X
تبلیغات
روشنایی های شهر - به شیرینی عسل







روشنایی های شهر

به فکر اینم که دنیا بدون تو اصلا جای دلچسبی نیست


دارم یه سری چیزا رو که می تونم الآن انتخاب می کنم که بعدا به مشکل برنخورم و برای دقیقه ی 90 نمونه، مثلا کارت عروسی و آهنگایی که برای فیلم و رقص دوست دارم... :)

یه لیست بلند بالا از آهنگای تانگو و آروم برای پیش فیلم و اینا به دستم رسیده. اول خودم همه رو بگیرم (خیلیهاش رو ندارم)، وقتی همه رو گوش کردم اونایی که خوب بودن رو به همراه پیشنهادات خودم می ذارم. از الآنم بگم که همه شون لاتین و انگلیسی هستن :دی :))

این متنیه که برای کارت انتخاب کرده م. هر کارتی رو هم که بگیرم همین رو میدم برای متنش چاپ کنن. شعر از حافظ هست، غزل چهل و ششم :)


"گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است"


خیلی دوست دارم ذوقِ این روزا رو بتونم توضیح بدم!


راستی هیلما و موسیو هم داره کاراشون جور میشه. خواستگاریشون انجام شد و امروزم عکسِ حلقه ی نشونش رو گذاشته بود :) خدایا شکرت! :)


وای که چقدر کمرم درد می کنه! هپی دیز تشریف آوردن امروز صبح! بعله! قدمشون خیر باشه! باز من اومدم تایپ کنم تلفن از تو هال زنگ خوردااااا دِهَه! :))))


همین الآن یه کارت عروسی دیدم عاشقش شدم! :) کاش اینجا داشتن اینو... :) البته من دوست دارم سایزش یه کم کوچیکتر باشه :) ببینین! این رو یکی از بچه های سایت نوعروس گذاشته بود.




موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 11:33 توسط فروغGh|



نمی دونید وایب و انرژی مثبتی که من اینجا از شما می گیرم چقدر توی زندگیم تأثیر می ذاره! چند ساعتی بیشتر از گذاشتن پست قبلی نگذشته بود که مشکلی که رو اعصابم بود خیلی ساده و خوشگل حل شد! :)

ممنون که بهم انرژی مثبت می دین! :)

پس فردا تولد مصطفی ست. همین دیروز صبح یه کارت عروسی برای همون شب تولدش به دستمون رسید اما دیشب که می گفت حوصله شو نداره بریم! اما الآن میگه با زوج "میم" بریم. منم که از خدامه! نی نی خوشگلشون، که مصطفی بهش میگه آرمیچر!!!، رو خودم نگه میدارم اونجا :)

کادو هم رفتم براش به سلیقه ی خودش کفش خریدم. البته طبق معمول قهوه ای!!! قبل از من خودش همیشه دلش می خواسته کفش قهوه ای بخره اما سر انتخاب که می رسیده همیشه مشکی برمی داشته. سال 91 من براش کفش قهوه ای خریدم که خیلی هم دوستش داشت. بعد از اون فقط یه پوتین مشکی برای خودش خریده... همین! :| امسالم من کفشای مشکی از جنس نبوک انتخاب کردم اما براش بزرگ بود و وقتی رفتیم عوضش کنیم خودش یه مدل قهوه ای خوشش اومد اون رو برداشت! :)) طلسم شده دوباره اما این بار روی قهوه ای پاز کرده! :))

دیروز به اتفاق فیفز رفتیم بیرون و برای مادرشوهر دوتا قندون بلوری خریدم برای روز مادر. برای مامان هم با فیفز یه بلوز سبز خریدیم! چندین ساله که هدیه ی روز مادر براش یه چیز سبز رنگ می خریم... شال، روسری، حالا امسال هم بلوز...

فیفز هم کادوهای تولد خیلی خوشگلی گرفت. من و مصطفی براش یه گردنبند برج ایفل خریدیم که چند وقت بود هی درباره ش صحبت می کرد و دوست داشت. یه کم زودتر از تولدش بهش دادم چون حس می کردم اگه جایی به چشمش بخوره می خره و اون موقع کادوی ما بیمزه میشه!!! که البته خوب هم شد چون کاشف به عمل اومد که مخاطب خاصش هم تو همین فکر بوده و براش یه مجسمه ی برج ایفل خرید... :) اونی که ما خریدیم دقیقا این شکلیه:





موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 17:20 توسط فروغGh|


این 3-2 روزه خیلی خوش خوشانم بوده! چشم شیطون کور و گوش شیطون کر... خدا بیشترش کنه! :) اکثر اوقات کنار هم بودیم. شب آخر سال که با هم بودیم و دیشب هم من پیشش بودم و الآنم از مهمونی اومدیم. فردا میریم ماسوله ( به امید خدا) و پس فردا شبم رشت خونه ی خاله م دعوتیم. آخر هفته هم خونه ی دائیم و جمعه که عروسی هست و این یکی دو روز وسط هم خودمون باید خونه ی 8-7 تا از دوستا و آشناهاش عید دیدنی بریم! :| :)


اینکه کنارمه و کنارشم خیلی خوبه. شبا تو بغلش می خوابم و صبح وقتی جفتمون داریم تازه چشم باز می کنیم اولین کاری که می کنیم اینه که یواش یواش خودمونو بکشیم طرف همدیگه و اول سرمون رو بچسبونیم به هم، بعد کم کم میریم تو بغل هم و همونجوری خوشمزه و ریز ریز با لبخند و بوس بیدار بشیم...


خونه ی مامان عزیزه آماده شده و بالأخره مصطفی داره اونجا رو تمیز می کنه و بعد از عید نقل مکان می کنن به اونجا! :) خونه ی خودشون... طبقه ی سوم همونجا هم که واحد سهم الارثی شوهرجان و برادرش و خواهراش هست و اگه خدا بخواد قراره خودمون ازش استفاده کنیم، البته بستگی به این داره که خواهرا و تک برادر (مصطفی سهم برادر بزرگه ش رو سالها پیش خریده) راضی بشن که ما سهم ارثشون رو کم کم بهشون پرداخت کنیم. مصطفی خیلی دوست داره همونجا رو بتونیم بگیریم و اول زندگی درگیر کرایه خونه و اجاره نشینی نشیم. ببینیم خدا چی می خواد...


یه چیز دیگه هم هست و اونم اینکه دقیقا توی روز آخر سال کار مصطفی تو شرکتشون تموم شد و باهاش تسویه کردن. حالا داره بررسی می کنه برای اینکه ببینه چیکار باید بکنه. احتمالات به این اشاره دارن که در نهایت میره عسلویه، اما تا استخدام شرکتای اونجا برای پروژه ی جدیدی که بابا مد نظر داره و پیشنهاد کرده شروع بشه باید دو دوتا چهارتا کنیم ببینیم چند چندیم و چه خبره... خلاصه توکل به اون خدایی که تابحال با هر سختی و مشکلی بوده بازم برامون همه چی رو جور کرده و گذاشته بی نگرانی زندگی کنیم و کنار هم باشیم. من می شناسمش و می دونم و ایمان دارم که هرجوری باشه مصطفی خوب بلده چطوری گلیمش رو از آب بکشه بیرون و این بار هم ما دستمون فقط و فقط پیش همون بالا سری درازه و فقط از خدا کمک می خوایم. 


امشب توی مهمونی کنار هم نشسته بودیم و من پا شدم رفتم توی یه اتاق دیگه، وقتی برگشتم دیدم پسرخاله م (امیر حسین) نشسته کنارش روی مبل اونم به صورت چهار زانو و جای قبلیِ من یه مقدار تنگ شده. مصطفی هم یه وری نشسته بود و دستش رو دراز کرده بود بالای مبل. رفتم نشستم کنارش و خوب چون جا یه کم تنگ بود مجبور شدم بهش بچسبم. امیر حسین با شوخی پرسید: خوب حالا چرا اومدی وسط ما نشستی؟؟ مصطفی از پشت سرم جواب داد: این خانوووووم جاش همین جاست! :) همچین ذوقمرگ شدم تو دلم! :)))

امروزم وقتی مامان اینا اومده بودن خونه ی مامان عزیزه عید دیدنی وقتِ رفتنشون فیروزه (خواهر شوهر کوچیکه) گفت: این یکی دختر که دیگه مال شما نیست! مال ماست! :) مصطفی گفت: ما مال کسی نیستیم، مال خودمونیم! :)

این چند روزه آرامش داشتیم و شادی... و البته چون تازه عروس و دامادیم یه عاااالمه عیدی!!! خدا باز بیشترش کنه! :))))

امیدوارم برای همه تون اوضاع زیبا و خوشی بر قرار باشه.

انشالله اگه تو ماسوله عکس خوب گرفتیم میذارم براتون :)

فعلا!



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 2:24 توسط فروغGh|


سال نو مبارک :)



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت 18:42 توسط فروغGh|


یعنی این چند روزه تا می تونستما داستان بار آوردم! به خدا خودم مونده بودم چه مرگمه!

5شنبه شب من خونه ی مصطفی اینا موندم که جمعه صبح اتاقش رو تمیز کنم. مادرشوهر عزیــــــــــزم شب قبلش رسما برگشته میگه چون مصطفی ازدواج کرده دیگه من اتاقشو تمیز نمی کنم!!!!! وظیفه ی زنشه!!!!! من نمی دونم مگه خونه زندگی مال اون نیست؟ البته من واسه شوهرمه، با کمال میل انجام میدم! دلم می سوزه از صبح تا شب داره سخت کار می کنه زحمت می کشه اونوقت من بعد از یه ماه میرم خونه شون می بینم یه دستمال به آینه ی اتاق کشیده نشده تو این یه ماهه! به مادرشوهرم هم اعتراضی ندارم راستش! یه جوریه که کلا الآن کمتر میرم اونجا می مونم، غذایی که درست می کنه رو هم بی میل می خورم، حس می کنم همه چی اونجور که باید تمیز نیست! یه ماه خونه نبود تموم زندگیش رو هر روز شستم و سابیدم، دیگه خودم می دونم چطوری تمیزکاری می کنه! حاضرم از دردِ دست راستم بمیرم اما خونه م همیشه تمیز باشه و برق بزنه تا اینکه... چی بگم والله؟!


خلاصه صبح جمعه یه هو دیدم مامان عزیزه داد میزنه! نگو باز این ایمانِ بلاگرفته (پسر خواهر کوچیکه ی مصطفی) رفته سر کوچه و درس نخونده و این بیچاره هم گلوش پاره شد بس که جیغ زد که این بچه بیاد تو! نیومد که نیومد! بعد نزدیک ظهر خودِ خواهرشوهر کوچیکه با اون یکی سرتِق کوچیکه امیرحسین پیداش شد. وااااااای دیگه خونه نبود که! دیوونه خونه بود! این کوچیکه دیده بود بزرگه رفته ترقه خریده اصرار اصرار که منم می خوام، اما اینا نمی خریدن واسه ش. اینم لج کرده بود و جیغ جیغ و... همه شونم به امید مصطفی مونده ن که بیاد اینا رو دعوا کنه!!!!!!!!!!!!! خوب بابا اون شوهر بنده خدای من شب که میرسه فقط یه دوش و بعد هم خواب! حوصله ی خودشم نداره دیگه!

من رفتم تو اتاقِ مصطفی در رو بستم. میز کامپیوتر رو تمیز می کردم که دیدم این فسقلی مسخره بازی درآورده، واسه خودش پرید تو اتاق و خودشو پرت کرد رو تخت و زر زر و...! منم تخت رو تازه تمیز کرده بودم! دیدم عین کنه چسبیده به تخت، داره روتختی رو جمع می کنه و الکی خودشو لوس کرده که من مثلا برم براش ترقه بخرم! منم عمرا از اینکارا نمی کنم! مادرش اینکار رو نکرد من یکی اصلا و ابدا! به هر زوری بود کندمش از رو تخت بردم انداختمش رو مبلِ هال، بهش گفتم بچه ی بد! اینم دیگه دنبالم نیومد راحت شدم! به خدا بچه دار شدن خیلی مسئولیت داره! بچه تربیت می خواد نه اینکه بیاری بذاری خونه ی مامانت ماه به ماه ندونی درسش چیه مشقش چیه بعد هر بار هم که اینجوری مسخره بازی درآورد بگی دائیش بیاد دعواش کنه!!!!!!!!! (یعنی منطقِ خواهرشوهره تو حلقم!)

برای خودم کتابِ پی دی اف برده بودم، در رو بستم نشستم به خوندن. بقیه هم فکر کرده بودن من خوابیده م دیگه سراغم نیومدن. نزدیکای 5 گفتم الآن دیگه مصطفی میاد، پی سی رو خاموش کردم رفتم یه کم دراز کشیدم آهنگ گوش کنم. حالا اصلا خبری ازش نبود. 6:40 به تارا پیام دادم که چه جمعه ی مزخرفی! اینا کجا موندن پس؟ (اگه یادتون باشه دوست پسر تارا یعنی پنی با مصطفی همکار هم هستن) دیدم میگه: "پنی به من گفته بود آماده باش 6 میام تو و دخترعمه ت رو می برم گردش! ماها از 6 عینِ ....کُلا اینجا نشستیم!" این بیچاره هم وضعش از من خرابتر!

7 بود که مصطفی بهم زنگ زد گفت کجایی؟ گفتم خونه ی شما! :( یه هو گفت: اِه! حوصله ت سر رفت عزیزم؟؟ :) (فکر کرده بود حتما مثه 5شنبه صبح پا شده م رفتم خونه ی خودمون می خواست بیاد اونجا دنبالم) منم لوس شدم که: اوهوم :(

اومد تعریف کرد که بازم می خواستن نگهشون دارن! اما مصطفی دعوا کرده بود باهاشون که چه وضعشه؟ :@ بعدم واسه خودش اومده بود. نشون به اون نشون که 8 هم که تماس گرفتیم پنی بیچاره هنوز سر کار بود!!!!!! طفلکی تارا!!!

از شام که برگشتیم مصطفی توی کفیِ ماشین زیر صندلی یه درِ رژلب پیدا کرد آورد داد دستم پرسید مال توئه؟ مال من نبود، اما اون شب پدر خدابیامرزش رو آوردم جلوی چشمش که این چیه؟ از کجا اومده؟! فرداش (یعنی دیروز) هم دست بردار نبودم! بنده خدا هی می گفت آخه بابا من که همه ش سر کارم! تازه اگه می دونستم مال کیه که نمی آوردم بدم دستِ تو! خودم ضایع می شدم دیگه! می دونستم راست میگه چون به من اصلا دروغ نمیگه، یعنی نمی تونه! اصلا تو ذاتش نیست بخواد چیزی رو قایم کنه، من سریع می فهمم! اما کرم خونم زده بود بالا، در رژلبه رو آورده بودم گذاشته بودم رو میز توالتش می گفتم دفعه ی دیگه که سوارش کردی بهش بده!!!!!!!! اینقدرم حواسم به این جریان حیاتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پرت شده بود که دسته کلید مصطفی رو روی در بیرون جا گذاشتم! خدا رو شکر یه آدم خداشناسی پیداش کرد آورد پسش داد!

شنبه هم اومدم بشینم صندلی عقب ماشین که مامان عزیزه بره جلو بشینه. این مادرشوهرم که قربونش برم همیشه ی خدا هی باید حرف خودش رو بزنه. اومد در رو کشید که تو بیا برو جلو، منم حواسم پرت شد پشتِ سرم محکم خورد به درگاهِ ماشین! یعنی جوری بود که چشمام پر اشک شد تا خونه تو دلم گریه می کردم اما به مصطفی نگفتم. هنوزم سرم گنگ مونده و حالتای عجیب غریب دارم، گمونم ضربه مغزی شده باشم!!!!!! :))

دیشبم رفتم خونه شون که امروز مامان رو ببرم بانک. وقت خواب یه چیزی بهم گفت (یه چیز کوچولویی که معمولا بهم میگه و منم وحشی بازی در نمیارم سرش!!!) بعد منم حرصم گرفت بهش پشت کردم و تا صبح همونجوری پشت کرده بهش خوابیدم! آدم نیستم که من! تموم تنم از یه وری خوابیدن خشک شده بود اما عین وحشیا اصرار داشتم همونجوری بمونم! صبحم می خواست بره نه باهاش حرف زدم نه بوسیدمش، فقط نگاش کردم!!! وقتی رفت عین روانیا رفتم گولّه شدم توی جاش پتوش رو کشیدم رو خودم گریه کردم خوابیدم تا یه ساعت بعدش. با زنگ در پا شدم دیدم مادرشوهرم میگه دارم با خواهرشوهر کوچیکه میرم فروشگاه ارتش!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم مادرت خوب، پدرت خوب! مگه شما قرار نبود با من بیای بریم بانک؟ پس من واسه چی شبِ یکشنبه اومده م اینجا مونده م؟؟ دیوانه م آیا!؟!

بانک هم که معضل خودش بود خدایی! مردک به زوووووووووور میگه حتما باید یه شماره موبایل بذارید! میگم بابا موبایل نداره (الکی گفتما مامان موبایل داره خواستم بیخودی مزاحمش نشن یه وقت، اون بیچاره هم که از حرفاشون سر درنمیاره) میگه خوب خودش نداره شماره ی خودتون رو بذارید!!!!!!!!!!! دلم می خواست طرف رو بگیرم با موچین تک تک اون موهای شونه نخورده ی سرش رو بکنم! یه کم طاقت آوردم تا کارم رو راه انداخت و رفتم شماره حساب رو بدم به مسئول امور وام. طرف شماره حساب رو نوشته بعد میگه خوب مدارک این خانم رو بده بهم (مامان ضامن وام ازدواجمون شده) گفتم شوهرم 4شنبه اومده همه چی رو آورده، خود مادرشوهرمم اومده همه ی فرمها رو امضا کرده تمومه کار! پرونده رو از ته باز کرده میگه پس چرا نیست؟!!! بعد یه کم ورق زد دید بله فیش حقوقی و گواهیِ کسر به اسم مصطفی هست، بعد میگه خوب این فقط به اسم شوهرته... من این شکلی بودما :|

حالا من دارم می بینم که برگه ی قبلی یه گواهی کسر حقوقِ دیگه هست که حتما مالِ منه ها! یعنی زورش میومد ورق بزنه برگه ی قبلی رو ببینه!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم این رو ببین، ورقش بزن! ایناها اینم گواهیِ کوفتی با اسم منِ... لا اله الا الله! بعد هم دیگه گفت 5شنبه بیا نتیجه ی استعلام رو بگیر!

ای بمیرن اینا با این کار کردنشون! اون از مسئول قبلیه که قشنگ مشخص بود صبح دیر پا شده و به زووووووووور اونجا نشسته! اینم از این که اول نیم ساعت با تلفنش فک زد بعد هم گش...دیش میومد یه صفحه رو ورق بزنه!


دیگه کار بعدیم این بود که برم آرایشگاه و بیعانه ی نوبتِ آرایشگاهم برای عروسی رو بدم که اون یکی یه کم حالم رو جا آورد. اون خانمی که الآن دستیار آرایشگرمه موقع عقد منم بود، نشستیم نیم ساعتی حرف زدیم و خندیدیم. ساعت 10 صبح هم رسیدم خونه...

15 اسفند هم باید پروژه ی دکتر خلیلی رو تحویل بدم اما هیچ حس نوشتن گزارشش رو ندارم. فیلم هم که کسی نذاشت بگیرم فقط می تونم گزارش بنویسم. فیلم به جهنم سیاه! بره بمیره مردک با این تکلیف دادنش!


الآن باید برم کم کم کارای خودم رو راست و ریس کنم. مامان و فیفز رفته ن باشگاه... منم به کارام برسم. فعلا! :)


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 15:45 توسط فروغGh|


 1. من دلتنگ میشم! شب به شب و هر لحظه بیشتر از قبل... فرقی نمی کنه کِی ببینمت، چقدر ببینمت؛ من هر روز صبح با دلتنگیت بیدار میشم و شبا با بیتابیت می خوابم. امروز صبح به خصوص، که وقتی بیدار شدم دلم می خواست به یه خاطره یا یادگاری ازت هم که شده چنگ بزنم. توی دلم غوغایی بود که خودمم نمی دونستم چه خبرشه!

تنها دلخوشی این روزا و شبایی که اینقدر تا دیروقت سر کاری که وقتی می رسی خونه شاید در حد 2 تا پیام بیشتر حرف نزنیم، که یکیش سلام و خسته نباشید و اون یکی شب بخیره، اینه که دارمت! همینکه تو مال منی! همین برای دل تنگم این روزا رو قابل تحمل می کنه تا وقتی که بتونم دوباره راحت ببینمت. این روزا من امید دارم به روزای خوبی که بعد از زمستونای سخت از راه می رسن و می دونم که بهار آینده برامون فوق العاده میشه  :) :*


2. من یه راه سریع، یه رژیم مؤثر و یه ماهه می خوام برای لاغری. یه رژیم 15 روزه پیدا کرده م (رژیم کانادایی) اما مامانم عمرا بذاره اون رو بگیرم! خودمم که تو فکرم هست کلا فقط پختنی بخورم. مثلا مرغ پخته خالی یا عدسی و سیب زمینی پخته و کلا خرجم رو از خونواده و غذاهای خونگیمون جدا کنم، حداقل واسه یه ماه تا عروسی مهیار اینا. نمی دونم چه مرگم شده! :( با اینکه چیز زیادی نمی خورم اما وزنم کم نمیشه! بدنم خیلی مقاوم شده! :( دلمم نمی خواد باز برم دکتر تغذیه الکی پول بریزم تو شکمشون! هیچ کاری نمی کنن برای آدم! :( خلاصه همون رژیم کانادایی رو می گیرم ببینم چی میشه... :)


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، نامه هايي به تو

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 1:29 توسط فروغGh|



دیشب بعد از مدتها یه گردهمایی خونوادگی داشتیم. مصطفی ساعت 6 از سر کار برگشت و اومد که بریم بیرون. دیشب بقیه ی بچه ها پایه شام بیرون بودن اما مامانم باقلی قاتق و ماهی سفید تازه و دیبیجای ماهی درست کرده بود و منم که سر شب منوی شام!!! رو برای مصطفی گفتم دیگه صبر و قرار و طاقت و هوشش برده شد! :)) فست فود در مقابل یه قاچ ماهی تازه قطعا میره تو اولویت دوم! :)) 

راستی واسه اونایی که می خوان بپرسن دیبیجا چیه... عرضم به خدمتتون که دیبیجا یه غذایی هست که با اشپل (خاویار ماهی های معمولی تر از اوزون برون) و روده ی ماهی که شبیه بادکنک هست درست میشه. این عکس دیبیجا هست اما این انگار مدل مازندرانیه چون ما بهش رب نمی زنیم. یه جاهایی هم خوندم بهش تخم مرغ و برگ سیر می زنن اما مالِ ما فقط روده ی ماهی و اشپل ست... منم که کلا از نسلِ آدمیزاد!!! (البته از نظر گیلک ها) محسوب نمیشم اصلا اشپل و دیبیجا و اینا رو نمی خورم. البته کلا مزه ی اشپل رو دوست ندارم چون تلخی داره و شور هم که هست... یکی دوبار هم کوکوش رو خورده م اما خوشم نیومد.



خلاصه که یه دور هم نشستن توی بلوار و یه قلیون لیمو دارچین برای آقایون! آخ که من نتونستم این قلیون خاک بر سر رو به این راحتی از سر آقای شوهر بندازم! ایشالا در آینده!!!

شام هم اومدیم خونه و حسابی ماهیِ خوشمزه رو نوش جان کردیم. جای همه تون خالی...

امروزم می خوایم بریم بیرون جیب مامان و بابا رو خالی کنیم :)))

عروسی هم که بدک نبود. یعنی خیلی هم توپ نبود اما خوب بد نبود. همه مون بودیم و بابا هم کلی کارای بامزه کرد و خندیدیم. مصطفی که تا حالا این رویِ بابا رو ندیده بود کلی خنده ش گرفته بود! :) 

راستی همون شب عروسی تارا بهم بر داد که از امروز مهسا برمی گرده باشگاه! وای خیلی خوشحال شدم. به خاطر کم کردنِ روی اون منشی پررو هم که شده باید برمی گشت که بعله م...

حالا امروز بریم ببینیم دنیا دست کیه...

فعلا خبر جدیدی ندارم. فعلا بچه ها! :)

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 10:44 توسط فروغGh|

اومدم کافی نت که نمره هام رو ببینم و اینجا هم فقط تا 5 دقیقه دیگه بازه. فقط بگم که خوبیم و سالمیم و از زیر برفا هم در اومدیم یه جورایی...

دیروز که برفای حیاط سطحش رفت پایین تازه به عمق فاجعه ی دسته گلهای همسایه ی احمق پی بردم من! سیم تلفن کلا قطع شده و لوله ی گاز خونه هم بستهاش باز شده و ولو شده!!!!!!!!!!! مامانم رفت آوردشون دسته گلشون رو ببینن!!! زنه میگه کارگرا اون ساعت اومدن و مواظب نبودن!! اما من خودم دیدم که اون کسی که برفا رو می ریخت تو حیاط ما پسر تحفه ش بود چون اینقدر برف کوبید به پنجره اتاقمون که من شاکی شدم و پنجره رو باز کردم که ببینه من بیدارم و یه کم رعایت کنه!

مصطفی هم از 4شنبه شب نیومده خونه مون چون همه ش تا 8 سر کار بوده و بعدش هم داغون رسیده خونه اونم ساعت 9 به بعد بود که می رسید خونه. بس که وسیله نقلیه نیست خوب! خود من امروز می خواستم برم بیمه از خونه تا مرکز شهر کلا پیاده اومدم.

تازه یه چیزی چون دفترچه بیمه ی من از تهران صادر شده باید حتما بره تهران باطل بشه!!!!!!!! اینو دیگه کجای دلم بذارم؟؟؟

خوب شد اومدم کافی نت امروز. استاد دیروز پیغام داده که پروژه ها رو با ایمیل بفرستین و توی دراپ باکس نذارید!!!!!!! من نمی دونم ما مسخره شیم که هر ترم یه مدل جدید برای ارسال پروژه رو می کنه؟؟؟ ترم اول میگه با دراپ باکس وگرنه نمره بهتون نمیدم. این ترمم گفته با ایمیل وگرنه نمره نمیدم!!!!!!!!! عجبا!!! دلم می خواد خرخره شو بجوئم اما خوب ایمیل رو که فرستادم توش نوشتم اینقدر که دوستت دارم و بهت احرتام می ذارم (خو بابا این استادمون خانمه! ای بابا :))) ) یه راهی پیدا کردم که برات با ایمیل بفرستم وگرنه من نتم به خاطر برف قطع شده! حالا خدا کنه یه موقع خواننده وبلاگ ما نباشه بیچاره میشیم!

امشب شوهرجان می خواد بیاد خونه مون و منم حسابی بابت امروز سرش غر می زنم که باعث شد من بیام تا مرکز شهر اونم پای پیاده! البته شوخی می کنم غر زدن نداره که. پوسیدم تو خونه خوب! به قول خودش پاهام باز شد اما فقط انگشتام درد می کنه اینقدر که روی برف پام رو سفت کردم که نیفتم!

حالا تا همین لحظه هیچکی با من کار نداشتا!‌ همین حالا که اینجا نشستم هی تلفنم با انواع و اقسام زنگها زنگ می خوره: بابا ( زنگ بابا آهنگ Set fire to the rain از Adele) و فرناز ( Selena Gomez- Slow Down) و... کم مونده مصطفی زنگ بزنه اونم یه آهنگ متفاوته (Passenger - Let Her Go)  برای زنگش مردم اونم بشنون روحشون شاد بشه! برم دیگه برم که الآن میان به زور از اینجا بیرونم می کنن!‌ فعلا! :)

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 13:37 توسط فروغGh|


الآن از زیر 1 متر و خورده ای برف براتون می نویسم، اینجا انزلیه واقع در قطب شمال، آی لاو یو بچه ها!!!

بعله الآن حسابی برف باریده و همچنان هم ادامه داره و همینجوری در و گوهره که از آسمون میاد و هنوزم سقف خونه مون پارو نشده و من دارم سکته می کنم!!! البته انگار فردا شوهر خاله م داره یه سری رو می فرسته بیاد برامون پارو کنن. ناگفته نماند که الآن دارن حدود 150 تومن برای پارو کردن سقفا می گیرن!!!!!!! بعله عجیب سرِ گردنه شده اینجاااااااااا!

مصطفی از دیروز سر کار بود و این بار هم 26 ساعت یه سره موند و 9:30 صبح زنگ زد بهم. منم دیشب تا نزدیکای 3 داشتم رو پروژه م کار می کردم و خوابم برده بود شدید! خلاصه بعدش تا 10 خوابیدم و پا شدم. ساعت 11 اینا بود که منم نشسته بودم دوباره سر کار پروژه و ور رفتن با SPSS لعنتی که دیدم زنگ می زنن. مامانم در رو باز کرد و دیدم داره میگه: الهی بمیرم! چیه می خوای بری رو پشت بوم یا می خواستی راه جلوی در رو برامون باز کنی؟؟ بعد یه صدای آشنایی به گوشم خورد و پریدم از جام! مصطفی بود! دوئیدم تو هال دیدم یه پارو دستشه داره از پله ها میاد بالا! اینقدر از دیدنش خوشحال شدم که خدا می دونه! اومد بالا. تموم لباساش خیس خیس بودن! کاپشنش که از رویه تا آستر کلا خیس بود، سوئیشرتش هم خیس شده بود. شلوار لی رو هم که دیگه نگم! اومد بالا و ما هم لباساشو گرفتیم و گذاشتیم رو بخاری. ناهار پیش ما بود و تازه نیم ساعتی میشه که رفته. واسه خونه شون خرید کرد و رفت که مامان عزیزه زیر برف نمونه! :) ماشین هم که از اون شب توی پارکینگ خونه ی زوج "میم" مونده و جاش خدا رو شکر امنه... حالا فردا نمی خواد بره سر کار انگار، گفت صبح میاد اینجا که بره پشت بوم رو برامون پارو کنه. اما مامان گفت نمی ذارم بره. آخه تعریف کرد که سالِ برف (1386) یه بار از بالای سقفشون افتاده بوده پایین! البته اون موقع نزدیک 3 متر برف اومده بود. می گفت تا سینه فرو رفته بوده تو برف! مامان گفت مسئولیت داره اگه یه وقت خدای نکرده طوری بشه جواب مامان عزیزه رو چی بدیم؟!! 


منم کار یه پروژه رو تموم کرده م و می خوام برم سراغ دومی... اولی تحلیل نیازهای کلاسی بود ولی دومی باید تحقیقی باشه هنوزم موضوع ندارم باید 4 شنبه آخر وقت هم تحویل بدمش!!!!!!! :|


راستی بچه ها کسی اینجا کار با SPSS رو بلده؟ اگه بلدید میشه ازتون بخوام یه تحلیل پرسشنامه برام انجام بدید؟ من این پروژه م یه پرسشنامه داشت الآن کارام تموم شده اما نمی دونم چطوری داده هاش رو تحلیل کنم. اگه بهم کمک کنین خیلی ممنون میشم. اگه هم دستمزد داره پرداخت می کنم فقط تا فردا شب این داده ها رو لازم دارم. کسی هست؟؟؟


براتون عکس هم بذارم؟؟ می ذارم چشم! عکس گرفته م از خونه زندگیمون! واقعا داریم فرو می ریم تو برف... اینا هم که میگن تموم معابر بازه دروغ میگن! خیابونای اصلی بازه اما خیابونای فرعی همه بسته ست...

و اکنون این شما و این هم مناطق مختلف انزلی و بارش برف! این عکسا رو هم از سایت انزلی کلاب گرفته م که منبع اصلی اطلاعات شهریمون محسوب میشه الآن!


خیابون ناصر خسرو توی مرکز شهره اما این وضعیتشه!


خیابون سی متری، کوچه پارسا


پل انزلی، اینم مرکز شهره ها! بعد میگن خیابونای اصلی بازه!!!!


خیابون طالقانی، غازیان


می بینین وضعمون رو؟؟؟ والله!



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 19:9 توسط فروغGh|


از فردا پروژه هام رو دست می گیرم. برف یه جوری باریده که عملا چند روز آینده رو خونه نشین شدیم! صبح مصطفی پیام داده بهم که: عشقم هوا سرده یه روز دیگه برو بیمه! گفتم خوب حتما سرده دیگه! یه کم بعد پا شدم دیدم سرد مالِ یه ثانیه ش هست! کلا چنان برفی بارید که تا وسطای ساقمون اومد بالا!!! ملت هم که همه ریخته ن تو معابر عمومی به برف بازی! گمونم تو این شهر تنها کسی که نگران ریزش سقف خونه ش باشه منم!!!!!!!!!!!!! حالا نمی ریزه ها من می ترسم فقط!!!!!!!!

مصطفی نزدیکای 9 شب از کار اومد و تصمیم بر این شد که بیاد شام رو اینجا بخوره. با ماشین تا نصفه راه اومد اما تو برف گیر کرد! دید فایده ای نداره و از اونجایی که پارکینگم ندارن نمی تونه ماشین رو تو برف ول کنه؛ ماشین رو برد گذاشت تو پارکینگ خونه ی زوجِ "میم"... پیاده اومد اینجا و شام خورد. وقتی رسید نزدیکای 10:30 بود و منم یه ساعتی بود که شام خورده بودم. فقط 40 دقیقه موند و بعد پیاده رفت خونه شون که نیم ساعتی با ما فاصله داره (البته پیاده ها، با ماشین در حد 5 دقیقه ست!)


یه چیزی تازگیا خیلی بهم زور میاره و این چیزی هست که قبل از ازدواج برام هیچ مهم نبود و تازه ساده دلانه فکر می کردم بعد از ازدواج حل میشه!!!!!!!! من تااااااااااااااااااااااااااازه پی برده م چقدر آدم تو اجتماع هست که براشون متأهل بودنِ یه زن یه درصد هم مانع برای کرم ریزی محسوب نمیشه!!!!!!!!!!! یعنی حلقه رو می بینن تو دستت باز لاس می زنن و کرم می ریزن! خیلی موجودات کثیفی هستن! من تا قبل از ازدواج فکر می کردم چون مجردیم این اوضاعمونه اما دیدم نه انگار قبح این چیزا خیلی واسه مردا ریخته! اصلا تقدس ناموسِ مردم از بین رفته انگار!


خیلی خسته م... میرم بخوابم چون فردا منم و هزااااااااااااااااااار کار ناتموم! امیدوارم فردا فیفز رو بتونم قانع کنم بابت اینکه بذاره پی سی دستم باشه! :)

شب همگی خوش!

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 1:7 توسط فروغGh|



دا دا دا داااااام!

امتحانات شروع می شود!

دیشب رو هر طوری بود رد کردم و درسم رو هم کامل خوندم. گرچه امروز سر امتحان یه سوألایی رو نگاه می کردم و تو دلم می گفتم عزیزای مامان شما دیگه از کجا اومدید؟؟؟؟!!!!!!!!! :)))) اما خوب نسبتا بد نبود اگه به خودم باشه که نمره بدم از 10 نمره 5 میدم احتمالا!! آره خوب خراب کرده م اما همه همینجوری بودن! شاگرد اول کلاسمون اومده بود بیرون با دهنِ باز و اخمای تو هم رفته نشسته بود می گفت تا حالا امتحانی نبوده که اینجوری از دل و روده ش دربیاره و بنویسه!!!!!!!!! دیگه ببین چی چی بود!

