه صبح روشن و خیس...

سعی می کنم از جاهایی رد بشم که توشون خاطره داریم. کوچه هایی که با ماشین ازشون گذشتیم، آخرشم از کوچه ای رد میشم که قبلا خونه شون توش بود... وقتی می رسم خونه می بینم چقدر دلم واسه خونه مون تنگ شده بوده. مامان اینا که میان می بینم دلم واسه اونا هم تنگ شده بود...

ظهر که میاد بهم زنگ می زنه. مامان از اونور میگه: دلت تنگ شده بود؟؟ :)) منظورش به اونه! پیام مامان رو می رسونم بهش، می خنده و میگه: سلام برسون! :) خوب گمونم غیرمستقیم جوابش رو داد!!! :)))


به مامان میگم وقتی صبح مصطفی رفت دلم می خواست همون موقع بیام بیرون و برگردم خونه. لبخند عجیبی تحویلم میده که: چه زود اینجوری شدی!!! 



لبخند عجیبی تحویل خودم میدم... واسه یه سری حس ها هیچوقت زود نیست...



- دو شب و یه روز کامل اونجا بودم. دیشب از کامپیوتر مصطفی یه سری زدم اما صفحه ی بلاگفا درست باز نمیشد که بتونم کامنتا رو جواب بدم یا تأیید کنم. الآنم واقعا انرژی برام نمونده. از خجالتتون درمیام... حتما!

- مامان انگار بدجوری قصد رفتن داره!! هی این پسرش رو می سپره دستِ من! منم که از خدامه کلا! :))) گمونم باید کلا برم اونجا زندگی کنم این مدت! :)))

- نیاز به حموم داااااغ و استراحتِ طولانی دارم. مسکن داره اثر می کنه...

- مامان لباسم رو به پروو رسونده و هی اصرار داره زودتر پرووش کنه! اونم با این اوضاع من! عجبا!!!!!

- دیشب اون دفتری رو که دو سال قبل براش نوشته بودم و توی کیف گیتارم موند و پیداش کرد رو با تموم یادداشت ها و متعلقاتی که تا امروز براش نوشته بودم بهش پس داد. گفت: حالا که خودت هستی دیگه نیازی بهشون ندارم! :)

- عشقم خیلی دوستت دارما :) ممم :* :* :*





موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، آغوش يك عشق ، نامه هايي به تو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 16:40 توسط فروغGh|


می گیرمش دستم... چند صفحه کاغذ با یه جلد جگری رنگ... همه جاش رو باید امضا می کردم! نگاش می کنم. دفتردار بهم گفته که امضای زوج و پدرم و شهود و اینا رو خودم بگیرم. مهرش کرده و داده دستم... می ذارمش تو کیفم...

به صفحه ی دوم شناسنامه هامون نگاه می کنم... حالا دیگه یه اسم هست توش، اسمی که براش خیلی سختی کشیدیم...

حالا دیگه همه چی ثبت شده. یه جعبه کوکی می خرم و میرم دنبال مامان.

یه بچه ی کوچولو تو بانک دست مامانشو گرفته و تاتی می کنه! خیلی دلچسب و خوشگله اما نمی تونم حدس بزنم دختره یا پسر... یه بلوز سفید آستین کوتاه تنشه با یه سرهمیِ پاچه کوتاه بادمجونی. بعد مامانش بغلش می کنه و چشمم میفته به کفشای کوچولوی قهوه ایش که گلای توری داره. پس دختره... :)


بچه ی شلوغی نیست. شیطون هم نیست... ولی داره یه کم سر و صدا از خودش درمیاره. مامانش یه کلید بهش میده که بازی کنه. می خنده! چقدر این شیرینه آخه! حوصله م سر رفته، کار مامان خیلی طول کشیده. پا میشم میرم پیش مامانش و ازش می پرسم اسمش چیه؟

میگه آیسا! سنش رو می پرسم، یه سال و چند روزشه... اینکه یه کم سر و صدا می کنه واسه اینه که گشنه ش شده و شیر می خواد...


باهاش بازی می کنم یه کم. خوش اخلاقه و دست می زنه به بینیم! منم با بینی ریزه ش بوق بازی می کنم و لپش رو می کشم.

در جعبه ی کوکی رو باز می کنم و اولین شیرینیِ عقدنامه م رو میدم بهش... آروم آروم پاکت کوچولو رو می گیره ازم. با چشمای درشتش نگام می کنه!

کارشون تموم میشه و میرن. با لبخند باهاش بای بای می کنم و اونم همینجوری نگام می کنه تا از محدوده ی دیدم میره بیرون! :)



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 21:11 توسط فروغGh|


فیسم رو دیشب دی اکتیو کردم! شاید یه کم از سر لجبازی بود اما خوب کاری بود که مدتها پیش باید انجام می دادم. مصطفی هم گفت که می خواد دی اکتیو کنه پس منم اینکارو کردم. دلیل داشت و منم وقتی اون نیست نمیخواستم تو اون فضا باشم. در واقع اون بود که منو برد توی فیس و مدتها هم اصرار کرد تا من راضی شدم و حالا وقتی قرار باشه که اون بره منم دیگه کاری تو فیس ندارم.


مامان صبح رفت خونه ی خاله بزرگه م، فرح. خاله کوچیکه م، سین، از رشت اومده و اونا رفتن نهار با هم باشن. فیفز هم رفت و من به شدت توی سکوت و تنهایی خونه بهم خوش می گذره و با خودم فکر می کنم که وای! چقـــــــــدر دوست دارم خونه ی خودم رو داشته باشم که نصف روزم اینطوری تنها و آروم و بی دغدغه با کارایی که خودم دوست دارم پر بشه و خیلی هم حس خوبی بهم دست میده که زیاد با این خونه ی خودم فاصله ندارم... :) فقط باید یه سالی صبر کنم... اونم در مقایسه با 25 سال زندگی با خونواده ی پدری وقت زیادی نیست... :)


نهار یه چیز ساده خوردم... خودمونیم اینجوری راحت میشه رژیم گرفتا! تو خونه ی خودت مامان نیست که به زور برای نهار برنج تو حلقت بریزه! میشه یه غذای کم حجم و ساده خورد و پشت سرش هم میوه... از همین الآن دارم برنامه می چینم که شام ماکارونی با قارچ و فلفل درست کنم برای همه. و البته یه دوش بگیرم و برم یه سری هم به خاله م بزنم که اومده و احتمالا آلبوم عقد رو هم ببرم ببینه.


یه چیزی هم میگم که نه گله هست و نه خاله زنک بازی، فقط محض ثبت در تاریخه! تقریبا 3 هفته از عقدمون می گذره و از خونواده ی پدریِ من، اونایی که تو انزلی هستن من و مصطفی رو پاگشا کردن. خونواده ی مادریم هم درباره ش صحبت می کنن و خاله فرح حتی شبی که رفتیم عکسا رو ببینیم و مامان رو بیاریم خونه ازمون خواست شام بمونیم که مصطفی می خواست بره و نشد ولی اونا اصرار دارن روی رفتنمون. خوب، حالا این وسط جای خالیِ چیزی به چشم نمی خوره؟؟؟!!! :)

شما بگید... :)) گمونم براتون خیلی هم سخت نباشه که بگید اینجا چی کمه!


بهرحال بهتره زیاد حرف نزنم. برم و این لاک خوشگلم رو پاک کنم، یه دوش سریع بگیرم و بیام اون یکی لاکم رو بزنم، برم بیرون یه کم پیاده راه برم، برگردم برم یه سری به خاله م بزنم و شام هم ماکارونی درست کنم. نمی دونم مصطفی رو امروز می بینم یا نه اما در هر حال باید یه کمی خونه رو هم مرتب کنم پس فعلا تا دورودی دیگر...



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 16:21 توسط فروغGh|


صبح با اینکه خسته و خمیازه کشون مثل جنازه خودم رو از رختخوابم کشیدم بیرون، و علیرغم حرفای مصطفی در راستای اینکه "فردا صبح نمیخواد بری دنبال کارا، بگیر بخواب استراحت کن" چون عصر بهش گفته بودم که صبح میرم دنبال کارایی که بهم داده بود پا شدم رفتم بیرون. خوب هم شد که رفتم، این وسط صبح بیرون رفتنم یه مقدار سودِ مالی برامون داشت! :)

بعد از انجام سفارشاتِ آقای شوهر رفتم پاساژ درنا که از مغازه ی همیشگیم لاک بخرم... رنگای پائیزه چشمم رو می گرفتن، رنگای غلیظ و تیره. آخر با یه رنگ جگری و یکی دیگه که یه کم به قهوه ای تیره می زنه اومدم بیرون. الآن جگریه رو تست کرده م و لعنت! عجب جیگری هست!!! اون یکی رو هم تست می کنم بعد تصمیم می گیرم که اول کدوم رو برای امروز عصر بزنم... البته عصر خبری نیستا! فقط دلم خواسته یه کم برسم به دستام...