اما جدای از اینا من بعد از نوشتنِ جواب هر سوأل دلم می خواست خودکار رو بذارم پایین و یه فصل حسااااااااابی گریه کنم از شدت دردِ دستم! از دیشب تا حالا وقتی چیزی دستم می گیرم به شدت درررررررررد می گیره و اصلا فلج شده. کیفم رو هم نمی تونستم رو شونه م بذارم از نوکِ انگشت شست تااااا وسطای ساعدم دردش میره و داره داغونم می کنه :( الآنم دستم رو تو یه حالتِ ثابت نگه داشته م دارم تایپ می کنم.

امتحان شنبه م خیلی سخته و باید امشب یه مقدار بخونم براش، واسه همین الآن دارم استراحت می کنم که بعد برم سر درسم. مامان اینا رفته ن خونه ی مامان بزرگم و مصطفی هم امشب تا 8 سر کاره. شامم هم روی گازه فقط باید گرمش کنم بخورم.


یه مدتیه به شدت دلم می خواد برم سر کار! شدید ها!!! ولی دوست ندارم باز برم تدریس. یه جایی تو یه لوازم آرایشی خیلی معتبر که وسط شهر هست یه مدت قبل دستیار فروش می خواستن منم خیلی دلم می خواست برم. اما به مصطفی که گفتم اصلا قیافه ش عوض شد!!! منم دیگه دنبالش رو نگرفتم... اما دلم واقعا می خواد برم واسه این فرم کارا؛ حوصله ی سر و کله زدن با بچه های مردم برای چندرغاز رو ندارم دیگه!




امروزم که برگشتم نشستم اون فیلم هندی رو که چند وقت قبل آهنگشو معرفی کرده بودم (اسم فیلمه هست عاشقی 2) دیدم و حسابی گریه کردم! خیلی غمگین بود. جریان این بود که آروهی یه دختریه که صدای عالی داره و با یه خواننده ی مشهور به اسم راهول آشنا میشه که آدم خوبیه و می خواد کمکش کنه که معروف بشه اما راهول فقط یه مشکل داره اونم اینکه الکلی هست. اینا عاشق هم میشن و خلاصه داستانها با هم دارن تا اینکه آروهی معروف میشه ولی به خاطر الکلی بودنِ راهول می خواسته کارش رو رها کنه تا از راهول مراقبت کنه. راهول که اینو می فهمه میره خودکشی می کنه که کلا آروهی از دستش راحت بشه! آروهی یه مدت همه چی رو می ذاره کنار اما بعدا دوست راهول میاد میگه که اون نمی خواست تو به پاش بسوزی و می خواست تو سرنوشتت به خاطر اون خراب نشه واسه همین اینکار رو کرد اما تو تسلیم نشو نذار خاطره ی راهول بمیره. آروهی هم کارش رو به خاطر یادِ راهول ادامه میده و صحنه ی آخر فیلم واقعا اشکم رو بدجور درآورد! آروهی تنها تو ساحل نشسته که یه زوج جوونی میان ازش امضا می گیرن. آروهی هم اینجوری امضا می کنه "آروهی راهول جیکار" یعنی با اسم و فامیل راهول، بعد بارون می گیره و آروهی می بینه زوج جوون میرن زیر کاپشن پسره!!! همونجوری که قبلا یه بار خودش و راهول اینکار رو کرده بودن! وااااااااای من دیگه هق هق می کردما! دقیقا حسرتی رو که تو اون صحنه ی آخر توی چشمای آروهی بود من می فهمیدم! می فهمیدم الآن چطوری یه جای خالی تو سینه ش می سوزه! خیلی دردناک بود! بازیگراش هم هر دوتا تازه کار بودن برای همین تو راحت تر باورشون می کردی چون سابقه ی نقشای دیگه شون تو ذهنت نبود...




آهان راستی دیشب جای همه خالی بود بعد از مدتها نشستیم دور هم و خیلی خوب بود. دلم خیـــــــــــــــــــلی برای مصطفی تنگ شده بود اصلا نمی دونستم جزوه م رو بخونم یا زل بزنم تماشاش کنم!!! دور هم خیلی خوش گذشت.

یه خبر دیگه هم اینکه خواهرزاده ی مصطفی یعنی مهیار برای عید امسال نوبت تالار زده و بهرحال از همین امروز من رفته م تو رژیم و تو نخ لباس که اون شب بترکونم کلا! خیلی دلم عروسی می خواست اینم جور شد! حالا چی چی بدوزم؟؟؟ والله! :)))


برای تو: این روزا هم خسته م هم بهونه گیر! می دونم همین یه هفته ی امتحانای خودم که بگذره دیگه راحت می تونم این یه ماه ندیدنت رو جبران کنم اما دل بدجنس و بهونه گیرم آروم نمیشه! می دونم شبایی که تا 8 سر کاری وقتی میای چقدر خسته ای، اما نمی دونی چطوری دارم هر لحظه دنبالت می گردم! می میرم آخر من! می میرم از اینهمه دوست داشتنت! عاشقتم عاشقتم عاشتم! :*



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، نامه هايي به تو

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 19:38 توسط فروغGh|


پس فردا بالأخره امتحانای منم شروع میشه و فردا رو باید حسابی بخونم. از طرف دیگه فردا مصطفی 2تا امتحان داره و بعدش یه امتحان انقلاب می مونه براش که اونم 5 بهمن هست. فردا شب می خواد شام بیاد اینجا. از وقتی بابا اومده مصطفی نیومده اینجا و خوب فردا شب می خواد بیاد پدرزن جانش رو ببینه!

خیلی ذوق دارم که می بینمش. اینقدر این روزا دلتنگشم که شبا حلقه م رو دستم می کنم و می خوابم! اما از طرفی هم مونده م که فردا چطوری هم درس رو تموم و دوره کنم و هم برم حموم و یه کم به خودم برسم. دیگه بعد از یه هفته نمیشه که عین هَپَلیا برم بشینم جلوش! باید یه کوچولو خوشگلاسیون کنم دیگه...

خاله م برام یه تونیک سبز خوشگل خریده که احتمالا اون رو بپوشم فردا. چند روز پیش امتحانی با شلوارکِ فوق کوتاه پوشیدم خیلی خوب شد. البته بابا هست و نمیشه اونجوری بپوشمش و کلا من لباسای کوتاه رو فقط برای مصطفی می پوشم اونم وقتی تنها باشیم! یادمه یه بار وقتی نامزد بودیم اومده بود خونه مون منم همچین تریپ شلوارک کوتاه مشکی و تاپ خوشگل و اینا... براش سوأل شده بود می گفت تو چرا همیشه وقتی من میام اینجوری س*ک*س*ی لباس می پوشی؟؟ گفتم خوب شوهرمی واسه تو باید بپوشم دیگه! البته من می دونم چرا شاکی شد آخه زیادی دلبر شده بودم و... بعله دیگه :))) درکش می کنم عزیزم تقصیری نداره، خوشگلیه و هزااااار و یک دردسر!!!! (آیکونِ سطح اعتماد به نفسِ چسبیده به سقف :))))) ) فقط کاش هیکلم کاملا اون جوری بود که دلم می خواست! دیگه اون وقت عالی بود! اونم درست میشه ایشالا!

بعد تازه مامانم می گفت لازانیا درست کن!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم آخه مامانِ عزیزم من میگم نَره شما میگی بدوش؟؟؟ من میگم وقت ندارم یه عالمه درس دارم تو میگی لازانیا!!!؟؟؟!!!!! اینم پیشنهاده آخه؟؟؟ نه جونِ من؟؟!!!!


معده درد دارم این روزا! نمی دونم چه م شده دوباره که معده م داره واسه خودش جولان میده! این درد از روز مراسم ختم عموی مصطفی شروع شد و هنوزم ادامه داره! یعنی یه ماه شده... هیچ قرص و دارویی هم کارساز نیست و بیخود نقل و نباته که می ریزم تو معده ی بخت برگشته م!

این روزا هم به خاطر امتحانات باشگاه رو گذاشته م کنار. این ماه الکی پول باشگاه دادم اصلا از جلساتم استفاده نکردم :(


خوب دیگه. بهتره برم من! ماهِ بهمن هم رسید! مبارکه! :)


یه خاطره ی بامزه: اون شبی که رفتیم بستنی گرفتیم و برگشتیم قرار بود در اصل بریم بیرون دور بزنیم واسه همین کسی تو خونه منتظرمون نبود که برگردیم. وقتی رسیدیم من دیدم کلید تو کیفم نیست و به مصطفی گفتم زنگ بزنه، کیسه ی بستنی رو دادم دستش و گفتم اینو بگیر! در که باز شد من حسابی اخم و تَخم کردم و در رو هل دادم اومدم تو حیاط و مصطفی هم دنبالم اومد... فیفز لای در رو باز کرده بود و زل زده بود به من با اون قیافه ی توی هم رفته م و کلا علامت سوأل شده بود! دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خنده م گرفت! فیفز یه هو زد زیر خنده که: خدا نکشدت! فکر کردم چی شده!!! مصطفی هم می خندید می گفت: چیه فکر کردی دعوامون شده؟! 

داستانی بود خلاصه!!!



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 2:27 توسط فروغGh|


1. می خواستم برم بخوابم. اما دیدنِ یه رشته کامنت تو بلاگِ "عاقد" باعث شد بخوام بنویسم و بعد رفع زحمت کنم.

عاقد یه ماجرایی نوشته بوده از اینکه یه پسری با مادرش داشته ن تاریخ عقد معین می کرده ن و ایشون شنیده که پسره گفته عقد رو زیاد عقب نندازیم شاید عروس خانم حامله شده باشه! و بعد پرسیده بود که آیا روابط قبل ازدواج اینقدر عادی شده؟؟؟

من به شخصه نظری نداشتم. نمونه های زیادی رو اطرافم دیده م اما نمی تونستم بگم عادی به نظرم میاد یا نه... اما تعداد 165 کامنت وارده کنجکاوم کرد که ببینم نظر دیگران چیه که کاش ندیده بودم...


انواع فحش ها و توهین ها و حرفای ناسزا به عروس و داماد، یا به کامنت گذارِ قبلی که باهاش مخالف بودن؛ یا موافق رابطه ی قبل ازدواج بودن و بد و بیراه می گفتن به اونایی که محکومش کرده بودن، یا مخالف بودن و علاوه بر استناد به دلایل قرآنی و غیره و ذلک با زبانِ سُرخشون اونایی رو که موافق بودن می نواختن اونم به شدت و حدت هرچه تمامتر به مثابه ی اینکه در جنگِ حق علیه باطل هستن و دارن جهادِ "هر یه کافری که بکشی یه حوری بهشتی بهت میدن" رو به جا میارن!!!!!!!!!!! البته که اینجا فضای مجازی هست و اون شمشیر برنده هم کلمات، که گاهی درد و زخمشون بیشتر و بدتر از شمشیر هم هست!

نکته ی خیلی گل درشتی که به شدت تو چشم می زد ظرفیت بالای همه ی اون دوستانِ کامنت گذار برای قضاوت کردن بود! همه و همه داشتن همدیگه رو قضاوت می کردن، حتی اونایی که یه عالمه دلیل دینی و منطقی آورده بودن هم در آخر کلِ استدلالهاشون رو با توهین و قضاوت برده بودن زیر سوأل... برام هیچ قشنگ نبود. منِ رطب خورده هیچی نمی گم. من خیلی چیزا دیده م، خیلی داستانها خونده م و شنیده م و حتی ممکنه توی ذهنم یه چیزایی بگذره اما در اکثر موارد به خودم اجازه نمیدم قضاوت کنم یا اون چیزی رو که تو ذهنم هست به زبون بیارم مگر اینکه اون چیز مطلقا درست باشه... توی زندگیِ شخصیم و توی مسائل مربوط به خودم آره، آدم عجولیم و زود تصمیم می گیرم و قضاوت می کنم اما هرگز به خودم اجازه نمیدم زندگی و طرز فکر دیگران رو قضاوت کنم. هرکی رو تو قبر خودش می ذارن و خودِ اون شخص می دونه با اعمالش پس به منِ نوعی ربطی نداره که دهنم رو باز کنم و هرچی می خوام بگم. جریان الآن عقیده ی من درباره ی روابطِ قبل از ازدواج نیست؛ جریان اینه که ما همه مون باید یاد بگیریم که بابا، هر کسی به کیشِ خودش! همین!


2. امروز عصر یه کم خوابیدم و وقتی پا شدم خدا می دونه چقدر دلم شیرینی می خواست. به یه بستنیِ خوشگل پر و پیمون از نعمت فکر می کردم یا رولتهای شکلاتیِ خیس از آزالیا!!!! اما تا این لحظه از شب هیـــــــــچ چیز شیرینی بهم نرسیده و در نتیجه ویار شیرینیم هنوز به قوت خودش باقیه! من معمولا نمی ذارم تو روزای هپی دیزم بهم بد بگذره اما خدایی درسهام نمی ذارن حتی از در خونه برم بیرون! فردا میرم باشگاه و شاید یه شیرینی به خودم جایزه بدم :) تازه اونم شاید... :پی


3. مصطفی امروز اولین امتحانش رو داد. فردا هم یه امتحان داره. دوتا امتحان هم روز 1 بهمن داره که به ترتیب 8:30 صبح و 11 صبح برگزار میشن! بعدشم 5 بهمن... امشب به جای شب بخیر معمولی یه شب بخیر معادلاتی برام فرستاد که من با دیدنش چند دقیقه فقط می خندیدم و برای مامان و فیفز هم خوندمش و هر دوتا حسابی خندیدن. دلم براش تنگ شده ها! یه هفته ای میشه که ندیدمش اصلا! :) اونم دلش تنگ شده، امشب واسه بار اول اعتراف فرمودن! :)))


4. دوست دارم برای عید امسال بدون مشورتِ کسی برم موهام رو رنگ کنم. یه مدتیه به موهام بیشتر می رسم و می خوام یه کاری کنم که هم نرمتر بشه اما حالتِ فریزِ نوکش از بین بره. فعلا که با کریستال شروع کرده م اما به نظرم خیلی کارآمد نیست و باید دائم استفاده بشه. یه چیزی می خوام که خیلی تأثیرش خوب باشه و موها رو تقویت، نرم و خوش حالت کنه. موهام نرمتر شده اما با ایده آل من خیلی فاصله داره و دلم می خواد بهتر از این باشه. کسی نظری یا پیشنهادی داره؟ خوشحال میشم بدونم...


5. راستی گفته بودم که دادگاهِ خونه به نفع ما تموم شد؟؟ فکر نکنم گفته باشم. بساز بفروشه موظف شده در اسرع وقت خونه رو به مامان و بابا تحویل بده. کارمون به دادگاه تجدید نظر رشت کشید چون قاضیِ انزلی با وکیلِ بساز بفروشِ از خدا بیخبر ساخت و پاخت کرد و رأی نمی داد که ما خسته بشیم و کلا می خواست رأی به فسخ قرارداد بده اما وکیلِ ما خانم "بهاری" با زرنگی بهش یه دستی زد و مجبورش کرد حکم بده و سریعا قبل از خبردار شدنِ بساز بفروشه و وکیلش که تو رشت هم آشنا داشتن پرونده رو به تجدید نظر رشت و زیر دست قضاتی فرستاد که به نفع ما حکم دادن. خدا خیرشون بده.

واسه دوستانی هم که در جریان نبودن بگم که ما سال 90 یه خونه پیش خرید کردیم و برای خریدش خونه ی خودمون، ماشینمون و یه مقدار زیادی طلا فروختیم اما با اینکه قراردادمون قطعی بود بساز بفروش دبه کرده بود و مبلغ خیلی بیشتری می خواست! ما اون خونه رو متری 950 خریدیم (قبل از تورم تو انزلی این قیمت خیلی بالا بود) اما الآن اون خونه متری 2 میلیون و 800 قیمت داره و تو همون خیابون (خیابونِ تهران واقع در مرکز شهر انزلی) خونه ای که بر خیابون هست و همه ی امکانات رو داره تا متری 4 تومن هم معامله میشه... خلاصه اینکه این جریانم عاقبت به خیر شد...

درباره ی اون جریان خونه ی مصطفی اینها، هنوزم با اون بساز بفروش خودشون دعوای حقوقی داره و یه چک تضمینم ازش داره که قراره به اجرا بذاره... والله دیگه من خسته شده م نمی دونم کِی کار اینا تموم میشه ما راحت بشیم و تکلیفمون معلوم بشه. وضعیت آینده ی ما از نظر محل سکونت و... تا حد زیادی به حل و فصل این دعوا و فروخته شدنِ خونه ی سهم الارثی بستگی داره پس برامون دعا کنید بچه ها... ما هم محتاجیم به دعای شما...



يک قصه بيش نيست غم عشق واين عجب
کز هر زبان که مي شنوم نامکرر است

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 3:40 توسط فروغGh|


1. تو رو خداااااا یکی بیاد به ما دخترا بگه که بابا! رفتار مرد قبل و بعد از ازدواج خیـــــــــــــــــــــــلی فرق می کنه! چند روز قبل بود که چندین کامنت با همین مضمون، البته خصوصی بودن، بعد از پست پایینی به دستم رسید! می گفتن با عشقشون ازدواج کردن اما طرف انگار دیگه دوستشون نداره و عوض شده! بابا اینهمه برای رسیدن بهتون زحمت کشیده، مگه میشه دیگه دوستتون نداشته باشه؟؟ مدلش اینطوریه که تعهدش به شما براش بزرگترین نشونه ی عشقش محسوب میشه و دیگه به اون صورتِ قبل نیازی به ابراز زبانیش نمی بینه. این فقط مختصِ شما و همسر محترمتون نیستا... منم همینا رو طی کرده م! :))) شما دوست گلم که اینجا رو خوندی شاید تصور کردی که من نشسته م مصطفی داره دورم می چرخه قربون صدقه م میره همه ش!!! به خدا از این خبرا نیست... این یه بخش یه کم شخصی میشه اما خوب باید روشنگری کنیم دیگه! :)))

از شما چه پنهون منم بعد از خوابیدنِ گرد و خاکهای شور و شوق دو ماهِ اول تو بهتِ رفتار مدل جدید شوهرجان مونده بودم :)) یعنی من خودم دیگه خیالم راحت شده بود و خیلی راحت مثه قبل برخورد می کردم اما اون یه جوری بود که هیچی نمی گفت و... :| خوب بالطبع من شکلِ پوکرفیس می شدم اول! اما بعد از یه مدت هم خودم و هم خودش متوجه شدیم درد چیه و جریان کاملا برام روشن شد. بهم توضیح داد که حالا دیگه همه می دونن چقدر من رو دوست داره و همین یه آرامش فکری و رفتاری براش میاره. آخرشم می خواست بره هی به من زل زده بود می گفت تو هیچی نمی خوای؟؟ :))) منظورش بوس بود :)) بهش گفتم خوب چرا نمیگی؟ بس که لوسی... گفت لوس نیستیم! مدلمون اینجوری نیست (که بگیم)! اون موقع بود که مدل شوهرمون دستمون اومد... یه مدت بعد برام نوشت: دوستت دارم حتی وقتی ناخواسته ناراحتم می کنی! :*


2. حالا به احترام منِ درسخون!!! یکی از درسام رو کامل خوندم و تموم کردم!!! واقعا از من بعیده قبل از شب امتحان همچین خبط و خطایی بکنم!!! بزن کف قشنگه رو که تشویق بشم و ادامه بدم!!! :))


3. این روزا غیر از درس خوندن به شدت درگیر یه سریالِ عاااااالی شده م و همه ش دارم نگاه می کنم. مطمئنم خیلیهاتون اسمش رو شنیدین یا شایدم دیده باشیدش، اما من مدتها بود می خواستمش و به دستم نمی رسید تا اینکه خودم کمر همت بستم و شروع کردم به دانلود و خلاصه که الآن تا قسمت 7 فصل دوم رو دیدم و خوب به خاطر درسام یه کم وقفه افتاده و 3 قسمت آخر این فصل و فصل سوم رو ندیده م هنوز، که البته پنی دوست مصطفی داره قرار شده ازش بگیریم که دیگه من نرم هی هلک هلک دانلودش کنم!! اسمش؟؟ معلومه دیگه:

Game* Of*Thrones

داستان اینه که توی یه سرزمین خیالی به اسمِ وِستِروس (که اسمش مشتق از کلمه ی وِست به معنی غرب هست) بعد از چند سال آرامش داره یه اتفاقات عجیبی میفته. اول از همه اینکه این کشور دو فصل داره، تابستون و زمستون، حالا یه تابستون خیلی طولانی تموم شده و زمستون داره میاد و همراهش هم افسانه های ترسناک و قدیمیِ زمستونیِ وستروس هم دارن برمی گردن. تنها حصار بین این افسانه ها و کلِ کشور دیوار بزرگیه که در شمال مناطق حاصلخیز رو از مناطق سرد و برفی جدا کرده... لرد ادارد (ند) استارک، لردِ منطقه ی شمالیِ وستروس یعنی Winterfell، اینا رو احساس کرده اما کاری ازش برنمیاد. دوست عزیزش، شاه رابرت باراتیون، تبدیل شده به یه موجودِ عیاش که مدتهاست  همه ی امور براشبی اهمیت شده و همین باعث شده که همسرش خیلی راحت زیر دماغش بهش خیانت کنه!!! با اومدنِ شاه رابرت به وینترفل بدبختی و یه عالمه رمز و راز هم دنبالش میاد... رابرت میاد و ند رو به عنوان دستیار جدید شاه، بالاترین مقام دربار، با خودش به پایتختش، King's Landing، می بره. ند اونجا خیلی چیزا رو می فهمه... چه خیانتهایی که در حق کشور نشده و شاه روحش هم خبر نداره! اما آیا میشه این خیانتها رو، که توسط ثروتمندترین خاندانِ کشور یعنی لنیستر ها که خاندانِ ملکه محسوب میشن و پادشاهی تا خرخره زیر قرضشون هست انجام شدن، آشکار کرد؟؟ ند نمی دونه! اما زمان کم کم بهش نشون میده... تاوانِ این روشنگری رو تموم خونواده ی ند پس میدن! پسرهاش، دو تا دختراش و یه پسر نامشروعش، جان اسنو. کشور بعد از مرگِ مشکوکِ شاه رابرت چند پاره میشه و این تازه شروع داستانِ اصلیه...

هر فصل سریال ده قسمت هست و در واقع مینی سریال محسوب میشه. قسمت آخر فصل سوم سریال حدودا 6 میلیون نفر بیننده داشته که در مقایسه با تموم سریالای واقعا پرطرفداری که در حال حاضر دارن پخش میشن ( مثلا Vampire* Diaries حدودا 3 میلیون بیننده داره ) خیلی رکورد خوبیه. این رکورد وقتی به چشم میاد که بدونین این یه سریالی هست که در حقیقت تنها برای مخاطب بزرگسال ساخته شده و مثه اسپارتاکوس بوده اما با توجه به محبوبیت بالایی که داره پیدا می کنه و بینندگانش فصل به فصل به صورت میلیونی دارن زیاد میشن کیفیتش هم داره میره بالا... IMDB توی لیست بهترین سریالاش این سریال رو سوم قرار داده. در لیست بهترین فیلنامه های سریالِ تمام دوران هم رتبه ی چهلم رو داره.

Sean Bean باعث شده بود که کاراکتر ند استارک برای من محبوبترین کاراکتر سریال بشه، اما الآن پیتر دینکلج رو از همه بیشتر دوست دارم. ریتم سریال هم تنده و به آدم می چسبه. خیلی هم خوب نشون داده ن که قدرت همه رو وسوسه می کنه و کوچیک و بزرگ و وفادار و بی وفا نداره. هیچکس به طرز معجزه آسایی عاقبت بخیر نمیشه و همه چیز با بی رحمی کامل پیش میره همونجوری که اقتضای واقعی زمانه هست...

اگه حوصله ش رو دارید و در ضمن با سا*نسور کردنِ شخصیِ سریال مشکلی ندارید ببینیدش! چون توی جمع نمیشه دیدش... در ادامه ی مطلب هم یه سری عکس از کاراکترای سریال می ذارم که اگه دوست داشتید ببینید!


4. این آهنگ خیلی زیبای هندی رو حتما گوش بدید. من هر آهنگ هندی رو دوست ندارم و معرفی نمی کنم اما این یکی ریتم خیلی گیرایی داره و در ضمن خیلی هم معنی قشنگی داره:


Arijit Singh - Tum Hi ho



فعلا! :)







:Continue:

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 14:1 توسط فروغGh|


1. همه ی ما آدما عطش داریم برای بدست آوردنِ چیزایی که دوستشون داریم. ما چیزی رو می بینیم، ازش خوشمون میاد، تصمیم به داشتنش می گیریم. قیمتش رو چک می کنیم و اگه در حدِ وسعِ ما باشه که چه بهتر، در اولین فرصت مناسب اون چیز رو می خریم. اگه در توانِ خریدِ فعلیمون نباشه اما تشنه تر می شیم، برنامه ریزی می کنیم، پس انداز می کنیم، از دور مراقب اون چیز هستیم؛ مبادا تموم بشه یا یکی دیگه بخردش! مبادا دیگه نتونیم مثل اون رو پیدا کنیم!!! برنامه هامون رو با جدیت و اشتیاقی که بستگی به میزان میلمون برای داشتن اون شیء داره دنبال می کنیم. ما تموم فکرمون رو می ذاریم برای به دست آوردنِ اون چیز و ذره ذره راهمون رو می سازیم و اون چیز رو به دست میاریم.


درباره ی آدمی که به عنوان شریک زندگی و آینده مون انتخاب می کنیم هم وضعیت همینه. ما عاشق می شیم و تصمیم می گیریم باهاش زندگی کنیم. تب و تاب رسیدن می افته به جونمون. اون آدم رو می کنیم مرکز تموم دنیامون و توی رؤیاهامون باهاش زندگیها می سازیم و به قول یه شاعر اونور آبی باهاش "هزار تا زندگی رو سر می کنیم"...


مشکل این نیست که ما یه چیزی رو، و یا در مراحل بالاتر یه کسی رو می خوایم... خواستن و برنامه ریختن براش خیلی هم خوبه. داشتن هدف آدم رو بهتر می کنه، به آدم شخصیت میده. آدم برای هدفش مجبوره کار کنه چون هیچی "هلو هلو برو تو گلو نیست" و باید برای خواسته هامون، برای عشقمون تلاش کنیم و زحمت بکشیم. باید شرایطمون رو، خودمون رو بهتر کنیم. ما برای رسیدن به خواسته مون رشد می کنیم و بزرگتر و بهتر می شیم.


نکته اینجاست که ما وقتی به شدت توی تب و تابِ خواستنیم فقط و فقط مقصد رو روی رسیدن می ذاریم! وقتی یه چیزی رو می خوایم تا روزی که به دستش بیاریم خواب و خوراک نداریم. مثلا وقتی یه لپ تاپِ گرون می خوایم تا خریدنش هزااااار تا راه می ریم و تلاش می کنیم. اما بعدش چی؟ بعدش چقدر مواظبشیم؟؟؟

درباره ی عشق هم همینیم. ما به شدت درگیر رسیدنیم. می خوایم هر چه زودتر برسیم به هم. خیلیهامون فکر می کنیم وقتی بهم برسیم دیگه مشکلی نیست، یا مشکلات دیگه راحت حل میشن چرا که مهم با هم بودنه. برای همینه که وقتی مشکلات میان سراغمون غصه می خوریم.

ما به دست آوردن رو بلدیم اما به جنبه ی نگه داشتن خیلی فکر نمی کنیم و ارزش نمی دیم. ما برای هم می جنگیم اما گاهی یادمون میره که "نگه داشتن" مهمتر از بدست آوردنه. 

بیاید یاد بگیریم که خوب نگه داریم. یادمون باشه که مشکلات میان و میرن و تنها چیزی که باقی می مونه خودمونیم و باید به عشقمون بها بدیم و خوب نگهش داریم. باید مراقبش باشیم. اتفاقا بعد از رسیدن ما مسئولیتمون بیشتره ها! باید اون گلی رو که از یه جای دیگه قلمه ش رو آوردیم توی دلمون کاشتیم خوب باغبونی کنیم تا رشد کنه و بشه یه بوته ی زیبا...

بیاید به هم قول بدیم... :)


2. مدتی قبل رفته بودم دنبال کارای وام ازدواج که فردا صبحش فقط با شوهرجان بریم برای گرفتن نوبتِ وام و درگیر کپی گرفتن و اینا نباشیم. یه سری هم به بانک زدم که بپرسم برای حساب مخصوص وام باید هر دوتامون باشیم و ثانیا ببینم حتما باید سفته بگیریم یا چک هم قبول می کنن. اینم یه باگ هست که گفتم بدونین چون توی سایتِ بانک مرکزی و وقت ثبت نام اینترنتی کسی بهتون نمیگه که هر نفر از شما باید برای وام 3 میلیون و نیم سفته به بانک تحویل بدین، تازه این غیر از ضامن و 4 درصد سوده... بهرحال...

رفتم طبقه ی بالا برای سوأل کردن که دیدم یه آشنای قدیمی، یه آقایی که قبلا با هم کوه می رفتیم و همچین پسر بامزه و خوش مشربی هم بود نیز همونجاست... با یه آقای دیگه ای بود و دنبال چتر می گشتن... بعدش متوجه ی یه دخترخانم زیبا و برعکسِ بنده ساده ای شدم که کنار باجه داشت تعهدنامه و اینا رو تحویل می گرفت. مسئول باجه یه همینجوری که برگه ها رو می داد بهش گفت: اینا برای شما... و اینا هم برای آقاتون... که یه هو فرزام رفت جلو و برگه ها رو تحویل گرفت...

من یه لحظه موندم بهشون نگاه کردم. هردوشون خیلی آروم... به شدت آروم... به نظر میومدن! یادمه فرزام خیلی آدم پر شر و شوری بود. اینهمه آرامش برام هم غیرمنتظره بود و هم دلچسب. بعد نگاهم افتاد به دستاشون. روی دست دختر یه حلقه ی خیلی باریک و ساده بود و فرزام هم چیزی دستش نبود... معلوم بود عقدشون در نهایت سادگی انجام شده... شاید حتی ساده تر از عقدِ ما. یه لحظه چشمم رو دوختم به حلقه ی خودم... به اینکه بالأخره یه وقتی سختیها کنار میرن، مثل همین الآن، و همه چی آروم میشه. به اینکه یه وقتی میاد که شر و شورت رو فقط برای یه نفر نگه می داری و آروم می گیری. به اینکه چقدر خوبه که همه چی ساده و آروم و منطقی پیش بره، بی سر و صدا و اگه سختی هم هست توی دلت باهاش بجنگی و آخرش همه ش خوب تموم بشه.

اون دوتا کنار هم نشستن به امضا کردنِ برگه ها. معلوم بود مدت زیادیه که عقد کرده ن چون برای وام الآن باید چند ماهی تو نوبت موند. با هم یواشکی حرف می زدن و آروم بند به بند می خوندن. منم سوألاتم رو پرسیدم و چترم رو برداشتم و آروم زیر بارون خوشگلِ پاییزی از اونجا اومدم بیرون... هوا خوب بود و من خوب بودم...




موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 22:7 توسط فروغGh|



نوشتن تا اطلاع ثانوی برام ممنوع شده. چه اینجا چه هرجای دیگه. پس ببخشید که احتمالا یه مدتی اینجا آپ نخواهد شد! مدتش هم مشخص نیست چقدر باشه.


الآن که دارم می نویسم روز تولدمه و تو خونه تنهام. نمی دونم مصطفی شب میاد یا نه، اما احتمالا برم یه پودر کیک بگیرم و مقادیری کیک بپزم... 


دیشب یکی از شبایی بود که اگه برگردم عقب قطعا عوضش می کنم... اما در عوض شوهرم رو خیلی بیشتر و بهتر از قبل شناختم. می دونم که خدا الآن از دستم خیلی عصبانیه اما می خوام ازش خواهش کنم یه کم عقل بیشتر بهم بده... می دونم که قطعا یه مدت به شدت مورد تنبیه قرار می گیرم اما تنبیه شوهرم رو به مهربونیِ یه دنیا ترجیح میدم!


بهارنارنج عزیزم امروز برای بار اول صداتو شنیدم! می دونم دلیلش اونی نبود که همیشه دوست داشتم باشه، اما حداقل برای بار اول صدای دوست داشتنی یه دوست واقعی با تموم کیلومترها فاصله بینمون رو شنیدم... :*


من خیلی آدم دردسر سازیم! این چیز جدیدی نیست! اما چنین حجم عظیمی از دردسر رو واقعا نمی دونستم می تونم درست کنم! بیچاره شوهرکم! دیشب چی کشید از دستم!! :(


بچه ها بازم ببخشید که نمی تونم بنویسم. همینش هم احتمالا عواقب خواهد داشت برام! اما به شما یه خداحافظی هرچند موقت بدهکار بودم!

پس تا بعد خدانگهدار! :) :* 


پ.ن: می دونی که همیشه دوستت دارم! هر روز بیشتر از روز قبلش... می دونی که بدجنسم اما عاشقم... اینو خوب می دونی! همین برام کافیه که می دونم توأم اگه نه بیشتر، حداقل همونقدر که من دوستت دارم دوستم داری... همین کافیه! :* :* :*


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، خوابهای دنباله دار ، یعنی این تیکه بودها! ، نامه هايي به تو ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 17:5 توسط فروغGh|


یه نکته ای درباره ی آقایون هست که من درست درک نمی کنمش! ببینین ما خانوما تو هر مسئله ای نظر همسرمون برامون مهمه! مثلا من قرار بود شنبه برم پیش زن دائیم که موهامو رنگ کنه برام. در واقع دنبال یه نفر می گشت که موهاش رنگ نشده باشه و بتونه یه رنگ نسکافه ایِ تیره رو روی موهاش امتحان کنه. این یکی دو روزه هم هر وقت خواستم به مصطفی اینو بگم حرف تو حرف اومد و نشد. دیشب داشتیم سر یه مسئله ای که اتفاقا به همین متن مربوطه و بعدا میگم حرف می زدیم و من یه هو یادم اومد هنوز بهش نگفته م که قراره موهامو رنگ کنم. گفتم بهش و بلافاصله جواب گرفتم: چه رنگی؟ مگه همین رنگِ موهات چه عیبی داره؟

گفتم: خوب دارم ازت می پرسم چون باید اجازه بدی بهم. اگه دوست نداری اینکارو نمی کنم.

جواب بسیار جالب بود: میل خودته، اما من همین رنگِ موهای طبیعیت رو دوست دارم خوب!

... :)

خوب همه صد در صد متوجه شدین که تصمیم بنده عوض شده و باید به زن دائی خبر بدم که شوهرم موافقت نکرده و نمی خوام رنگ کنم... نکته ی قضیه اینجاست که من به حرفِ شوهرم احترام گذاشتم و چون اون نظرش این بود که رنگ موهام خوبه تصمیم گرفتم عوضش نکنم.

حالا بریم سر مطلبی که گفتم...

مصطفی دیشب شروع کرد به اصرار که فیس- کتابمون رو دوباره فعال کنیم. منم خوب می دونم که دلیلش اینه که یک یا چند نفری از خونواده ( که احتمالا خیلی راحت می تونین حدس بزنین کی بوده... :|) بهش طعنه زدن که تو زن ذلیلی و به همین خاطر چون زنت دوست نداشته فیسِت رو حذف کردی... من که بهرحال بدم نمیاد چون یه سری از دوستام رو که فقط از طریق فیس باهاشون در ارتباط بودم، مثل نیکای جون جونی و بهار نارنج فوق العاده عزیزم که ماچم به لپشون!!! رو دوباره می تونم ببینم و باهاشون مرتبط باشم. اما نکته ای که هست اینکه من غیر از این مورد تمایل چندانی برای بازگشت به اون محیط نداشتم و وقتی هم از من پرسید گفتم که از شل کن سفت کن خوشم نمیاد و یا کاری رو انجام نمیدم یا تا آخرش میرم و به نظرم محیط فیس به حرص خوردناش نمی ارزه! ولی خوب همونطور که حدس می زنین نمیشه ایشون رو قانع کرد!

برگشتنمون به فیس، که به احتمال قوی در آینده ی نزدیک اتفاق میفته، چیز مهم یا نگران کننده ای نیست. تنها چیزی که واقعا برام سوأل میشه و مطمئنم تموم شما، چه متأهل باشید و چه توی رابطه ی جدی، باهاش برخورد داشتین اینه که ما زنها هرچقدرم درباره ی چیزی مصمم باشیم (مثل جریان من و رنگ مو) بازم اگه پارتنرمون بگه نه ما به خاطر اون منصرف میشیم یا حداقل شک تو دلمون میفته. اما مردا به هیج عنوان در تصمیمشون تزلزلی ایجاد نمی کنن و اگر هم نظر ما رو می پرسن اکثرا برای شنیدن تأیید و جوابِ موافق هست...

این رو هم اشاره کنم که در راستای همون سندروم "به خانه برمی گردیم" و اینکه مصطفی دقیقا کپیِ برابر اصل بابای بنده در اخلاق و رفتار و سلوک با همسر هستن این یکی هم بین این دو مردِ عزیز من یه ویژگیِ مشترکه!!! :)))


دیروز کیمی رو دیدم و هدیه ش رو دادم و یه تیکه ی گنده کیک تولد تحویل گرفتم که گمونم هر سه نفرمون (من، مامان، فیفز) رو سیر کرد از شیرینی!!! آتیشپاره تازه می گفت ببخشید کَمه!!! این کم بود دختر جون؟؟ روز خوبی با هم داشتیم و خیلی خوش گذشت.

شوهرجان بازم سرما خورده و دیشب حال نداشت و همه ش خواب بود! :( امسال خیلی سرما می خوره باید بره واکسن بزنه وگرنه تا آخر امسال دیگه جونی براش نمی مونه! تو همین یه ماهه سه بار سرما خوردگی براش پیش اومده یا عود کرده!! :( امشبم تا 8 کلاس داره بعدش براش آش جو درست کرده م بیاد خونه مون... این هفته از شنبه ندیدمش اصلا! فقط شنبه صبح که منو آورد خونه رسوند همونه... 


اوه اوه خبر فوری! همین الآن فریبا جون تماس گرفت که فردا میان دیدنمون! من فردا باشگاه دارم خوووو! چیکار کنم؟؟ :( بیخیال دیگه چاره ای نیست! نمی دونم باز چی شده چه خبره که می خوان بیان! شاید به خاطر عید باشه، نمی دونم که! ببینیم چی میشه! یه چیزی هم بگم، بعد از عقد این بار اولیه که از من سراغی می گیرن!! مادرشوهر جونیم رو که خوب میرم می بینم اما فریبا خانم اینا رو اصلا ندیده م! آخ کاش اون خوشمزه ی فسقلی رو بیاره من ببینم بچلونمش! :) :>


امروز حالم خوبه. تنها فکرم الآن اینه که دیروز به خاطر دیدنِ کیمی نتونستم باشگاه برم و فردا به خاطر اومدنِ قوم شوهر نتونم برم باشگاه! دیروز می خواستم یه نوبت جلوتر برم اما خونه کار داشتم نشد. امروز میرم یه مقدار پیاده روی. بهرحال امروز باید کتابای دوستم سارا رو ببرم بذارم تو محل کارش. اوه اوه! با این اوصاف بهتره امشب یا فردا صبح برم ابروهامو مرتب کنم! ابروهام افتضاحن!! :))) همین امروز که خواستم کتابا رو ببرم میرم یه سر به پروانه می زنم... شاید وقت داشته باشه. 5شنبه صبح 4تا عروس داره!!! باورتون میشه؟؟ 4تا!!!! جمعه هم تا ساعت 5 باید 7 نفر رو درست کنه!!! :))) خدایی کارش سخته!


حیف شد که مصطفی موافق رنگ مو نیستا! می خواستم واسه تولدم که 1شنبه ست تغییر کنما! دوست داشتم ببینم با یه رنگِ دیگه چه شکلی میشم! :( البته خوب می ذارم بعدا، شاید واسه عید اینکارو کردم!


دنبال کار دفتری می گردم. دوست ندارم تدریس کنم. اگه منشیگری هم باشه میرم. یکی از دوستام الآن تو یه عکاسی کار می کنه، منشیه گمونم. اینکارا خوبه... البته به شرطی که فقط تا وقتِ عروسیم باشه. بعدش باید بگردم دنبال کاری که وقتم رو نگیره چون دوست ندارم واسه مصطفی کم وقت بذارم...

بازم ببینیم خدا چی می خواد دیگه...





موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 15:50 توسط فروغGh|



چند شب پیش که مصطفی خونه مون بود بهم گفت براش کاغذ و خودکار ببرم و همونجا شروع کرد به نوشتنِ لیست دوستان وهمکارایی که می خواست برای عروسی دعوت کنه. بچه ها خدا شاهده که فقط دوستا و همکاراش نزدیک به 100 نفر شدن!!! تازه هنوز لیست مهمونای فامیلشون رو هم ننوشته!

خلاصه بعد از اون منم تصمیم گرفتم بشینم لیست دوسا و همکارا و بعدش فامیلا رو بنویسم ببینم چه خبره آخه! خلاصه تعداد دوستان و همکارایی که می خواستم دعوت کنم به زوووور رسید به 25 نفر!!! بعدش هم با مامان و زن عموم نشستیم فامیل رو لیست کردیم که روی هم شدن نزدیک به 130 نفر... یعنی مهمونای خونواده ی من جمعا نزدیک به 170 تا کارت می خوان در حالیکه برای مصطفی فقط 100 تا کارت برای دوستا و همکاراش لازمه!!! خلاصه که پروسه ی خیلی بامزه و جالبی شده و یکی از بخشهای واقعا فان و خوشمزه ش هم گشتن دنبال نام خانوادگیِ شوهرِ دخترای فک و فامیل هست که باید کارتها به اسم شوهراشون داده بشه! :)) یعنی تو این مورد عصا به دستما!!! اولین نفری که تو لیستم آوردم کیمی بود با اسم شوهرش و البته یه کارت هم برای مامانش اینا به صورت جدا و می خوام زن دائیش نیلوفر رو هم جدا دعوت کنم و باید فامیلیِ دائیش رو ازش بپرسم. بعدش هم سحر بود... بعد صدف و الی آخر. آقای شین مدیر سابقم و یه سری از خانومای آموزشگاه سابق رو هم گذاشتم تو لیست مثلا خانم سین. و... 


الآن با کامپیوتر امیرحسین اومده م نت و البته اومدم دیدم شارژ نداره براش موقت سه روزه زدم و دارم یه عالمه مدل لباس به لطف نتِ خوبش می گیرم که خاله م هم کلی ذوق کرد. خاله کوچیکه (همون که سعی در زدنِ زیرآب من نزدِ شوهرجان داشت...) از رشت اومده و الآن همه شون دارن نهار می خورن. من که اومدم نمی دونستم اینا غذا نخورده ن واسه خودم رفتم نهار کشیدم و خوردم اونم با ماست خامه ای و اینا... بعد دیدم خاله نیومده و مامان میگه خودشونم هنوز نهار نخورده ن!!! سه شد اما نهاره خیلی خوشمزه بود. الآنم دوتا بیسکوئیت جو خوردم اومدم اینجا باز.


نهارم رو خیلی کم کرده م و در حد 6-5 قاشق می خورم. دیروز مربیمون مهسا می گفت سایزم کم شده. امروزم خودم تو آینه نگاه می کردم متوجه یه تغییراتی شدم. مامانم که هر بار که میرم و میام کاملا متوجه میشه از کدوم ناحیه کم کرده م ( آیکونِ چشم خیاط باشی! :)) ) مصطفی که تا حالا چیزی نگفته، نمی دونم به چشم اون تغییری کرده م یا نه. گرچه این عادت آقایونه که اگه هم تغییری ببینن نمیگن به آدم که آدم یه کم تشویق بشه! والله!


اما خودم از این کلاس راضیم اون قبلیه که می رفتم بچه ها همه ش غر می زدن و مربی هم بعد از نزدیک به 10 سال دوباره اومده بود کار کنه و اروبیک رو با آمادگی جسمانی اشتباه گرفته بود و همه ش ما آمادگی جسمانی می رفتیم و خیلی خسته کننده بود! اما الآن داریم بلوک رقص هم کار می کنیم و عربی هم می ریم و کلا خیلی بامزه و عالیه و من خوش می گذره بهم و با وجود اینکه وسوسه شده م غیبت کنم اما تا حالا اینجوری نشده و دو هفته کامل رفته م. فردا هم که کیمی گفته هم رو ببینیم احتمالا یه ساعت زودتر میرم تو نوبت اول کار می کنم که از ورزشم هم عقب نمونم... بعد میرم خونه و یه دوش می گیرم و میرم دیدن کیمی.

دیروز برای کیمی کادو خریدم. یه چیزی بود که یه مدت قبل اشاره کرد که خوشش اومده و منم این سری خیلی فکر کردم چی بگیرم دیدم بابا قبلا بدلیجات براش می خریدیم الآن دیگه شوهرش طلافروشه و اونم زیاد به کارش نمیاد! روسری هم تازگیا واسه خودش خرید منم باهاش بودم... دیگه آخرشم به همون چیزی که خوشش اومده بود رسیدم. تولدش دیروز بود ولی رشت عروسی دعوت بود و امروزم خونه مادرشوهرش مهمونی هست و واسه همین مونده فردا که بریم ببینیمش...


سایت styleonme.com هم یه سری لباس جدید زمستونی زده که خیلی خوشگن و بهتون پیشنهاد می کنم برید ببینید. البته من با نت 128 می مردم تا بتونم عکسا رو باز کنم اینجا نت امیرحسین 256 هست و من راحت دارم می گیرم عکسا رو... طرحای کت و پالتوهای خیلی خوبی داده و بافتنی و دامن و شلوار و... همه چی هست خلاصه! :)


چند شب پیش خواب دیده بودم مصطفی برام کفش خریده! تو خوابِ من کفش همیشه غم و غصه و اینا بوده! اونم رنگش بنفش تیره بود دیگه بدتر!!! حالا دیشب خواب دیده م بابا بزرگ خدابیامرزم میگه جام اونطرف خیلی راحته فقط آدم باید اینجا همراه و همسفر خوب داشته باشه دیگهههه! حالا برای مامان تعریف کرده م خوف برمون داشته نکنه دلش برای زنش تنگ شده که اینجوری میگه!!!؟؟ :((



راستی درباره ی ادکلن داماد نظر بدین دیگه! تو پست پایینی نوشته بودم. بگید چه ادکلنی برای چمدون داماد خریده بودین و البته بگین کلا چمدونی که برداشتین چه سایزی بود... مرسی ازتون بچه ها جون! دوستتون می دارم...


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، خوابهای دنباله دار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 14:21 توسط فروغGh|



این اولین نوشته م از خونه ی شوهر جان هست. خیلی سخته ها! ایشون خودشون حرفه ای هستن واسه همین کیبوردشون برچسب فارسی نداره!!!!!!!! بعد من الآن عین کورا دارم می نویسم، دکمه ی حرف "پ" رو هم پیدا نمی کردم همیت الآن با آزمون و خطا تونستم پیداش کنم!! :)))))


دیروز با مامان و خاله رفتم اباتر. یه روستای قدیمی که دایی مامان اونجا زندگی می کرد. یادمه فوتِِ این دایی مامان رو نوشته بودم اینجا... سال 90 بود. تا حالا سر خاکش نرفته بودم. خیلی آدم مهربونی بود، منم شکل لیوان چایی می دید!! :)))) آخه همیشه منو که می دید بهم می گفت براش چایی ببرم!!! :))) خدا بیامرزتش من ازش خیلی خوشم میومد...

دیگه شبم شوهر جان اومد دنبالم و منو با خودش آورد خونه. پورتم رو هم اندیشه قطع کرده رو آورده م به نتِ ذغالی!!! خودتون که دیگه نت ذغالی یادتونه، نه؟؟ :))


در حال حاضر شوهر جان رفته یه نفر رو بیاره که دایره زنگیشون رو که بر اثر طوفانهای اخیر انزلیِ عزیز ساقط شده بود درست کنه! راستی چند روزیه که می خواستم ازتون بخوام بگید کو*زه ی گو*نه ی چی شد خلاصه؟؟ من دارم می میرم که بفهمم چی شده؟! هیلما تو که نگاه می کردی بگو برام! :* :)

اِه من یه چیزی بپوشم که مصطفی با دوستی که ذکر خیرش رفت رسیدن...


خوب کجا بودیم؟؟!

آهان...

یه خبر خیلی خوب و سورپرایزی هم دارم که از دیشب حسابی جا آورده... با سحر آشتی کردم. یعنی من یه پیام دادم بعد اون جواب داد بعد گفتیم که جفتمون زیاده روی کردیم و آشتی آشتی دیگه... البته کیمی هم واقعا خیلی تلاش کرد و در حقیقت اون بود که کاری کرد من پیام بدم.


اوه راستی بچه ها شما واسه چمدون داماد چه عطری خریدین؟ من Azzaro Chrome و Versace pour Homme رو نشون کرده م. البته Lanvin Avant Garde هم تست کردم عالی بود. یه جا هم پیدا کرده م که اصلِ اینا رو داره اما یه مقدار گرونتر از سایتهای معتبر می فروشه. باید یه لیست قیمت جدید بگیرم!

خوب دیگه از دست این کیبورد و تایپ حدسی سردرد گرفتم! تا بعد...



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 12:57 توسط فروغGh|


دیروز عصر ساعت 4 رفتم خونه شون که بعد از نزدیک به یه هفته هم به مادرشوهر سری زده باشم هم یه کم ببینمش... در زدم و صدای دوئیدنِ یه نفر تو خونه رو شنیدم! با خودم گفتم مصطفی که دوتا قدم برداره می رسه دم در، واسه چی داره می دوئه؟؟؟!!!

در که باز شد دیدم نخیر! این که یه نسخه ی کوچیک شده از مصطفای منه!

ایمان خواهرزاده ش با اون چشمای درشت و اون قیافه ی کپی برابر اصل دایی جانش به من زل زده بود و لبخند می زد! باهاش دست دادم و حسابی موهاشو ریختم بهم. مامان شال و کلاه کرده بود که بره سر خاک و می خواست ایمان رو هم ببره. شوهرجان هم که ساعت 1:30 رفته بودن برای خواب و هنوز هم در خواب بودن!

رفتم بالای سرش و بوسش کردم. هی بیدار میشد با اون چشمای درشتش یه کم نگام می کرد و باز می رفت!!! خودمو پشت سرش رو تخت جا کردم... :))

یه کم بعدش خودمونم از خونه اومدیم بیرون. تا 8:30 شبم با هم بودیم.


فیلم "گذشته" اصغر فرهادی رو هم دیشب دیدم... اونم دو بار! یه بار با دوبله و یه بار با زیرنویس... عاااااااالی بود! کلا وقتی فیلمای فرهادی رو می بینم تا یکی دو روز تو حال و هواشونم! جو فیلم یه آشفته بازار کامل تویِ زندگی مدرن رو نشون می داد! کارگردانی عالی، بازی ها بینظیر... بهترین فیلمی بود که بعد از مدتها دیدم. امروزم می برم مصطفی هم ببینه...


بازم کلاسا داره با تأخیر شروع میشه و همین به شدت رو اعصابمه! دو هفته هم هست که به سارا دوستم قول دادم کتابایی رو که ترم پیش ازش قرض گرفتم براش پس ببرم که مریضیهای پشت سر هم بهم امون نمیدن!! دیگه بهتره پا شم راه بیفتم که بعدا صدای شوهرم درنیاد!

به شدت نیاز دارم چند رنگ لاکِ تیره ی دیگه پیدا کنم! اینایی که این بار خریدم خیــــــــــــــــلی جذاب و س*ک*س*ی هستن اما همه همینا رو می زنم دیگه خسته شدم! بهتره یه سرچی بکنم! نتیجه ش رو بعدا بهتون میگم :)

فعلا! :)


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، آغوش يك عشق

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 14:0 توسط فروغGh|



تو ماشین نشسته بودم، خودش رفته بود تو مغازه ی آقای میم. ماشین دقیقا رو به روی مغازه پارک بود. قرار بود تا تعطیل کردن مغازه بمونیم بعد با هم بریم. بهم اشاره کرد که بیا تو مغازه. داشتم با گوشی آهنگ گوش می کردم، واسه همین گفتم نه، همینجا راحتم. بعد یه هو دلم خواست طبق معمول خودم بخونم و صدامو ضبط کنم. شروع کردم به این کار... باز بهم اشاره کرد که بیا اینجا. باز گفتم نمی خوام. صدای قطره های بارون با صدای گرفته و تو دماغیم قاطی میشد و نتیجه به طرز غریبی بانمک از کار در میومد...

بار آخر یه تیکه از آهنگِ "سهم من" شهاب رمضان رو خوندم و داشتم به صدای خودم گوش می دادم که اومد دم در مغازه و تو قابِ در وایساد. نگاش کردم. دستش رو تلفن می کرد می ذاشت دم گوشش و بهم می گفت: شماره بدم؟؟ :))

منم می خندیدم و انگشت حلقه م رو نشون می دادم که: نه، آخه من شوهر دارم! :))

یه هو چرخید که: نمی خوام بابا! دختره شوهر داره! :))

آقای میم اومد دم در ببینه چه خبره که ما دست و پا می زنیم و می خندیم! مصطفی بهش توضیح داد، اونم مصطفی رو زد که: چیکار داری به زن مردم؟؟!! :))


رفت یه مشت سیم کارت ایرانسل آورد با بسته بندی که بیا بهت شماره بدم! همون موقع دوتا از همکارای سابقم از شک*وه داشتن رد می شدن! یه نگاه به اون کردن و یه نگاهم به من! در حقیقت می خواستن ببینن این پسره داره واسه کی اینجوری دست و پا می زنه! خیلی خندیدم!

دیگه گفت بیا داخل، منم دیدم بیخیال نمیشه رفتم تو. دستش رو که گرفتم رو کرد به آقای میم: بیا، بالأخره مخ دختره رو زدم دوست دخترم شد!

:)))



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 23:4 توسط فروغGh|


1. من آدم تعارفی نیستم. مدتهاست این عادت تعارف بازی در من کشته شده! یعنی یه جاهایی حتی با اینکه ادب هم حکم می کنه به شیوه ی ایرونی هی بگم "تو رو خدا بفرمائید، حالا بفرمائید"، یا "شما اول بفرمائید..." کار خودم رو انجام میدم و اصرار نمی کنم. روبوسی های طولانی که حتما باید لبت به لپ طرف بخوره و یا پاشدن جلوی پای خیلیها یا چه می دونم از سر سفره پا شدن و در رفتن محض احترام و اینا هم تو کارم نیست. آدم خودمونی و راحتیم اما این چیزا رو نه قبول دارم و نه انجام میدم. 

خیلی شده که بشینم با خودم فکر کنم چرا با اینکه تو خونواده ای به شدت پایبند این تعارفات بزرگ شده م چرا بهیچ عنوان برام مهم نیست که دیگران چه برداشتی ازم دارن به اطر اینکه این چیزا رو انجام نمیدم؟؟!!!


یه نظریه که خودم درباره ش دارم اینه که توی نوجوونیم، زمانی که باید این عادتها در من شکل می گرفت من خیلی درگیر خوندنِ زبان، اول انگلیسی و بعدا فرانسه، بودم. وقتی یه زبانی رو می خونی ناخودآگاه فرهنگش روت تأثیر می ذاره. من وسط فرهنگایی شخصیتم شکل گرفت که تعارف بازی توشون جایی نداشت!

ناگفته نمونه که همین عادت نداشتنِ من به تعارف بازی و اصرار به سبک معمول ایرانی بود که دوستیم با سحر رو کلا خراب کرد! چون من نرفتم در خونه شون اصراااااااار کنم که باهامون بیاد عروسی!


2. دیروز که اومد دنبالم برای رفتن به مهمونیِ شام زوج میم، قیافه ش خیلی گرفته بود. رفتم طرفش و دستامو گذاشتم روی زانوهاش و پیشونیم رو چسبوندم به پیشونیش: چی شده؟؟ نگام کرد: هیچی، خسته م!

این خستگی نبود! یه گرفتگی، ناراحتی، گره ای تو چهره ش بود... طبق عادت معمول می دونستم اگه چیزی باشه خودش کم کم بهم میگه، پس اصرار نکردم.

تو ماشین نشسته بودیم و ضبط داشت "حریق سبز" ابی رو پخش می کرد و منم طبق معمول برگشته بودم تماشاش می کردم که یه نگاه غمگینی بهم کرد: چرا خدا چیزی رو که می خواد زود از آدم بگیره اصلا از اول به آدم میده؟؟

جان؟؟ این دیگه از کجا اومد؟ زل زدم بهش و پرسیدم: چی شده مگه؟؟

حرف نمی زد. صدای ضبط رو کلا بستم و باز سوألم رو تکرار کردم. گفت که برادرزاده ی حسین دوستش که همین پریروز خبر تولدش تو هفت ماهگی رو بهم داده بود مرده! مادر بچه سابقه ی یه سقط دیگه رو هم داشته و این بار بچه به صورت طبیعی و دو ماه زودتر به دنیا اومده بود اما نموند...


اینقدر به این موضوع بچه فکر کرده که دیشب خواب دیده من حامله م و اون ازم می خواد بچه رو سقط کنم و من میگم نه!!!!

گاهی شاید واقعا این سوأل منم هست، که چرا چیزی به این باارزشی رو به آدم میده که امید تو دل آدم بیاد و بعد ازش می گیرتش؟؟

برای من همیشه یه بچه، اونم اگه بچه ی مصطفی و من باشه، بزرگترین امانت دنیاست... بزرگترین هدیه ی خدا که اگه خدای نکرده بخواد چیزیش بشه خودم زودتر نابود میشم!


3. پریشب رفته تخته نرد خریده که وقتی میاد خونه ی ما با هم بازی کنیم. من بلد نبودم. بهم یاد داد و حالا دارم کم کم همبازیش میشم. فیفز و بابا بلد بودن و با هم بازی می کردم. من رو نشوند کنار دستش رو کم کم یادم داد. این رو از من داشته باشید، یکی از بزرگترین لذتهای دنیا اینه که مرد مورد علاقه تون یه چیزی بهتون یاد بده!

دلرحمه! می ترسه مثلا من از باختن ناراحت بشم یا به خاطر کم تجربگیم توی حرکتها کمکم می کنه. من دوست دارم خشن بازی کنه. مهره هام رو بزنه! اصلا وقتی می بینم داره برام چَلِنج به وجود میاره لذت می برم. دوست دارم بیرحمانه بازی کنه همونطور که من به محض پیدا کردن موقعیت مهره هاش رو می زنم! خیلی بی چشم و رو هستم تو بازی، خودمم می دونم! دوست دارم اصلا بزنه نابودم کنه... فعلا که شانس تازه کارا داره بهم کمک می کنه و امروز از 3 دست بازی 2تا رو من بردم و یکی رو اون... خودش می گفت می خوام قوی بشی که برام حریفِ قَدری باشی بعدها... عااااااااااااشقشم وقتی می شینه به صفحه زل می زنه و بازی رو می سنجه! فعلا که داره از دست من روانی میشه که عین بازیِ منچ دونه به دونه خونه ها رو می شمرم تا بتونم مهره م رو درست بذارم! :)))


4. این چند روزه آهنگ جدید مایلی سایرس خیلی منو تحت تأثیر قرار داده.


Miley Cyrus - Wrecking Ball


آهنگِ شادی نیست. در واقع وقتی بهش گوش میدم بدترین لحظات عاطفی که داشتم یادم میاد... از سال 87 گرفته تا ماههای اول سال 90! اما واقعا تو صدای مایلی تو این ترانه چیزی هست که جذبم می کنه. اصلا از ته دلش، با تموم احساسش می خونه این آهنگ رو! درد تو صداش هست، حس تو تک تکِ ارتعاشای تارهای صوتیش کاملا مشخصه! مایلی این آهنگ رو با تموم وجودش حس کرده...

این آهنگ لایت رو هم مدتی قبل اتفاقی پیدا کردم. یادم نمیاد از کجا و چطوری پیداش کردم... اما عاشقش شده م.


Ji Pyeoungkeyon - Sad Romance



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 14:20 توسط فروغGh|


این دو شب دوتا عروسی دعوت بودیم. دیشبی که مال لاله و فرشید دوستامون بود و تالار گلکو و یکی از ارکسترای مثلا معروف و کار درستِ شهر که دست بر قضا به احتمال 90% برای ما هم خواهد بود، چون فامیل مصطفی ایناست. یه آرایش کلاسیک طلایی و قرمز کردم با لباسِ بنفشه م. مصطفی هم تیپ کرم قهوه ایش رو زد. من فکر می کردم واسه عقد حتما به خاطر کرمی که مهیار براش زده بود که توی عکسا صورتش برق نیفته پوست مصطفی خیلی خوب و شفاف شده بوده، اما دیشب دیدم نه، رنگِ پیراهنش که کِرِم بود باعثش بوده! خیلی بهش میاد این رنگ! تصمیم گرفتیم واسه عروسی هم براش پیراهن کرم بگیریم. اگه نسکافه ای هم بتونم پیدا کنم براش که امتحان کنیم خیلی خوب میشه چون حالا که اینقدر کرم بهش میاد اونم حتما خیلی بهش میاد! :) :*

خوب بود و کلی هم رقصیدیم. من که دیگه بریده بودم و پاهام درد می کرد اما مصطفی ماشالله گوله ی انرژی بود. بعدشم تا یه ساعت و نیم بعدش به همراه یه گردان آدم به دنبال عروس و داماد و بوق بوق بازی. چندین جا راه ماشین عروس رو بستیم و همه پیاده شدن دِ برقص!! یه بار نزدیک کارآموزی، یه بار جلوی شهرک بهار، یه بار تو خیابون نواب، یه بار سر پلِ غازیان (این یکی دیگه آخرش بود! پل به اون عظمت رو بستن که بیان برقصن!!! البته من و مصطفی تو ماشین خودمون بودیم و جلوتر رفتیم که مسیر رو نشون بدیم برای همین فقط از دور دیدیم که اینا پل رو بسته ن)، یه بار دروازه اروپا، بعدش ساحل که همه مون اومدیم پایین بیست دقیقه ای زدیم رقصیدیم، بعدم برای بار آخر رفتیم زیر پل انزلی و دیگه اونجا همه از هم جدا شدیم. شوهرجان تا 12 مرخصی داشت و منم باهاش اومدم خونه شون تا 10 خوابیدیم. خیلی خوب بود! :)

ایراداش این بود که تالار برای تعداد مهمونا یه کم کوچیک بود و سنِ رقصش هم فوق العاده کوچیک و تازه همینا کم بود، جلوی عروس داماد هم یه سفره عقد کامل پهن بود!!! دیگه فکر کن تا یه کم می خواستی روی سن عقب جلو بری باید می پاییدی که نری روی خنچه ها! از ارکستر هم خیلی خوشم نیومد چون کار خاصی انجام نداد و کارش خیلی خوب نبود. فقط دی جی هاش نسبتا، اونم نه کاملا، خوب بود که اونم بهرحال کار دی جی هست نه خواننده ی ارکستر. با این همه ضعف نزدیک به 1 میلیون هم می گیره! والله نمی ارزه...


امشبم یکی از دوستای خونوادگی مون عروسی دعوتمون کرده بود که من با مامان اینا رفتم. حوصله ی طراحی آرایش نداشتم دیگه همون لباس رو پوشیدم و همون آرایش دیشبی رو انجام دادم، فقط موهام رو دیشب باز کرده بودم، امشب یه طرف رو کاملا جمع کردم و از طرف دیگه آبشاری ریختم پایین که بهم میومد و خوب شده بود. اینجوری بود مدلش:



بچه ها! بچه ها! مدل موهام این بود فقط! حساس نشین بابا! اِه! :))))


خلاصه امشبم بدک نبود. مصطفی باهام نیومد امشب. تو جمع غریبه راحت نیست و خوب هم شد که نیومد! آخه زنونه مردونه جدا بود دیگه فایده ای نداشت تنهایی حوصله ش سر می رفت وسط غریبه ها! همه هم می پرسیدن فروغ چرا شوهرت نیومد؟ همه کنجکاو بودن مصطفی رو ببینن... اما خوب نیومد دیگه. حالا فردا شب شام میاد پیشم! :)

صبح تو خواب ازش یه عکس گرفتم. ریشش رو که زد قیافه ش شده بود عین بچه های معصوم و آروم! پاشم درد می کرد با کلی آه و ناله خوابید. صبح من تو خواب دوتا سرفه کردم تندی اومده می پرسه چی شده؟ فروغ چه ت شده؟؟ بعد دست انداخت دور شونه م نازم کرد منم بیدار شدم.... منو آورد خونه و بعدش رفت سر کار.


الآن اینقدر که رقصیده م خواااابم میاد شدید. اتاق ریخته و پاشیده مونده! حالشو نداشتم جمعش کنم امشب. فقط لباسامو برداشتم مرتب کردم. فردا باید خونه رو تمیز کنم آخه شب عزیزم میاد :)

حالا نظر بدین من شام چی درست کنم؟؟؟



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 1:43 توسط فروغGh|



ساعتش زنگ می زنه. ساعت 6:20 دقیقه شده. روم رو می کنم بهش که با چشمای نیمه باز می چرخه سمتِ من و نگام می کنه. بهش میگم: پاشو دیگه! مثل دیروز نشه دوباره!

پا میشه. منم با اینکه گیج خوابم باهاش پا میشم. وقتی میره تو اتاق که لباس بپوشه منم میرم. مامانش داره براش صبحونه می ذاره. منم تشک و بالش و پتوش رو می برم می ذارم رو تخت. میگه برو بخواب خوب! میگم می خوام بیام رو تختت بخوابم، شاید دیر پا شدم نمی خوام وسط هال بخوابم که مامان اذیت بشه.

حالمم خوب نیست اصلا. وقتِ هپی دیز زیادی می خوابم همیشه!

تند تند پیرهن کارش رو می پوشه. وسطاش هم هی یادشه که بهم بگه: تو برو بخواب! موهاشو که داره مرتب می کنه میرم از پشت بغلش می کنم و سرم رو می ذارم رو ستون فقراتش! واقعا داره خوابم می بره اما می خوام تا وقتی میره دور و برش باشم.

میره صبحونه بخوره، می شینم پیشش نگاش می کنم. بعد که چای رو تندی سر می کشه و میره چترش رو بیاره و کفش بپوشه سفره رو جمع می کنم. دم در گونه ش رو می بوسم و میره...

از گوشه ی پنجره ی باز رو به کوچه تماشا می کنم که می پیچه تو کوچه ی رو به رویی. قبلش یه نگاهیم به سمتِ پنجره می ندازه و من براش دست تکون میدم...


میرم پخش میشم رو تخت...  دلتنگی!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ الآن که رفته به شدت دلم می خواد همین لحظه، نزدیکِ 7 صبح!!!، پا شم و همه چی رو بردارم و برگردم خونه. اما کمرم درد می کنه و سرم گیج میره. کمرم رو می مالم... یاد دیشب میفتم که وقتی فهمید کمردرد دارم خودش برام آروم ماساژ می داد و من خجالت زده شده بودم از اینکه وقتی خسته ست و تازه از خواب پا شده این چه کاریه... میرم تیشرتش رو از روی دسته ی صندلی برمی دارم و می ذارم زیر سرم... مثل پارسال که با تیشرتش خوابم می برد. خوابم می بره بالأخره...


وقتی پا میشم همه چی رو بدون اینکه از اتاق برم بیرون جمع می کنم. مامان نمی دونست بیدار شده م و دارم جمع و جور می کنم که برم. وقتی فهمید اصرار کرد نهار بمونم. اما دلم می خواد برم. وقتی از خونه شون میام بیرون هوا خیسه و نم نم خاکه ی ریزی می باره که آدمو خیس نمی کنه. کنجکاوم بدونم از اینجا تا خونه ی خودمون چقدر باید پیاده روی کنم؟ راه میفتم... هدفون توی گوشم و من و یه صبح روشن و خیس...

سعی می کنم از جاهایی رد بشم که توشون خاطره داریم. کوچه هایی که با ماشین ازشون گذشتیم، آخرشم از کوچه ای رد میشم که قبلا خونه شون توش بود... وقتی می رسم خونه می بینم چقدر دلم واسه خونه مون تنگ شده بوده. مامان اینا که میان می بینم دلم واسه اونا هم تنگ شده بود...

ظهر که میاد بهم زنگ می زنه. مامان از اونور میگه: دلت تنگ شده بود؟؟ :)) منظورش به اونه! پیام مامان رو می رسونم بهش، می خنده و میگه: سلام برسون! :) خوب گمونم غیرمستقیم جوابش رو داد!!! :)))


به مامان میگم وقتی صبح مصطفی رفت دلم می خواست همون موقع بیام بیرون و برگردم خونه. لبخند عجیبی تحویلم میده که: چه زود اینجوری شدی!!! 



لبخند عجیبی تحویل خودم میدم... واسه یه سری حس ها هیچوقت زود نیست...



- دو شب و یه روز کامل اونجا بودم. دیشب از کامپیوتر مصطفی یه سری زدم اما صفحه ی بلاگفا درست باز نمیشد که بتونم کامنتا رو جواب بدم یا تأیید کنم. الآنم واقعا انرژی برام نمونده. از خجالتتون درمیام... حتما!

- مامان انگار بدجوری قصد رفتن داره!! هی این پسرش رو می سپره دستِ من! منم که از خدامه کلا! :))) گمونم باید کلا برم اونجا زندگی کنم این مدت! :)))

- نیاز به حموم داااااغ و استراحتِ طولانی دارم. مسکن داره اثر می کنه...

- مامان لباسم رو به پروو رسونده و هی اصرار داره زودتر پرووش کنه! اونم با این اوضاع من! عجبا!!!!!