مصطفی امشب یه عروسی دعوته تو ضیابر. عروسی همکارشونه و قراره که همکارا مجردی تشریف ببرن و صد البته طبق معمول آقای بنده نقش آژانسِ بقیه رو ایفا می فرماین :| حالا دیشب حسین دوستش که با خانمش باهامون اومده بودن گیر داده بود که فروغ رو بیار که منم هدیه (خانمش) رو بیارم و... راستش من اصلا دوست ندارم مصطفی بره ها، اما نظری هم نداشتم که خودم برم! در واقع با خودم میگم بیخیال بذار بره! یه کم به دوری و مجردی هم احتیاج دارن این آقایونِ امروزی! گرچه خودم صد در صد ترجیح میدم کلا نره! ولی خوب نمی خوام جلوش رو بگیرم! حوصله هم ندارم واقعا! نزدیک هپی دیزم هست و یه کم شل و ولم دوباره :(


دیروز عصر اول رفتیم پره سر. از جاده ی شفارود رفتیم که بی نهایت زیبا و خنک بود. رفتیم آبشار ویسادار... راستش جای خاصی نبود و من توصیه می کنم اگه مسیر زیبا رو دوست دارین برین چون مسیرش بارها از مقصد قشنگتره! خود آبشار هم فضای خاصی نداره. فقط یه ابشار بلند هست که از زیر یه پل آهنیِ باریک رد میشه و منم که ترس از ارتفاع دارم وقتی رفتم روی پل و پایین رو دیدم... وای چشمتون روز بد نبینه چه سرگیجه ای داشتم!!! آبشارش قشنگ بود اما در واقع یه محیط تفریحی نبود اصلا و اینقدر هم به لطف هموطنای گرامی کثیــــــف و پر از آشغال بود که حال آدم بهم می خورد!

بعدش به پیشنهاد آقا حسین رفتیم پارک جنگلیِ سیاهدارانِ تالش برای صرفِ یک وعده سورتمه ی ریلی! واااای من ترس از ارتفاااااااااااااااع، بعد این سورتمه هم روی شیبِ کوه هست و زیر پات یه جاهایی خالی میشه و منظره ی کوه هم رو به شهر هست. اول گفته بودم نمیرم. اما مصطفی بهم گفت: "می ترسی؟ تا من هستم که نباید بترسی..." منم رفتم!!!! به همین سادگی و خوشمزگی و با اعتماد بهش رفتم و واقعا هم لذت بردم! عااااااالی بود! خیلی بهم خوش گذشت و واقعا اگه نرفته بودم از کفم رفته بود! نکته ی جالب اینکه آقا حسین اونجا یه عالمه اشنا داشت و  بلیت رو نصفِ قیمت گرفت با پارتی بازی!!!! خخخخ :))))

در ضمن اونجا یه منطقه ی حفاظت شده هم بود که حصار داشت و توش گوزن و آهو نگه می داشتن. ما تونستیم از گوزنای ماده و آهو فیلم و عکس بگیریم اما گوزن نر فقط یه دونه دیدیم اونم رفته بود پشت یه ماشین و ما فقط شاخهاش رو دیدیم... و بنابراین نشد عکس بگیریم ازش...


شبم اومدیم و شام با هم نیمرو خوردیم! می خواستم غذا درست کنما اما مصطفی هم خیلی گشنه ش بود هم خوابش میومد و می خواست زود بره دیگه نیمرو درست کردم با مخلفات...


و این بود ماجرای سفر دیروز ما... :)

عکساشم می ذارم ادامه ی مطلب که رو صفحه ی اصلی زیاد جا نگیره!


پ.ن: حرف شد از عروسی حسین و هدیه، مصطفی گفت اون شب خیلی دیر رسیده بود خونه چون بعد از عروسی دوستاش رو رده بود رسونده بود و تا اومد خونه شد 3 شب... یه هو جرقه زد تو ذهنم... دقیقا اون شب توی اوایل فاب شدنمون رو یادم بود! پررسیدم عروسیتون سال 90 بود؟ گفتن آره. گفتم یادمه که مصطفی 3 رسید و بهم پیام داد که رسیده خونه. مصطفی گفت: حتما هم مهم نبود واسه ت تخت گرفته بودی خوابیده بودی... گفتم اتفاقا نه! تا وقتی پیامت نیومده بود من خیلی بد خوابیدم همه ش بیدار می شدم. همه ش دلشوره داشتم تا رسیدی و گفتی اومدی بعد من عین بچه ی آدم خوابم برد... کلی کیف کرد حسابی هم لُپَم رو کشید و خندید! :)




:Continue:

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، و سفر می کنم ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 15:27 توسط فروغGh|


وای دلم میخواد یه لاک حسااااااااااااااابی بزنم! دیروز نزدم آخه! حوصله نداشتم! امروز تا 3 باید آماده بشم میخوایم بریم آبشار ویسادار... البته می دونین بارون اومد همه جا هم خیس و گلی هست اما خوب دوست نداریم خونه بمونیم...


الآن دست چپم رو با ماژیک طلایی مانیکور کرده م، اما نمیدونم واسه دست راستم چه گلی به سر بگیرم!!! :))) باید پاکش کنم! به قول بچه ها دست راستم میشه عین نقاشیهای مهسا 5 ساله از تهران! :))))

دیشب یه کم بحث کردیم و صبح من باهاش حرف نمی زدم! بعد فکر کرده بود من قهرم... خوب من قهر نمی کنم! حرف نمی زنم اما قهرم نمی کنم! دوست ندارم قهر کنیم اصلا! جلوی دیگرانم کلا نشون نمیدم که مثلا بحث کردیم! این چیزا به بقیه مربوط نیست. دوست ندارم بعدا برن بگن فلانی برای شوهرش قیافه می گرفت! دوست دارم همه ببینن که بهش احترام می ذارم و دوستش دارم و برام عزیز و مهمه... مهمترین بخشِ زندگی من... هیچ اختلاف نظری نباید اونقدر مهم باشه که بخواد باعث قهر بشه بین ما...


امروز با عکسای خوشگل برمی گردم از اونجا... ببینم چه میشه کرد! فعلا برم! :)




موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 13:25 توسط فروغGh|


زندگی خوبه، همه چی سر جاش هست این روزا... و من و مرد عاشقی که انگار این روزا اصلا طاقت دوری از هم رو نداریم :) حس خیلی خوبیه که می تونیم با هم باشیم. پریروز عصر رفتم خونه شون و غروب یه خبر به دستش رسید که اعصابش رو ریخت به هم، من اومدم خونه اما ازش خواستم شام بیاد با ما باشه چون نمی خواستم با اون اعصاب ناراحت بره خونه و تنها بمونه. خلاصه شام رو با ما خورد و بعدش خبر رسید که به خاطر کار گروهِ لیزر تا شنبه کارشون تعطیله و گفت که آماده بشم که شب باهاش برم... بعد از شام آماده شدم و با هم برگشتیم خونه شون. اونجا هم دوست ندارم با پی سی ور برم، دلم می خواد با هم تلویزیون ببینیم و اصلا بشینیم چرت و پرت بگیم... والله بیشتر خوش می گذره! بعد تازگیام تو سر و کله ی هم می زنیم که خیلی هم حال میده!

صبحش رفت دادگستری و منم با مامان موندم خونه. عصر بازم اون رفت سراغ کاراش و منم اومدم خونه و با فیفز رفتم بیرون. شب خودش زنگ زد که شام بیاد با ما باشه که مامانِ منم گفت دیگه از من نپرس، هر وقت خواست بیاد فقط تو بپر غذا رو آماده کن! :) همکاری در حدِ المپیک! جا داره از مامانم تشکر ویژه به عمل بیارم که اینقدر با ما خوب شده و راه میاد :)


امروز فعلا ندیدمش. فردا می ریم بیرون. هفته ی آینده ماشین دستمون نیست برای همین هم رفت و آمد کردنمون یه کم سخته هم اینکه مصطفی سر کار میره و من شبا اونجا نمی مونم. حالا احتمال اینکه امشب برم اونجا یا نه رو دیگه نمی دونم...


می خوام برم یه لاک حساااابی بزنم. بعد از مدتها یه کم ناخنهام بلند شده!

فیلممون هم تبدیل شد که البته یه نمونه ی خام هست بدون میکس و اینا. 


اوه در ضمن اینو گفته بودم که داریم نقل مکان می کنیم؟؟ آخر ماهِ آینده اسباب کشی می کنیم به خونه ی عمه. عمه الآن مدتهاست که عسلویه زندگی می کنه و این خونه رو کرایه میده. از اونجایی که درگیری ما و تقریبا تموم صاحبخونه های دیگه ی خونه ی جدیدمون با بساز بفروشِ از خدا بیخبر هنوز ادامه داره و ایشون نه خونه ها رو تحویل میده و نه سند می زنه!!!!! قرار شده تا هر وقت که این دعوای حقوقی طول کشید ما بریم خونه ی عمه رو رهن کنیم. البته مستأجر فعلیش به شدت آدم کثیفی بوده طوریکه مامان میگه به خونه داریِ این فیلیپینی که قبلا جایِ فعلیِ ما بود صد رحمت باید فرستاد بس که اون خونه کثیف بود!!! مامان میگه دیگه این یکی رو قطعا کارگر می گیرم که سرتاپای خونه رو بشورن و رنگ کنن و تموم خونه باید خاکمال بشه آخه طرف دوتا سگ داشته!!! و یه اتاق رو هم کلا کرده بوده اتاق پرنده!!! میگه آشپزخونه به حدی کثیف بود که کابینتای سفید و طلاییِ عمه یه دست زرد شده بودن حالا طلایی پیشکش!!!!!!!!!!!!

من نمی دونم مگه مردم خودشون زندگی نمی کنن تو این خونه ها؟؟ خوب اینهمه کثیفی حال خودشون رو بهم نمی زنه؟؟ من که سریع حالم بهم می خوره واقعا اینا وسواس نیست ها! مامان من هرگز وسواسی نبوده اما به شدت آدم تمیزی بوده و به ما هم یاد داده باید تمیز بود فرقی نمی کنه که صاحبخونه باشی یا مستأجر! خوب من یه کم وسواسی هم هستم مثلا اون وقتی که مامان بعد از جراحی استراحت داشت طوری تمیزکاری می کردم که دست راستم رو کلا به چنگ داده م و این دردِ حدِ فاصلِ انگشت شست و اشاره م از همونجا برام مونده!