- دیشب اون دفتری رو که دو سال قبل براش نوشته بودم و توی کیف گیتارم موند و پیداش کرد رو با تموم یادداشت ها و متعلقاتی که تا امروز براش نوشته بودم بهش پس داد. گفت: حالا که خودت هستی دیگه نیازی بهشون ندارم! :)

- عشقم خیلی دوستت دارما :) ممم :* :* :*





موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، آغوش يك عشق ، نامه هايي به تو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 16:40 توسط فروغGh|


می گیرمش دستم... چند صفحه کاغذ با یه جلد جگری رنگ... همه جاش رو باید امضا می کردم! نگاش می کنم. دفتردار بهم گفته که امضای زوج و پدرم و شهود و اینا رو خودم بگیرم. مهرش کرده و داده دستم... می ذارمش تو کیفم...

به صفحه ی دوم شناسنامه هامون نگاه می کنم... حالا دیگه یه اسم هست توش، اسمی که براش خیلی سختی کشیدیم...

حالا دیگه همه چی ثبت شده. یه جعبه کوکی می خرم و میرم دنبال مامان.

یه بچه ی کوچولو تو بانک دست مامانشو گرفته و تاتی می کنه! خیلی دلچسب و خوشگله اما نمی تونم حدس بزنم دختره یا پسر... یه بلوز سفید آستین کوتاه تنشه با یه سرهمیِ پاچه کوتاه بادمجونی. بعد مامانش بغلش می کنه و چشمم میفته به کفشای کوچولوی قهوه ایش که گلای توری داره. پس دختره... :)


بچه ی شلوغی نیست. شیطون هم نیست... ولی داره یه کم سر و صدا از خودش درمیاره. مامانش یه کلید بهش میده که بازی کنه. می خنده! چقدر این شیرینه آخه! حوصله م سر رفته، کار مامان خیلی طول کشیده. پا میشم میرم پیش مامانش و ازش می پرسم اسمش چیه؟

میگه آیسا! سنش رو می پرسم، یه سال و چند روزشه... اینکه یه کم سر و صدا می کنه واسه اینه که گشنه ش شده و شیر می خواد...


باهاش بازی می کنم یه کم. خوش اخلاقه و دست می زنه به بینیم! منم با بینی ریزه ش بوق بازی می کنم و لپش رو می کشم.

در جعبه ی کوکی رو باز می کنم و اولین شیرینیِ عقدنامه م رو میدم بهش... آروم آروم پاکت کوچولو رو می گیره ازم. با چشمای درشتش نگام می کنه!

کارشون تموم میشه و میرن. با لبخند باهاش بای بای می کنم و اونم همینجوری نگام می کنه تا از محدوده ی دیدم میره بیرون! :)



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 21:11 توسط فروغGh|


فیسم رو دیشب دی اکتیو کردم! شاید یه کم از سر لجبازی بود اما خوب کاری بود که مدتها پیش باید انجام می دادم. مصطفی هم گفت که می خواد دی اکتیو کنه پس منم اینکارو کردم. دلیل داشت و منم وقتی اون نیست نمیخواستم تو اون فضا باشم. در واقع اون بود که منو برد توی فیس و مدتها هم اصرار کرد تا من راضی شدم و حالا وقتی قرار باشه که اون بره منم دیگه کاری تو فیس ندارم.


مامان صبح رفت خونه ی خاله بزرگه م، فرح. خاله کوچیکه م، سین، از رشت اومده و اونا رفتن نهار با هم باشن. فیفز هم رفت و من به شدت توی سکوت و تنهایی خونه بهم خوش می گذره و با خودم فکر می کنم که وای! چقـــــــــدر دوست دارم خونه ی خودم رو داشته باشم که نصف روزم اینطوری تنها و آروم و بی دغدغه با کارایی که خودم دوست دارم پر بشه و خیلی هم حس خوبی بهم دست میده که زیاد با این خونه ی خودم فاصله ندارم... :) فقط باید یه سالی صبر کنم... اونم در مقایسه با 25 سال زندگی با خونواده ی پدری وقت زیادی نیست... :)


نهار یه چیز ساده خوردم... خودمونیم اینجوری راحت میشه رژیم گرفتا! تو خونه ی خودت مامان نیست که به زور برای نهار برنج تو حلقت بریزه! میشه یه غذای کم حجم و ساده خورد و پشت سرش هم میوه... از همین الآن دارم برنامه می چینم که شام ماکارونی با قارچ و فلفل درست کنم برای همه. و البته یه دوش بگیرم و برم یه سری هم به خاله م بزنم که اومده و احتمالا آلبوم عقد رو هم ببرم ببینه.


یه چیزی هم میگم که نه گله هست و نه خاله زنک بازی، فقط محض ثبت در تاریخه! تقریبا 3 هفته از عقدمون می گذره و از خونواده ی پدریِ من، اونایی که تو انزلی هستن من و مصطفی رو پاگشا کردن. خونواده ی مادریم هم درباره ش صحبت می کنن و خاله فرح حتی شبی که رفتیم عکسا رو ببینیم و مامان رو بیاریم خونه ازمون خواست شام بمونیم که مصطفی می خواست بره و نشد ولی اونا اصرار دارن روی رفتنمون. خوب، حالا این وسط جای خالیِ چیزی به چشم نمی خوره؟؟؟!!! :)

شما بگید... :)) گمونم براتون خیلی هم سخت نباشه که بگید اینجا چی کمه!


بهرحال بهتره زیاد حرف نزنم. برم و این لاک خوشگلم رو پاک کنم، یه دوش سریع بگیرم و بیام اون یکی لاکم رو بزنم، برم بیرون یه کم پیاده راه برم، برگردم برم یه سری به خاله م بزنم و شام هم ماکارونی درست کنم. نمی دونم مصطفی رو امروز می بینم یا نه اما در هر حال باید یه کمی خونه رو هم مرتب کنم پس فعلا تا دورودی دیگر...



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 16:21 توسط فروغGh|


صبح با اینکه خسته و خمیازه کشون مثل جنازه خودم رو از رختخوابم کشیدم بیرون، و علیرغم حرفای مصطفی در راستای اینکه "فردا صبح نمیخواد بری دنبال کارا، بگیر بخواب استراحت کن" چون عصر بهش گفته بودم که صبح میرم دنبال کارایی که بهم داده بود پا شدم رفتم بیرون. خوب هم شد که رفتم، این وسط صبح بیرون رفتنم یه مقدار سودِ مالی برامون داشت! :)

بعد از انجام سفارشاتِ آقای شوهر رفتم پاساژ درنا که از مغازه ی همیشگیم لاک بخرم... رنگای پائیزه چشمم رو می گرفتن، رنگای غلیظ و تیره. آخر با یه رنگ جگری و یکی دیگه که یه کم به قهوه ای تیره می زنه اومدم بیرون. الآن جگریه رو تست کرده م و لعنت! عجب جیگری هست!!! اون یکی رو هم تست می کنم بعد تصمیم می گیرم که اول کدوم رو برای امروز عصر بزنم... البته عصر خبری نیستا! فقط دلم خواسته یه کم برسم به دستام...


مصطفی امشب یه عروسی دعوته تو ضیابر. عروسی همکارشونه و قراره که همکارا مجردی تشریف ببرن و صد البته طبق معمول آقای بنده نقش آژانسِ بقیه رو ایفا می فرماین :| حالا دیشب حسین دوستش که با خانمش باهامون اومده بودن گیر داده بود که فروغ رو بیار که منم هدیه (خانمش) رو بیارم و... راستش من اصلا دوست ندارم مصطفی بره ها، اما نظری هم نداشتم که خودم برم! در واقع با خودم میگم بیخیال بذار بره! یه کم به دوری و مجردی هم احتیاج دارن این آقایونِ امروزی! گرچه خودم صد در صد ترجیح میدم کلا نره! ولی خوب نمی خوام جلوش رو بگیرم! حوصله هم ندارم واقعا! نزدیک هپی دیزم هست و یه کم شل و ولم دوباره :(


دیروز عصر اول رفتیم پره سر. از جاده ی شفارود رفتیم که بی نهایت زیبا و خنک بود. رفتیم آبشار ویسادار... راستش جای خاصی نبود و من توصیه می کنم اگه مسیر زیبا رو دوست دارین برین چون مسیرش بارها از مقصد قشنگتره! خود آبشار هم فضای خاصی نداره. فقط یه ابشار بلند هست که از زیر یه پل آهنیِ باریک رد میشه و منم که ترس از ارتفاع دارم وقتی رفتم روی پل و پایین رو دیدم... وای چشمتون روز بد نبینه چه سرگیجه ای داشتم!!! آبشارش قشنگ بود اما در واقع یه محیط تفریحی نبود اصلا و اینقدر هم به لطف هموطنای گرامی کثیــــــف و پر از آشغال بود که حال آدم بهم می خورد!

بعدش به پیشنهاد آقا حسین رفتیم پارک جنگلیِ سیاهدارانِ تالش برای صرفِ یک وعده سورتمه ی ریلی! واااای من ترس از ارتفاااااااااااااااع، بعد این سورتمه هم روی شیبِ کوه هست و زیر پات یه جاهایی خالی میشه و منظره ی کوه هم رو به شهر هست. اول گفته بودم نمیرم. اما مصطفی بهم گفت: "می ترسی؟ تا من هستم که نباید بترسی..." منم رفتم!!!! به همین سادگی و خوشمزگی و با اعتماد بهش رفتم و واقعا هم لذت بردم! عااااااالی بود! خیلی بهم خوش گذشت و واقعا اگه نرفته بودم از کفم رفته بود! نکته ی جالب اینکه آقا حسین اونجا یه عالمه اشنا داشت و  بلیت رو نصفِ قیمت گرفت با پارتی بازی!!!! خخخخ :))))

در ضمن اونجا یه منطقه ی حفاظت شده هم بود که حصار داشت و توش گوزن و آهو نگه می داشتن. ما تونستیم از گوزنای ماده و آهو فیلم و عکس بگیریم اما گوزن نر فقط یه دونه دیدیم اونم رفته بود پشت یه ماشین و ما فقط شاخهاش رو دیدیم... و بنابراین نشد عکس بگیریم ازش...


شبم اومدیم و شام با هم نیمرو خوردیم! می خواستم غذا درست کنما اما مصطفی هم خیلی گشنه ش بود هم خوابش میومد و می خواست زود بره دیگه نیمرو درست کردم با مخلفات...


و این بود ماجرای سفر دیروز ما... :)

عکساشم می ذارم ادامه ی مطلب که رو صفحه ی اصلی زیاد جا نگیره!


پ.ن: حرف شد از عروسی حسین و هدیه، مصطفی گفت اون شب خیلی دیر رسیده بود خونه چون بعد از عروسی دوستاش رو رده بود رسونده بود و تا اومد خونه شد 3 شب... یه هو جرقه زد تو ذهنم... دقیقا اون شب توی اوایل فاب شدنمون رو یادم بود! پررسیدم عروسیتون سال 90 بود؟ گفتن آره. گفتم یادمه که مصطفی 3 رسید و بهم پیام داد که رسیده خونه. مصطفی گفت: حتما هم مهم نبود واسه ت تخت گرفته بودی خوابیده بودی... گفتم اتفاقا نه! تا وقتی پیامت نیومده بود من خیلی بد خوابیدم همه ش بیدار می شدم. همه ش دلشوره داشتم تا رسیدی و گفتی اومدی بعد من عین بچه ی آدم خوابم برد... کلی کیف کرد حسابی هم لُپَم رو کشید و خندید! :)




:Continue:

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، و سفر می کنم ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 15:27 توسط فروغGh|


وای دلم میخواد یه لاک حسااااااااااااااابی بزنم! دیروز نزدم آخه! حوصله نداشتم! امروز تا 3 باید آماده بشم میخوایم بریم آبشار ویسادار... البته می دونین بارون اومد همه جا هم خیس و گلی هست اما خوب دوست نداریم خونه بمونیم...


الآن دست چپم رو با ماژیک طلایی مانیکور کرده م، اما نمیدونم واسه دست راستم چه گلی به سر بگیرم!!! :))) باید پاکش کنم! به قول بچه ها دست راستم میشه عین نقاشیهای مهسا 5 ساله از تهران! :))))

دیشب یه کم بحث کردیم و صبح من باهاش حرف نمی زدم! بعد فکر کرده بود من قهرم... خوب من قهر نمی کنم! حرف نمی زنم اما قهرم نمی کنم! دوست ندارم قهر کنیم اصلا! جلوی دیگرانم کلا نشون نمیدم که مثلا بحث کردیم! این چیزا به بقیه مربوط نیست. دوست ندارم بعدا برن بگن فلانی برای شوهرش قیافه می گرفت! دوست دارم همه ببینن که بهش احترام می ذارم و دوستش دارم و برام عزیز و مهمه... مهمترین بخشِ زندگی من... هیچ اختلاف نظری نباید اونقدر مهم باشه که بخواد باعث قهر بشه بین ما...


امروز با عکسای خوشگل برمی گردم از اونجا... ببینم چه میشه کرد! فعلا برم! :)




موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 13:25 توسط فروغGh|


زندگی خوبه، همه چی سر جاش هست این روزا... و من و مرد عاشقی که انگار این روزا اصلا طاقت دوری از هم رو نداریم :) حس خیلی خوبیه که می تونیم با هم باشیم. پریروز عصر رفتم خونه شون و غروب یه خبر به دستش رسید که اعصابش رو ریخت به هم، من اومدم خونه اما ازش خواستم شام بیاد با ما باشه چون نمی خواستم با اون اعصاب ناراحت بره خونه و تنها بمونه. خلاصه شام رو با ما خورد و بعدش خبر رسید که به خاطر کار گروهِ لیزر تا شنبه کارشون تعطیله و گفت که آماده بشم که شب باهاش برم... بعد از شام آماده شدم و با هم برگشتیم خونه شون. اونجا هم دوست ندارم با پی سی ور برم، دلم می خواد با هم تلویزیون ببینیم و اصلا بشینیم چرت و پرت بگیم... والله بیشتر خوش می گذره! بعد تازگیام تو سر و کله ی هم می زنیم که خیلی هم حال میده!

صبحش رفت دادگستری و منم با مامان موندم خونه. عصر بازم اون رفت سراغ کاراش و منم اومدم خونه و با فیفز رفتم بیرون. شب خودش زنگ زد که شام بیاد با ما باشه که مامانِ منم گفت دیگه از من نپرس، هر وقت خواست بیاد فقط تو بپر غذا رو آماده کن! :) همکاری در حدِ المپیک! جا داره از مامانم تشکر ویژه به عمل بیارم که اینقدر با ما خوب شده و راه میاد :)


امروز فعلا ندیدمش. فردا می ریم بیرون. هفته ی آینده ماشین دستمون نیست برای همین هم رفت و آمد کردنمون یه کم سخته هم اینکه مصطفی سر کار میره و من شبا اونجا نمی مونم. حالا احتمال اینکه امشب برم اونجا یا نه رو دیگه نمی دونم...


می خوام برم یه لاک حساااابی بزنم. بعد از مدتها یه کم ناخنهام بلند شده!

فیلممون هم تبدیل شد که البته یه نمونه ی خام هست بدون میکس و اینا. 


اوه در ضمن اینو گفته بودم که داریم نقل مکان می کنیم؟؟ آخر ماهِ آینده اسباب کشی می کنیم به خونه ی عمه. عمه الآن مدتهاست که عسلویه زندگی می کنه و این خونه رو کرایه میده. از اونجایی که درگیری ما و تقریبا تموم صاحبخونه های دیگه ی خونه ی جدیدمون با بساز بفروشِ از خدا بیخبر هنوز ادامه داره و ایشون نه خونه ها رو تحویل میده و نه سند می زنه!!!!! قرار شده تا هر وقت که این دعوای حقوقی طول کشید ما بریم خونه ی عمه رو رهن کنیم. البته مستأجر فعلیش به شدت آدم کثیفی بوده طوریکه مامان میگه به خونه داریِ این فیلیپینی که قبلا جایِ فعلیِ ما بود صد رحمت باید فرستاد بس که اون خونه کثیف بود!!! مامان میگه دیگه این یکی رو قطعا کارگر می گیرم که سرتاپای خونه رو بشورن و رنگ کنن و تموم خونه باید خاکمال بشه آخه طرف دوتا سگ داشته!!! و یه اتاق رو هم کلا کرده بوده اتاق پرنده!!! میگه آشپزخونه به حدی کثیف بود که کابینتای سفید و طلاییِ عمه یه دست زرد شده بودن حالا طلایی پیشکش!!!!!!!!!!!!

من نمی دونم مگه مردم خودشون زندگی نمی کنن تو این خونه ها؟؟ خوب اینهمه کثیفی حال خودشون رو بهم نمی زنه؟؟ من که سریع حالم بهم می خوره واقعا اینا وسواس نیست ها! مامان من هرگز وسواسی نبوده اما به شدت آدم تمیزی بوده و به ما هم یاد داده باید تمیز بود فرقی نمی کنه که صاحبخونه باشی یا مستأجر! خوب من یه کم وسواسی هم هستم مثلا اون وقتی که مامان بعد از جراحی استراحت داشت طوری تمیزکاری می کردم که دست راستم رو کلا به چنگ داده م و این دردِ حدِ فاصلِ انگشت شست و اشاره م از همونجا برام مونده!

مصطفی رو بردم و این خونه رو از بیرون نشونش دادم که جاش رو یاد بگیره. می گفت جاش پرته! اما من خودم این خونه رو خیلی دوست دارم. هنوزم به همون شکل خوشگلی که یه روزی بود تصورش می کنم. حیاطش خیلی بزرگ بود و دوتا باغچه داشت یکی گوشه ی سمت راست که مستطیلی کنار دیوار بود و یکی هم سمت چپ به صورتِ ال که درخت نارنج و گردو داشت... خود خونه از سطح زمین خیلی ارتفاع داره و دو خوابه هست با یه هال بزرگ. عمه م از اولین روز عروسیش تو همین خونه زندگی کرد یعنی قبل از عروسیشون این خونه رو شوهر عمه م ساخت. خونه ی دوست داشتنی هست امیدوارم تمیز بشه مثل روز اولش...


برم به کارام برسم که اگه احضار شدم دستم نمونه تو پوستِ گردو...



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 15:20 توسط فروغGh|


دیروز رفتیم عکسا رو انتخاب کردیم و شبم با دوستامون رفتیم بیرون. ساعت 11 شب کشوندمش خونه مون که با هم شام بخوریم...

اما با اینحال وقتی 12:30 تصمیم گرفت بره دلم نمی خواست ازش جدا بشم...

خلاصه مامان با لبخند ما رو راهی کرد که با هم بریم :)



صبح وقتی بیدار شدم داشت نگام می کرد و برام بوس می فرستاد. مامان عزیزه صبحونه آماده کرده بود! عی این بچه های تنبل تا لنگ ظهر خوابیده بودیم. اما خیلی گرم بود! یعنی من زیادی گرمم بود. پنکه هم که پایه بلند بود و...

تموم روز پیشش بودم. غروب رفتیم عکسا رو گرفتیم و بعد هم اومدیم خونه ی خاله م و مامان رو آوردیم خونه. عکسا و فیلمای بقیه هم به دستمون رسید... فقط فیلمی که عموم گرفته بود هنوز در دست تبدیله...


عکسامون خیلی خوب شده بود دوستشون داشتیم. الآنم شوهر جان بعد از یه روز و نصفی همسرداری با دوستشون تشریف برده ن مرخصی... :)


خیلی برام دیشب قشنگ بود... فکر کن یه عالمه سال قراره مثل امروز صبح چشم باز کنم و ببینمش که کنارمه... از این بهتر دیگه چی میشه؟؟


خدایا شکرت!



پ.ن: راستی رفتم دفترخونه! ظاهرا دولت به دفترخونه ها عقدنامه تحویل نمیده که اینا هم عقدنامه های ما رو حاضر کنن!!!!!!!!!!!!! نتیجه اینکه شناسنامه ها هنوز گیرن تو دفترخونه و عقدنامه هم نداریم و به قول مصطفی مدرکی نداریم که ثابت کنه زن و شوهریم! به همین سادگی و خوشمزگی! :)))




موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 23:15 توسط فروغGh|

اینا رو پریروز گرفتیم. چون هیلما دلش می خواست گیسوم رو ببینه گذاشتم و چندتا هم از موج شکن انزلی...


اینجا یکی از جاده های پارک جنگلی گیسوم هست که می رسه به یه مسجد تاریخی با یه اسم عجیبی که گمونم بود "اسپی مزگت" به معنی مسجد سفید... البته این مسیر برگشتش هست...


اینم تو خود جاده ی اصلی ساحل گیسوم هست...


اینجا موج شکن انزلیه. این موج شکن ها رو رضاشاه ساخت که آب بندر رو نگیره و همچنین یه اسکله برای کشتی ها به وجود بیاد. الآن دوتا بزرگتر هم ساخته ن که از سرش تا انتهاش رو بخوای پیاده بری نیم ساعت (دقیقا نیم ساعت) طول می کشه!!! یکی از این موج شکن ها همونجوری که می بینین تفریحی هم هست اما اون یکی متعلق به گمرکه و اجازه ی رفت و آمد بهش رو نداریم. توی عکس اونجایی رو که جرثقیلها دارن کار می کنن رو می بینین؟ همون موج شکن جدید هست...




این برج دیده بانی ساحلی هست. دوتا کاربرد داره. هم برای هواشناسی و هم فانوس دریایی محسوب میشه و بالاش هم رادار مشخصه و تو طبقه ی بالا یه نورافکن هم داره که کشتیها رو به سمت بندر هدایت می کنه.



اینم یه نما از گمرک انزلی با جرثقیلهای معروفش... قبلا همه شون یه رنگ (زرد) بودن اما چندتا رو تعویض کردن یا تغییر رنگ دادن... این صحنه یه جور خاطره ی جمعی تو ذهن همه ی انزلیچی هاست...





موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، و سفر می کنم

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 2:41 توسط فروغGh|



1. دیروز خونه ی مادر شوهر بودم تااااا نزدیک 7 عصر. خیلی جالبه هم من و هم مصطفی و هم مامان وقتی دور و بر همیم یه کم حرف می زنیم بعد یه هو می خوابیم!!!!

نزدیکای ظهر رفتم، مصطفی از ماهیگیری اومده بود و خوابیده بود منم سر به سرش نذاشتم که خستگی در کنه و یه وقت بدخواب نشه. رفتم با مامان میوه خوردم و بعد برای نهار سالاد درست کردم باهاش. مصطفی تازه خوابالو خوابالو پا شد و اومد نشست بالا سرمون! :) خلاصه دور هم نهار خوردیم و فیلم تعطیلات مستر بین رو دیدیم. بعد مامان رفت بالش گذاشت واسه خودش و خوابید. مصطفی هم یکی از برنامه های حامد آهنگی توی کیش رو برام گذاشت و خلاصه نیم ساعتی با اون سرگرم بودیم و خدایی خیلی هم خندیدیم! بعد ما هم بالش برداشتیم بردیم توی هال زیر پنکه و خواااااااااااااااااب رفتیم تاااااااااااااا بیست دقیقه به 7!!!

شام خونه ی مامان بزرگم دعوت بودیم. مراسم سالانه ی دلمه خورون! مصطفی هم دعوت بود. رفتیم رینگش رو که یه کم براش بزرگ بود عوض کردیم و بعد رفتیم اونجا برای شام. جای همه خالی شام عالی بود، بعدشم دخترعموهام بساطِ دبرنا رو آوردن وسط و یه عالمه خندیدیم و همه بازی کردیم. آخرشم من و مصطفی یه بار با جر زنی بردیم!!!!! آخه شوهر عمه م جدا نشسته بود قشنگ مشخص بود داره جر می زنه 3-2 بار برنده شد!!! ما هم گفتیم حالا که اینطوریه ما هم جر بزنیم! والله!!!! البته شرطی و اینا نبودا فقط رای تفریحش بود اما خدایی آخر سر هم معلوم شد که شوهر عمه جر می زده چون اصلا عدد خونده نشده بود برای خودش خونه ش رو پر کرده بود خودش رو لو داد!!!


امروز هم صبح خونه بودیم، اما از ساعت 3:20 رفتیم گیسوم. چرخیدیم و کلی عکس گرفتیم. بعد اومدیم انزلی و رفتیم موج شکن. بعد اومدیم خونه ی مصطفی اینا... من خوابم برد نزدیکای 9 بیدار شدم. رفتیم شام خوردیم و دیگه دور و بر 10:30 اومدیم خونه. الآنم اوشون خوابن و من اینجام...


این یه توضیح سرسری از این 2 روزم بود... راستش جزئیات آنچنانی نبوده که بخوام بگم... فردا می خوام بمونم تو خونه و روی توجمه ی دائیم کار کنم. حداقل یه مقاله بهش تحویل بدم این دو روزه! می دونین این یه ماهه دست به هیچی نزده م! در کل پولی که می خواد برای کار بده هم مشخص نیست چقدره برای همین دست و دلم به کار نمیره خیلی... همونطور که گفتم باید دستِ کم 300 تومن می گرفتم با احتساب صفحه ای 2 تومن که البته می دونم نه می تونم بگیرم ازش، نه چنین پولی رو میده در کل... شما بودین حس و حال کار کردنتون کور نمیشد؟؟؟


2. یه لیست داریم درست می کنیم برای لوازم چمدون عروس و داماد که خرید این چیزای ریز و خورد رو کم کم شروع کنیم.

یه لیست هم داریم درست می کنیم از مهمونای عروسی و دوستایی که می خوایم دعوت کنیم. بیشتر دوستامون رو الآن داریم می نویسیم چون برای یادآوریِ دعوت کردنِ فامیل هزاااااااااار تا خاله خانباجی و مدعی پیدا میشه اما دوستامون رو خودمون فقط می دونیم... با اینحال اینجور که من می بینم دوستای مصطفی از من خیلی بیشترن... من خیلی بخوام زور بزنم کیمی و نیلوفر رو بخوام دعوت کنم... در کنارشون احتمالا محدثه و مریم گُل... اگه سحر خانم بعد از همه ی این جریانا افتخار!!!! بده و بخواد آشتی کنه که به دیده ی منت دعوته وگرنه... از بچه های فیسبوکی هم خیلی دوست دارم بهارنارنج عزیزم بیاد عروسیم... البته همه تون دعوتید ها... اما بهارنارنج مهربونم یه چیز دیگه ست خدایی... :) :* اما همینطوری که حساب می کنیم دوستای مصطفی یه عالمه هستن: زوج میم، فرشید و لاله، پیمان و راضیه، و... خیلی خوبه اینا دوستای پایه ای هستن و اومدنشون می چسبه! اگه قراره یه عالمه فامیل که شاید تو 3-2 سال یه بارم نمی بینیمشون باشن خوب بهتره دوستای خوبمون هم باشن دیگه که یه کم شور و حال بدن به جشن...

یه تصمیم دیگه که امروز گرفتیم این بود که بعدا بیایم برای خونه مون از گیسوم گلیم بخریم! آخه من از طرح گلیمای اونجا خیلی خوشم اومد. دوست دارم مثلا کف آشپزخونه مون از اون گلیمای خوشرنگ بندازم. قبلا گفته بودم که می خوام خونه رو کلا موکت کنم، چون از کثیف کاری که رویِ پارکت میشه خوشم نمیاد. بابابزرگ خدا بیامرزم هم برای عروسی من و دخترعمو بزرگه م فرش هدیه خریده بود و گذاشته بود کنار که خوب اون هم هست با فرشای جهیزیه و... پس تو اتاق خواب نمی تونم گلیم بندازم. اینجوری می تونم تو آشپزخونه طرح سنتی کار کنم...


3. به روزای گذشته مون فکر می کنم. به اینکه اگه به من بود این رابطه ی خوب و زندگیِ آروم سر خیلی چیزای مسخره از دست می رفت و به جایی نمی رسید. شاید من زیادی دراماتیک بودم! نه دراماتیک نبودم، زیادی حساس بودم! دلایلی که الآن خیلی هم مهم نیستن اون موقع خیلی برام اهمیت داشتن طوریکه حاضر بودم سرشون کل رابطه رو ختم کنم! البته یه دلیلش هم این بود که احساس ناامنی می کردم! هنوزم گاهی اینجوریم... هنوزم یه سری کارای ریزی می کنم از سر همین حس... اما نه به اندازه ی قبل...

به این فکر می کنم که چقدر عجیب که هیچ جایی از این راه اون منو جا نذاشت و عقب نکشید! دستم رو گرفت و منو برد... خیلی راحت و به سادگی از اینهمه مانع رد شدیم... هنوزم باورم نمیشه!شاید در واقع الآنه که همه چی راحت و ساده به نظر می رسه چون تموم شده و گذشته... قبلا هرکدومشون برامون شکستنِ شاخ غول بودن... ما پشتِ همه ی دیوها رو به خاک مالیدیم... :)


4. امروز پسردایی بابا ما رو توی رضوانشهر دید که وایساده بودیم یخ در بهشت بخریم، من صداش کردم و باهاش دست دادم. بعد با مصطفی که داشت سوار میشد سلام علیک کرد و آروم سرشو آورد سمت شیشه و ازم پرسید: این شوهرته؟ وای خدا خنده م گرفته بود! می خواستم بگم نه این دوست پسرمه، شوهرم خونه خوابیده!!! بعدا برای مصطفی هم گفتم، کلی خندید! خاطره ای شد واسه خودش!! :)))


5. مردِ مهربونم! ممنون برای روزای قشنگی که مثل امروز همه ش با توأم و فراموش نمیشن! تو دوست داشتنی ترین هدیه ی خدا به منی... دوستت دارم! :) :*


6. برم به کارام برسم که اگه خدا بخواد امشب زودتر بخوابم. راستی یه احتمال ضعیفی هست که مامان عزیزه پائیز بره تهران... :)


7. امروز تو خونه کنار هم دراز کشیده بودیم تو اتاق و عکسایی که تو گیسوم گرفتیم رو می دیدیم. یه روز قشنگِ دیگه همونجا تموم شد... :)




موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 23:52 توسط فروغGh|


دیروز رفتم با پولم یه زنجیر و تو گردنی گل ریز خریدم. زنجیرش شکل اون زنجیرایی بود که بچه که بودیم همه می نداختیم و اکثرا واسه این برامون اون مدلی می خریدن که محکم بود و پاره نمیشد! بهش میگن مدل "ونیزی"!!! می خواستم شبیه زنجیر قبلی خودم باشه اما یه جورایی نوستالژی شدید اومد سراغم...

تو گردنی رو هم مدتی قبل دیده بودم. یه گل ریز بود که یه نگین وسطش داشت. بار اول با مامانم اینا رفتم و صاحب مغازه نبود، بعدش وسط راه مصطفی رو دیدم و خلاصه خونواده منو تحویل شوهرم دادن و منم به پیشنهاد اون همراهش رفتم و دیدیم این بار تشریف دارن و توگردنی رو خریدم که البته برعکس تصورم خیلی ارزونتر از اونی بود که من می خواستم ولی خوب مدلش چشمم رو گرفت و بقیه ی توگردنی ها هم اغلب نگین زیاد داشتن و وزنشون در اصل به خاطر نگینهاشون بود.

خلاصه من دیروز خرید کردم و امروز دیدم طلا حدود 5-4 تومن رفته بالا!!! شانسی آوردما! البته من یه ربع سکه هم دادم که امروز 24 تومن تفاوت قیمتش بود با دیروز ولی خوب پشیمون نیستم چون با این 13% سودی که طلافروشا اضافه بر وزن و اجرت می کشن روی قیمت بیشتر ضرر می کردم تا سود...

آقا مازیار شوهر کیمی سرویسای خوشگلی داشت... احتمال اینکه بخوام طلای عروسیم رو ازش بخرم زیاده! یه سرویس هم داشت شبیه سرویس عروسیِ کیمی... بعد من خیلی ازش خوشم اومد اما دوست ندارم فکر کنن من می خواسته م رو دستِ کیمی بزنم که همون سبک کار برداشته م! :)


امروز صبح رفتم بانک و بعد چرخیدم توی شهر برای خودم خرید کردم. دو تا تاپ از خاطره، دو تا شال از خانم دوست مصطفی (بوتیکِ "پیم پیم" توی گلستان)، دو تا ناخن مصنوعیِ جدید برای عروسی که 23 شهریور باید بریم ( آخه متوجه شدم ناخن مصنوعیِ صورتیِ خوشگلی که خریده بودم یه دونه از ناخنای کوچیکش نیست!! :( )، یه مسواک (این یکی خیلی مهم بود چون خیلی وقت بود مسواکم رو عوض نکرده بودم!)، و یه سری خرت و پرت ریز دیگه...

یه رینگ استیل هم برای مصطفی گرفتم که دیگه با حلقه ش سرگردون نباشه... از همون رینگای نرم گرفتم که توشون زاویه داره و دست رو اذیت نمی کنه که به انگشتش هم فشار نیاد. آخه همه ش می ترسه حلقه ش کج بشه یا خراب بشه یا نگیناش بیفته یا توی حفره ی نگیناش کثیف بشه و... خلاصه دیگه :)


گوشام گرفته و گلوم یه کم درد می کنه! نمی دونم چرا دارم سرما می خورم! در واقع از قبل از عقد و اون کسالتهایی که داشتم معلوم بود اما من با پیشگیری و خوردنِ قرصای سرماخوردگی و  تلاش برای دفع عفونت بدنم جلوش رو گرفته بودم که بالأخره می زنه بیرون دیگه!!!


کیمی گوشیش رو توی ماشین شوهرش جا گذاشته بود و جواب پیامهام رو نمی داد! خلاصه که کلی ترسوندمش با پیامهام! دلم سوخت! گاهی خیلی زود قضاوت می کنم! می دونین ذهن خلاقی دارم و زود همه چی رو به هم ربط میدم! ببخشید! :) :*


از این هفته تصمیم دارم 5 شنبه ها رو بذارم واسه خونه ی شوهرم! از ظهر برم پیش مادرشوهرم تا وقتی که مصطفی بیاد و خلاصه بعدش شب منو بیاره خونه! مصطفی هی ازم می پرسه میشه شبا بمونم خونه شون؟؟!! اما گمون نکنم مامان اجازه بده بهمون! چون همونطور که می دونین یه کم سختگیره... گرچه قانونا نمی تونه اعتراضی داشته باشه اما خوب مادره دیگه... :)


این عقدنامه هم حاضر نشد بریم بیست تا امضای دیگه هم بزنیم! مصطفی قشنگ شمرده بود که چند تا امضا زدیم! خنده دارتر از همه چی اون وضعیتِ من بود که با ناخن مصنوعی نمی تونستم خودکار رو درست دستم بگیرم دیگه ببینین با اون حال و روز چطوری 20 تا امضا رو زدم!!! ما نخونده دفتر رو امضا کردیم حالا می خوام موارد عقدنامه رو با دقت بخونم و امضا کنم... 


روزای خوبی تو راهه! دارم حسشون می کنم... راستی اگه خاله م این جمعه تو ییلاقِ ماسال بمونه شاید منم از مصطفی بخوام ما رو هم ببره اونجا پیششون...


پ.ن: میاد خونه و بهم پیام میده. این صدای پیام مخصوص اونه و کس دیگه ای این خط رو نداره. صدای گوشی که درمیاد قلبم یه لحظه می ایسته و یه شوری می پیچه توی تموم تنم! دیوونه شده م دیگه... خودمم می دونم! عشـــــــــــقمه دیگه!