مصطفی رو بردم و این خونه رو از بیرون نشونش دادم که جاش رو یاد بگیره. می گفت جاش پرته! اما من خودم این خونه رو خیلی دوست دارم. هنوزم به همون شکل خوشگلی که یه روزی بود تصورش می کنم. حیاطش خیلی بزرگ بود و دوتا باغچه داشت یکی گوشه ی سمت راست که مستطیلی کنار دیوار بود و یکی هم سمت چپ به صورتِ ال که درخت نارنج و گردو داشت... خود خونه از سطح زمین خیلی ارتفاع داره و دو خوابه هست با یه هال بزرگ. عمه م از اولین روز عروسیش تو همین خونه زندگی کرد یعنی قبل از عروسیشون این خونه رو شوهر عمه م ساخت. خونه ی دوست داشتنی هست امیدوارم تمیز بشه مثل روز اولش...


برم به کارام برسم که اگه احضار شدم دستم نمونه تو پوستِ گردو...



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 15:20 توسط فروغGh|


دیروز رفتیم عکسا رو انتخاب کردیم و شبم با دوستامون رفتیم بیرون. ساعت 11 شب کشوندمش خونه مون که با هم شام بخوریم...

اما با اینحال وقتی 12:30 تصمیم گرفت بره دلم نمی خواست ازش جدا بشم...

خلاصه مامان با لبخند ما رو راهی کرد که با هم بریم :)



صبح وقتی بیدار شدم داشت نگام می کرد و برام بوس می فرستاد. مامان عزیزه صبحونه آماده کرده بود! عی این بچه های تنبل تا لنگ ظهر خوابیده بودیم. اما خیلی گرم بود! یعنی من زیادی گرمم بود. پنکه هم که پایه بلند بود و...

تموم روز پیشش بودم. غروب رفتیم عکسا رو گرفتیم و بعد هم اومدیم خونه ی خاله م و مامان رو آوردیم خونه. عکسا و فیلمای بقیه هم به دستمون رسید... فقط فیلمی که عموم گرفته بود هنوز در دست تبدیله...


عکسامون خیلی خوب شده بود دوستشون داشتیم. الآنم شوهر جان بعد از یه روز و نصفی همسرداری با دوستشون تشریف برده ن مرخصی... :)


خیلی برام دیشب قشنگ بود... فکر کن یه عالمه سال قراره مثل امروز صبح چشم باز کنم و ببینمش که کنارمه... از این بهتر دیگه چی میشه؟؟


خدایا شکرت!



پ.ن: راستی رفتم دفترخونه! ظاهرا دولت به دفترخونه ها عقدنامه تحویل نمیده که اینا هم عقدنامه های ما رو حاضر کنن!!!!!!!!!!!!! نتیجه اینکه شناسنامه ها هنوز گیرن تو دفترخونه و عقدنامه هم نداریم و به قول مصطفی مدرکی نداریم که ثابت کنه زن و شوهریم! به همین سادگی و خوشمزگی! :)))




موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 23:15 توسط فروغGh|

اینا رو پریروز گرفتیم. چون هیلما دلش می خواست گیسوم رو ببینه گذاشتم و چندتا هم از موج شکن انزلی...


اینجا یکی از جاده های پارک جنگلی گیسوم هست که می رسه به یه مسجد تاریخی با یه اسم عجیبی که گمونم بود "اسپی مزگت" به معنی مسجد سفید... البته این مسیر برگشتش هست...


اینم تو خود جاده ی اصلی ساحل گیسوم هست...


اینجا موج شکن انزلیه. این موج شکن ها رو رضاشاه ساخت که آب بندر رو نگیره و همچنین یه اسکله برای کشتی ها به وجود بیاد. الآن دوتا بزرگتر هم ساخته ن که از سرش تا انتهاش رو بخوای پیاده بری نیم ساعت (دقیقا نیم ساعت) طول می کشه!!! یکی از این موج شکن ها همونجوری که می بینین تفریحی هم هست اما اون یکی متعلق به گمرکه و اجازه ی رفت و آمد بهش رو نداریم. توی عکس اونجایی رو که جرثقیلها دارن کار می کنن رو می بینین؟ همون موج شکن جدید هست...




این برج دیده بانی ساحلی هست. دوتا کاربرد داره. هم برای هواشناسی و هم فانوس دریایی محسوب میشه و بالاش هم رادار مشخصه و تو طبقه ی بالا یه نورافکن هم داره که کشتیها رو به سمت بندر هدایت می کنه.



اینم یه نما از گمرک انزلی با جرثقیلهای معروفش... قبلا همه شون یه رنگ (زرد) بودن اما چندتا رو تعویض کردن یا تغییر رنگ دادن... این صحنه یه جور خاطره ی جمعی تو ذهن همه ی انزلیچی هاست...





موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، و سفر می کنم

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 2:41 توسط فروغGh|



1. دیروز خونه ی مادر شوهر بودم تااااا نزدیک 7 عصر. خیلی جالبه هم من و هم مصطفی و هم مامان وقتی دور و بر همیم یه کم حرف می زنیم بعد یه هو می خوابیم!!!!

نزدیکای ظهر رفتم، مصطفی از ماهیگیری اومده بود و خوابیده بود منم سر به سرش نذاشتم که خستگی در کنه و یه وقت بدخواب نشه. رفتم با مامان میوه خوردم و بعد برای نهار سالاد درست کردم باهاش. مصطفی تازه خوابالو خوابالو پا شد و اومد نشست بالا سرمون! :) خلاصه دور هم نهار خوردیم و فیلم تعطیلات مستر بین رو دیدیم. بعد مامان رفت بالش گذاشت واسه خودش و خوابید. مصطفی هم یکی از برنامه های حامد آهنگی توی کیش رو برام گذاشت و خلاصه نیم ساعتی با اون سرگرم بودیم و خدایی خیلی هم خندیدیم! بعد ما هم بالش برداشتیم بردیم توی هال زیر پنکه و خواااااااااااااااااب رفتیم تاااااااااااااا بیست دقیقه به 7!!!

شام خونه ی مامان بزرگم دعوت بودیم. مراسم سالانه ی دلمه خورون! مصطفی هم دعوت بود. رفتیم رینگش رو که یه کم براش بزرگ بود عوض کردیم و بعد رفتیم اونجا برای شام. جای همه خالی شام عالی بود، بعدشم دخترعموهام بساطِ دبرنا رو آوردن وسط و یه عالمه خندیدیم و همه بازی کردیم. آخرشم من و مصطفی یه بار با جر زنی بردیم!!!!! آخه شوهر عمه م جدا نشسته بود قشنگ مشخص بود داره جر می زنه 3-2 بار برنده شد!!! ما هم گفتیم حالا که اینطوریه ما هم جر بزنیم! والله!!!! البته شرطی و اینا نبودا فقط رای تفریحش بود اما خدایی آخر سر هم معلوم شد که شوهر عمه جر می زده چون اصلا عدد خونده نشده بود برای خودش خونه ش رو پر کرده بود خودش رو لو داد!!!


امروز هم صبح خونه بودیم، اما از ساعت 3:20 رفتیم گیسوم. چرخیدیم و کلی عکس گرفتیم. بعد اومدیم انزلی و رفتیم موج شکن. بعد اومدیم خونه ی مصطفی اینا... من خوابم برد نزدیکای 9 بیدار شدم. رفتیم شام خوردیم و دیگه دور و بر 10:30 اومدیم خونه. الآنم اوشون خوابن و من اینجام...


این یه توضیح سرسری از این 2 روزم بود... راستش جزئیات آنچنانی نبوده که بخوام بگم... فردا می خوام بمونم تو خونه و روی توجمه ی دائیم کار کنم. حداقل یه مقاله بهش تحویل بدم این دو روزه! می دونین این یه ماهه دست به هیچی نزده م! در کل پولی که می خواد برای کار بده هم مشخص نیست چقدره برای همین دست و دلم به کار نمیره خیلی... همونطور که گفتم باید دستِ کم 300 تومن می گرفتم با احتساب صفحه ای 2 تومن که البته می دونم نه می تونم بگیرم ازش، نه چنین پولی رو میده در کل... شما بودین حس و حال کار کردنتون کور نمیشد؟؟؟


2. یه لیست داریم درست می کنیم برای لوازم چمدون عروس و داماد که خرید این چیزای ریز و خورد رو کم کم شروع کنیم.

یه لیست هم داریم درست می کنیم از مهمونای عروسی و دوستایی که می خوایم دعوت کنیم. بیشتر دوستامون رو الآن داریم می نویسیم چون برای یادآوریِ دعوت کردنِ فامیل هزاااااااااار تا خاله خانباجی و مدعی پیدا میشه اما دوستامون رو خودمون فقط می دونیم... با اینحال اینجور که من می بینم دوستای مصطفی از من خیلی بیشترن... من خیلی بخوام زور بزنم کیمی و نیلوفر رو بخوام دعوت کنم... در کنارشون احتمالا محدثه و مریم گُل... اگه سحر خانم بعد از همه ی این جریانا افتخار!!!! بده و بخواد آشتی کنه که به دیده ی منت دعوته وگرنه... از بچه های فیسبوکی هم خیلی دوست دارم بهارنارنج عزیزم بیاد عروسیم... البته همه تون دعوتید ها... اما بهارنارنج مهربونم یه چیز دیگه ست خدایی... :) :* اما همینطوری که حساب می کنیم دوستای مصطفی یه عالمه هستن: زوج میم، فرشید و لاله، پیمان و راضیه، و... خیلی خوبه اینا دوستای پایه ای هستن و اومدنشون می چسبه! اگه قراره یه عالمه فامیل که شاید تو 3-2 سال یه بارم نمی بینیمشون باشن خوب بهتره دوستای خوبمون هم باشن دیگه که یه کم شور و حال بدن به جشن...