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 18:6 توسط فروغGh|


افکار قاطی پاتیم از زیاد نوشتنم معلومه! همه ش حس می کنم یه کار انجام نشده دارم!!!

یه عکس فرستادم براتون... ایمیل ها و نظرات بلاگهاتون رو ببینین و اگه نبود بهم خبر بدین که بفرستم... از اونجایی که قبلا هم گفته بودم عکسه دیدنش شرایط داره اگه کسی تابحال ایمیل یا بلاگ نداده باشه دیگه شرمنده شم! فقط "یه دوست خاموش" اگه تا حالا ایمیل ندادی بهم بگو! تو استثناء هستی...


فردا برم دنبال کارای عقدنامه و شناسنامه ها. ما امضاهای دفتری رو انجام دادیم اما مال عقدنامه مونده. باید برم بپرسم کی آماده میشه...


امروز صبح: ایمیل ها دیشب ارسال نشده ن! امروز حتما بهتون میرسه مطمئن باشید! :)


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 3:6 توسط فروغGh|


این یکی دو روزه ی اخیر داره منو محک می زنه... داره منو می سنجه. قبل از این هرگز بهم امر و نهی نمی کرد و همیشه آزادم می ذاشت، اما حالا داره امتحانم می کنه که ازش حرف شنوی دارم یا نه... دو تا نمونه بوده تو این یکی دو روزه...

اولین بار شنبه شب بود که داشتیم تلفنی صحبت می کردیم و حرف به جایی رسید که چرا فلانی وقتی شوهرش میگه با این و اون نگرد باز گوش نمیده و سرکشی می کنه. من برام واقعا قابل قبول نیست که مثلا یکی بهم بگه با دوستات نباش، اما درباره ی مصطفی اینطوری نیستم، چون بدون دلیل حرف نمی زنه و من تا حالا از گوش کردن به حرفش ضرر نکرده م.

من گفتم: خوب وقتی شوهرش خوشش نمیاد چرا لجاجت می کنه؟؟ اگه شوهرش راضی نباشه چه کاریه آخه؟ مرده که الکی حرفی نمی زنه...

گفت: یعنی تو خودت اینکارو می کنی؟ اگه من بگم با دوستات نباش...

- خوب آره من حرفت رو گوش می کنم چون تو الکی و بی دلیل چنین چیزی نمیگی...

- آفرین، پس از این به بعد نه با کیمی بگرد نه با سحر...

یه مکث کوتاهی کردم و بعد: باشه، هرچی تو بگی...

- ای جووووووون!

خندید، فقط میخواست بدونه چقدر سر حرفم هستم و به حرفش گوش می کنم... :))


امروز اومد خونه دنبالم که بریم آتلیه عکسا رو ببینیم و انتخاب کنیم. وقتی رسید داشتم آرایش می کردم، بهش گفتم بیاد بالا تا کارم تموم بشه.

اومد و تو و وقتی دید دارم آرایش می کنم گفت: حالا اینو ببین داره آرایش می کنه! خوشت اومده ها! از من اجازه گرفتی؟؟

راستش قیافه ش جوری بود که نفهمیدم شوخیه یا جدی... با خنده گفتم: ببخشید خوب... :)

گفت: بدو برو بشورش!!!

من یه لحظه واقعا سر جام خشکم زد! بعد خوب آروم گفتم باشه و رفتم سمت دستشویی، دنبالم اومد. دمپایی پوشیدم و رفتم سمت سینک که دیدم در رو نگه داشت و خندید: بیا برو آرایشت رو تموم کن که بریم...

یعنی فقط دردش این بود که ببینه من حرفشو گوش می کنم یا نه...


 بابام از این روش من واسه ی عکس العمل نشون دادن به این تستای مصطفی خوشش میاد، اما مامان و فیفز بار اول میگفتن که اگه اونا بودن به جای "باشه" گفتن سریع بدون فکر کردن می گفتن "چرا؟؟؟" یعنی دقیقا حرف خودشونو زیر پا می ذاشتن!! :))))


دیروز رفتیم آتلیه عکسا رو دیدیم. خیلی خوب شده بودن. هفته ی آینده آماده میشن.


فعلا یه عااااالمه کار دارم و باید برم...


:)



پ.ن: مهمونی دیشب خیــــــــــــــــــــلی خوب بود... :)



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 3:10 توسط فروغGh|



روز همگی بخیر.

اول از همه خواستم بیام که از همه تون به خاطر تبریکتون تشکر کنم و بگم که واقعا مرسی که اینقدر خوبید. امیدوارم توی شادیهای تک تکتون کنارتون باشم. بیشتر از همه کامنتای المیرا برام خیلی بامزه بودن که ساعت 5 داشت وسط بلاگ می رقصید!!! واااااااای خیلی خندیدم!


توی دوربین خودمون عکس زیادی که به درد بخوره نبود، منتظرم دائیم عکسایی رو که گرفته بیاره، امیر حسینم باید آخر این هفته از ییلاق برگرده و من فلش رو ازش بگیرم و بتونم همه ی عکسای گرفته شده رو جمع کنم و براتون دستچین کنم. عموم هم که با هندی کم برامون فیلم گرفت. قبلا کارش فیلمبرداری بوده برای همین خوب می دونست چطوری فیلم بگیره. فقط روی نوار هست باید تبدیل بشه...


امشب مصطفی شام خونه ی ما دعوته. اولین شبی که به عنوان شوهرم مهمونمونه. دارم کوفته درست می کنم. اون شب جاری بزرگه م می گفت که کوفته تبریزیِ بزرگ با مرغ بلده. آخه اون اصالتا تبریزی هست... من با تخم مرغ می تونم کوفته درست کنم اما با مرغ یه مقدار سخته. کلا هم کوفته ای که من درست می کنم مغز نداره یعنی وسطش چیزی نمی ذارن. آخه من از اراکی ها یاد گرفته م، اونا چیزی وسطش نمی ذاشتن...


دیشبم اولین بگومگوی متأهلیمون رو داشتیم! :))) خدایی برای من مسئله ی مهمی بود برای همین طاقت نیاوردم! هنوزم یه کم ازش دلگیرم واسه همین. راستی یه سوأل، شما رسم دارید که سر سفره ی عقد عروس پای داماد رو لگد کنه؟ به من گفتن و منم آروم پاشو لگد کردم اما انگار عشقم ناراحت شده بود!!!! :( :)))


یه جورایی کسل و شل و ولم امروز. رفتم بیرون زنجیر قیمت گرفتم. نمی خوام کادوهام هدر بره یا بیخودی خرج بشه. به نظرم این بهترین راهه برای استفاده ی درست از اون پول. آخه می دونین خاله م اینا به حرف ما که گفته بودیم کادو ندن گوش نکردن و گفتن نه ما حتما می خوایم کادو بدیم! خلاصه که کار خودشونو کردن! البته ما که بدمون نمیاد!! :)) بهرحال نمی خوام پولش بمونه و از دست بره. 


برم تا 4 بخوابم و بعدش برم سراغ باقیِ کارای غذای شام...



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 15:30 توسط فروغGh|


خیـــــــــــــــــــــــلی خسته م. فقط اومدم بگم که همه چی مثل برق و باد سریع بود! ولی خوب گذشت و به خوبی برگزار شد. خدا رو شکر...

حالا یه جفت حلقه ی سفید رو دستامون برق می زنن...

آرایشم رو دوست داشتم. ترجیح می دادم حجم موهام یه مقدار کمتر بود اما همه می گفتن خیلی خوب شده پس منم می گم خوب بود! :)

برق چشماش تو لحظه ی اولی که منو دید هرگز یادم نمیره... البته خودمم با دیدنش دیگه همه چی یادم رفته بود و داشتم تحسینش می کردم که چقدر برازنده شده! :) :*


همه چی خیلی سریع بود! راستش یه کمی هم عجله ای چون بلافاصله بعد از ما یه عقد دیگه بود ولی همه چی خوب بود. اما همه یه مقدار گیج می زدن! مثلا یادشون رفته بود ما باید حلقه دست هم کنیم!!!!!!!!!! یا عسل دهنِ هم بذاریم!!!!!!!! من یادآوری کردم! :)))

بعد مراسم خودمون تو خونه تا نزدیک ساعت 8 بود که خیلی خوش گذشت. شبم شام خونه ی مصطفی اینا بودیم و من فقط تونستم موهامو باز کنم و رژم رو پاک کنم اما به شستن صورتم نرسیدم و در نتیجه با یه آرایشِ چشم حسااااابی رفتم اونجا...



اینکه می گن دنیای تأهل جور دیگه ست راسته... اون مهری که میگن خطبه ی عقد میاره هم همینطور... امشب که منو رسوند خونه چند دقیقه ای تنها بودیم. منو بوسید! فقط با تموم وجودم لذت بردم! نمی دونم توی دلم همه ش این جمله بود که: دیگه این مرد فقط عشقت نیست! شوهرته! از شیر مادر بهت حلالتره! و اونم همه ی وجودت حلالتر از شیر مادرش! دستمو انداختم دور گردنش و فقط چشمامو بستم و گذاشتم اولین بوسه های این زن و شوهر بشه شیرینترین خاطره ای که از اولین شب تأهلشون دارن...


خدایا یه روز نمی دونستم به اینجا می رسیم یا نه... حالا رسیدیم و این لطف و دینِ توئه بر ضمّه ی ما... خدایا شکرت که شد! و چه خوب شد! همیشه برای این روز ازت سپاسگزارم! و قول میدم در هر شرایطی مراقب و حامی همسرم باشم...

همسرم... وای خدا! هنوز باورم نمیشه!!!! :)

بالأخره دوری تمومه... :) اون مال منه و من مال اونم! :)



پ.ن: خانم رز، فکر نکن برای من این نکته به چشم نمیاد که تا از دست یه مزاحمِ سابق خلاص شدم شما ظاهر شدی!! خوب می دونم کی هستی و چی میگی! کمتر عقده ای بازی در بیار! من که کامنهات رو نخونده حذف می کنم چون برای اعصاب خودم ارزش قائلم... اما تو دیگه خودتو از این کوچیکتر نکن! آفرین عزیزم! :)



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1392ساعت 3:43 توسط فروغGh|



دست راستم فلج شده. انگشتای شست و اشاره م کلا داغونن و بیحس شده ن و حد وسطشون به شدت داغ شده و درد می کنه! تموم عصر دستم رو ویکس زده توی دستکش بدون انگشت گذاشته م که گرم بمونه. مصطفی غر می زد که چرا اینقدر کار کشیدی از خودت؟ خوب حاضری می خریدیم اینا رو! اما خودم دوست داشتم اینکارا کنم. امشبم پیروکسیکام می زنم بهش که بهتر بشه...

تا ساعت 7 صبح بیدار بوده م و داشتم یه سینی متشکل از اسفند ، تخم مرغ، نبات و گلبرگای درست شده با سنگک می ساختم. نتیجه خوب بود اما خیلی کار برد و من از پریشب تا حالا سر جمع تونستم 5 ساعت بخوابم. الآن خیلی خوابم میاد و باید برم حموم و بعدشم یکی دوتا کار روبان دیگه هم دارم.

دسته گلم رو هم گرفتم. امروز پوستم رو پاکسازی کردن که خیلی خوب و شاداب شده! خوشحالم، حس می کنم پوستم داره نفس می کشه.

برای فردا کیمی و سحر و یه سری از دوستای مصطفی با خانماشونم دعوت کردیم. همه ی خونواده ی ما غیر از عموی بزرگم که نمیتونه بیاد هستن و مصطفی هم چندتا از بزرگتراشون رو هم دعوت کرده. خونه ی خاله اینا رو خالی کردیم که صندلی بچینیم.


از همه چی تا جایی که بتونم عکس می گیرم. منتظر باشید. یه سری از عکسا رو همینجا می ذارم و بعدا اگه خواستم عکسای خودم رو بذارم به بلاگا و ایمیلهاتون مراجعه کنید... :)


قول داده بودم امشب بیام و رو قولم موندم. امشب رو با خونواده گذروندم. عموم بغلم کرده بود و زن عموم می گفت: صااادق اینم از دست رفـــــت!! :) اینقدر خندیدیم!


دیگه باید برم چون حموم کردنم مطمئنا خیلی طول می کشه! وااای خدا!!!! چقدر کار دارم.

فردا 11:30 میرم آرایشگاه، یه ربع به 4 آتلیه و 5 هم محضر... ساعت 5 حواستون به من باشه... دعام کنید که فردا به خوبی و خوشی بگذره...

منم همه تون رو یاد می کنم :)

دوستتون دارم :) :*



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 23:38 توسط فروغGh|



1. یا باید بکوب کار کنم یا باید برم بیرون وسایل برای کارام بخرم!!!

دارم روی ساتن کار می کنم. به نظر اگه عرضش کمتر بود بهتر میشد! حداقل کار ملیله دوزیش سریعتر پیش می رفت!!!


برای اون نبات و اسفند و تخم مرغ و سنگک هم تصمیم گرفتم مثل جام عسل گیلاس تزئین کنم و اینا رو بریزم توشون و بذارم توی یه سینی... اینطوری بهتره. حمل و نقلشون هم آسونتر میشه و حرص هم نمی خورم! آخه رفتم یه جا از یه نفر آشنا که تو کار سفره عقد هست از این گلهای سنگک و نبات بخرم، گفت یه سری آورده م برای درست کردنِ سفره، نمی فروشم اما بیا ببر و شنبه سالم برام پس بیار! بعد من به این فکرم که نمی تونم مسئولیتش رو قبول کنم چون من که حواسم نخواهد بود و بچه ی شیطون هم تو خونه زیاده، اگه یکیشون دست بزنه و این گلا خراب بشن من شرمنده میشم. میرم بهش میگم منصرف شدم. دلم نمی خواد خاطره ی عقدم با همچین چیزی خراب بشه...


باید برم یکی دو ورق مقوا بخرم و این گلا رو خودم درست کنم. با توجه به اینکه فقط همین امشب برای اینکارا وقت دارم و فردا صبح رو... فردا شب باید رولت نون و پنیر رو درست کنیم. خدا کنه دخترعموهام بتونن بیان کمک... چون واقعا دیگه اون یکی رو دست تنها نمی رسم انجام بدم.


خیلی راضیم که کارام رو خودم انجام دادم. همه شون خوب شدن به خصوص قیچی و قرآنم خیلی شیک شدن. راستی باید یه آینه ی کوچیک بخرم چون فعلا آینه شمعدون نخریدیم...


خدایا نمی دونم اون مشکل حل شده یا نه، اما خواهش می کنم بازم دستمون رو بگیر. خیلی به کمک نیاز داریم. خودت که می دونی...


2. دیروز رفتم خونه ی مامان عزیزه اینا. بعد از یه ساعتی که اونجا بودیم مامان با خواهرشوهر کوچیکه م رفتن خونه ی برادرشوهرم. من و مصطفی هم یه کم تلویزیون دیدیم و رفتیم دنبال حلقه ی من که داده بودیم چسب بزنن. بدجور به دیدنش عادت کرده م اگه یه روز دور و برم نباشه بداخلاق میشم! دیروز دیگه حسابی لوسم کرد!


3. پریشب به این آهنگ بختیاری که معین تازگی خونده گوش می دادم و به این فکر می کردم که فقط چند روز دیگه دختر این خونه م! بعدش دیگه فقط امانتم اینجا... گریه م گرفت! بیشتر این فکر از جایی شروع شد که بابا عکسای آتلیه ای من و مصطفی رو دید و با یه حالت خاص و مظلومی گفت: باشه... مامان فیفز به خنده افتادن! حالا نخند و کی بخند! اما من دلم ریش شد! یه عمری دختر این مرد بوده م و صاحب اختیارم بوده... حالا نزدیکه روزی که باید منو بده دست یکی دیگه... برای اون فرقی نمی کنه که این مرد دیگه تنها عشق من تو زندگیه... از دید خودش داره منو از دست میده... سخته... بهش حق میدم!


4. غذا خوردن سخته این روزا! امروز لباس عقدم رو تنم کردم دیدم انگار از کمر یه کم گشاد شده!! تعجب نکردم آخه خدایی چیز زیادی نمی خورم. بیشتر دلم بستنی می خواد... شاید امروز دمی به خمره ی بستنی زدیم. این چند روزه هی ترشیجات بهم رسیده... از اخته گرفته تا اسکموهای به شدت تررررررش! دیگه یه کم آب کرده م حتما!!


5. دلم خواب می خواد اما وقتش نیست... واقعا خیلی کار دارم! خدا رو شکر کسی این وسط مجبورم نمی کنه مهمونی هم برم! (اهم... مامان اینا...) وگرنه کارم زاااار بود! خیلی بد می خوابم این روزا! تا 4 صبح بیدارم و بعدش قبل از 10 پا میشم! حالا اگه وقت کنم عصر یه کم می خوابم اما این روزای آخر فقط دارم کار می کنم. شب قبل عقدم که باید یه کم زودتر بخوابم...


6. آرامش دارم... خیلی خوبه. از یه طرفم یه سری نگرانیهای بدی اومده سراغم به خاطر مراسم و اینا... خدا به خیر بگذرونه...


7. تنها عشق من: خیلی دوستت دارم! این حقیقت که دارم رسما مال تو میشم خیلی قشنگتر از اونه که بشه با کلمات توصیفش کرد. مرسی که کنارمی و اینهمه خوب و مهربونی...

:* :* :*


پ.ن: سعی می کنم این آخرین پستم قبل از عقد نباشه... سعی می کنما اما قول نمیدم...


ببخشید که نظرات رو فقط تأیید کردم، نرسیدم جواب بذارم. انشاا... اگه تونستم امشب... :) :*


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق ، نامه هايي به تو ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 18:15 توسط فروغGh|



عصرا که مامان میره تو اتاق می خوابه منم میام جلوی تی وی بساطم رو روی میز هال پهن می کنم و لم میدم رو مبل و همونجور که جلسه ی رأی اعتمادِ وزرا رو می بینم به کارای روبان دوزی و ملیله دوزیم می رسم! یعنی سیاست و کار هنری با هم!! :))) خوب خدایی دلایل مزخرفی که نماینده ها برای مخالفت با وزرای پیشنهادی میارن باعث تفریح آدم میشه! مثلا امروز اومده ن به وزیر امور خارجه میگن برنامه ت برای حمایت از فلسطین چیه؟!!!!! نه خدایی فلسطین؟؟؟ ما تو کار مملکت خودمون موندیم اونوقت هنوز از سرک کشیدن تو کار بقیه دست برنداشتیم!! بیخیال البته! قول داده بودم دیگه هیچ جا سیاسی ننویسم و حتی همچین مطالبی رو شِیر هم نکنم!


امروز ملیله دوزیِ بالشتکِ حلقه رو هم تموم کردم. عصری واسه خودم داشتم آماده می شدم که برم بیعانه ی آرایشگاه رو چند روز بود دستم مونده بود و هی عقب میفتاد بدم که دیدم پیام از صاحبش اومد که: آهای خانم خوشگله خوبی؟ :* ناسلامتی نامزد منیا! نمیای اینورا؟! گفتم دارم میرم آرایشگاه، گفت بیخیال، بیا اینجا بعدش با هم میریم.

منم شال و کلاه کردم و رفتم پیشش، از اونجا با هم رفتیم بیرون و بستنی خوردیم و به آرایشگاهم سر زدم و هم نمونه ی پارچه م رو دادم بهش و هم برای فیفز هم واسه آرایش مو وقت گرفتم...


امروزم زن دائیم رفته بوده پیش همون آرایشگری که فریبا پیشنهاد کرده بود، آخه زن دائی کلا مشتری همون خانم هست. اونا هم داشته ن درباره ی نامزدیِ ما حرف می زدن و بعد اون خانم کلی هم از مصطفی و برادراش تعریف کرده ن... از زن دائی هم پرسیده ن که دختره چطوره؟ زن دائی هم حسااابی از من تعریف کرده! :)) خلاصه که کلی خوش به حال من شد :) هم اینکه یکی تعریف عشقم رو بکنه من به شدت بهم می چسبه و هم اینکه یکی از خودم تعریف کرده... :)


یه نفر از همکارای مزخرفِ عشقم سر تلافی کردن یه شوخی گرفته دستش رو سابونده به موکت، بعد دستش به اندازه ی یه فندقِ درشت ساییده شده و حالت کبودی داره! :( قبلا یه بار خورده بودم زمین و پام همینجوری ساییده شده بود. البته من با شلوار لی سر خورده بودم اما اونم همینجوری شده بود. عین سوختگی میشه، یه جور کبودیِ خیس بدون اینکه پوستت بره... خیلی دردناک بوده و بعدها عین سوختگی جاش زخم شد و اون زخم افتاد... خیلی ناراحت شدم. تازه تو ماشین یه بار نزدیک بود اشتباهی دستم رو بکشم رو اون زخمه! بمیرم حتما سوزش داره وقتی بهش دست می خوره چون سریع عکس العمل نشون داد...


همین الآن یه صفحه پیدا کردم پر از طرحای خیلی خوشگلِ کارتِ عروس! همین الآن عکساش رو ذخیره می کنم! :)


امروز وقتی اومد بغلم کرد یه لحظه خواستم به عادت قبل بچسبم بهش، اونجوری که وقتی از موندنش مطمئن نبودم می چسبیدم و معمولا هم بعدش گریه م می گرفت! اما نشد! نتونستم! خوشحال بودم! حالم خوب بود و ته دلم گفتم: دیگه خدا بخواد برای همیشه هست! :) خدایا شکرت!


امشبم کار روی ساتن رو شروع کرده م و نزدیک 50 سانت ملیله دوزی انجام داده م و بعدش اومدم اینجا از یه مقدار نت بازیِ آخر شب لذت ببرم و برگردم سراغش... ضمن اینکه یه کم معده م ناراحته این روزا و سعی می کنم با خنده یه کم ازش بگذرم. اما گمونم باز باید شام رو از برنامه م حذف کنم یه مدت تا همه چی عادی بشه...


بهتره دیگه کم کم برم سراغ کارام!

شب همگی خوش!



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 1:0 توسط فروغGh|


شب که از خونه ی مامان بزرگ برگشتم بهم پیام داد: یادت باشه اگه خدای نکرده بحثمون شد هم نباید قهر کنی بری خونه ی بابات ها! باشه؟ :پی :دی :* :)

!!

اینقدر سورپرایز شدم از حرفش که حتی فکر نکردم ازش بپرسم چرا اینو میگه... فقط جواب دادم: عشقم وقتی زن توأم یعنی خونه م پیش توئه، دیگه رفتن معنایی نداره! در ضمن آدم عاقل که مسائل خصوصی خودش و شوهرش رو جلوی دیگران نمیگه...


کلا با تمام دبدبه و کبکبه م همیشه از اون آدمایی بوده م که خودمم خوب می دونم با لباس سفید میرم خونه ی شوهرم و با کفن سفیدم میام بیرون! تو زندگی عاشق ثباتم و عاشق سازش و هماهنگی. مصطفی هم برخلاف ظاهر شر و شورش همینطوریه؛ دنبال ثبات و آرامشه. خوشبختی همینه که آدمی رو پیدا کنی که در عین اینکه تو بعضی از مسائل اختلاف سلیقه دارین، که زندگی رو جالب و چالش برانگیز می کنه، باز هم توی مسائل اصلی و اهداف کلی شبیه به هم باشین...من به خدا قسم خیلی خوشبختم... :) خدایا مرسی واقعا! :)


صبح که پا شدم دیدم مامان یه مقدار از دوردوزیِ نوار دور ساتن رو برام تموم کرده! چقدرم ذوق می کرد خودش!!! منم نشستم بالشتک حلقه رو درست کردم و الآنم پُرش کرده م دارم دورش رو نوار میدم. نگین خنگ بودم اول پرش کردم بعدا نوار دادم!! نه این نواری که دارم دورش میدم به گرما حساسه و جمع میشه، واسه همین نوار رو که خواستم با اتو صاف کنم خراب شد و منم بازش کردم دارم دوباره می دوزم. کار سبد هم تموم شد و آماده ست. اینا که تموم بشن عکس همه شون رو با هم می ذارم.


راستی پاتختی کیمی خیلی خوش گذشت! مهمتر از همه اینکه سحر اومد و با هم آشتی کردیم و از مهمونی لذت بردیم، گرچه سحر یه کم مریض بود انگار. کیمی هم یه لباس آبی کُبالتِ خوشرنگ با کار طلایی تنش بود با کفشای بلندِ کرم رنگ شیک. من یه پیراهن تور کِشِ مشکی داشتم از خیـــــــلی وقت قبل که گلای طلایی و سبز آبی روشن داشت. اون رو با کفشای آبی کاربنی پوشیدم و آرایش کلاسیکِ طلایی - قرمز کردم.

بعد از جشن با مصطفی رفتیم عکسایی که دیشب تو آتلیه گرفتیم رو دیدیم و 3تا رو انتخاب کردیم که طراحیش کنن. بعد رفتیم لباس عقدم رو دادیم خشک شویی که البته مامان چپونده بود زیر چندتا لباس دیگه و می گفت نذار مصطفی ببینه!!! نمی دونم چرا!!! :)))

آهان راستی جریان مانتو رو نگفتم! روزی که جواب آزمایش رو گرفتیم من فردا شبش خونه ی مصطفی اینا پاگشا دعوت بودم. مصطی به من گفت بگرد برای خودت یه مانتوی مجلسی خوب پیدا کن من برات بخرم واسه پاگشا. بعد من همون روز ظهر رفتم یه سری مانتو دیدم که خلاصه یه جا پروو کردم و به فروشنده گفتم این رو بذار کنار عصر میام می برم. عصرم رفتیم و گرفتیمش و خوب چون مغازه خیلی شلوغ بود دیگه پروو نکردم و فقط پول رو دادیم و مصطفی هم مانتو رو با خودش برد. 5شنبه شب که از پاگشا برگشتم (این پاگشا خودش یه مثنوی هفتاد من کاغذ بود واقعا که دیگه از حوصله ی متن خارجه؛ و خوب همینقدر بدونید که خواهرشوهر دومی ما، فریبا خانم، حسابی بنده رو نواختند اون شب، که البته عزیز دلم خیلی ازم دفاع کرد اونم طوریکه مامان یه ریـــــــــــز داره خدا رو شکر می کنه میگه صدهزار بار شکر که شوهرت پشت و پناهته و هواتو داره :*) اومدم مانتو رو باز کردم که مامان اینا هم ببینن. پوشیدم دیدم ای وایِ من! 2 سایز برام بزرگه!!! خلاصه دیروز عصر بردیمش عوضش کردیم که خوشبختانه سایز من رو هم داشت و گرفتیم و اومدیم.

امروز عصر با مامان تمام پردیش و کاسپین و کل شهر رو دنبال یه دست گیلاس یا بستنی خوریِ دهان گشادِ جنس ایرانی یا چینی گشتیم که من برای جام عسل استفاده کنم، که قربونشون برم یه هو همه با کلاس شده ن و فقط کارای ترکی و فرانسوی و چک دارن!!!!!!!! تا قبل از این وقتی جنس اصل می خواستی هیچی نمی تونستی گیر بیاری، الآن نمیشه یه دست جنس معمولی گیر آورد!!! زورم میاد برای استفاده از 3-2 تا گیلاس یه هزینه ی زیاد برای یه دست مارکِ فرانسوی بدم خوب!!!

راستی بچه ها ماست باید حتما باشه تو سفره ی عقد؟ آخه ما اینجا رسم نداریم، در واقع دل بخواه هست که ماست باشه یا نه. بعد من سفره ی محضر رو دیدم، فقط چند تا خنچه گردو و فندق و بادوم داشت با آینه و شمعدون و قرآن. من باید نون و پنیر و سبزی، یه ظرف شیرینی، یه ظرف میوه، قرآن و قیچی، جا حلقه ای ببرم. جا اسفندی رو فریبا خانم گفته تهیه می کنه. دیگه چیزی هست که من یادم رفته باشه؟؟ اگه بود بهم بگید. کاش از سفره ی محضر یه عکس داشتم. می خواستم عکس بگیرما اما روزی که رفتم جواب زمایش رو تحویل محضر بدم تنها بودم و اونجا هم دوتا آقای مسن بودن که یکی منشی دفتر بود و اون یکی مهمونش که با اینکه خیلی مهربون بودن اما من خجالت کشیدم جلوی اونا از سفره عکس بگیرم.


یه کم برم تو بحر توضیح دادن افکارم... این روزا یه احساساتِ دوگانه ای دارم که برای خودمم جالب و عجیبن.

مهمترینش، که حس غالبم هست اینه که چقدر خدا رو شکر!!! خدا رو شکر که دیگه فکرم راحت شده. گاهی میام یه هو نگران بشم که مثلا وای! اگه آزمایش خونمون خوب نباشه... بعد یه هو یادم میاد که گواهی مربوطه توی محضر هست و هیـــــــــــچ مشکلی هم نبوده! یا وای اگه فلان چیز فلان طور بشه... که بعد یادم میاد که اونم دیگه حل شده! الآن فقط و فقط منم و مصطفی توی دستای خدا و بدون مانع و مسئله ای که بخواد خدای نکرده جلومون رو بگیره. این روزا لبخند خدا رو به شدت حس می کنم و مطمئنم که خدا خواسته که تا اینجا برسیم و از این به بعد هم باز همه چی رو می سپرم دست خودش...


همه ی خونواده دارن لحظه شماری می کنن واسه ی بزن و بکوبِ عقد که یه مهمونی خودمونی تو خونه ی خاله م هست. این خونه ی خاله م که سابقا متعلق به آجی، یعنی مامانِ مامانم بوده، خیلی عروسیها و وصلتهای خیر و مبارک به خودش دیده. مامان و بابای من توی همین خونه عقد کردن، خاله بزرگه م که الآن صاحبِ این خونه ست، دو تا خاله های دیگه م و هر دوتا دایی هام همه مهمونی عقدشون تو همین خونه بوده، و حالا من به عنوان اولین فرزند از نسل جدیدِ این خونواده دارم مهمونی عقدم رو به امید خدا تو همین خونه میگیرم. البته با توجه به تعداد مهمونا احتمالا باید مبل و صندلی ها رو خالی کنیم و صندلی بیاریم بچینیم، اما مهم نیست. بعد جالبه بدونین که در واقع فقط قراره اقوام درجه یک باشن و با اینحال جمعیت اینقدر زیاد میشه که باید صندلی بیاریم!! :))) فامیل بزرگ رو حال میکنین؟؟


بچه ها تو یه زمینه به شدت کمک می خوام و اونم آهنگای خوب و شاد برای رقص و انواع و اقسام دی جِی های شاد برای مراسم هست. آهنگای رقصِ جدید رو بهم معرفی کنید و اگه دی جی خوب داشتید اونم برام بذارید یا بفرستید. خیلی لازم دارم خدایی! ما پریشب تو عروسی با آهنگای خوب خیلی عالی رقصیدیم اما شبِ نامزدی امیرحسین پسرخاله م یه سری آهنگِ چَپَر چلاقِ داغون گذاشت واسه رقصمون که واقعا نمی دونستیم چطوری باهاش برقصیم!!! خیلی بد بود انگار تا حالا نرقصیده بودیم اصلا!! والله!!! حالا واسه عقد باید تلافی کنیم پس آهنگ خوب بهم معرفی کنید لطفا! مرسی!


شب که چه عرض کنم! 4 صبح شده دیگه! صبح همه تون بخیر!!!

:)))

:* ماچم به گونه های نازتون! :)


پ.ن: همونطور که گفته بودم قراردادِ آرایشم رو با همون آرایشگر دلخواه خودم، پروانه (آرایشگاهِ مهدیس) بستم. اونم جریان داره میگم بعدا. راستی بهم بگین قیمت معمولِ آرایشگاههای محل سکونت شما برای مراسم عقد چقدر هست؟



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 4:6 توسط فروغGh|



باور کنید اینقدر از دیر به دیر اومدن اعصابم خورد میشه که تصمیم گرفتم امشب با اینکه تازه از عروسی کیمی عزیــــــــزم رسیده م و خسته م و به حد مرگ هم با مصطفی رقصیدم باز بیام بنویسم...


امشب رو بذارید فقط از همین عروسی بنویسم اول، بعدش اگه دیدم می تونم بشینم از بقیه ش هم میگم...

شب که از خونه راه افتادیم یه نگاهی کرد به لباسم و پرسید: این همونیه که برای خواستگاری پوشیده بودی؟ گفتم آره، چطور مگه؟ محکم گفت هیچی. سوألش و نوع هیچی گفتنش یه کم عجیب به نظرم اومد، انگار دلیل خاصی داشته باشه برای پرسیدن... اما خوب فکر کردم نه بابا! توهمه!

دیدم داره از مسیرای عجیب غریب میره! گفتم کجا میری؟؟ گفت ترافیکه... از پشت سپه رفت توی گلستان... دیدم جلوی عکاسی گلسار پارک کرد!! گفت بریم عکس بگیریم!!!

رفتیم و خلاصه خانمه یه 10-20 دقیقه ای بهمون فیگور داد و ما هم که با وجود کفش پاشنه بلندِ من بازم یه عالم تفاوت قد داشتیم کلی به سازِش رقصیدیم...


امشب فقط یه چیز ناراحت کننده برام پیش اومد اونم این بود که وسط راهِ خونه ی سحر اینا بودیم که زنگ زد گفت برید من نمیام!!! بعدا فهمیدم چون تو ترافیک موندیم و یه مقدار دیر شد بهش برخورده بوده!!! به خدا اینقدر شلوغ پلوغ بود و خیابون کیپ تا کیپ پر از ماشین بود که سریعتر نمیشد! مصطفی کلی سعی کرد راه به راه بندازه که زودتر برسیم اما فایده ای نداشت! تازه خیلی باهام بد صحبت کرد بعدا! من پیام دادم که بهش بگم آخه چرا نیومدی؟؟؟ دیدم داره باهام دعوا می کنه که با عشقت تنها رفتی خوش بگذره و اینا... من دیگه با تو حرفی ندارم و... انگار من گفته بودم میام و بعد واسه خودم رفته بودم عروسی و نرفته بودم دنبالش!!! خوبه که ما فقط یه خیابون با خونه شون فاصله داشتیم که البته واقعا شلوغ بود. اونایی که انزلی اومده ن می دونن که به خاطر موقعیتی که وسط یه عالمه رودخونه و آبراه داره جوریه که دو سه تا پل بیشتر نیست و خیابونای شهرم باریکن و شبای بارونی تموم خیابونا پر از ماشین میشه. خلاصه که نیومد و با حرفاش منو خیلی ناراحت کرد! البته سعی کردم به روی خودم نیارم و از اولین مهمونی رسمی که با مصطفی رفتم حسابی لذت ببرم و حداقل اگه سحر تو فکر خودم هست نذارم مصطفی به خاطر لوس بازیِ دوست من بهش بد بگذره یا ناراحت بشه.