یه تصمیم دیگه که امروز گرفتیم این بود که بعدا بیایم برای خونه مون از گیسوم گلیم بخریم! آخه من از طرح گلیمای اونجا خیلی خوشم اومد. دوست دارم مثلا کف آشپزخونه مون از اون گلیمای خوشرنگ بندازم. قبلا گفته بودم که می خوام خونه رو کلا موکت کنم، چون از کثیف کاری که رویِ پارکت میشه خوشم نمیاد. بابابزرگ خدا بیامرزم هم برای عروسی من و دخترعمو بزرگه م فرش هدیه خریده بود و گذاشته بود کنار که خوب اون هم هست با فرشای جهیزیه و... پس تو اتاق خواب نمی تونم گلیم بندازم. اینجوری می تونم تو آشپزخونه طرح سنتی کار کنم...


3. به روزای گذشته مون فکر می کنم. به اینکه اگه به من بود این رابطه ی خوب و زندگیِ آروم سر خیلی چیزای مسخره از دست می رفت و به جایی نمی رسید. شاید من زیادی دراماتیک بودم! نه دراماتیک نبودم، زیادی حساس بودم! دلایلی که الآن خیلی هم مهم نیستن اون موقع خیلی برام اهمیت داشتن طوریکه حاضر بودم سرشون کل رابطه رو ختم کنم! البته یه دلیلش هم این بود که احساس ناامنی می کردم! هنوزم گاهی اینجوریم... هنوزم یه سری کارای ریزی می کنم از سر همین حس... اما نه به اندازه ی قبل...

به این فکر می کنم که چقدر عجیب که هیچ جایی از این راه اون منو جا نذاشت و عقب نکشید! دستم رو گرفت و منو برد... خیلی راحت و به سادگی از اینهمه مانع رد شدیم... هنوزم باورم نمیشه!شاید در واقع الآنه که همه چی راحت و ساده به نظر می رسه چون تموم شده و گذشته... قبلا هرکدومشون برامون شکستنِ شاخ غول بودن... ما پشتِ همه ی دیوها رو به خاک مالیدیم... :)


4. امروز پسردایی بابا ما رو توی رضوانشهر دید که وایساده بودیم یخ در بهشت بخریم، من صداش کردم و باهاش دست دادم. بعد با مصطفی که داشت سوار میشد سلام علیک کرد و آروم سرشو آورد سمت شیشه و ازم پرسید: این شوهرته؟ وای خدا خنده م گرفته بود! می خواستم بگم نه این دوست پسرمه، شوهرم خونه خوابیده!!! بعدا برای مصطفی هم گفتم، کلی خندید! خاطره ای شد واسه خودش!! :)))


5. مردِ مهربونم! ممنون برای روزای قشنگی که مثل امروز همه ش با توأم و فراموش نمیشن! تو دوست داشتنی ترین هدیه ی خدا به منی... دوستت دارم! :) :*


6. برم به کارام برسم که اگه خدا بخواد امشب زودتر بخوابم. راستی یه احتمال ضعیفی هست که مامان عزیزه پائیز بره تهران... :)


7. امروز تو خونه کنار هم دراز کشیده بودیم تو اتاق و عکسایی که تو گیسوم گرفتیم رو می دیدیم. یه روز قشنگِ دیگه همونجا تموم شد... :)




موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 23:52 توسط فروغGh|


دیروز رفتم با پولم یه زنجیر و تو گردنی گل ریز خریدم. زنجیرش شکل اون زنجیرایی بود که بچه که بودیم همه می نداختیم و اکثرا واسه این برامون اون مدلی می خریدن که محکم بود و پاره نمیشد! بهش میگن مدل "ونیزی"!!! می خواستم شبیه زنجیر قبلی خودم باشه اما یه جورایی نوستالژی شدید اومد سراغم...

تو گردنی رو هم مدتی قبل دیده بودم. یه گل ریز بود که یه نگین وسطش داشت. بار اول با مامانم اینا رفتم و صاحب مغازه نبود، بعدش وسط راه مصطفی رو دیدم و خلاصه خونواده منو تحویل شوهرم دادن و منم به پیشنهاد اون همراهش رفتم و دیدیم این بار تشریف دارن و توگردنی رو خریدم که البته برعکس تصورم خیلی ارزونتر از اونی بود که من می خواستم ولی خوب مدلش چشمم رو گرفت و بقیه ی توگردنی ها هم اغلب نگین زیاد داشتن و وزنشون در اصل به خاطر نگینهاشون بود.

خلاصه من دیروز خرید کردم و امروز دیدم طلا حدود 5-4 تومن رفته بالا!!! شانسی آوردما! البته من یه ربع سکه هم دادم که امروز 24 تومن تفاوت قیمتش بود با دیروز ولی خوب پشیمون نیستم چون با این 13% سودی که طلافروشا اضافه بر وزن و اجرت می کشن روی قیمت بیشتر ضرر می کردم تا سود...

آقا مازیار شوهر کیمی سرویسای خوشگلی داشت... احتمال اینکه بخوام طلای عروسیم رو ازش بخرم زیاده! یه سرویس هم داشت شبیه سرویس عروسیِ کیمی... بعد من خیلی ازش خوشم اومد اما دوست ندارم فکر کنن من می خواسته م رو دستِ کیمی بزنم که همون سبک کار برداشته م! :)


امروز صبح رفتم بانک و بعد چرخیدم توی شهر برای خودم خرید کردم. دو تا تاپ از خاطره، دو تا شال از خانم دوست مصطفی (بوتیکِ "پیم پیم" توی گلستان)، دو تا ناخن مصنوعیِ جدید برای عروسی که 23 شهریور باید بریم ( آخه متوجه شدم ناخن مصنوعیِ صورتیِ خوشگلی که خریده بودم یه دونه از ناخنای کوچیکش نیست!! :( )، یه مسواک (این یکی خیلی مهم بود چون خیلی وقت بود مسواکم رو عوض نکرده بودم!)، و یه سری خرت و پرت ریز دیگه...

یه رینگ استیل هم برای مصطفی گرفتم که دیگه با حلقه ش سرگردون نباشه... از همون رینگای نرم گرفتم که توشون زاویه داره و دست رو اذیت نمی کنه که به انگشتش هم فشار نیاد. آخه همه ش می ترسه حلقه ش کج بشه یا خراب بشه یا نگیناش بیفته یا توی حفره ی نگیناش کثیف بشه و... خلاصه دیگه :)


گوشام گرفته و گلوم یه کم درد می کنه! نمی دونم چرا دارم سرما می خورم! در واقع از قبل از عقد و اون کسالتهایی که داشتم معلوم بود اما من با پیشگیری و خوردنِ قرصای سرماخوردگی و  تلاش برای دفع عفونت بدنم جلوش رو گرفته بودم که بالأخره می زنه بیرون دیگه!!!


کیمی گوشیش رو توی ماشین شوهرش جا گذاشته بود و جواب پیامهام رو نمی داد! خلاصه که کلی ترسوندمش با پیامهام! دلم سوخت! گاهی خیلی زود قضاوت می کنم! می دونین ذهن خلاقی دارم و زود همه چی رو به هم ربط میدم! ببخشید! :) :*


از این هفته تصمیم دارم 5 شنبه ها رو بذارم واسه خونه ی شوهرم! از ظهر برم پیش مادرشوهرم تا وقتی که مصطفی بیاد و خلاصه بعدش شب منو بیاره خونه! مصطفی هی ازم می پرسه میشه شبا بمونم خونه شون؟؟!! اما گمون نکنم مامان اجازه بده بهمون! چون همونطور که می دونین یه کم سختگیره... گرچه قانونا نمی تونه اعتراضی داشته باشه اما خوب مادره دیگه... :)


این عقدنامه هم حاضر نشد بریم بیست تا امضای دیگه هم بزنیم! مصطفی قشنگ شمرده بود که چند تا امضا زدیم! خنده دارتر از همه چی اون وضعیتِ من بود که با ناخن مصنوعی نمی تونستم خودکار رو درست دستم بگیرم دیگه ببینین با اون حال و روز چطوری 20 تا امضا رو زدم!!! ما نخونده دفتر رو امضا کردیم حالا می خوام موارد عقدنامه رو با دقت بخونم و امضا کنم... 


روزای خوبی تو راهه! دارم حسشون می کنم... راستی اگه خاله م این جمعه تو ییلاقِ ماسال بمونه شاید منم از مصطفی بخوام ما رو هم ببره اونجا پیششون...


پ.ن: میاد خونه و بهم پیام میده. این صدای پیام مخصوص اونه و کس دیگه ای این خط رو نداره. صدای گوشی که درمیاد قلبم یه لحظه می ایسته و یه شوری می پیچه توی تموم تنم! دیوونه شده م دیگه... خودمم می دونم! عشـــــــــــقمه دیگه!



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 18:6 توسط فروغGh|


افکار قاطی پاتیم از زیاد نوشتنم معلومه! همه ش حس می کنم یه کار انجام نشده دارم!!!