کلی رقصیدیم. خودمونیم بدجور پایه ی رقصه ها! :) منم که خوراکم آهنگای خوب و نور کم هست! هرجایی نمی رقصم اما این اولین عروسی بود که من دوست عروس (اونم که بهترین دوست من بود بهرحال! :) ) و همینطور اولین عروسی که با مصطفی بودم! خیلی بهمون خوش گذشت. بعد ما که می رقصیدیم من کلا حواسم به اطراف نبود اما یکی دو بار متوجه شدم اونایی از خونواده ی کیمی که منو می شناختن یه جور مهربونی نگامون می کردن. گمونم کیمی ما رو به عنوان عاشق معشوقِ سابق و نامزدای فعلی کلی مشهور کرده! :))) بعد یه جا ما داشتیم می رقصیدیم، یادم نمیاد چه آهنگی بود، مصطفی یه حرکت باحالی اومد که زن دایی کیمی که همسن خودمونه گفت آفرین! :) بابابزرگ کیمی هم کلا خیلی بهمون لبخندای خوشگل می زد! :) آخر سر هم باهامون دااااغ خداحافظی کرد! :)

حالا فردا پاتختیه و من نمی دونم چی بپوشم! چندتا از پیرهنام رو آوردم امتحان کردم، یه تاپ هم مامان داره که من دوست می دارم! فردا هم یه سرچی تو کمد لباسای خودم بکنم اگه تاپ خوب داشتم با دامنی چیزی بپوشم... اما به نظرم بهتره پیراهن مشکیم که گلای سبز آبیِ روشن و طلایی داره رو بپوشم. جنسش حریر کش هست و خیلی وقت قبل خریدمش اما هنوزم واقعا شیکه.


در کل بهترین عروسی بود که تو چند سال اخیر رفته بودم. ارکسترش عااااالی بود و خوب همه هم می دونن که عروسیای انزلی اکثرا مختلط هست و تموم مدت با مصطفی بودم. لباسای خیلی قشنگی هم پوشیده بودن. ولی تک نگین مجلس دوست جونِ گل خودم کیمی جونم بود! وای خیلی زیبا شده بود و لباسش فوق العاده بود. وقتی دیدمش غیر از تحسین خوشگلی خودش واقعا خوشحال شدم که تصمیم گرفتم پیش همین آرایشگر خودم یعنی پروانه برم! آخه آرایشگر کیمی هم همون پروانه بود... بی نظیر شده بود خیلی خیلی عالی بود...

در ضمن من معمولا سعی می کنم از غذای عروسی هم چیزی نگم که دیگران فکر کنن به خاطر شکم رفته بودم اما خوب کیمی اینجا رو می خونه به خاطر همین اینجا هم میگم شامشون هم واقعا سنگ تموم گذاشته بودن و بینهایت عالی بود.

کیمی عزیزم امیدوارم شاد و خوشبخت باشید و سالهای سال دوست جونای هم بمونیم... تو برام مثل خواهرم هستی عزیزم :) :*


پ.ن: مدتهاست آهنگ پیشنهاد نداده م. اینم یکی دو روزیه که دارم یه سره بهش گوش می کنم. حتما گوش کنید...

Eros Ramazzotti Ft Nicole Scherzinger - Fino All'estasi

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 3:31 توسط فروغGh|



انگار حالا که عکسامون کنار هم روی برگه ی آزمایش خورده من تازه داره باورم میشه که آره، واقعا داره حقیقت پیدا می کنه!

این روزا تو سرم فقط آهنگِ "کلبه" رضا صادقی دور می زنه!


دیروز تموم رشت رو واسه حلقه زیر پا گذاشتیم و آخر بعد از اونهمه سختگیری یه چیز خیلی ساده انتخاب کردیم!!! در واقع مصطفی دوست نداشت نگین دار باشه در کل نظرش روی رینگ بود که همه جا بندازه. اما خوب از اونجایی که گیر داده بود سِت باشن و در اونصورت منم باید رینگ می گرفتم، سعی کردیم حداقل نگین رو انتخاب کنیم و حلقه هامون یه ردیف نگین دارن فقط. خیلی دوستشون دارم خیـــــــــــــلی! البته به احتمال قوی بعدا برای مصطفی یه رینگ ساده می گیریم که سر کار بتونه بندازه. بهرحال...


آخر این هفته عروسی کیمی هست و بعدشم همین امروز برای 23 شهریور دعوت دریافت کردیم به صرف عروسی لاله و فرشید دوستامون! :) خیلی خوشحالم چون اونا رو خیلی دوست دارم و اولین عروسی که به عنوان زن و شوهر داریم می ریم مال اونا خواهد بود :) عروسی کیمیا رو که نامزد می ریم، اما اون موقع زن و شوهریم... :) وای خدا تکرار این کلماتم خودش باورنکردنیه! زن و شوهر!!! :) خدایا شکرت!!! این روزم دیدم!


امروز صبح رفتیم نوبت عقد رو زدیم و برگه ی آزمایش رو گرفتیم که فردا صبح بریم برای آزمایش... بعدشم رفتیم خرید کردیم. چادر عقد من و قرآن، کفش سفید برای من...

برای مصطفی هم یه ست کامل گرفتیم. یه شلوار قهوه ای سوخته ی خیلی خیلی قشنگ، اصلا من بیشتر از همه ی تیپی که براش درست کردیم عاشق شلوارش شده م!! :))) بی شوخی میگم نخندین بابا خیلی شیک بود! بعد پیراهن کرم خاویاری، با کراوات قهوه ای طرحدار که طرحش خوشگل بود. فقط خیلی مسخره شده تازگیا پیراهن رو برای پروو بهت نمیدن!!!!!!!!! یعنی ما دیشب رنگای خیلی خیلی فوق العاده توی رشت دیدیم، نسکافه ای های خیلی خوشگل ها... اما هیچکس اجازه ی پروو نمی داد! خوب بابا این بشر تا حالا این رنگی نپوشیده، باید ببینه بهش میاد یا نه! صبح توی خاطره ی کت و شلوار هم همین شد (خاطره یه مرکز خرید لباس هست تو انزلی که سه تا شعبه داره: خاطره ی مرکزی توی چراغ برق، خاطره ی کت و شلوار یا مردونه و خاطره ی طالب آباده که خیلی بزرگه و بیرون شهر توی جاده ی رشت انزلیه و همیشه هم شدیدا شلوغه) و بهرحال ما که زیر بار نمی رفتیم همینجوری تست نکرده چیزی رو بخریم رفتیم پاساژ شهر باران و اونجا فروشنده برامون دوتا پیراهن باز کرد که یکی قهوه ای بود و یکی هم همین کرم خاویاری که ما روشنه رو برداشتیم، اما خودمونیم حق با من بود قهوه ای تیره هم خیلی بهش میومد ها! :)


عصری هم رفتیم یه سری کارای ریز انجام دادیم و اومدیم خونه ی ما. یه ربعی اینجا موند و بعدش رفت. ریش کامل گذاشته که بعدا برای عروسی کیمی دوباره مدل ریش همیشگیش رو بذاره و هفته ی بعد دوباره ماشینش کنه تا وقت عقد که دوباره ریش خودشو می ذاره. بعد من صبح که پیراهنها رو با یقه ی کاملا بسته پروو می کرد که ببینیم با کراوات چطور میشن خیلی باهاش شوخی کردم گفتم الآن از اینجا بریم بیرون مستقیم می تونی بری جزو گشت ارشاد کار کنی! :)) عاااااشقشم که اینهمه ریش داره اما موهاش زبر نیست اصلا! هممم :)


فردا صبح ساعت 8 می ریم برای آزمایش، به نظر من این یه جورایی خانِ هفتم هست! دیگه از این که رد بشیم تموم میشه همه چی... برامون دعا کنین. منم که باید برم دوش بگیرم فقط خدا می دونه که اینجوری فقط 4-3 ساعت می رسم بخوابم و چی میشه! :>


خدایا شکرت، شادی همه ی مردم مستدام!



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 21:52 توسط فروغGh|


شب ساعت 9 بود که پیام داد بریم 1 کم بدوریم. آماده شو!

رفتیم با هم بستنی موزی و وانیل شکلاتی قیفی و تخمه خوردیم. بلوار گردی کردیم و موج شکن رو درنوردیدیم! :)) کاش دوربینم همراهم بود. با اونهمه ریش واقعا خوراکِ عکس گرفتن بود قیافه ش!! من عاشق عکسای بی دلیل و ناگهانیم که براشون خودتو آماده نمی کنی! از جشن نامزدیمون هم کلی از این عکسا مونده که فیفز گرفته بود! :)


دارم به این حلقه بدجور عادت می کنم. دو روز اول وقتی می رسیدم خونه سریع می ذاشتمش تو جعبه! اما بعدش شروع کردم به موقع کار دستم کردنش... الآنم که کلا درش نمیارم مگه موقعیت اضطراری پیش بیاد!!! خوبه یا بد این اعتیادم؟؟؟


کار روبان زدنِ سبد تمومه! فقط گلش انجام بشه تا عکسش رو بذارم. یه کم شلوغترش کردم. همیشه هم سادگی جواب نمیده! مثلا به کله قندام هم یه روبان بلند اضافه کردم از همون رنگِ شیری! خیلی خوشگلتر شدن!

باید نقل بادوم بگیرم برای گیفتا. معمولا تو یه گیفت دوتا نقل باشه کافیه؟؟ البته الآن نمی خرمش چون اینجا مرطوبه، چسبناک میشه...

هفته ی دیگه عروسی کیمی میریم با هم. سحر هم با امیر میاد... چه شبی بشه! لباسم آماده ست. همونی که برای خواستگاری پوشیدم. آخه لباس دیگه ای ندارم که آستین دار باشه!!! بقیه یا حلقه ای هستن یا آستین افتاده... می دونین اینم یه چیز دیگه ست که تو خودم کشف کرده م. از وقتی خواستگاری انجام شده و البته بیشتر تو همین هفته ی اخیر، دیگه دوست ندارم لباسام توی جشنایی که آشنای درجه یک نیستم آستین نداشته باشن! می دونم مصطفی براش مسئله ای نیستا، اما خودم یه جورایی مقید شده م انگار! ببین حرف مادرشوهرم بوده ها! منم حرف گوش کن!!!


فردا صبح یه عالمه کار دارم... بخوابم بهتره! :) شب همگی خوش!



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 1:45 توسط فروغGh|


از دیروز ظهر هوا به همه مون یه لطفی کرده و بعد از چندین روز عرعر و بارش مداوم رحمات الهی زبون به دهن گرفته و دست از آبغوره گرفتن برداشته! الآن زمین خشک خشکه و هوا همچین با اخمای تو هم رفته نگامون می کنه که: نیمیخوام!! من می خواستم بازم ببارم!!! ما هم همه زل می زنیم به ابرا و میگیم: بیخود بابا! روتو زیاد نکن! برنجای مردم همه خوابید!! اونم باز ابروهاشو می کشه تو هم قهر می کنه واسه ما! اینقدرم این اخماش نافرم تو همن که هوا دم کرده!!!

بهتره از پریروز شروع کنم... پریروز صبح رفتیم دنبال کارامون اما عملا هیچ کاری انجام نشد! چرا؟؟ چون محضرها بسته بودن واسه اینکه وسط شبای احیا بود!!! خوب بهرحال بیشتر صبح در حال دور زدن با هم بودیم و ظهر ساعت 12:30 بود که اومدیم خونه. عصرش رفتم عکس 4*3 گرفتم. من از سال اول دبیرستان عکس پرسنلی نگرفته بودم اصلا ولی این اواخر دیگه واقعا چهره م خیلی تغییر کرده طوریکه از روی اون عکس ب اون ابروهای پهنِ برنداشته و صورت گردِ بی زاویه قابل تشخیص نبودم!!! بهرحال خواستم رو برگه ی معرفی به آزمایشگاهمون یه عکس خوب بخوره دیگه! مصطفی سال قبل عکس گرفته بود که خیلی خوبه منم دوسش دارم :)


5شنبه اما روز خوبی بود. صبحش که من یه کم کارامو دست گرفتم اما عصرش رفتم دیدمش. وای چقدر دلم براش تنگ شده بود! هممم خیلی خوب بود حسابی خوش گذروندیم. بعدشم با هم رفتیم بیرون که من پارچه بخرم و روبان و اینا... یه مقدارم با هم حلقه دیدیم. کلا رفتیم مغازه ی سمیعی رو بهم ریختیم و اومدیم بیرون! متوجه شدم خیلی دستامون غیر استاندارده!!! غیر از اینکه تقریبا یه سایز هستیم یه مشکل دیگه اینه که سایزای حلقه ها برامون مناسب نیستن! یا خیلی کوچیکن یا خیلی بزرگ!!! حالا خلاصه نمی دونم اگه تو انزلی پیدا نشد ازش می خوام که بریم رشت. اونجا دیگه حتما می تونیم یه چیزی پیدا کنیم...


کار بریدنِ تور برای گیفتها رو تموم کردم. به ظاهر خیلی راحته که بگی: 70 تا مربع 20 در 20 از این تورا بریدم... هه هه! خیال کردی! من واسه همین 70 تا (البته در کل شدن 77 تا! باور کنین عمدی هم نبودا فقط بعد از اتمام برش متوجه شدم!) 3 روزه که پارچه پهن می کنم، بعد تور اکلیلی رو می ندازم روش، سپس خط کشی فرموده و می برم!!! کمرم داغون شده دیگه! جالبه که مامان نگاه می کرد می گفت تو این تور رو چطوری می بینی؟؟؟ راست میگه یه کم سخت بود. اما من یه روش خوب پیدا کردم. روی پارچه ی زیر دستم از خط کشی های اولین برش علامت موند، منم همونا رو، که 5 تا مربع 20 در 20 بهم چسبیده بودن، روی پارچه پررنگ کردم و خط کشی کردم. دیگه لازم نبود برای هر بار برش دوباره تور رو اندازه کنم. می ذاشتمشون روی همون نقشه و می بریدم! دوتا رنگ شیری با اکلیل نقره ای و صورتی با اکلیل صورتی خریده بودم. که شد 30 تا شیری و 47 تا صورتی... ملیله دوزیِ سبد گیفتا هم تموم شده و فقط باید روبانش رو بزنم و فیفز هم گلش رو درست کنه که من وصل کنم. 20 تا نوار طلای 40 سانتی هم بریدم برای بستن گیفتا. با این حساب برای جام عسل وقت کافی دارم. اگه دیدم وقتم می رسه شاید جا حلقه ای هم درست کردم... باید ببینم چی میشه. اوه یادم باشه نون و پنیر رو... :)


مصطفی چند روزه با شدت داره دنبال موقعیت برای پاگشا کردنِ من می گرده! خیلی سخت می گیره به نظرم! اون شبی که اومد خونه ی ما من اینقدر استرس نداشتم براش! :)

خلاصه که قرار شده من فردا صبح برم بیرون و یه سری کار بانکی انجام بدم. بعد برای خودم کفش عقد و چادر عقد انتخاب کنم و یه نگاهی هم برای لباسای مصطفی به پاساژا بندازم و یه چند تایی هم حلقه ببینم که بعدا یه عصر بریم با مصطفی بخریم فقط! جالبه حتی لباس خودشم من اول پسند کنم بعد اون خودش بیاد بخره! :)) من حتی نمی دونم چه رنگی بهتره باشه! خودم که لباسم شیری هست با طرحای طلایی، برای داماد چه رنگی خوبه؟ چون مراسم خودمونی و کوچیکه می خواد پیراهن و شلوار بپوشه نه کت و شلوار... نظرتون برای رنگش چیه؟


امروزم من از صبح درگیر کارای گیفتا بوده م و اونم که رفته بود یه کم بگرده وبعدش نصب داشت. برم یه کم بخوابم...

فعلا! :)





موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 18:0 توسط فروغGh|


حلقه رو که امشب برای اومدنش دستم کردم اینقدر خوشم اومد که هنوزم دستمه! در حالیکه تو خونه اصلا نمی ندازمش که نکنه به جایی گیر کنه یا چیزی!! بهش گفته بودم بیاد گوشت نذری که مامان براشون گذاشته بود رو بگیره که اومد و نیم ساعتی هم باهامون نشست. برای اولین بار جلوی مامان اینا رفتم کنارش نشستم! :) حس خوبی داشت اینکه اینجا بود، مال من بود و حلقه ش دستم بود! 

فردا که تعطیله و شهادته. پس فردا رو مرخصی گرفته که بریم دنبال کارامون. محضر رو انتخاب نکردیم هنوز اما خوب با خودش مشورت می کنم ببینم نظرش چیه. باید بریم یه حساب مشترک هم باز کنیم...

کم کم دارم کارا رو انجام میدم. امشبم یه کم دیگه رو سبد کار کردم. مامان ساتن رو بخره که بشینم اونم شروع کنم. گیفتا که گمونم یکی دو روز بیشتر وقت نخواد... باید ببینم... باید جام عسل رو هم درست کنم! کارام مونده اما می تونم تمومشون کنم.


امشب معده م خیلی درد می کنه... میوه زیاد خوردم امشب! مصطفی هم که اومد با هم پفک و لواشک خوردیم دیگه نور علی نور شده!


بخوابم دیگه...

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 3:8 توسط فروغGh|


کلا این روزا هی اتفاقاتی میفته و حرفایی می شنوم که بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسم که سالیان سال حق داشتم رو حرف هیچ بنی بشری حساب نمی کردم!!! تنها کسی که تا حالا به اکثر حرفاش، اونایی که در توانش بوده عمل کرده، مصطفی بوده!! الآن یه عده با خودشون میگن اه باز این شروع کرد! فکر می کنه این یه نفر تحفه ست! نه به خدا بدون جانبداری میگم! اگه حرفی زده یا چیزی قول داده تا آخرین لحظه ای که تونسته بهش عمل کرده. البته غیر از یه مورد که اونم بماند...


بهرحال امروزم بااااااااااااااااااااااااز این موضوع بهم ثابت شد. خیلی بده اما اعتمادم به مادر خودم و حرفاشم داره از بین میره! اون از بابام اینم مامان! نمیگم چی گفت که این حس بهم دست داد اما خوب دیگه...

صبح رفتم شناسنامه ی خودم، فیفز و بابا رو پست کردم بره تهران. برای بیمه باید این کار انجام بشه. بابا دفترچه ها رو از عسلویه پست کرده بود تهران و منم از اینجا شناسنامه ها رو فرستادم. بعد تو اون گرمای وحشتناک کشون کشون رفتم واسه خودم دکلره خریدم و واسه این فیفز بلا نگرفته هم شارژ! اینقدر تک بهم زد که من جوش آوردم! :)))

هنوزم رو مچ دستام عطر ورساچی هست. امروز دومین مقاله ی دایی رو هم تموم کردم. قرار شده فیفز بهم تو پاکنویسا کمک کنه که زودتر تموم بشه. آخه زیاده و من بخوام پاکنویسم بکنم دیگه خیلی وقت می بره. بعد من به عنوان سرپرست پروژه بهش یه سهمی از درآمدهای حاصله رو تقدیم می کنم، دستشم درد نکنه همینجا جلوی دوستام و دوستاش ازش تقدیر و تشکر به عمل میارم که دراز کشیده رو تخت مشغول اس ام اس بازیه و خبرم نداره من چی دارم می نویسم! :)))


این وسط یه خبر نسبتا خوبم بهمون رسید که البته من خوشحال شدم اما مصطفی بازم احساس ضدحال می کرد!!! گفتم دیگه آدم واسه چیزی که دست خودش نیست که حرص نمی خوره عزیز من! دیگه یه کم حرف زدیم و رفت سر کار. مرخصی ساعتی داشت صبح...


امروز بدجور تشنه شده م دلم به شدت می خواد آب بخورم! ضمن اینکه خودمو چشم زدم! دو روزه صبح بعد سحری معده م یه کم می پیچه به هم! اما خوب شدید نیست و تو طول روز اذیت نمی کنه.

انگار قراره با کیمی برم بیرون!


نشستم از بوی عود عطر ارل گری هر آهنگی رو که این اواخر معرفی کرده بود گرفتم! نمی دونم چرا من اینقدر سلیقه ی موسیقیاییش رو دوست دارم! آهنگای عجیب اما خیلی زیبایی انتخاب می کنه... مثلا همین چند روز قبل داشتم فیلم "سفیدبرفی و شکارچی" کریستن استوارت رو می دیدم که عاشق یه قسمت از آهنگاش شدم و همین امروز دیدم چند هفته پیش نیلوفر این آهنگ رو تو بلاگش گذاشته بود! کلی خوشحال شدم...


راستی این روزا دارم خیلی بیشتر به نیروی خواستن و جاذبه ی هستی پی می برم. مثلا همین جریان آهنگِ بالا... تو چیزای خیلی بزرگتر هم برام پیش اومده ها... توی جریان ماشین خریدنمون، خونه خریدنمون... مثلا من همیشه دوست داشتم پراید 141 داشته باشیم. که بعد از چند سال اولین باری که ماشین عوض کردیم همون رو خریدیم! سر خونه هم من اولین باری که این ساختمون رو دیدم عاشقش شدم و دوست داشتم توش خونه داشته باشیم، که دو سال بعدش هم همینجا خونه گرفتیم! من مصطفی رو دوست داشتم... از خدا خواستمش چون باهاش آرامش داشتم و اونم بهم دادش... حالا هم با تموم وجودم می خوام که بهش برسم... می دونم این بارم خدا بهم می بخشدش...


دیروز لاک خریدم آخر! یه صورتی خوشرنگ و یکی هم همون گوشتیِ خوشگلی که داشتم و مصطفی خیلی دوست داشت اما تموم شده بود... خیلی خوشحالم که پیداش کردم، فکر نمی کردم دیگه باشه... امروزم صورتی می زنم میرم بیرون...


برم آماده بشم. قراره 6 برسم به کیمی...



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 16:45 توسط فروغGh|


یعنی قشنگ کارای پروژه م رو ول کرده م نشسته م یه سره واسه ترجمه ی دایی!!! حالا امروز رو هم تمام وقت میذارم برای اون، فردا و پس فردا پروژه م رو ردیف می کنم هرطور که هست. خیلی ترجمه ی وقت گیریه به زور تونستم یکی از دهها مقاله رو تموم کنم! امیدوارم دایی ازم انتظار معجزه نداشته باشه. حالا یه فکری به سرم زده که بشینم اول تمام چکیده های اینا رو ترجمه کنم و بهش برسونم بعد معادلات و اینا رو... گمونم اینجوری جواب بده یه کم!

دیروز که با پیام مصطفی بیدار شدم! اصلا لعنتی شیرینترین روز ممکن میشه!! از همون توی رختخواب شروع کردم به ترجمه و خلاصه تا نزدیکای ساعت 4:30 ترجمه می کردم که دیگه خوابم گرفت و تا 6:30 خوابیدم. دیدم بخوام تا افطار بمونم تو خونه هم هی خوابم می بره نمی تونم کاری بکنم، حوصله م هم سر رفته بود، به مصطفی خبر دادم که میرم بیرون. دیروزم ماشین رو داده بود دست یکی از دوستاش و خلاصه من داشتم آماده می شدم که دیدم پیام داد که فلانی داره ماشین رو میاره، بمون من میام دنبالت... منم خوب با خودم گفتم چه بهتر! آماده میشم میرم یه کم قدم می زنم تا مصطفی برسه. خلاصه من تیشان فیشانم رو تموم کردم، خیلی هم خوب و خوشگل با خط چشم عالی و...، بعدم آروم آروم راه افتادم از خونه، تو کوچه که بودم مصطفی پیام داد کجایی؟ گفتم تو کوچه، دارم میرم سمت عباس آباد...

همینطوری طی طریق فرمودم و رفتم توی عباس آباد، از اونجا هم پشت پمپ بنزین، بعد آخر خط، و بعد به سمت چراغ برق... خلاصه این مسیر تقریبا نیم ساعت طول می کشه اما چون من آروم راه می رفتم یه مقداری هم بیشتر شد... ساعت شده بود 8:30!!! خوب منم نه عجله ای داشتم و نه انتظاری پس به خودم گفتم اگه تا سر چراغ برق که رسیدم مصطفی پیداش نشد آش می خرم میرم خونه، دیگه بیخیال گردش! خلاصه 3-2 ثانیه نگذشته بود که دیدم بـــــعله! گوشی مبارکمان زینگ زینگ می کند!!! داشت میومد دنبالم. بعد گیر داده بود که باید افطار بری خونه! آخه چیزی هم نمونده بود تا افطار! گفتم نمی خواد! هی گفت چرا باید بری! آخر لجم گرفت گفتم خوب نیا! صداش یه کم رفت بالا که مشکل چیه؟؟؟ دارم میام دیگه!!

همین یه ذره بلند شدن صداش دقیقا کاری کرد که منگ شده بودم! انگار قسمت حلزونیِ گوشم بدجور تکون خورد! سرگیجه گرفتم نافرم!!! دیدم اینجوری هی میگه برو خونه نمی تونم درست ببینمش. رفتم پیتزا چهارفصل که دیگ آش گذاشته بود 2 تا آش رشته گرفتم با قاشق که با هم بخوریم. رسیده بودم روبروی مسجد قائمیه که رسید سوارم کرد. خیلی دور زدیم. می گفت افطار برو خونه بعد میام دنبالت! گفتم اینا رو گرفتم که با هم بخوریم دیگه! چه کاریه آخه؟؟؟ شانسِ استثنائا خوبِ من هم مامان زنگ زد و گفت خونه خاله م رفته ن و تو خونه نون نیست من برم افطار کنم! پس دیگه شدم وبال گردن خودش. هی گفتم یه جا نگه دار با هم بخوریم! گفت نه! تو بخور من الآن فقط تشنمه! منم آش خوردم و اونم آب خرید آب خورد. بعد روبروی مسجد منتظر مهیار موندیم که اونم دیگه گرسنه شد آشش رو خورد! نگاش می کردم می گفتم من می خواستم با هم بخوریم، هی گفتی بخور! دقیقا اونجا که آش من کامل تموم شد تو شروع کردی به خوردن آشِت! یه لبخند شیطونی زد و منم اون شکلاتی رو که برام گرفته بود خوردم... دیشب که با چایی شیرین افطار نکردم تموم شب دلم شیرینی می خواست!!! خیلی بده واقعا! من اگه چایی شیرین بخورم دیگه شیرینی دلم نمی خواد و کلا تا سحری دیگه چیزی نمی خورم غیر از میوه، اما دیشب هی شیرینی می خواستم! اما خوب دیشبم افطارش مزه ی خودش رو داشت! با اون بودم بهرحال!

القصه، مهیار اینا نیومدن و ما رو کاشتن! ما هم رفتیم بلوار پیاده یه دوری با هم زدیم و بعدم اومدیم خونه.


دیروز وقتی پی ام سی داشت تاپ20 رو نشون می داد من پیش مامان بودم و بساط ترجمه رو پهن کرده بودم جلوم کار می کردم. آهنگ 3 مال پویا بود، "دستامو محکمتر بگیر". من کلا صدای پویا رو خیلی دوست دارم و دقیقا یه دلیلشم اینه که انزلیچی هست! :دی خلاصه من از همون اول آهنگ یه هو رفتم تو حس! اصلا یه وضعی! حالا کنار مامان هم بودما اما کنترل اشکام دست خودم نبود! یه لحظه آخرای آهنگ سرمو از رو ترجمه م بلند کردم دیدم مامانم داره باهام گریه می کنه! خیلی دلم سوخت! 


امروز که بازم درگیر ترجمه م! دکتر خ. هم دیگه نمره ی ما رو نمیده ببینیم کی به کیه! والله!


اینم یه نکته ی مهم! دیشب سحری رو من درست کردم. جاتون خالی قیمه بود. قربونش برم تموم مدت یادش بودم که قیمه خیلی دوست داره! بعد متوجه شدم من مرضی دارم به اسم "قیمه ی چند مزه!!!" یعنی باید حتما حتما چند مدل طعم توی قیمه م باشه! دیشب پیاز داغ حسابی زدم بهش با لیمو و دارچین و زعفرون! یعنی ترش و اسپایسی و شیرین و... آخرم نفهمیدم من چرا این مدلیم! فقط هم برای قیمه ها! برای غذاهای دیگه م یه طعم غالب راضیم می کنه اما قیمه رو اینجوری شبیه قیمه های نذری یا قیمه های پر از پیازداغ خاله م دوست دارم! ببخشید که دهنتون رو آب انداختما! گمونم بهتر بود این یه پارت رو بعد از افطار می نوشتم! :)


بد نیستم، منتظرم فقط! تا خدا چی بخواد! من به قدر خودم هر روز و هر لحظه صداش می کنم! شمام دعامون کنید! سر سفره های افطارتون یادتون نره...

چقدر خوشحالم که امسال معده م خوب شده! :)


مرسی خدا! :*


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 16:1 توسط فروغGh|



من مال این مَردم! اونم مال منه...

ته قلبم به این ایمان دارم که میشه... خدا بخواد حتما میشه...


با اون رمز ثابتی که به خواننده های ویژه داده بودم بازش کنید. همون رمز مخصوص آرشیو و اون یکی وبلاگ... مصطفی خواست که رمزی بشه...



:Continue:

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 21:50 توسط فروغGh|

آخرین امتحانم رو بدتر از آخرین امتحانِ ترم پیش خراب کردم!!! البته درس واقعا سختی بود و اونایی که یه ماه کتاب رو جوریده بودن هم می گفتن سخت بود اما خوب بهرحال بد امتحان دادن همینه که هست دیگه... بیخیال! تابستون من بالأخره شروع شده و من به قول مصطفی الآن می تونم با خیال راحت بخوابم. تصمیم دارم ترجمه بگیرم این تابستون و به جای تدریس ترجمه کنم. حالمم خوبه و اعتماد به نفسم زده رو 200!!!


امروز اتفاق مهمی افتاد! برای بار اول جلوی بی احترامی یه نفر گذشت نکردم و سرمو پایین ننداختم! بار اول بود که چنین برخوردی رو می دیدم و تحمل نمی کردم! بزرگم کرد...

جریان اینجوری بود که خوب قرار بود از آموزشگاه برای کلاس تماس بگیرن و برنامه رو بدن بهم. گفته بودم شنبه صبح سر امتحانم و خودم بعدش زنگ می زنم. زنگ زدم و منشی جدید جواب درستی نداد. خودمم ظهر که رسیدم رفتم آموزشگاه که از شانس خوبم آقای ش. هم بود و دید که رفته بودم دنبال برنامه اما منشی گفت خانم چ. هنوز نیومده و برنامه دست اونه و وقتی بیاره ما خبر می دیم. آقای ش. که مدیر کل و صاحب آموزشگاهه و خانم چ. هم مدیر بخش آموزشی که برنامه ها از زیر دست اون رد میشه... خلاصه امروز من از امتحان اومدم بیرون و ساعت 12:29 دیدم گوشیم زنگ می خوره، اونم با یه شماره ی ناشناس... برداشتم دیدم یه خانمی پشت خطه، با یه لحن بد و طلبکارانه ای بهم گفت: شما ساعت 12 کلاس داشتی، نباید میومدی؟؟؟!!!!

منو میگی؟؟؟ کلی جا خورده بودم! گفتم کسی به من خبر نداد! گفت شاگرداتون اینجا هستن، شما نیومدی! گفتم من خبر نداشتم، از شنبه عصر منتظر تماس بودم که کسی هم زنگ نزد. در ضمن من الآن رشت هستم و همین الآن از جلسه ی امتحان اومدم بیرون. دیدم با همون لحنِ خیلی بد به من میگه: خوب حالا، 5شنبه که هستین؟؟ گفتم بله هستم! گفت حالا من بهتون میگم از این به بعد 2شنبه و 5شنبه این ساعت کلاس دارین!!!

قطع کردم اما خیلی بهم برخورده بود! واقعا بهم سنگین اومد که کوتاهی از خودشونه و سر من دارن خالی می کنن! خلاصه با همون اعصاب خراب رسیدم انزلی و تصمیم گرفتم برم آموزشگاه ببینم جریان چی بوده. تا رسیدم دیدم خانم چ. یه گوشه چمباتمبه زده و داره منو چپ چپ نگاه می کنه: تو کلاس داشتی کسی بهت خبر نداد؟؟ بازم با یه لحن خیلی بدی که یعنی تو دروغ میگی و... منم خدای اعصاب بودما! صدام یه مقداری رفته بود بالا البته از اون اولش هم نه، بعدتر... گفتم نه کسی به من زنگ نزد. من شنبه صبح زنگ زدم و ظهر هم اومدم اما گفتن ما زنگ می زنیم. من به آقای شکوری گفته بودم که امروز صبح نمی تونم بیام. اگه می دونستم که خبر می دادم که کنسل کنین. دیدم باز داره با من بد حرف می زنه که: نه از این به بعد اصلا کنسل نداریم! آقای شکوری گفته! اینجا دیگه من صدام رفت بالا که: خوب امتحان داشتم تو دانشگاه! نمی تونم نرم سر امتحان که... بازم همون لحن: خوب من چیکار کنم؟ آقای شکوری گفته... حالا هم برنامه ت اینجاست برو بگیر.

رفتم سراغ منشی و گفتم برنامه رو بده، تازه کاشف به عمل اومد که دوستانِ ... ... ... اصلا برای من برنامه ننوشته ن و برای همین منشی چون اسم من دستش نبوده زنگ نزده!!!!


خون خونمو می خورد. اومدم خونه و با مصطفی و مامان بابا مشورت کردم و عصر رفتم که با آقای ش. مستقیما صحبت کنم. یه دونه کلاس اونم ساعت 12 تا 1:30 ظهر دوشنبه و پنج شنبه با بچه های سطح المنتریِ نوجوون، حتما هم می خواد باز جلسه ای 2.500 تا 3000 تومن حساب کنه و من تو این ظلّ گرما بیام و برم و آخر ترم 40 تومن ناقابل بگیرم و تازه برای کارای عقد و بله برونم هم که باید از 5 شنبه آماده باشم هی هول و هراس داشته باشم و نتونم احتمالا کنسل بکنم! مگه مرض دارم که برم؟؟ ماهیانه چند برابر همین رو دارم از بابام دستی می گیرم برای خرجیم... مگه محتاجشونم که با من اینطوری رفتار می کنن؟؟ با اون لحن بد اون خانم ناشناس و بعدم همون خانم چ. که اینهمه مدت من باهاش خوب و مهربون تا کرده بودم. تا حالا حتی یه نفر تو آموزشگاه با من مشکلی نداشته چه از نظر کاری چه انظباطی و...


آقای ش. نبود و گفتن معلوم نیست فردا هم بیاد یا نه. از یه طرف ترجیح می دادم رو در رو باهاش صحبت کنم و از یه طرفم نمی خواستم این صحبت رو عقب بندازم. خلاصه دل رو زدم به دریا و به گوشیش زنگ زدم که برداشت و خلاصه منم همه چی رو گفتم و اضافه هم کردم که پشیمون شده م و نمی خوام برم... هی سعی کرد راضیم کنه نرم. منم گفتم ادب حکم می کرد خبر بدم که منصرف شده م در حالیکه با من مؤدبانه برخورد نشد اونم وقتی مشکل از بی نظمی کاری خودشون بود و به من مربوط نبود. شماره ی ناشناس رو ازم گرفت و چند دقیقه بعد زنگ زد که این همون منشی جدید بوده. چند دقیقه بعدم خانم چ. که انگار پیه ی موأخذه ی آقای ش. به تنش خورده بود زنگ زد که مثلا عذرخواهی کنه. راستش به هر چیزی شبیه بود غیر از عذرخواهی! انگار داشت می گفت تو بد کاری کردی با من در افتادی و... بهرحال من که ترسی نداشتم ازش. اصلا هم نگفتم اشکالی نداره و... فقط گفتم بهرحال رفتاری بود که کردید و منم منصرف شده م، به آقای ش. بگید و یه نفر دیگه رو جای من بذارید... من دیگه نمیام!