یه عکس فرستادم براتون... ایمیل ها و نظرات بلاگهاتون رو ببینین و اگه نبود بهم خبر بدین که بفرستم... از اونجایی که قبلا هم گفته بودم عکسه دیدنش شرایط داره اگه کسی تابحال ایمیل یا بلاگ نداده باشه دیگه شرمنده شم! فقط "یه دوست خاموش" اگه تا حالا ایمیل ندادی بهم بگو! تو استثناء هستی...


فردا برم دنبال کارای عقدنامه و شناسنامه ها. ما امضاهای دفتری رو انجام دادیم اما مال عقدنامه مونده. باید برم بپرسم کی آماده میشه...


امروز صبح: ایمیل ها دیشب ارسال نشده ن! امروز حتما بهتون میرسه مطمئن باشید! :)


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 3:6 توسط فروغGh|


این یکی دو روزه ی اخیر داره منو محک می زنه... داره منو می سنجه. قبل از این هرگز بهم امر و نهی نمی کرد و همیشه آزادم می ذاشت، اما حالا داره امتحانم می کنه که ازش حرف شنوی دارم یا نه... دو تا نمونه بوده تو این یکی دو روزه...

اولین بار شنبه شب بود که داشتیم تلفنی صحبت می کردیم و حرف به جایی رسید که چرا فلانی وقتی شوهرش میگه با این و اون نگرد باز گوش نمیده و سرکشی می کنه. من برام واقعا قابل قبول نیست که مثلا یکی بهم بگه با دوستات نباش، اما درباره ی مصطفی اینطوری نیستم، چون بدون دلیل حرف نمی زنه و من تا حالا از گوش کردن به حرفش ضرر نکرده م.

من گفتم: خوب وقتی شوهرش خوشش نمیاد چرا لجاجت می کنه؟؟ اگه شوهرش راضی نباشه چه کاریه آخه؟ مرده که الکی حرفی نمی زنه...

گفت: یعنی تو خودت اینکارو می کنی؟ اگه من بگم با دوستات نباش...

- خوب آره من حرفت رو گوش می کنم چون تو الکی و بی دلیل چنین چیزی نمیگی...

- آفرین، پس از این به بعد نه با کیمی بگرد نه با سحر...

یه مکث کوتاهی کردم و بعد: باشه، هرچی تو بگی...

- ای جووووووون!

خندید، فقط میخواست بدونه چقدر سر حرفم هستم و به حرفش گوش می کنم... :))


امروز اومد خونه دنبالم که بریم آتلیه عکسا رو ببینیم و انتخاب کنیم. وقتی رسید داشتم آرایش می کردم، بهش گفتم بیاد بالا تا کارم تموم بشه.

اومد و تو و وقتی دید دارم آرایش می کنم گفت: حالا اینو ببین داره آرایش می کنه! خوشت اومده ها! از من اجازه گرفتی؟؟

راستش قیافه ش جوری بود که نفهمیدم شوخیه یا جدی... با خنده گفتم: ببخشید خوب... :)

گفت: بدو برو بشورش!!!

من یه لحظه واقعا سر جام خشکم زد! بعد خوب آروم گفتم باشه و رفتم سمت دستشویی، دنبالم اومد. دمپایی پوشیدم و رفتم سمت سینک که دیدم در رو نگه داشت و خندید: بیا برو آرایشت رو تموم کن که بریم...

یعنی فقط دردش این بود که ببینه من حرفشو گوش می کنم یا نه...


 بابام از این روش من واسه ی عکس العمل نشون دادن به این تستای مصطفی خوشش میاد، اما مامان و فیفز بار اول میگفتن که اگه اونا بودن به جای "باشه" گفتن سریع بدون فکر کردن می گفتن "چرا؟؟؟" یعنی دقیقا حرف خودشونو زیر پا می ذاشتن!! :))))


دیروز رفتیم آتلیه عکسا رو دیدیم. خیلی خوب شده بودن. هفته ی آینده آماده میشن.


فعلا یه عااااالمه کار دارم و باید برم...


:)



پ.ن: مهمونی دیشب خیــــــــــــــــــــلی خوب بود... :)



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 3:10 توسط فروغGh|



روز همگی بخیر.

اول از همه خواستم بیام که از همه تون به خاطر تبریکتون تشکر کنم و بگم که واقعا مرسی که اینقدر خوبید. امیدوارم توی شادیهای تک تکتون کنارتون باشم. بیشتر از همه کامنتای المیرا برام خیلی بامزه بودن که ساعت 5 داشت وسط بلاگ می رقصید!!! واااااااای خیلی خندیدم!


توی دوربین خودمون عکس زیادی که به درد بخوره نبود، منتظرم دائیم عکسایی رو که گرفته بیاره، امیر حسینم باید آخر این هفته از ییلاق برگرده و من فلش رو ازش بگیرم و بتونم همه ی عکسای گرفته شده رو جمع کنم و براتون دستچین کنم. عموم هم که با هندی کم برامون فیلم گرفت. قبلا کارش فیلمبرداری بوده برای همین خوب می دونست چطوری فیلم بگیره. فقط روی نوار هست باید تبدیل بشه...


امشب مصطفی شام خونه ی ما دعوته. اولین شبی که به عنوان شوهرم مهمونمونه. دارم کوفته درست می کنم. اون شب جاری بزرگه م می گفت که کوفته تبریزیِ بزرگ با مرغ بلده. آخه اون اصالتا تبریزی هست... من با تخم مرغ می تونم کوفته درست کنم اما با مرغ یه مقدار سخته. کلا هم کوفته ای که من درست می کنم مغز نداره یعنی وسطش چیزی نمی ذارن. آخه من از اراکی ها یاد گرفته م، اونا چیزی وسطش نمی ذاشتن...


دیشبم اولین بگومگوی متأهلیمون رو داشتیم! :))) خدایی برای من مسئله ی مهمی بود برای همین طاقت نیاوردم! هنوزم یه کم ازش دلگیرم واسه همین. راستی یه سوأل، شما رسم دارید که سر سفره ی عقد عروس پای داماد رو لگد کنه؟ به من گفتن و منم آروم پاشو لگد کردم اما انگار عشقم ناراحت شده بود!!!! :( :)))


یه جورایی کسل و شل و ولم امروز. رفتم بیرون زنجیر قیمت گرفتم. نمی خوام کادوهام هدر بره یا بیخودی خرج بشه. به نظرم این بهترین راهه برای استفاده ی درست از اون پول. آخه می دونین خاله م اینا به حرف ما که گفته بودیم کادو ندن گوش نکردن و گفتن نه ما حتما می خوایم کادو بدیم! خلاصه که کار خودشونو کردن! البته ما که بدمون نمیاد!! :)) بهرحال نمی خوام پولش بمونه و از دست بره. 


برم تا 4 بخوابم و بعدش برم سراغ باقیِ کارای غذای شام...



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 15:30 توسط فروغGh|


خیـــــــــــــــــــــــلی خسته م. فقط اومدم بگم که همه چی مثل برق و باد سریع بود! ولی خوب گذشت و به خوبی برگزار شد. خدا رو شکر...

حالا یه جفت حلقه ی سفید رو دستامون برق می زنن...

آرایشم رو دوست داشتم. ترجیح می دادم حجم موهام یه مقدار کمتر بود اما همه می گفتن خیلی خوب شده پس منم می گم خوب بود! :)

برق چشماش تو لحظه ی اولی که منو دید هرگز یادم نمیره... البته خودمم با دیدنش دیگه همه چی یادم رفته بود و داشتم تحسینش می کردم که چقدر برازنده شده! :) :*


همه چی خیلی سریع بود! راستش یه کمی هم عجله ای چون بلافاصله بعد از ما یه عقد دیگه بود ولی همه چی خوب بود. اما همه یه مقدار گیج می زدن! مثلا یادشون رفته بود ما باید حلقه دست هم کنیم!!!!!!!!!! یا عسل دهنِ هم بذاریم!!!!!!!! من یادآوری کردم! :)))

بعد مراسم خودمون تو خونه تا نزدیک ساعت 8 بود که خیلی خوش گذشت. شبم شام خونه ی مصطفی اینا بودیم و من فقط تونستم موهامو باز کنم و رژم رو پاک کنم اما به شستن صورتم نرسیدم و در نتیجه با یه آرایشِ چشم حسااااابی رفتم اونجا...



اینکه می گن دنیای تأهل جور دیگه ست راسته... اون مهری که میگن خطبه ی عقد میاره هم همینطور... امشب که منو رسوند خونه چند دقیقه ای تنها بودیم. منو بوسید! فقط با تموم وجودم لذت بردم! نمی دونم توی دلم همه ش این جمله بود که: دیگه این مرد فقط عشقت نیست! شوهرته! از شیر مادر بهت حلالتره! و اونم همه ی وجودت حلالتر از شیر مادرش! دستمو انداختم دور گردنش و فقط چشمامو بستم و گذاشتم اولین بوسه های این زن و شوهر بشه شیرینترین خاطره ای که از اولین شب تأهلشون دارن...


خدایا یه روز نمی دونستم به اینجا می رسیم یا نه... حالا رسیدیم و این لطف و دینِ توئه بر ضمّه ی ما... خدایا شکرت که شد! و چه خوب شد! همیشه برای این روز ازت سپاسگزارم! و قول میدم در هر شرایطی مراقب و حامی همسرم باشم...

همسرم... وای خدا! هنوز باورم نمیشه!!!! :)

بالأخره دوری تمومه... :) اون مال منه و من مال اونم! :)



پ.ن: خانم رز، فکر نکن برای من این نکته به چشم نمیاد که تا از دست یه مزاحمِ سابق خلاص شدم شما ظاهر شدی!! خوب می دونم کی هستی و چی میگی! کمتر عقده ای بازی در بیار! من که کامنهات رو نخونده حذف می کنم چون برای اعصاب خودم ارزش قائلم... اما تو دیگه خودتو از این کوچیکتر نکن! آفرین عزیزم! :)



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1392ساعت 3:43 توسط فروغGh|



دست راستم فلج شده. انگشتای شست و اشاره م کلا داغونن و بیحس شده ن و حد وسطشون به شدت داغ شده و درد می کنه! تموم عصر دستم رو ویکس زده توی دستکش بدون انگشت گذاشته م که گرم بمونه. مصطفی غر می زد که چرا اینقدر کار کشیدی از خودت؟ خوب حاضری می خریدیم اینا رو! اما خودم دوست داشتم اینکارا کنم. امشبم پیروکسیکام می زنم بهش که بهتر بشه...

تا ساعت 7 صبح بیدار بوده م و داشتم یه سینی متشکل از اسفند ، تخم مرغ، نبات و گلبرگای درست شده با سنگک می ساختم. نتیجه خوب بود اما خیلی کار برد و من از پریشب تا حالا سر جمع تونستم 5 ساعت بخوابم. الآن خیلی خوابم میاد و باید برم حموم و بعدشم یکی دوتا کار روبان دیگه هم دارم.

دسته گلم رو هم گرفتم. امروز پوستم رو پاکسازی کردن که خیلی خوب و شاداب شده! خوشحالم، حس می کنم پوستم داره نفس می کشه.

برای فردا کیمی و سحر و یه سری از دوستای مصطفی با خانماشونم دعوت کردیم. همه ی خونواده ی ما غیر از عموی بزرگم که نمیتونه بیاد هستن و مصطفی هم چندتا از بزرگتراشون رو هم دعوت کرده. خونه ی خاله اینا رو خالی کردیم که صندلی بچینیم.


از همه چی تا جایی که بتونم عکس می گیرم. منتظر باشید. یه سری از عکسا رو همینجا می ذارم و بعدا اگه خواستم عکسای خودم رو بذارم به بلاگا و ایمیلهاتون مراجعه کنید... :)


قول داده بودم امشب بیام و رو قولم موندم. امشب رو با خونواده گذروندم. عموم بغلم کرده بود و زن عموم می گفت: صااادق اینم از دست رفـــــت!! :) اینقدر خندیدیم!


دیگه باید برم چون حموم کردنم مطمئنا خیلی طول می کشه! وااای خدا!!!! چقدر کار دارم.

فردا 11:30 میرم آرایشگاه، یه ربع به 4 آتلیه و 5 هم محضر... ساعت 5 حواستون به من باشه... دعام کنید که فردا به خوبی و خوشی بگذره...

منم همه تون رو یاد می کنم :)

دوستتون دارم :) :*



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 23:38 توسط فروغGh|



1. یا باید بکوب کار کنم یا باید برم بیرون وسایل برای کارام بخرم!!!

دارم روی ساتن کار می کنم. به نظر اگه عرضش کمتر بود بهتر میشد! حداقل کار ملیله دوزیش سریعتر پیش می رفت!!!


برای اون نبات و اسفند و تخم مرغ و سنگک هم تصمیم گرفتم مثل جام عسل گیلاس تزئین کنم و اینا رو بریزم توشون و بذارم توی یه سینی... اینطوری بهتره. حمل و نقلشون هم آسونتر میشه و حرص هم نمی خورم! آخه رفتم یه جا از یه نفر آشنا که تو کار سفره عقد هست از این گلهای سنگک و نبات بخرم، گفت یه سری آورده م برای درست کردنِ سفره، نمی فروشم اما بیا ببر و شنبه سالم برام پس بیار! بعد من به این فکرم که نمی تونم مسئولیتش رو قبول کنم چون من که حواسم نخواهد بود و بچه ی شیطون هم تو خونه زیاده، اگه یکیشون دست بزنه و این گلا خراب بشن من شرمنده میشم. میرم بهش میگم منصرف شدم. دلم نمی خواد خاطره ی عقدم با همچین چیزی خراب بشه...


باید برم یکی دو ورق مقوا بخرم و این گلا رو خودم درست کنم. با توجه به اینکه فقط همین امشب برای اینکارا وقت دارم و فردا صبح رو... فردا شب باید رولت نون و پنیر رو درست کنیم. خدا کنه دخترعموهام بتونن بیان کمک... چون واقعا دیگه اون یکی رو دست تنها نمی رسم انجام بدم.


خیلی راضیم که کارام رو خودم انجام دادم. همه شون خوب شدن به خصوص قیچی و قرآنم خیلی شیک شدن. راستی باید یه آینه ی کوچیک بخرم چون فعلا آینه شمعدون نخریدیم...


خدایا نمی دونم اون مشکل حل شده یا نه، اما خواهش می کنم بازم دستمون رو بگیر. خیلی به کمک نیاز داریم. خودت که می دونی...


2. دیروز رفتم خونه ی مامان عزیزه اینا. بعد از یه ساعتی که اونجا بودیم مامان با خواهرشوهر کوچیکه م رفتن خونه ی برادرشوهرم. من و مصطفی هم یه کم تلویزیون دیدیم و رفتیم دنبال حلقه ی من که داده بودیم چسب بزنن. بدجور به دیدنش عادت کرده م اگه یه روز دور و برم نباشه بداخلاق میشم! دیروز دیگه حسابی لوسم کرد!


3. پریشب به این آهنگ بختیاری که معین تازگی خونده گوش می دادم و به این فکر می کردم که فقط چند روز دیگه دختر این خونه م! بعدش دیگه فقط امانتم اینجا... گریه م گرفت! بیشتر این فکر از جایی شروع شد که بابا عکسای آتلیه ای من و مصطفی رو دید و با یه حالت خاص و مظلومی گفت: باشه... مامان فیفز به خنده افتادن! حالا نخند و کی بخند! اما من دلم ریش شد! یه عمری دختر این مرد بوده م و صاحب اختیارم بوده... حالا نزدیکه روزی که باید منو بده دست یکی دیگه... برای اون فرقی نمی کنه که این مرد دیگه تنها عشق من تو زندگیه... از دید خودش داره منو از دست میده... سخته... بهش حق میدم!


4. غذا خوردن سخته این روزا! امروز لباس عقدم رو تنم کردم دیدم انگار از کمر یه کم گشاد شده!! تعجب نکردم آخه خدایی چیز زیادی نمی خورم. بیشتر دلم بستنی می خواد... شاید امروز دمی به خمره ی بستنی زدیم. این چند روزه هی ترشیجات بهم رسیده... از اخته گرفته تا اسکموهای به شدت تررررررش! دیگه یه کم آب کرده م حتما!!


5. دلم خواب می خواد اما وقتش نیست... واقعا خیلی کار دارم! خدا رو شکر کسی این وسط مجبورم نمی کنه مهمونی هم برم! (اهم... مامان اینا...) وگرنه کارم زاااار بود! خیلی بد می خوابم این روزا! تا 4 صبح بیدارم و بعدش قبل از 10 پا میشم! حالا اگه وقت کنم عصر یه کم می خوابم اما این روزای آخر فقط دارم کار می کنم. شب قبل عقدم که باید یه کم زودتر بخوابم...


6. آرامش دارم... خیلی خوبه. از یه طرفم یه سری نگرانیهای بدی اومده سراغم به خاطر مراسم و اینا... خدا به خیر بگذرونه...


7. تنها عشق من: خیلی دوستت دارم! این حقیقت که دارم رسما مال تو میشم خیلی قشنگتر از اونه که بشه با کلمات توصیفش کرد. مرسی که کنارمی و اینهمه خوب و مهربونی...

:* :* :*


پ.ن: سعی می کنم این آخرین پستم قبل از عقد نباشه... سعی می کنما اما قول نمیدم...


ببخشید که نظرات رو فقط تأیید کردم، نرسیدم جواب بذارم. انشاا... اگه تونستم امشب... :) :*


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق ، نامه هايي به تو ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 18:15 توسط فروغGh|



عصرا که مامان میره تو اتاق می خوابه منم میام جلوی تی وی بساطم رو روی میز هال پهن می کنم و لم میدم رو مبل و همونجور که جلسه ی رأی اعتمادِ وزرا رو می بینم به کارای روبان دوزی و ملیله دوزیم می رسم! یعنی سیاست و کار هنری با هم!! :))) خوب خدایی دلایل مزخرفی که نماینده ها برای مخالفت با وزرای پیشنهادی میارن باعث تفریح آدم میشه! مثلا امروز اومده ن به وزیر امور خارجه میگن برنامه ت برای حمایت از فلسطین چیه؟!!!!! نه خدایی فلسطین؟؟؟ ما تو کار مملکت خودمون موندیم اونوقت هنوز از سرک کشیدن تو کار بقیه دست برنداشتیم!! بیخیال البته! قول داده بودم دیگه هیچ جا سیاسی ننویسم و حتی همچین مطالبی رو شِیر هم نکنم!


امروز ملیله دوزیِ بالشتکِ حلقه رو هم تموم کردم. عصری واسه خودم داشتم آماده می شدم که برم بیعانه ی آرایشگاه رو چند روز بود دستم مونده بود و هی عقب میفتاد بدم که دیدم پیام از صاحبش اومد که: آهای خانم خوشگله خوبی؟ :* ناسلامتی نامزد منیا! نمیای اینورا؟! گفتم دارم میرم آرایشگاه، گفت بیخیال، بیا اینجا بعدش با هم میریم.

منم شال و کلاه کردم و رفتم پیشش، از اونجا با هم رفتیم بیرون و بستنی خوردیم و به آرایشگاهم سر زدم و هم نمونه ی پارچه م رو دادم بهش و هم برای فیفز هم واسه آرایش مو وقت گرفتم...