برای بار اول بود که اینجوری سکوت نکردم و ایستادم جلوی کسی که چنین رفتاری باهام داشت. خیلی از برخورد محکم خودم خوشم اومد. تصمیم گرفتم از این به بعد در کنار حفظ ادب همینطوری باشم و حرفم رو بزنم...


امشب مصطفی بعد از شام اومد اینجا و دو ساعتی با من و بابا و مامان بود. خیلی حرف زدیم و خندیدیم. فقط وقتی بدرقه ش می کردم گله کرد که چرا پیشش نمی شینم!!! الهی من فداش بشم! آخه الآن جلوی بابا خجالت می کشم!!! دستش رو گرفتم... آخ خدا چقدر دلم می خواست الآن پیشم بود... چقدر دلم می خواست اینهمه فشار و سختی نداشتیم این روزا... چقدر دلم می خواست که بی دغدغه باشیم. 


خدایا مگه نگفتی شما قدم اول رو بردارید من کمکتون می کنم؟؟؟ ما قدممون رو برداشتیم، پس کجایی؟ چقدر دیگه باید صبر کنیم؟ چقدر دیگه اعصابمون برای این چیزای جزئی باید خورد باشه؟؟ کی می خوای کمکمون کنی؟؟ چیکار کنیم؟ تا حالا ما رو خودت آوردی و الآن هم چشم امیدمون فقط به توئه... خدا چیکار کنیم؟؟ :(


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 2:28 توسط فروغGh|


شروع کرده م به درس خوندن واسه این امتحان آخریه. خوب خدائیشم من همیشه تو آخرین دقایق بهترین پرفورمانس رو دارم! مثلا اون عملکردی که تو ترم آخر کارشناسی داشتم رو اگه در تمام دوران تحصیلم داشتم الآن معدل الف بودم با سهمیه ی ویژه می رفتم ادبیات انگلیسی برای ارشدم!!! والله! درسش سخت نیست اما حجمش زیاده (750 صفحه پاورپوینت) و در کل با نحوه ی سوأل دادن استاد هم آشنا نیستیم. حالا یه پروژه ی 4 نمره ای واسه همین درس باید یه هفته بعد از امتحانا تحویل بدیم... اونم قوز بالا قوزه اما خوب من کوتاه نمیام. تا حالا من درسی رو بدون پدرکشتگی اساتید یا دستور دانشگاه نیفتادم!!! خوب دو مورد بوده که من درس رو دو بار پاس کردم بار اول به خاطر این بود که نمره ی درسم رو دانشگاه گیلان قبول نکرد و منم بار دوم با 19 پاس کردم که حرف و حدیثی توش نباشه! بار دوم دکتر فرحبخش لطف کرد سر لجبازی نصف کلاس رو انداخت که منم توشون بودم! طوری هم کینه شتری داشت که ترم بعد با اینکه من هم تحقیق ارائه دادم هم غیبت نکردم هم تو بحثا شرکت کردم و هم یه برگه در حد 18-17 بهش تحویل دادم منو با 11 پاس کرد!!! خوب اون دیگه مریض بود در کل بهش حرجی هم نیست! من بی جنبه رو بگو هنوزم که تو دانشگاه می بینمش عین این ندید بدیدا می پرم بالا پایین ذوقمرگ میشم!!!


ما این چند وقته رابطه مون یه مقدار "rocky" شده... خوب یعنی بالا پایین زیاد داره. توی اصول و مبانی با هم هیچ مشکلی نداریم، بسیار هم نسبت به اعتقاد هم انعطاف داریم و خوب چون خیالمون از هم راحته برای هم می میریم با آسودگیِ هرچه تمامتر! مشکل شاید اینه که من دیگه به اون صورتِ قبل طاقت دوری ازش رو ندارم! به شدت دلم می خواد همه ش دور و بر هم باشیم یا بیست و چهار ساعته خبر داشته باشیم از هم! خوب اینم نمیشه که! اون بیچاره هم تا جایی که می تونه باهام می سازه اما خوب یه جاهایی دیگه واقعا نمیشه کاری کرد! با تموم اینا باز همه چی خوبه و همه ی رشته ها محکمن و می دونم هیچی جوری نیست که خدای نکرده یه دشمنی رو بخواد شاد کنه! داریم تلاش می کنیم و برای زندگی آینده مون آماده میشیم... این خیلی خوبه که وقتی شبها می خوام بخوابم می دونم که دارم یه روز به زندگی باهاش نزدیکتر میشم، حالا اون روز هر چقدرم دور باز دارم یه روز بهش نزدیکتر میشم! در واقع به این جنبه که "یه روز دیگه از عمرم کم شد" نگاه نمی کنم بلکه با خودم میگم "یه روز دیگه به رسیدن به عمرم نزدیک شدم!"


امشب داشت یه چیزی برام توضیح می داد و یه هو وسطش گفت: "مثل اینکه یادت رفته من تو دِلتم ها! پس می فهمم..."

برگشتم به اون شب تابستونی تو سال 90... یه شب جمعه ی نه خیلی خوب، که بعد از 2 روز تازه تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم چون دو روز بود کلا جوابش رو نمی دادم! بعد تازه همون شب بهش گفتم که با کسی آشنا شده م. بعد از اینکه حسابی دعوامون شد و من درک نمی کردم چرا باید روی من غیرتی بشه (درجه ی چشم سفیدیمو ببین آخه!!! بهم گفته بود دوستم داره اما من درک نمی کردم به اون چه ربطی داره که حسادت می کنه!!!) گفت: "می ترسم اون بیاد جای منو تو دلت بگیره و منو از قلبت پرت کنه بیرون..."

قربون اعتماد به نفست برم عشقم که اون موقع هم اینقدر مطمئن بودی تو قلب من جایی داری!!! و البته داشتی... اما نه به اندازه ی الآن! امشب براش این جمله رو یادآوری کردم و گفتم: دیدی هیچکس نتونست بیرونت کنه، آخرم شدی صاحبخونه؟؟" خندید! یادش نمیومد جمله ش رو اما بازم با همون اعتماد به نفس قشنگش گفت: ما اینیم دیگه!!! :))) بعدش دیگه مشغول ماچ و بوس و عشقولانه ی مجازی شدیم که رفت روی رِیتِ بالای 18 سال... :)))


خلاصه روزگار می گذرد و منم پس فردا این امتحان آخری رو میدم و به امید خدا خلاص. خدا کنه فردا کلاس برام نذارن که شرمنده ی اخلاق نداشته شون میشم و نمیرم! چون درس حساس خواه برام خیلی مهمه. استاد خوبیه و دلم نمی خواد ازش نمره ی نامناسب بگیرم...


پ.ن: یکی از مزایای اختلافِ قدِ 20 سانتی متری اینه که من هر پاشنه ای هم که بخوام بپوشم و مدل موهامم که بالا باشه بازم قدم بهش نمی رسه! گرچه من با پاشنه ی بالای 7 سانت به کلی نمی تونم راه برم و مدل موهای میانه یا پایین رو به مدل موی بالا ترجیح میدم.



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 1:28 توسط فروغGh|



1. تازه یه ساعته که از جلسه ی اولین امتحانم تشریف آورده م و به شدت هم گرمم بود طوریکه اینقدر ماست خوردم که الآن احساس می کنم ازم میشه به عنوان مشک دوغ زنی استفاده کرد!!! و خوب باید بگم که از همین امتحان اول هم ماجراها شروع شد!!!

خانم و آقایی که شما باشید، من دیروز صبحم رفتم رشت که فیش شهریه م رو ثبت کنم که اون عزیزِ مسئول طبق معمول تشریف ( به قولِ ما گیلک ها ترشِه خیک :))) ) نداشت و مجبور شدم صبح امروز 2 ساعتی زودتر بیدار شم و برم که اگه کارم گیر کرد قبل از امتحان وقت کافی داشته باشم باهاشون سر و کله بزنم. بعد که دیدم مردک 3 تا فیش که از دیروز گذاشتیم رو میزش که امروز انجام بده رو از فرط گ*شادی دست بهشون نزده!! یعنی باید صاحب فیش میومد و می گفت این فیش منه تا آقا ثبتش کنه!!! دیگه واقعا این مراحل اداری تو رشت یه دونه ست محضِ نمونه!!! بخصوص دانشگاه گیلان که به بدقولی و سیستم داغون اداری گمونم زبانزد باشه!!!

خلاصه رفتم ساختمون مرکزی و از مسئول واحدمون خواستم پرینت کارتِ ورود به جلسه م رو بده. اول دید یه سری فرم باز شده رو صفحه که من خیلی وقت قبل پر کرده بودم و همه رو هم تثبیت کرده بودم اما زده بود که اینا ثبت نشده ن!!! بعدشم عکسِ کارتم بالا نمیومد!!! حالا منم از دیروز کفشام شروع کرده ن به اذیت کردنِ کفِ پام! چون پاشنه دارن خیـــــــــــلی تو گرما اذیتم می کنن و کف پام، همون قسمت زیر پنجه که وقتی پاشنه بلند باشه رو زمین می مونه، به شدت درد می کنه. تصمیم دارم از دفعه ی بعد کفشِ پاشنه کوتاهمو بپوشم. درسته مثل این راحت و آزاد نیست اما حداقل کف پام به ناله در نمیاد!! الآن کف پاهام بدجور می سوزه! یه چیز دیگه هم اینکه این کفشه تازگیا تو پام تا میشه!!!!!!!! نه خدایی جدی میگم بس که نرمه یه هو تا میشه برای خودش و پاشنه ش یه ور میره و بدنه ش یه ور دیگه!!! اینم با اینکه خوبه که کفش نرم باشه اما زیادی نرمش هم واقعا روانی می کنه آدمو! تا حالا چند بار نزدیک بوده به خاطر در رفتنِ پاشنه از زیر پام با مخ بخورم زمین! :))

خلاصه به یه زوری این کارت رو گرفتیم و رفتیم با بچه ها یه ساعتی قبل از امتحان حرف زدیم و درس خوندیم. بعد نشستیم سر جلسه و برگه توزیع شد و منم سرمو انداختم پایین و عین جت شروع کردم به نوشتن! برام عجیب بود آخه 3 سوأل اول اصلا جزو اون 28 تایی که استاد تعیین کرده بود نبودن ولی هیچ کدوم از بچه ها چیزی نمی گفتن! خلاصه یه ساعتِ تموم از 2 ساعت وقت رو من سرم پایین بود و تند می نوشتم! بعد که دیگه تموم آنچه داشتم رو ریختم رو داریه و سرم رو بلند کردم که نفسی به راحتی بکشم و برگه رو تحویل بدم چشمم خورد به برگه ی سوأالای همکلاسیم که روی صندلی رو به روئیم بود... اصلا فرمتِ برگه ش فرق می کرد! یه شکل دیگه بود! نگاه کردم به بقیه و دیدم ای داد! اینا اصلا برگه شون با من فرق می کنه!!! یعنی کلا من یه چیز دیگه امتحان داده م انگار!!! به اون مسئول خنگ گفتم و دیدم بعله حق با منه!! وای خون خونمو می خورد! کم مونده بود باهاش دعوام بشه! برام برگه آورد و من یه ساعت وقت داشتم یه سری سوأل جدید جواب بدم. از بس هول کردم یکی دوتا سوأل رو کلا یادم رفته بود!!! شانس آوردم 3 تا از سوألاتی که من کامل جواب داده بودم مشترک بودن و یکی دیگه هم یادم بود کامل نوشتم. حالا 3تا سوألی رو که کلی روده درازی کرده بودم باید می نوشتم تو برگه ی جدید. بعد یه سوألم نصفه یادم اومد و تا جایی که می تونستم نوشتم. آخرین نفری بودم که برگه رو دادم و خدایی هم الآن دست راستم از مچ به پایین فلج شده و درد می کنه! اینم از امتحان دادنِ ما!!! بهمون نیومده یه امتحان با آرامش و خوب بدیم والله! سوألا رو هم که دیگه نگم! هرچی سوأل کلی که باید نصف یه فصل رو براش توضیح می دادیم آورده بود!



2. مصطفی از دیروز که شروع کردم به خیلی درس خوندن!!! کلی هوامو داشته! بهم زنگ می زنه و منو می خندونه، برام بوس نیروزا می فرسته، مهربونه و شوخی می کنه، بعد کلی هم مراقبه که من خوب استراحت کنم و به موقع بخوابم و...! چقدر دیشب دلم می خواست قبل از خوابش بهش زنگ بزنم و اینایی رو که آخرشم تو پیام بهش گفتم با زبون خودم بگم... متأسفانه کار اسکریپت کردنِ جواب سوألا خیلی طول کشید و نشد :) بهش گفتم "مرسی که وقتی امتحان دارم اینقدر هوامو داری :* نصف نتیجه ای که می گیرم به خاطر حمایتای توئه :*" بعد حالا خوب بود بگه "نصف نتیجه ای هم که من نمی گیرم به خاطر بیقراریهای توئه!!!!" آخ می خندیدیما!! :)))



3. چند شب پیش داشتم یکی از غذاهای مورد علاقه شو درست می کردم. یه هو فکرم رفت سمتش و یه لحظه طبق عادتِ قدیمی زمان دوستیمون شروع کردم به اینکه غصه و حسرت بخورم که کاش میشد برای خودش اینجوری آشپزی کنم. اما یه هو تو دلم یه تلنگر خورد! آهای فروغ خانم، اون روزا دیگه تموم شد که حسرت می خوردی! حالا باید فقط امید داشته باشی و روزا رو بشمری تا وقتش بشه... اونوقت می تونی همیشه برای اون زندگی کنی، با اون باشی... بعد به همه ی اون حسرتا لبخند زدم و خدا رو شکر کردم که حالا هست... انشاالله برای همیشه هم هست... خداااااااااااااااااااااا مرسی! :)


4. خوابم میاد! یه کم بخوابم و بعد بیام یه بوک ریویو بنویسم و درسم بخونم! فعلا :)


5. هفته ی دیگه در چنین روز و ساعتی امتحان آخرمم داده م و میام اینجا با خیال راحت می شینم. این ترم فقط انتظارم از روحانی اینه که مشروط نشم!!! روحانی مچکریم!!! :))))


عکس نوشت: کاور فیسم الآن اینه! خیلی ملوسه عاشقش شدم دیگه نمی خوام کاورمو عوض کنم کلا!!! :) نااااااااازییییییییییییییییییی! :*



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها!

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 15:33 توسط فروغGh|


چقدر آرومم امشب...

همین چند دقیقه ی قبل بدرقه ش کردم به یه خوابِ خوش...

و اون گفت دوستم داره...

و من اینجا نشسته م که لبخند بزنم... و با فکر آغوشش این روزا رو بشمرم تا وقتی که دیگه نیازی به بدرقه کردنش نباشه، و من اونجا باشم و بغلش کنم و تو سینه ش حلقه بشم و خوابم ببره...

یه خواب به راحتیِ بهشت...



پ.ن: جوابِ صحیح: خردکن! :)




موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 23:42 توسط فروغGh|


دیشب تا 9 بیرون بودم، اما بعدش اومدم خونه و سریع شام آماده کردم چون قرار شده بود مصطفی بیاد پیش من. با هم شام خوردیم و درباره ی خیلی چیزا هم حرف زدیم.

البته شام خوردنمون هم خیلی کمیک بود. عصری که از ماهیگیری برگشته بود عصرونه ی حسابی خورده بود و منم بعد از بیرون رفتن با کیمی باهاش رفتم خونه شون و کیک کیلویی و پیراشکی کرمدار خریدیم و با چای خوردیم و حسابی هم فک زدیم و خندیدیم. پس قاعدتا هردوتا بی اشتها بودیم اما خوب یه بشقاب از دستپخت منو که دیگه نمیشه نخورد، نه؟؟؟ :) هرجوری هم بود مجبورش کردم بقیه ی غذا رو ببره چون نمی خواستم کلی توضیح بدهکار بشم بابتش، و بعد از رفتنش هم در عرض 3-2 دقیقه کل ظرفا رو مرتب کردم!!! خیلی جالب بود همچین سرعت عملی در شستن ظرفا از من بعید بود!!!


آخرشم تصمیم گرفتیم خونه رو موکت پرز بلند (پالاز) کنیم. منم پیشنهاد دادم که طبق پیشنهاد کیمی محضر آقای سلیمانی بریم چون هرچی باشه از حاج آقا سلطانی خوش اخلاق تره و کیمی می گفت خطبه رو هم خوب و واضح می خونه، برعکس سلطانی که آدم نمی فهمه چی میگه!!! سحر مثلا الآن این اسما رو خوب می شناسی و دقیقا درک می کنی کیا رو میگم و هرکدوم از اینا دفترشون کجاست... بچه های انزلیچی دستا بالا همگی هورااااااااااااااااااااااااااا :)))


امروز صبح با مامان رفتیم دادگاه. برای سازنده ی خونه ی خودمون که دبه کرده و پول بیشتر می خواد اظهارنامه فرستادیم که محضر رو مشخص کنه برای ثبت سند. ما که یه قرون اضافه بر قرارداد بهش ندادیم و نمیدیم چون یه واحد اضافه ساخته و شهرداری هم جریمه ی سنگین براش بریده به همین خاطر می خواد از همه ی خریداراش پول بیشتر بگیره!!! خیلی ها چون حوصله ی دردسر دادگاه و اقدام قانونی رو نداشتن از حقشون کوتاه اومدن و بهش پول رو دادن اما ما و یکی دو نفر دیگه نه! وکیلمون هم گفته که اون قانونا هیچ کاری نمی تونه بکنه و وکیل اون طرف در اصل یه آدمیه که همه رو به خاطر پول خودش گمراه می کنه و در واقع سر اینم شیره مالیده!!! بهرحال ما که این پول رو نمیدیم چون قرارداد این خونه رو ما پاییز 90 بستیم و خوب به ما ربطی نداره که آقا جریمه شده... می خواست طمع نکنه و واحد اضافه ی 150 متری نسازه!


یه چیز دیگه! امروز اولین تیکه از وسایل جهیزیه م رسما خریده شد! مامان از خیلی سال قبل یه سری وسایل مثل سرویس چینی و پتو و بالش و اینا رو گرفته بود اما این اولین خرید رسمی ما برای این ازدواج بود. گرچه مامان بعدا با یه حرف بیخود بیشتر مزه ی این خرید رو خراب کرد اما خوب... حالا حدس بزنید چی خریدیم؟؟ تا شب فرصت میدم حدس بزنید! :)


خدایا کمکمون کن بی دردسر بریم سر خونه زندگیمون. ما تو دوستی هم کم دردسر نکشیدیم... دیگه نذار الآن اذیت بشیم! خواهش...



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 14:54 توسط فروغGh|


درس می خونم. صبح 22 صفحه خونده م. الآن نشسته م استراحت کنم.

دیروز با فیفز رفته بودم آرایشگاه. پروانه داره جاشو عوض می کنه که بره ناصر خسرو... بهرحال باهاش صحبت کردم برای عقد و همینجوری الکی الکی هم تونستم بابا رو مجبور کنم تاریخ دقیق اومدنش رو بهم بده تا بتونم نوبت بزنم! البته بعدا باید با مصطفی برم قرارداد ببندیم ولی خوب...


روز جمعه 1 شهریور 1392 به عنوان تاریخ عقدمون مشخص شده.


یه سی دی مدل مو و آرایشم برای پروانه بردم که بعدا بهش نشون بدم چه مدل مویی می خوام. کلا آرایش صورتم می خوام ملایم باشه اما می سپرم به خودش چون سلیقه ش خیلی عالیه. نکته ی دیگه ش هم اینه که احتمالا تا موقع عقد ما دیگه اسباب کشی کردیم به خیابون تهران و خوب خیلی خوبه که پروانه نزدیکمونه. البته بعد از عروسی یه مقدار راهم دور میشه اما خوب مسیر تاکسی خور هست و مشکلی نخواهم داشت. حالا فعلا بهتره به آینده ی نزدیک فکر کنم تا حدود 2 سال دیگه که بخوایم بریم سر خونه ی خودمون.


هوا گرمه. واقعا گرمه البته الآن دو روزه که کولر استفاده نمیکنیم اما خوب گرمه دیگه! منم 3-2 روزه بیرون نرفته م. فقط پریشب با مصطفی رفتم بستنی خوردم. اونم نعمت شعبه ی انزلی. بستنیش خیلی خوشمزه بود. مصطفی این بار یه اکشنی زد ودوتا طعم جدید برداشت که یکی سنتی و یکی وانیلی بود با یه شکلات و یه دارک، که اون دوتا طعم جدید فوق العاده عالی بودن و من عاشق سنتیه شدم.


رویه دوزی سبد تموم شده و منتظرم امتحان فیفز تموم بشه که گلای بزرگی رو که دو طرف سبد توی حفره هایی که توی حریر شکل داده م نصب میشه رو برام درست کنه. احتمالا برگای طلای رنگ برای گلها بگیرم و نصب کنم. گلها صورتی میشن و برگا طلایی. خود حریر سبد هم شیری هست. شایدم یه کم ملیله دوزیش کردم. مامان گفت به زودی میره ساتن رو میگیره برام. البته اون نواری که قبلا خریده بودم دیگه تموم شده و باید برم یه چیز دیگه پیدا کنم...


برای دسته گل عقدم احتمالا رز صورتی یا شیری می گیرم با نوار طلایی.


راستش الآن یادم افتاده که برای عقد هیچی ندارم بندازم!!!! می خوام یه چیزی باشه که با لباسم همخونی داشته باشه. اینجا خیلی دنبال نیم ست خوب گشته م اما چیزی چشمم رو نگرفته. البته نه رشت رفته م و نه ساحل و سپهر. یه مورد تو نت دیدم که مارک کلیو هست و خیلی قشنگه اما نمی دونم به پارچه م یا طرح لباسم میاد یا نه. باید حتما برم رشت بگردم. ما برای عقد سرویس طلا نمی خریم و معمولا از چیزایی که خودمون داریم استفاده می کنیم. من چند ماه قبل همه ی طلاهامو فروختم!! اینم از شانس خوب منه!!! تا وقتی طلاهام و موهای بلندم رو داشتم هیچ خبری نبود و منم عین خیالم نبود! ولی دقیقا حالا که طلاها رو دادم رفت و موهامم کوتاه کردم یه هو همه چی به سرعت جور شد!!!! یه بار پیش دانشگاهی که بودم دوستم گفت بچه ها یه هو نرید موهاتونو کوتاه کنیدا! یه وقت دیدین خواستگار اومد و عقد و... و اونوقت موهاتون کوتاهه و تو انتخاب مدل دستتون بسته میشه! راست می گفت بیچاره! :))))


راستی این نیم ست کلیو هست که خوشم اومده. تا اونجایی که می دونم الآن قیمتش نزدیک 180 تومن باید باشه.


راستی چرا همه ی سایتای آپلود عکس داغون شده ن نمیشه هیچی آپلود کرد؟؟ اینم که الآن گذاشتم با کلک مرغابی بود!!! تو کلوب آپلودش کردم و بعد آدرسش رو برداشتم!!!


امروز یه کم بی حوصله م. آخه دیشب سر یه چیز الکی یه کوچولو حرفمون شده منم دل چرکینم حوصله ندارم. تا نبینمش خوب نمیشم! دلم می خواد یه عالمه هم غر بزنم!!! :<




موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، یعنی این تیکه بودها! ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 18:9 توسط فروغGh|

حسن روحانی رئیس جمهور شد!


چه حس خوبی داره که بعد از 4 سال تشویش و سرزنش کردنِ خودت برای چیزایی که نمی تونی تغییرشون بدی یه هو ببینی همه چی قراره بهتر بشه.

چه حس فوق العاده ایه که ببینی از همین روز اول همه چی بهتر شده!

اصلا آسمون به نظر آبی تر میاد، و امید توی قلبت پررنگ تر میشه!

امشب بعد از 4 سال اولین باریه که با قلبی پر از آرامش برای کشورم می خوام سرمو بذارم زمین!

امشب اولین باریه که امید دارم به آینده ی کشورم اونم بعد از 4 سال ناامیدی مطلق!

امشب اولین شبیه که می خوام بعد از تموم اون گریه های شبونه سر سجاده م برای ملت و مملکتم بگم خدایا شکرت که یه نور امیدی به سمت سرزمینم تابید!


امروز باقیمونده ی روزام تا امتحاناتو تقسیم کردم که به درسا برسم.انگار یکی از بزرگترین دغدغه هایی که نمی ذاشت به درسم برسم نگرانی همین روز بود. غیر از استرس مراسم عقد و کاراش، استرس احتمال بدتر شدن اوضاع بازار طلا هم داشت دیوونه م می کرد که فعلا با کاهش 6 تومنی قیمت تو یه روز واقعا خیالم راحت شد و دارم دل به درس میدم کم کم! باشد که این ترم هم رستگار شوم انشالله! :)

مصطفی سرما خورده و امشب کله پاست کلا! :* :* :)


برای تحلیف ریاست جمهوری لحظه شماری می کنم! بعد از اینهمه نگرانی الآن یه کم بهترم و دلم آرامش گرفته. نمی دونستم هنوزم اینهمه به سرنوشت کشورم اهمیت میدم!!!


برم دنبال تقسیم کردن درسام... دیگه باید کم کاریهای اخیرم رو جبران کنم...

با امیدی تازه... برای همه ی کشورم!

:)

خدایا شکرت... شکرت... شکرت...


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 22:31 توسط فروغGh|


1. دوست داشتن چیز عجیبیه! چرا هیچ فاصله ای آدم رو سرد نمی کنه؟ چرا آدم تو هر چیزی یه دلیل برای موندن پیدا می کنه؟ چرا چرا چرا؟؟؟

اینا رو که دارم می نویسم لبخند می زنم! به اینکه اینهمه مدت گذشت و من هنوزم به قدر روز اول که نه، خیلی خیلی بیشتر دوستش دارم.

من کار خاصی نکردم. من اون چیزی که تو شخصیتم بود، اون چیزی که هستم و بودم رو به نمایش گذاشتم. من یه فقط گوش شنوا شدم، تا جایی که تونستم درک کردم و طاقت آوردم. تنها یه چیز بوده و هست که منو می تونه بکشه و اونم فاصله ست! من برعکس خیلی ها طاقت فاصله رو ندارن. حالا هر فاصله ای؛ جغرافیایی، روحی، احساسی... باید مهربون بود! فقط همین! سعی کن برای توصیف عشقت کلمه پیدا کنی! نیاز نیست خیلی حرف بزنی یا هر روز یه حرف جدید داشته باشی. فقط احساست رو پنهون نکن! احساست رو کلمه کن! من از همون اول آدم ابراز احساسات بودم، یه آدم خیلی زبانی و کلامی. هنوزم هستم. می دونم وقتی توی یه جمع نشسته م که همه شون بزرگترن ممکنه خیلیا بگن بده یا پررویی محسوب میشه که ازش حرف می زنم اونم با اون هیجان و تغییر محسوسی که توی صدام میاد! اما دست خودم نیست! دوستش دارم، خیلی هم زیاد دوستش دارم. همینه که صدام عوض میشه و لحنم سریع تغییر می کنه. همینه که خودمم متوجه میشم که چشمام برق می زنه و لبخند می زنم.

برای تنوع دادن به زندگیت فقط هر روز یاد خودت بیار که عاشقی! برای متفاوت کردن عشقت فقط بهش گوش کن و از طریق شنیده هات دلش رو به دست بیار. اینا رو دارم بهت میگم اما کسی برای من نسخه نپیچید! من اینا رو غریزی و ناخودآگاه انجام دادم! مثلا گفت بستنی زمستونی خیلی دوست داره، زمستون سال بعدشم یادم بود و با همون سورپرایزش کردم! اصلا اولین بستنی زمستونی که سال پیش دیدم سر کلاسم بود و با هیجان همونجا جلوی شاگردام که اکثرا بزرگسال بودن گفتم اِه نامزد من خیلی دوست داره، امروز غافلگیرش کنم!!! 

شاید تنها چیزی که واقعا همیشه نسخه ش رو داشتم و خودم به خودم یادآوری می کردم این بود که هیچ وقت هیچ جوری احساساتمو پنهون نکنم. می دونستم اگه دوستش دارم باید بهش بگم چقدر و چطور... می دونستم اگه دوست دارم جور خاصی باشه نباید بذارم حدس بزنه، باید بهش بگم. کم کم هم فهمیدم که مشکلات و سوء تفاهمات ناپدید نمیشن، باید درباره شون حرف زد تا حل بشن. این به معنی پرحرفی نیست ها! اتفاقا ما به طرز عجیبی زوجِ کم حرفی هستیم. مثلا شاید یکی دو روز تموم ارتباطمون فقط پیامی باشه! البته الآن شده یکی دو روز، قبلا هفته ها فقط با پیام در ارتباط بودیم... عجیبه اما یه جورایی هم حس می کنم همینم تأثیر داشت که همیشه تشنه ی صدای هم بودیم.

دلتنگی چیزیه که خیلی خوب درکش می کنم. ما با هم تو یه شهر بودیم و دوره ی جداییمون از هم توی دو شهر متفاوت بیشتر از یه هفته طول نکشید، اونم فقط یه بار... بنابراین برای تویی که راهت از عشقت دوره نمی تونم درمونی برای فاصله نشون بدم! فاصله درمونش فقط طاقت و تحمله...

دو ماه فرصت خواستی ازش؟؟؟ دو ماااااااااااااه؟؟؟ دل عاشقشو منتظر نذار دختر جون! سعی کن زودتر بگی... اینطوری به امید خدا فاصله هم زودتر تموم میشه... بگو زودتر... دلت رو یه بار بزن به دریا و بگو...



2. گمونم مادرشوهرم به درگاه خدا دعایی مبنی بر داشتنِ عروسی لوس کرده بوده! چون به شدت لوسش شده م! منو عروس گلم صدا می کنه و منم تا می بینمش تندی میرم بغلش می کنم و بوسش می کنم. گمونم مصطفی یه هوا حسودیش شد اون دفعه! چون وقتی داشتن می رفتن و مامان بهم می گفت عروس گلم مصطفی آروم نخودی می خندید و زیر لب بهم می گفت عروس خُلم!!! :))) من با مامان همه ش با خنده و روی باز برخورد کرده م. خوب قانونا سیاستم برای خونواده ی شوهر همینه. بخند و احترام بذار... البته تا یه جایی ها! برای مامان عزیزه البته همیشگیه! خدا بهش عمر دراز بده، منو به شدت یاد آجی خدابیامرزم می ندازه و واسه همینم بیشتر دوستش دارم. مصطفی که باید خوشحال باشه! بهرحال مامان نزدیک ما زندگی می کنه و منم اینجوری خیلی راحت تر میشم که بتونم مدام بهش سر بزنم. اگه با هم مهربون باشیم منم خیالم آسود میشه. فعلا که مادرشوهرم رو خیلی دوست دارم و لوسش هستم! تا ببینیم در آینده چی پیش میاد! :)


3. قراره آماده بشم که مصطفی امشبم بیاد بریم دور بزنیم! وای که چقدر خوش به حالم شده این هفته!


4. عصری سعی کردم یه کم بخوابم که زیاد موفق نبودم! اما تو همون مدت خواب دیدم کنارم دراز کشیده و داره بوسم می کنه تند تند! حالا جالبش اینه که همونجوری هم می دیدم که فیفز داره میاد تواتاق و میره! که البته این اتفاق در واقعیت داشت می افتاد! :))) ترکیب رؤیا و واقعیت! :)))



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، خوابهای دنباله دار

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 19:50 توسط فروغGh|

امروز غروب این فرصت پیدا شد که نیم ساعتی با هم بچرخیم! البته همین گردش یه کاری هم دست بنده داد! چون ایشون رمز کارت سوختشونو فراموش فرمودن و کارت قفل شد و منم به عهده گرفتم که ببرمش شرکت نفت رمزش رو درست کنن :))))



برای خودت، که البته الآن نِت نداری اما خوب بعدا میای می خونی:

مرسی که اینقدر خوبی و مهربون! مرسی که اینقدر راحت لبخند بهم میدی... مرسی که اینجوری سر به سرم می ذاری و باعث میشی بفهمم چقدر حسودم چون دوستت دارم و می خوام مالکِ تمام و کمال قلبت باشم برای همیشه! حواس پرتِ من! عاااشقتم!

همه ی زندگیمو، همه ی توانمو می ذارم که خوشبختت کنم، که آغوش امنت باشم و نذارم هیچی و هیچکس اذیتت کنه. تمام تلاشمو می کنم که تنها کسی باشم تو این دنیا که بی منت و بی چشمداشت می خوادت و برای همیشه کنارته و مراقبته. می دونی که می تونم... می دونی که می خوام!

چون دوستت دارم دوست خوبم، عزیزترین همرازم، مهربونترین مَردم، و حالا هم آرامش زندگیم، نامزدم، تنها عشقم :) :* :* :*



پ.ن 1: این آهنگ رو دوست دارم! یه آرامش عجیبی توش هست و یه غم کوچولویی که آدمو یاد خاطرات خوش گذشته می ندازه و حسرتِ تکرارشون! :) نه؟؟


پ.ن 2: واسه اون دوست عزیزی که راز درشت نشون دادنِ چشم رو پرسیده بود... بیا ادامه ی مطلب درسِ آرایشگری داریم جونم... بدو! :)




:Continue:

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، نامه هايي به تو

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 21:46 توسط فروغGh|


شب با هم بیرون بودیم. با دوستای اون بودیم اما در کل خوب بود و خوش گذشت! دیگه چیزی نبوده که حراست محل کارشون بهش گیر بده گفته ن باید ریشتون مدل خاصی نداشته باشه!!!!!! اونایی که عکس مصطفی رو دیده بودن می دونن که یه ریش خاصی داشت با سبیل و خوب امروز رفته بود ماشین کرده بود و یه ته ریش کلی گذاشته بود... خوب بود به نظرم متنوع بود، اما دوست داشتم برای عقدمون ریشش همونجوری مثل همیشه باشه... خودش که خیلی سرش شوخی کرد و خندیدیم.

یه اتفاقات عجیبی هم برای خودم افتاد. تموم روز همون حال استرسی رو داشتم! سرم به شدت درد می کرد و گنگ بودم گاهی هم حس می کردم که حتما یکی از مویرگای سرم پاره شده! عصری که اومد و حرف زد بهتر شدم. فقط به خاطر اینکه داد زدم ناراحت بود و اصلا طلبکار نشد که حالا مگه چی شده و... بهش گفتم که دفاعی ندارم از خودم بکنم غیر از اینکه به حد مرگ ترسیده بودم و واقعا رفتارم دست خودم نبود... اونم دیگه ادامه نداد. اما وقتی منو رسوند خونه همینجوری عین ابر بهار اشک می ریختم! البته نه جلوی خودش بعد از اینکه رفت! دوست داشتم پیشم می موند و همینم خودش باعث شد بیشتر حالم گرفته بشه. بعد بین ساعت 11 و 12 یه ریز گریه کردم! خدا رو صدا می کردم و گوله گوله اشک می ریختم! ته دلم به شدت احساس تنهایی می کردم و ناله می کردم که چرا کنارم نیست؟ که چرا حالا که بهش اینقدر احتیاج دارم نیست؟ همین الآنم با فکر اینکه امشبم تنهایی باید سر بشه داره اشکم در میاد!!! اینکه دور از منه و نیست. بهش گفتم که بهونه شو دارم و اونم برام به جاش یه تصویر خیلی قشنگ از آینده کشید! اینکه به وقتش تا دلمون بخواد با خیال راحت همو بغل می کنیم و می خوابیم... بعد ازش خواستم همین امشبم بغلم کنه و اونم بغلم کرد، منو بوسید و بعد خوابید...