امروزم زن دائیم رفته بوده پیش همون آرایشگری که فریبا پیشنهاد کرده بود، آخه زن دائی کلا مشتری همون خانم هست. اونا هم داشته ن درباره ی نامزدیِ ما حرف می زدن و بعد اون خانم کلی هم از مصطفی و برادراش تعریف کرده ن... از زن دائی هم پرسیده ن که دختره چطوره؟ زن دائی هم حسااابی از من تعریف کرده! :)) خلاصه که کلی خوش به حال من شد :) هم اینکه یکی تعریف عشقم رو بکنه من به شدت بهم می چسبه و هم اینکه یکی از خودم تعریف کرده... :)


یه نفر از همکارای مزخرفِ عشقم سر تلافی کردن یه شوخی گرفته دستش رو سابونده به موکت، بعد دستش به اندازه ی یه فندقِ درشت ساییده شده و حالت کبودی داره! :( قبلا یه بار خورده بودم زمین و پام همینجوری ساییده شده بود. البته من با شلوار لی سر خورده بودم اما اونم همینجوری شده بود. عین سوختگی میشه، یه جور کبودیِ خیس بدون اینکه پوستت بره... خیلی دردناک بوده و بعدها عین سوختگی جاش زخم شد و اون زخم افتاد... خیلی ناراحت شدم. تازه تو ماشین یه بار نزدیک بود اشتباهی دستم رو بکشم رو اون زخمه! بمیرم حتما سوزش داره وقتی بهش دست می خوره چون سریع عکس العمل نشون داد...


همین الآن یه صفحه پیدا کردم پر از طرحای خیلی خوشگلِ کارتِ عروس! همین الآن عکساش رو ذخیره می کنم! :)


امروز وقتی اومد بغلم کرد یه لحظه خواستم به عادت قبل بچسبم بهش، اونجوری که وقتی از موندنش مطمئن نبودم می چسبیدم و معمولا هم بعدش گریه م می گرفت! اما نشد! نتونستم! خوشحال بودم! حالم خوب بود و ته دلم گفتم: دیگه خدا بخواد برای همیشه هست! :) خدایا شکرت!


امشبم کار روی ساتن رو شروع کرده م و نزدیک 50 سانت ملیله دوزی انجام داده م و بعدش اومدم اینجا از یه مقدار نت بازیِ آخر شب لذت ببرم و برگردم سراغش... ضمن اینکه یه کم معده م ناراحته این روزا و سعی می کنم با خنده یه کم ازش بگذرم. اما گمونم باز باید شام رو از برنامه م حذف کنم یه مدت تا همه چی عادی بشه...


بهتره دیگه کم کم برم سراغ کارام!

شب همگی خوش!



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 1:0 توسط فروغGh|


شب که از خونه ی مامان بزرگ برگشتم بهم پیام داد: یادت باشه اگه خدای نکرده بحثمون شد هم نباید قهر کنی بری خونه ی بابات ها! باشه؟ :پی :دی :* :)

!!

اینقدر سورپرایز شدم از حرفش که حتی فکر نکردم ازش بپرسم چرا اینو میگه... فقط جواب دادم: عشقم وقتی زن توأم یعنی خونه م پیش توئه، دیگه رفتن معنایی نداره! در ضمن آدم عاقل که مسائل خصوصی خودش و شوهرش رو جلوی دیگران نمیگه...


کلا با تمام دبدبه و کبکبه م همیشه از اون آدمایی بوده م که خودمم خوب می دونم با لباس سفید میرم خونه ی شوهرم و با کفن سفیدم میام بیرون! تو زندگی عاشق ثباتم و عاشق سازش و هماهنگی. مصطفی هم برخلاف ظاهر شر و شورش همینطوریه؛ دنبال ثبات و آرامشه. خوشبختی همینه که آدمی رو پیدا کنی که در عین اینکه تو بعضی از مسائل اختلاف سلیقه دارین، که زندگی رو جالب و چالش برانگیز می کنه، باز هم توی مسائل اصلی و اهداف کلی شبیه به هم باشین...من به خدا قسم خیلی خوشبختم... :) خدایا مرسی واقعا! :)


صبح که پا شدم دیدم مامان یه مقدار از دوردوزیِ نوار دور ساتن رو برام تموم کرده! چقدرم ذوق می کرد خودش!!! منم نشستم بالشتک حلقه رو درست کردم و الآنم پُرش کرده م دارم دورش رو نوار میدم. نگین خنگ بودم اول پرش کردم بعدا نوار دادم!! نه این نواری که دارم دورش میدم به گرما حساسه و جمع میشه، واسه همین نوار رو که خواستم با اتو صاف کنم خراب شد و منم بازش کردم دارم دوباره می دوزم. کار سبد هم تموم شد و آماده ست. اینا که تموم بشن عکس همه شون رو با هم می ذارم.


راستی پاتختی کیمی خیلی خوش گذشت! مهمتر از همه اینکه سحر اومد و با هم آشتی کردیم و از مهمونی لذت بردیم، گرچه سحر یه کم مریض بود انگار. کیمی هم یه لباس آبی کُبالتِ خوشرنگ با کار طلایی تنش بود با کفشای بلندِ کرم رنگ شیک. من یه پیراهن تور کِشِ مشکی داشتم از خیـــــــلی وقت قبل که گلای طلایی و سبز آبی روشن داشت. اون رو با کفشای آبی کاربنی پوشیدم و آرایش کلاسیکِ طلایی - قرمز کردم.

بعد از جشن با مصطفی رفتیم عکسایی که دیشب تو آتلیه گرفتیم رو دیدیم و 3تا رو انتخاب کردیم که طراحیش کنن. بعد رفتیم لباس عقدم رو دادیم خشک شویی که البته مامان چپونده بود زیر چندتا لباس دیگه و می گفت نذار مصطفی ببینه!!! نمی دونم چرا!!! :)))

آهان راستی جریان مانتو رو نگفتم! روزی که جواب آزمایش رو گرفتیم من فردا شبش خونه ی مصطفی اینا پاگشا دعوت بودم. مصطی به من گفت بگرد برای خودت یه مانتوی مجلسی خوب پیدا کن من برات بخرم واسه پاگشا. بعد من همون روز ظهر رفتم یه سری مانتو دیدم که خلاصه یه جا پروو کردم و به فروشنده گفتم این رو بذار کنار عصر میام می برم. عصرم رفتیم و گرفتیمش و خوب چون مغازه خیلی شلوغ بود دیگه پروو نکردم و فقط پول رو دادیم و مصطفی هم مانتو رو با خودش برد. 5شنبه شب که از پاگشا برگشتم (این پاگشا خودش یه مثنوی هفتاد من کاغذ بود واقعا که دیگه از حوصله ی متن خارجه؛ و خوب همینقدر بدونید که خواهرشوهر دومی ما، فریبا خانم، حسابی بنده رو نواختند اون شب، که البته عزیز دلم خیلی ازم دفاع کرد اونم طوریکه مامان یه ریـــــــــــز داره خدا رو شکر می کنه میگه صدهزار بار شکر که شوهرت پشت و پناهته و هواتو داره :*) اومدم مانتو رو باز کردم که مامان اینا هم ببینن. پوشیدم دیدم ای وایِ من! 2 سایز برام بزرگه!!! خلاصه دیروز عصر بردیمش عوضش کردیم که خوشبختانه سایز من رو هم داشت و گرفتیم و اومدیم.

امروز عصر با مامان تمام پردیش و کاسپین و کل شهر رو دنبال یه دست گیلاس یا بستنی خوریِ دهان گشادِ جنس ایرانی یا چینی گشتیم که من برای جام عسل استفاده کنم، که قربونشون برم یه هو همه با کلاس شده ن و فقط کارای ترکی و فرانسوی و چک دارن!!!!!!!! تا قبل از این وقتی جنس اصل می خواستی هیچی نمی تونستی گیر بیاری، الآن نمیشه یه دست جنس معمولی گیر آورد!!! زورم میاد برای استفاده از 3-2 تا گیلاس یه هزینه ی زیاد برای یه دست مارکِ فرانسوی بدم خوب!!!

راستی بچه ها ماست باید حتما باشه تو سفره ی عقد؟ آخه ما اینجا رسم نداریم، در واقع دل بخواه هست که ماست باشه یا نه. بعد من سفره ی محضر رو دیدم، فقط چند تا خنچه گردو و فندق و بادوم داشت با آینه و شمعدون و قرآن. من باید نون و پنیر و سبزی، یه ظرف شیرینی، یه ظرف میوه، قرآن و قیچی، جا حلقه ای ببرم. جا اسفندی رو فریبا خانم گفته تهیه می کنه. دیگه چیزی هست که من یادم رفته باشه؟؟ اگه بود بهم بگید. کاش از سفره ی محضر یه عکس داشتم. می خواستم عکس بگیرما اما روزی که رفتم جواب زمایش رو تحویل محضر بدم تنها بودم و اونجا هم دوتا آقای مسن بودن که یکی منشی دفتر بود و اون یکی مهمونش که با اینکه خیلی مهربون بودن اما من خجالت کشیدم جلوی اونا از سفره عکس بگیرم.


یه کم برم تو بحر توضیح دادن افکارم... این روزا یه احساساتِ دوگانه ای دارم که برای خودمم جالب و عجیبن.

مهمترینش، که حس غالبم هست اینه که چقدر خدا رو شکر!!! خدا رو شکر که دیگه فکرم راحت شده. گاهی میام یه هو نگران بشم که مثلا وای! اگه آزمایش خونمون خوب نباشه... بعد یه هو یادم میاد که گواهی مربوطه توی محضر هست و هیـــــــــــچ مشکلی هم نبوده! یا وای اگه فلان چیز فلان طور بشه... که بعد یادم میاد که اونم دیگه حل شده! الآن فقط و فقط منم و مصطفی توی دستای خدا و بدون مانع و مسئله ای که بخواد خدای نکرده جلومون رو بگیره. این روزا لبخند خدا رو به شدت حس می کنم و مطمئنم که خدا خواسته که تا اینجا برسیم و از این به بعد هم باز همه چی رو می سپرم دست خودش...


همه ی خونواده دارن لحظه شماری می کنن واسه ی بزن و بکوبِ عقد که یه مهمونی خودمونی تو خونه ی خاله م هست. این خونه ی خاله م که سابقا متعلق به آجی، یعنی مامانِ مامانم بوده، خیلی عروسیها و وصلتهای خیر و مبارک به خودش دیده. مامان و بابای من توی همین خونه عقد کردن، خاله بزرگه م که الآن صاحبِ این خونه ست، دو تا خاله های دیگه م و هر دوتا دایی هام همه مهمونی عقدشون تو همین خونه بوده، و حالا من به عنوان اولین فرزند از نسل جدیدِ این خونواده دارم مهمونی عقدم رو به امید خدا تو همین خونه میگیرم. البته با توجه به تعداد مهمونا احتمالا باید مبل و صندلی ها رو خالی کنیم و صندلی بیاریم بچینیم، اما مهم نیست. بعد جالبه بدونین که در واقع فقط قراره اقوام درجه یک باشن و با اینحال جمعیت اینقدر زیاد میشه که باید صندلی بیاریم!! :))) فامیل بزرگ رو حال میکنین؟؟


بچه ها تو یه زمینه به شدت کمک می خوام و اونم آهنگای خوب و شاد برای رقص و انواع و اقسام دی جِی های شاد برای مراسم هست. آهنگای رقصِ جدید رو بهم معرفی کنید و اگه دی جی خوب داشتید اونم برام بذارید یا بفرستید. خیلی لازم دارم خدایی! ما پریشب تو عروسی با آهنگای خوب خیلی عالی رقصیدیم اما شبِ نامزدی امیرحسین پسرخاله م یه سری آهنگِ چَپَر چلاقِ داغون گذاشت واسه رقصمون که واقعا نمی دونستیم چطوری باهاش برقصیم!!! خیلی بد بود انگار تا حالا نرقصیده بودیم اصلا!! والله!!! حالا واسه عقد باید تلافی کنیم پس آهنگ خوب بهم معرفی کنید لطفا! مرسی!


شب که چه عرض کنم! 4 صبح شده دیگه! صبح همه تون بخیر!!!

:)))

:* ماچم به گونه های نازتون! :)


پ.ن: همونطور که گفته بودم قراردادِ آرایشم رو با همون آرایشگر دلخواه خودم، پروانه (آرایشگاهِ مهدیس) بستم. اونم جریان داره میگم بعدا. راستی بهم بگین قیمت معمولِ آرایشگاههای محل سکونت شما برای مراسم عقد چقدر هست؟



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 4:6 توسط فروغGh|



باور کنید اینقدر از دیر به دیر اومدن اعصابم خورد میشه که تصمیم گرفتم امشب با اینکه تازه از عروسی کیمی عزیــــــــزم رسیده م و خسته م و به حد مرگ هم با مصطفی رقصیدم باز بیام بنویسم...


امشب رو بذارید فقط از همین عروسی بنویسم اول، بعدش اگه دیدم می تونم بشینم از بقیه ش هم میگم...

شب که از خونه راه افتادیم یه نگاهی کرد به لباسم و پرسید: این همونیه که برای خواستگاری پوشیده بودی؟ گفتم آره، چطور مگه؟ محکم گفت هیچی. سوألش و نوع هیچی گفتنش یه کم عجیب به نظرم اومد، انگار دلیل خاصی داشته باشه برای پرسیدن... اما خوب فکر کردم نه بابا! توهمه!

دیدم داره از مسیرای عجیب غریب میره! گفتم کجا میری؟؟ گفت ترافیکه... از پشت سپه رفت توی گلستان... دیدم جلوی عکاسی گلسار پارک کرد!! گفت بریم عکس بگیریم!!!

رفتیم و خلاصه خانمه یه 10-20 دقیقه ای بهمون فیگور داد و ما هم که با وجود کفش پاشنه بلندِ من بازم یه عالم تفاوت قد داشتیم کلی به سازِش رقصیدیم...


امشب فقط یه چیز ناراحت کننده برام پیش اومد اونم این بود که وسط راهِ خونه ی سحر اینا بودیم که زنگ زد گفت برید من نمیام!!! بعدا فهمیدم چون تو ترافیک موندیم و یه مقدار دیر شد بهش برخورده بوده!!! به خدا اینقدر شلوغ پلوغ بود و خیابون کیپ تا کیپ پر از ماشین بود که سریعتر نمیشد! مصطفی کلی سعی کرد راه به راه بندازه که زودتر برسیم اما فایده ای نداشت! تازه خیلی باهام بد صحبت کرد بعدا! من پیام دادم که بهش بگم آخه چرا نیومدی؟؟؟ دیدم داره باهام دعوا می کنه که با عشقت تنها رفتی خوش بگذره و اینا... من دیگه با تو حرفی ندارم و... انگار من گفته بودم میام و بعد واسه خودم رفته بودم عروسی و نرفته بودم دنبالش!!! خوبه که ما فقط یه خیابون با خونه شون فاصله داشتیم که البته واقعا شلوغ بود. اونایی که انزلی اومده ن می دونن که به خاطر موقعیتی که وسط یه عالمه رودخونه و آبراه داره جوریه که دو سه تا پل بیشتر نیست و خیابونای شهرم باریکن و شبای بارونی تموم خیابونا پر از ماشین میشه. خلاصه که نیومد و با حرفاش منو خیلی ناراحت کرد! البته سعی کردم به روی خودم نیارم و از اولین مهمونی رسمی که با مصطفی رفتم حسابی لذت ببرم و حداقل اگه سحر تو فکر خودم هست نذارم مصطفی به خاطر لوس بازیِ دوست من بهش بد بگذره یا ناراحت بشه.


کلی رقصیدیم. خودمونیم بدجور پایه ی رقصه ها! :) منم که خوراکم آهنگای خوب و نور کم هست! هرجایی نمی رقصم اما این اولین عروسی بود که من دوست عروس (اونم که بهترین دوست من بود بهرحال! :) ) و همینطور اولین عروسی که با مصطفی بودم! خیلی بهمون خوش گذشت. بعد ما که می رقصیدیم من کلا حواسم به اطراف نبود اما یکی دو بار متوجه شدم اونایی از خونواده ی کیمی که منو می شناختن یه جور مهربونی نگامون می کردن. گمونم کیمی ما رو به عنوان عاشق معشوقِ سابق و نامزدای فعلی کلی مشهور کرده! :))) بعد یه جا ما داشتیم می رقصیدیم، یادم نمیاد چه آهنگی بود، مصطفی یه حرکت باحالی اومد که زن دایی کیمی که همسن خودمونه گفت آفرین! :) بابابزرگ کیمی هم کلا خیلی بهمون لبخندای خوشگل می زد! :) آخر سر هم باهامون دااااغ خداحافظی کرد! :)

حالا فردا پاتختیه و من نمی دونم چی بپوشم! چندتا از پیرهنام رو آوردم امتحان کردم، یه تاپ هم مامان داره که من دوست می دارم! فردا هم یه سرچی تو کمد لباسای خودم بکنم اگه تاپ خوب داشتم با دامنی چیزی بپوشم... اما به نظرم بهتره پیراهن مشکیم که گلای سبز آبیِ روشن و طلایی داره رو بپوشم. جنسش حریر کش هست و خیلی وقت قبل خریدمش اما هنوزم واقعا شیکه.


در کل بهترین عروسی بود که تو چند سال اخیر رفته بودم. ارکسترش عااااالی بود و خوب همه هم می دونن که عروسیای انزلی اکثرا مختلط هست و تموم مدت با مصطفی بودم. لباسای خیلی قشنگی هم پوشیده بودن. ولی تک نگین مجلس دوست جونِ گل خودم کیمی جونم بود! وای خیلی زیبا شده بود و لباسش فوق العاده بود. وقتی دیدمش غیر از تحسین خوشگلی خودش واقعا خوشحال شدم که تصمیم گرفتم پیش همین آرایشگر خودم یعنی پروانه برم! آخه آرایشگر کیمی هم همون پروانه بود... بی نظیر شده بود خیلی خیلی عالی بود...

در ضمن من معمولا سعی می کنم از غذای عروسی هم چیزی نگم که دیگران فکر کنن به خاطر شکم رفته بودم اما خوب کیمی اینجا رو می خونه به خاطر همین اینجا هم میگم شامشون هم واقعا سنگ تموم گذاشته بودن و بینهایت عالی بود.

کیمی عزیزم امیدوارم شاد و خوشبخت باشید و سالهای سال دوست جونای هم بمونیم... تو برام مثل خواهرم هستی عزیزم :) :*


پ.ن: مدتهاست آهنگ پیشنهاد نداده م. اینم یکی دو روزیه که دارم یه سره بهش گوش می کنم. حتما گوش کنید...

Eros Ramazzotti Ft Nicole Scherzinger - Fino All'estasi

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 3:31 توسط فروغGh|



      قالب ساز آنلاین