وقتی ساعت از 12 گذشت اشکای منم بند اومد! استرسی که دیشب بهم وارد شد تموم روز باهام بود و با اشکای شبم تخلیه ش کردم. عصری که رفتم قبل از آماده شدن دوش بگیرم عینکم رو برداشتم. وقتی رفتم تو حموم یه راست رفتم سراغ آینه که طبق عادتم اول صورت خودمو ببینم. یه قدم برداشتم به عقب! دور چشمام چنان گود رفته بود و فرو رفته بود که شبیه اسکلت شده بودم!!! پوستم تیره شده بود، یه جورایی شبیه وقتایی که بدون ضد آفتاب توی نور شدید می مونی و پوستت تیره و لکه دار میشه!!! خیلی بد بود! توی بدترین مریضی ها و حالهای خرابم اینجوری پوستم تیره و بدون درخشندگی و چشمام گود افتاده نشده بود! با خودم گفتم تنها چیزی که منو نابود می کنه ترسِ این مَرده! ترس اینکه نکنه یه خار به پاش بره! ترس اینکه نکنه کوچکترین چیزیش بشه!

فیفز هم صورتمو دید. البته حرفی نزد اما از قیافه ش معلوم بود که شوکه شده از چهره م! وقتی اومدم به صورتم کرم توتال اِفِکت اولِی Olay Total Effect زدم که بابا تازه آورده. هم ضد آفتابه هم روشن کننده هم نرم کننده هم لیفتینگ هم لایه بردار و... خلاصه 7 تا خاصیت داره... اونو زدم و بعد کرم پیگماسام فیس دو... کم کم یه مقدار درخشندگی پوستم برگشت. رفتم خونه ی خاله م آش ترش خوردم. یه کم هم برای مصطفی آوردم و برگشتم. حسابی آرایش کردم که اون گودی چشمام نزنه بیرون. رنگای روشن زدم و اون راز بزرگتر نشون دادنِ چشمم رو هم به کار بردم و...

شب که مامان اومد باز شروع کرد به زدن همون حرفا!!! فکر کرده بود ما قهر کرده بودیم!!! گفتم ما اصلا قهر نبودیم. اصلا مصطفی فقط گفت که چرا داد زده م! وگرنه توی اصل قضیه ناراحتی آنچنانی نبود! بعد گفتم من تا همین الآن داشتم از استرسِ دیشب گریه می کردم، پس لطفا تمومش کن و اینقدر بیخودی طرفداری نکن! بازم عینک داشتم و هنوز آرایشم رو صورتم بود واسه همین ندیده بود چی به روز چشمام اومده. فیفز یه هو گفت چشماش داغون شده... اصلا صورتش داغونه کلا! بعدا که رفتم صورتمو شستم اومدم و چشمام رو بهش نشون دادم و بعد دیگه مامان هیچی نگفت. براش گفتم که چطوری با اینکه اون داشت باهام حرف می زد من حس می کردم دیشب هست و من ازش بیخبر مونده م همونجوری گریه می کردم! واقعا تأثیر دیشب حالا حالاها روم می مونه! خیلی داغون شدم، خیلی!


الآن آرومم نسبتا، اما ته دلم هنوز غم هست. ته دلم هنوز حس می کنم نیاز دارم اینجا باشه و آرومم کنه... یکی از سخت ترین کارای دنیا پنهون کردنِ حال بدته، اونم وقتی که باهاشی ولی نمی خوای خوشی اون با حال ناجورت خراب بشه... مثه امشبِ ما...


مرد مهربون و حواس پرت و خوابالودِ من:

دوستت دارم که اینجوری پریشونت میشم! دوستت دارم که وقتی یه شب بی هوا غیبت می زنه اینجوری به حالِ مرگ میفتم! دوستت دارم که وقتی نزدیک اومدنت میشه با هزاااااااااااااار فن و تردستی حدقه ی کبود چشمم رو می پوشونم که نبینی از دیشب چی به روزم اومده و چطور داشته م ضجه می زدم از ترس... دوستت دارم که دلتنگ آغوشتم!

مرد عزیز تموم لحظه هام، آرامشِ خوابیده ی من...

دوستت دارم به قدر تک تک اسامی خداوند، و تموم ستاره های آسمون... و تموم قطرات آب دنیا...

دوستت دارم بیشتر از جونم...

:* :* :* :*



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، نامه هايي به تو

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 2:50 توسط فروغGh|



از امروز احتمالا میرم تو یه خاموشیِ 20 روزه. نمی خوام زیاد وقتم رو اینجا بگذرونم و باید برای این 20 روز برنامه داشته باشم که بتونم کتابای 400 صفحه ای رو بخونم و مرور کنم... فعلا که امروز رو گذاشته م برای در آوردن جواب سوألات امتحانی دکتر خ.

دیشب خیلی شب بدی داشتم. سرم بدجور درد می کنه! مصطفی تا حدود 11 بیرون بود و داشتیم پیام می دادیم اما بعد یه هو غیبش زد. منم تا 12 نگران نشدم اما بعدا پیام دادم و دیدم جواب نمیده! شروع کردم به زنگ زدن برنمی داشت! خیلی ترسیدم! به بهار پیام دادم گفت که نیم ساعت پیش بهش شب بخیر گفته!!! اما به من هیچی نگفته بود! وای داشت قلبم از دهنم میزد بیرون تا اینکه 1 شب بالأخره گوشی رو برداشت! باور کنین نمی دونستم چطوری دارم حرف می زنم. قلبم واقعا گرفته بود انگار یکی مشتش کرده بود و داشت محکم فشار می داد. از یه طرف خیلی ترسیده بودم و از یه طرف عصبانی بودم از دستش. پیام داد که جلوی تلویزیون خوابش برده بوده! من که می دونم واسه شب بخیر گفت به من همیشه تا دقیقه نود صبر می کنه و وقتی واقعا داره از خواب می میره بهم شب بخیر میگه اما واقعا مغز من کار نمی کرد که بتونه چیزایی رو که می گفت پردازش کنه! فقط داد زدم سرش که به بهار پیام دادی نمیشد به منم می فرستادی؟؟ من مردم از ترس! حالا این وسط اون می گفت خوب مگه چی شده حالا؟؟؟ حتی یه ثانیه از ترس منِ بدبخت تو اون لحظه رو نمی تونست درک کنه! یه کم هم عصبانی شد اما واقعا بلایی که تو اون یه ساعت و بیست دقیقه سر من اومد چیزی بود که امیدوارم هیچکس سرش نیاد. خون تو تموم سرم داشت می جوشید. سرم داغ بود و کاملا زدنِ رگهای حدقه ی چشمم رو حس می کردم. گنگ شده بودم و چشمام سیاهی می رفت! چقدر گریه کردم...

واقعا با تموم وجودم ترسیده بودم. نمی دونین چطوری گریه می کردم! مامان که اصلا عجیب غریب بود! من سر مصطفی داد زدم بعد خودم رفتم تو دستشویی سرم رو کردم تو حوله و چنا زااااااار می زدم که نگو!  خوب خیلی ترسیده بودم و از دست مصطفی هم کفری بودم که چطور اینقدر بی دقتی کرده و منو بیخبر گذاشته! بعد این وسط مامانم شده کاسه ی داغتر از آش!!! هی می گفت چرا بیدارش کردی؟؟ منو میگی دلم می خواست با سر برم تو دیوار از دستش! گفتم من اصلا نمی دونم کجاست! خونه رسیده یا نه! شاید خواسته بهار بره بخوابه که اینو گفته... آخرین خبری که داشتم وقتی بود که هنوز بیرون بود! خوب دلِ آدم هزار راه میره! من از کجا بدونم خونه ست یا نه؟؟ نکنه زبونم لال چیزی شده باشه! هرچی هم می گفتم مامان حرف خودشو میزد!!! از میزان درک و همذات پنداریش همین بس که صبح اومده بالای سرم میگه چطوری؟ میگم سرم خیلی درد می کنه. میگه خوبت شد!!!!!!!! من مونده م واقعا!!! خدا رو شکر نهار رفت خونه ی خاله وگرنه یه جر و بحث حسابی داشتیم! همین الآنشم سرم گُنگه و یه جورایی گیجم!! من طاقت آدرنالین زیاد رو ندارم خدایی. کارم رو می سازه!


مامان نوار دور تور قندسابی رو دوخته اما بدبختانه تور یه جوری شده! چروک خورده! بهتر بود با دست می دوختمش اینجوری شاید چین نمی خورد! حالا نمی دونم بشکافمش یا بذارم بمونه و روش کار کنم که درست بشه! اما به نظرم اینجوری یه کم بی سلیقه به نظر میاد. حیف اونهمه نوار!!! بشکافمش خراب میشه و مجبورم دوباره پول نوار بدم...


امشب قرار بود مصطفی 8:30 بیاد دنبالم بریم بیرون. این شبای انتخابات بیرون شلوغه و مصطفی هم که تازگیا بدتر از خودم دلش تنگ میشه. حالا با این اوضاع بحثِ دیشب امشب میاد منو ببره بیرون یا نه! گمونم بیاد! فوقش عصر یه کم جر و بحث کنیم اما مصطفی تا حالا قرارامون رو به خاطر جر و بحث کنسل نکرده. ما هنوزم از اونایی هستیم که دلخوری دیشبمون به فردا نمی کشه! :) فقط یادمه یه بار اون لجبازی کرد که منم بدجور به دلم خورد و 3-2 ساعتی قهر بودیم... :دی بیخیال وقتی اومد معلوم میشه منو می بره بیرون یا نه...


دیروز یه مانتوی جدید گرفتم. از این چهارخونه های تابستونی کوتاه که هر سال یکی برام میرسه!!! البته پارسال چهارخونه نبود اما خوب اون موقع مانتو کانتری قرمزم بود به جاش... امسال اون مانتو رفته و خوب مامان خواست جبران کنه. به اندازه ی اون مانتو ازش خوشم نیومد اما خوب دوستش دارم. رنگش یه کم عجیبه. یه جور دودی قهوه ای با چهارخونه های مشکی و آبی... یه مزیتی هم که نسبت به مانتو کانتریم داره اینه که کمربند داره. اون یکی گشاد بود و خنک اما کمر نداشت و باعث میشد سایز دو برابر بشه چون دو سایزم برام بزرگ بود...


آخ نزدیک بود یادم بره ها! دیروز ستِ حلقه ی رویاییم رو تو انزلی یافتم!!! با مامان بابا بودم که دیدمش. طلای سفید بود و یه طرح خاصی داشت با یه دونه نگین الماس کوچولو که البته الماسش تقریبا قهوه ای بود. کیمی اون بار برام توضیح داد که الماسها سه نوع دارن ( از مزایای داشتن دوستی که همسرش طلافروش باشد!! :دی) بهترینش به صورتی می زنه که از همه گرونتره، بعدش سفید هست که حد متوسطه و در پایان هم قهوه ای... دیروز اون طلافروشه خیلی روی این نکته که این نگین الماس ( یا در اصطلاح عامیانه همون برلیان) هست تأکید کرد و من همینجوری لبخند ملیحِ "برو داداش خودتی، ما هم یه چیزی سرمون میشه (البته به لطف کیمی جاااان ممم :*)" می زدم و وقتی هم که اومدیم بیرون به بابا سریع گفتم! یعنی در این حد از اطلاعاتی که دارم خوش خوشانم شده بود!!! :))) اما خوب راستش مدل این حلقه دقیقا با ذهنیتِ من همخونی داشت و به شدت هم زیبا بود و از اونجایی که یه دونه نگین داشت پس بیشتر وزنش در حقیقت برای همون طلایی بود که درش استفاده شده. سایز زنونه ش توی دستم می رفت اما خیلی کیپ بود و باید بدم بزرگش کنن احتمالا. و سایز مردونه ش هم برام یه مقدار بزرگ بود!! بنابراین اندازه ی دست مصطفی میشه حتما. یه اشکالی که اینجا هست اینه که من اصلا دوست ندارم به اندازه حلقه م دست بزنن چون یه تیکه بودنش از بین میره و شکل اصلیش رو هم خراب می کنه! حالا مونده م بازم برم رشت رو بگردم یا حالا که یه مدلی بالأخره چشمم رو گرفته همین رو بردارم... حالا نمی دونم هنوز مصطفی تصمیمی نگرفته درباره ی حلقه... قرار بود با خواهرش صحبت کنه. اتفاقا قیمت این حلقه هم بسیار عالی بود. خیلی کلفت و خوشگل بود ولی قیمتش باورنکردنی... دقیقا مثل همون ستی که توی رشت دیده بودم. تقریبا در میومد 2.700!!! اون ستی هم که تو رشت دیدم 2.800 قیمتش بود. اونم همینجوری بزرگ و شیک بود.


آهنگ اوریجینال سریال لاست رو دانلود کرده م و بدجور رفته رو مخم! اینقدر عاشقش بودم از قبل که نگو! حالا هم دیگه بدتر!! همون تمی که وقت مرگِ جک یا کلا افراد معصومِ سریال میزد... همینیه که گذاشتم رو وبلاگ... معمولا یه مدت این آهنگا رو می ذارم بعد برشون می دارم... این یکی بدجور دلم رو گرفته! شاید موندگار شد...



نمی دونم چرا اینجوری حالتِ traumatized یا شوکه ی عصبی بهم دست داده! سرم بدجور گنگ شده! خوابم نمیاد اما سرم خیلی سنگینه! دلم خیلی گریه می خواد!!!


اگه فقط می دونست دیشب باهام چیکار کرد!!! اگه فقط میشد یه لحظه از حال دیشبم رو بهش نشون بدم!!




آخخخخخ خداااااااااااااااااااا... :(



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، به تلخی شوکران ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 14:21 توسط فروغGh|


این یکی دو روزه حالم خیلی خوب بوده. دوست داشتم می تونستم عکس بذارم اما می دونم دعوام می کنه و کلی هم ناراحت میشه چون ازم خواسته بود نذارم. همین یکی هم که گذاشته م یه برش از یه عکس چهارنفره ست که مصطفی دیگه رسما منو بغل کرده بود! خیلی عکسای خوشگلی گرفتیما اما دلم نمی خواد برخلاف میلش کاری بکنم! دیگه درک می کنین مطمئنا! مرسی! :)


دیروز ازش خواستم غروب بعد از اینکه از دریا اومد مال من باشه! بعد اومد و منو هم برد به پیک نیکی که خیلی غیرمترقبه ایجاد شده بود و فریبا و مهیار و حوریه و... هم بودن. خوش گذشت. منو به یکی از عموهاشون معرفی کردن. بعدشم مهیار و فریبا رو بردیم غازیان رسوندیم و مصطفی طولانی ترین مسیر ممکن برای برگشتن رو انتخاب کرد :دی تازگیا هم که خیلی خوشحال و شجاع شدیم و همه ش از در جلو میایم خونه!!!! :))) دیروزم اومدیم و دیدیم به به! عمو بزرگه ی من داره میاد خونه. مصطفی پرسید برم یا بموم؟؟ گفت خوب بمون باهاش سلام علیک کنیم! خلاصه به هم معرفیشون کردم و عمو رو هم تا دم در خونه آوردیم با هم! خیلی جالب شد، عموی اون و بعدشم عموی من!!! :)


آرامش دارم این مدت... حالم خوبه. نگرانی جفتمون از حد یه چیز نسبتا کوچیک فراتر نرفته خدا رو شکر... تور قندسابی رو بریده م و دارم نوار دورش رو کوک می زنم. امروز تموم میشه و میدم مامان چرخ کنه و بعدش روش کار می کنم. تصمیم داشتم بذارمش آخر سر اما دیدم بهتره اول این رو تموم کنم که با حوصله به گیفتا و جام عسل و لقمه های نون و پنیرم برسم! راستی نون و پنیر و سبزی و شامی رو کلا یادم رفته بودا!!! اون روز پیک نیک لاله یادم انداخت!!!


قبلا بهش خیلی وابسته بودم. همه تون شاهدین که چطوری چند روز بعد از دیدنش دیگه گیج می زدم و دلم دنبالش می گشت. الآن اونجوری گیج نمی زنم اما دلم هر روز می خوادش! می تونم بگم خیــــــــــــــــلی نسبت به قبل آرومتر شده م و بهونه نمی گیرم اما دائم می خوام باهاش باشم! یه جورایی حس می کنم اونم وابستگیش بیشتر شده. یعنی بیشتر دلش می خواد با هم باشیم یا جایی که خونواده ش هستن منم باشم. خوب تا حدی که می تونیم با هم هستیم. واسه همینه که دل من این مدت آروم گرفته و دیگه اذیتم نمی کنه.


دیروز یکی از عکسایی رو که گرفته بود گذاشتم تو فیس. زیاد اونجا نمیرم دیگه. فقط هستم چون مصطفی اونجا اکانت داره. اگه اون دی اکتیو کنه منم یا کمال میل اینکارو می کنم آخه واقعا جای بیخودی شده. من فقط به صفحه ی عروس زیبا سر می زنم دیگه!!!! مدل آرایش عروس و لباس و اینا می بینم...


راستی دیشب خواب دیدم یه لباس مشکی تنمه خیلی ملوس! ساتن بود و کوتاه بعد یه کت سبز تیره روش پوشیده بودم و داشتم یه نیم ست سبز هم می نداختم. گوشواره و گردبند و انگشتر بود با نگین اشکیِ سبز تیره... نگینش هم مثل عقیق بود، حالا نمی دونم عقیق سبز داریم یا نه؟؟!! یادمه سالها قبل از بس که من خواب لباس سبز می دیدم یکی از دوستای خاله م که خیلی آدم با ایمانیه گفته بود فروغ آخر یا با یه سید ازدواج می کنه یا مادرشوهرش سید میشه... که البته درست هم از کار دراومد!!!


خدایا شکرت برای آرامشی که دارم. برای دوستام، بخصوص برای هیلما، سپیده و بهار هم ازت آرامش می خوام... یه آرامش همیشگی...


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، خوابهای دنباله دار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 13:55 توسط فروغGh|


وقتی از صبح سحر تا یه ساعت قبل از خواب با عشقت باشی خوب معلومه که اون روز بهترین روز دنیات میشه!!!


وای دلم می خواست کلی عکس بذارم اما می دونم بعدا به غضبش گرفتار میشم!!!


صبح که بیدار شدم تقریبا 6:30 بود. قرار بود تا 8 آماده باشم که بیاد. توی آشپزخونه کف زمین نشستم و 10 تا ساندویچ درست کردم. بسته بندیشون کردم. شکلاتها رو ریختم تو ظرف و دوغ و یه عالمه بذار و برداری که الآنم یادم نمیاد برای چی بود!!! لباسامو اتو کردم و خط چشم کشیدم. فقط فرصت کردم خط چشما رو میزون کنم. مصطفی دم در بود. تا منو دید اولین چیزی که پرسید این بود که چرا مانتو سورمه ایم رو نپوشیدم!!؟؟!! خودش تیپ سورمه ای زده بود. شاید دلش می خواست سِت باشیم طبق معمول! :)) اما خوب من مانتوی قهوه ای کوتاه تنم بود با شال نسکافه ای تیره. من معمولا وقتی می خوام برم پیک نیک در عین اینکه سعی می کنم تیپم خوب باشه اما لباسای جدیدم رو نمی پوشم چون معمولا یه بلایی سرشون میاد. مثلا همین دیروز بنده با شیطنتام به عمر شلوار کتان مشکیم خاتمه دادم و باعث شدم قسمتِ نزدیک زانوم سوراخ بشه!!! بهرحال وسایل رو آوردیم و راه افتادیم که لاله و فرشید رو سوار کنیم. هوا خیلی خوب بود دیروز. آفتابی آفتابی... البته یه ذره هم داره زیادی گرم میشه اما 8 صبح آنچنان گرم نبود که بخوایم اذیت بشیم. 


لاله و فرشید رو که برداشتیم رفتیم نونوایی و اونا نون فانتزی خریدن. ما هم قبلش بربری مخصوص کوچه آرسن رو خریده بودیم که با آرد شیرینی درستش می کنن و صبح خیلی برای صبحونه می چسبه. قرار بود یه جا وایستیم و نیمرو درست کنیم برای صبحونه. اما خوب یه سره رفتیم تا قله رودخان!!! وقتی رسیدیم نزدیک 11 بود اما دریغ از یه دونه جای پارک که بشه گیر آورد! بهرحال تعطیلی بود و قلعه رودخان هم خنک و دارای رودخانه ی یخچالی و... خلاصه بعد از پارک کردن ماشین که عملا وسط خیابون بود، چون دیگه واقعا جای پارک نداشتن گذاشتن اونجا بذاریمش، آقایون ما رو گذاشتن کنار وسایل و خودشون رفتن دنبال مکان. من و لاله هم خیلی سریع جور شدیم خوشبختانه! داشتیم درباره ی این شوخی می کردیم که تخم مرغا به جای نیمرو الآن آب پز شده ن و بعد من اشاره کردم که آب پز که نه، در اصل عرق پز شده ن دیگه!!! دیگه لاله قشنگ داشت غش می کرد از خنده که فرشید پیداش شد، اونم تنهایی! همینکه از دور دیدمش گفتم لاله اینا حتما یه جایی رو پیدا کرده ن، بعد مصطفی الآن یه پاش رو گذاشته اینور و یه پاشم اونور که جا رو کسی نگیره!! :)) فرشید اومد و دیدیم بعله! فروغ خانوم گلی به جمالت با این حدسی که زدی! دقیقا هم همین بود!!! فرشید و من یه سری از وسایل رو برداشتیم و راه افتادیم. آخه تموم وسایلی که مصطفی جووووونِ من هم بلند کرده بود دستِ ما بود و خوب وقتی پهلوونِ من نباشه کسی نمی تونه اونهمه بار رو با هم بلند کنه و مجبور بودیم دو سری بریم که بشه همه چی رو ببریم. لاله موند پیش وسایل. 


یه جایی پیدا کرده بودن پشتِ یه سری بلوکِ چیده شده برای ساختمون که باید از یه سری سنگ و تنه ی درخت می رفتیم پایین تا برسیم بهش. اما خوب جاش کوچیک بود و بیشتر از خودمون 4 نفر دیگه جا نمیشد و به خاطر همین خلوت و خالی بود. خیلی هم خنک بود چون با توجه به تعداد درختا آفتابی بهش نمی تابید. وقتی رفتیم پایین دیگه کلا یادمون رفته بود که اون بالا چقدر شلوغه!! انگار که تو یه جای دور افتاده نشستیم.


نیمرو درست کردیم و صبحونه خوردیم. بعدش آقایون باز بساط قلیونِ کذایی رو به راه انداختن و رفتن با یه کم فاصله از ما نشستن. من و لاله هم برای خودمون از جریان آشناییمون و خواستگاری و اینا حرف زدیم. بعد که آقایون برگشتن پیشمون یه کم عکس گرفتیم و حرف زدیم و بعدش کم کم به حالت ولو در اومدیم. مصطفی سرش رو گذاشته بود رو پای من و داشت سعی می کرد از خودمون عکس دونفره بگیره! خیلی تلاش کرد و خوب موفقم شد!


بعد قرار شد دو به دو بریم بالا و یه چرخی بزنیم. هم وسایلمون تنها نمونه هم اینکه یه کم دو نفره بچرخیم. اول لاله و فرشید رفتن. ما هم برای خودمون یه کم حرف زدیم و خندیدیم و بعدش دراز کشیدیم یه کم چشمامونو بستیم. من که در اصل یه کم خوابم برد! بعد که لاله و فرشید برگشتن دیدیم برامون ترشی و لواشک آوردن. یه کم خوردیم. من دلم می خواست یه ظرف پر داشته باشم اما واقعا نیشد چون مصطفی کلید کرده بود رو معده ی داغون من و خوب راستشو بخواین حقم داشت! واسه همینم وقتی رفتیم بالا من پیله نکردم که واسه م لواشک بخره. رفتیم یه کم بالا و بعد خودِ مصطفی گفت برگردیم. خوب ما جفتمون قبلا اینجا رفتیم و قلعه رو هم دیدیم. مصطفی که این بار پنجم بود که میومد واسه همین واقعا چیز جدیدی توش برامون نبود و ترجیح می دادیم برگردیم پیش بچه ها. اومدیم و دیگه صبحونه هضم شده بود و میشد نهار خورد. سفره انداختیم و نهار خوردیم. حالا ما تخمه و هندونه و آلوچه و... چیپس و اینا هم داشتیم اما دیگه کی جا داشت بخوره؟؟؟ یه عالمه صبحونه بعدشم یه نهار حسابی! دیگه واقعا از توانمون خارج بود! هندونه رو نصف کردیم و هر کدوم یه نصف قاچ بیشتر نتونستیم بخوری. نزدیک 5 بود که دیگه برگشتیم. تو فومن هم که کلوچه و بستنی گرفتیم. حالا فرشید رفت 6 تا بستنی آورد و نفری یکی خوردیم. بعد دوتای باقی مونده رو یکی اونا برداشتن یکی ما. مصطفی به من گفت تو به خاطر معده ت بهتره نخوری. بعد من براش بستنی رو باز کردم و واسه اینکه شوخی کرده باشم یه لیس بهش زدم که بعد بدم دستش! اوه اوه چنان بهش برخورد که!!! جاتون خالی باید قیافه شو می دیدین! لج کرد که تو به حرفم گوش نمیدی و دیگه نخورد بستنی رو. منم بستنی رو کلا انداختم تو پلاستیک آشغالا! البته جوری اینکارو کردم که فرشید اینا نفهمن. بعدم یه کم ساکت نشستم اما خدایی ناراحت نشده بودم. قیافه هم نگرفتم فقط یه جوری به خودش حالی کردم که خورده تو ذوقم که چرا اینطوری کرده! بعدش دوباره همه باهم خندیدیم و حرف زدیم.


از اونطرف حوریه زنگ زد که بیاین بریم بیرون! خدایی اصلا انرژیش نبود اما خوب مصطفی نمی خواست به خواهرزاده ش نه بگه. به منم گفت باهاشون برم. منم که از خدام بود برم و تموم روز پیشش باشم. لاله و فرشید رو که رسوندیم تصمیم گرفتیم یه کم بریم خونه شون استراحت کنیم و اونم لباساشو عوض کنه. بعد بریم خونه ی ما و منم لباسامو عوض کنم و بعدا بریم دنبال بچه ها.

فکر کنم یه 20-15 دقیقه ای خونشون بودیم. گرما واقعا آدمو بیحال می کرد. خونه شونم پنجره ی رو به جنوب داره و اصلا عین کوره داغ میشه. پرده ی اتاقشو عوض کرده بودن و این جدیده نقره ای بود با طرحای مشکی. پرده ی قبلی حریر نارنجی بود با طرح قهوه ای. ازم به خاطر لجبازیش معذرتخواهی کرد و گفت به خاطر معده ی خودم گفته، خوب منم گفتم که ناراحت نشدم از دستش. بعدشم پیش به سوی خونه ی ما و یه تغییر لباس دیگه و بعدم غازیان! تو راه یه اعتراف جالب کرد و اونم اینکه دلش برای بابام تنگ شده!!! البته منم دلم برای مامان عزیزه تنگ میشه اما خیلی برام جالب بود که مصطفی دلش برای بابا تنگ شده!


بچه ها هوای خرید و گردش داشتن! اما دیگه مغازه ها داشتن می بستن. ساعت از 9 گذشته بود و متأسفانه انزلی شهریه که اصلا از ساعت 9:30 به بعد تموم مغازه هاش بسته میشه و شهر رسما می میره! خیلی بده!


تو اون مدتی که با هم تو خیابون سپه بودیم دوتایی از کنار هم تکون نمی خوردیم. یه کم هم حلقه دیدیم. مصطفی کلا میگه تو انتخاب کن و از من نپرس! اما من دوست دارم تو انتخاب کردن نظر بده! خوب یکی دو مدل دیدیم اما تو دستم که انداختم به دلم ننشست. به نظرم بریم رشت بهتره باز...


با چه بدبختی تا 10:30 خودمو رسوندم خونه! خودمم باورم نمیشه هنوزم!!! :))) ولی واقعا به این می ارزید که همه ی روز دستش تو دستم باشه. ای جونم قربونش برم! دیروز بهترین روزم بود. اینقدر که حتی گوشیمونم خاموش کرده بودیم که کسی زنگ نزنه.


نهال که وقتی پیاده شدم صدام می کرد: زن دایی...

بعد می گفت: بغل...!

وای ضعف کردم براش اینقد که این دخمل لوس و ملوسه!!!


راستی یه نکته ی جالبم تو فومن رو به روی کلوچه فروشی اتفاق افتاد. منتظر مصطفی و فرشید بودیم که وسط حرفامون لاله ازم پرسید متولد چه ماهی هستی؟ گفتم مهر! گفت جدی میگی؟؟ منم مهریم!! بعد من پرسیدم چندم مهر؟؟ گفت بیست ووو.... هشت!!!!!!

گفتم وای جدی؟؟ منم 28 مهرم!

دیگه نمی دونین چقدر ذوق کردیم و خندیدیم. بعد که آقایون اومدن با ذوق براشون تعریف کردیم که فرشید اول باورش نشد و مصطفی هم یه هو شروع کرد به خندیدن!!!

تنها فرقش اینه که لاله 2 سال از من بزرگتره...


شب که اومدیم خدایی گیج می زدیم و واسه همین زود خوابیدیم. تازه مصطفی گفت که جورابای من تو اتاقش مونده بوده! خخخ :)))))


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، و سفر می کنم ، آغوش يك عشق ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392ساعت 11:55 توسط فروغGh|


یعنی امروز پاهام جوری درد می کنه که من واقعا طاقتم تموم شده! کفشم به خاطر پاشنه ی یه کم بلندش امونم رو بریده! راه زیادی هم باهاش نرفتم اما آب و هوا و گرما باعث میشه کفش به پا بچسبه و اینجوری روانیم کنه! کف پام خیلی درد می کنه! تصمیم دارم یه کفش دیگه که دارم و پاشنه ش کوتاهتره رو بپوشم. کفشای دیگه م همه پاشنه های فوق العاده بلند دارن.

امروز مصطفی آخرین امتحانش رو میده. در واقع همین الآن سر جلسه ی امتحان نشسته. ازم خواسته از بابا بپرسم اجازه میده ما این هفته با هم پیک نیک بریم؟ من که از خدامه. مامان اینا هم که خودشون جایی نمی تونن برن بعیده ما رو حبس کنن. اما خوب بابای منه دیگه! غیرقابل پیش بینیه!

دیروز رفتیم خیابون نواب و به مبل فروشیا یه سری زدیم. قیمت مبل در عرض این یکی دو ماهه نزدیک به 30 درصد رفته بالا! خلاصه که سرویس خواب رو تو مبل ظفر انتخاب کردم. سرویس خوابای شروین با اینکه خوشگلتر و در مواردی هم کمدهاشون جادار تر از ظفر بودن اما از لحاظ جنس به پای سرویسای ظفر نمی رسیدن با اینکه قیمتهاشون یکسان هم بود! حالا باید مصطفی هم بیاد و ببینه ها اما به نظرم سرویس خوابای ظفر بهتر بودن. مبل اما... شروین خیلی چیزای خوبی داشت. تازه چون مامان خسته شده بود و بیشتر نمی تونست سرپا بمونه ما فقط سه طبقه ی سمت راستی مغازه رو دیدیم و بخش سمت چپ موند برای بعد. ولی خوب برای مبل باید مصطفی هم بیاد چون اون مدلای مدرن دوست داره اما من تو کار مدلای کلاسیکم همه ش! چندتا سرویس خواب خوم نشون کردم که بعدا با هم بریم از بینشون انتخاب کنیم اما به احتمال زیاد از همون ظفر می گیریم.


امروز بالأخره تونستم اتصال بلوتوثم رو از زیر تخت سرکار فیفز بکشم بیرون و عکسایی رو که قول دادم بذارم! کله قندا و اون گردنبندم.

:)

راستی چرا من نمی تونم عین آدم درس بخونم؟؟؟ حرصم از دست خودم در میاد!!!

مصطفی رو می خوام...




:Continue:

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 12:43 توسط فروغGh|


مقاله م تموم شده و نشسته م درباره ی مدلای جام عسل سرچ کردم و یه کم هم انگلیسی برای هوانوردی. مصطفی هم که امتحان داره و تند تند نشسته به خوندن. دیشب می خواست بیاد اینجا اما خوب دیروقت بود نیومد. همین اینقدر زد تو حالم که کل شب دست به کله قندا نزدم! در حالیکه کاری هم نمونده ها فقط یه کوچولو کار داره! فقط اون تاجِ قند رو باید تزئین کنم و تموم میشه. خوشگل شده ن. مصطفی هم اون شبی که اومده بود دید خوشش اومد گفت آفرین! تنها چیزی که پرسید این بود که اینا رو اینجوری با تور بسابن چیزی هم ازش می ریزه یا نه؟؟؟ :))) وای بامزه بود سوألش!! انگار باید مثل برف شادی بریزه رو سر و کله مون! :)))

تموم انزلی رو دیروز دنبال قلب پارچه ای صورتی گشتم برای گیفتهام! که نبود! یه بسته ی 50 تایی گیفت رو دارن اینجا می فروشن 30 تومن یا بستگی به مدل بیشتر... از مدلاشونم خوشم نیومد! دوست دارم خودم درست کنم. حتی کیسه های آماده ی گیفت هم به دلم ننشست بس که اجق وجق بود با رنگای مسخره و تزئیناتِ اضافی دل بهم زن! خودم این یکی رو هم آماده می کنم. تصمیم دارم بعد از کله قندا کارای گیفت و جام عسل رو انجام بدم. راستی جا حلقه ای نمی خوام درست کنم، به جای دوتا جعبه ی شیک برای حلقه ها از فروشنده های رشت می گیرم. معمولا تو رشت اگه بدونن عروس و دامادی جعبه های شیکی با طلا میدن بهت. اگه هم دیدم چیز خوبی ندارن یه چیزی می خرم. دیگه این یکی رو واقعا حوصله م نمی کشه درست کنم! راستی جام عسل باید دوتا باشه یا یکی؟؟

یه گربه روی پشت بوم انباری که سمت اتاق ماست نشسته و کلاغایی که روی درخت کناری لونه کرده ن دارن خودشونو می کُشن که اینو فراری بدن! اما این همینجوری پررو پررو نشسته تکونم نمی خوره!!! عجبا!!! :)) سرم رفت اینقدر داد و جیغ اینا رو شنیدم! گربه هم پرروئه نمیره اینا صداشون رو ببرن!!!


هوا بدجوری بوی نمکِ دریا رو میده! عاشق این بو هستم! معلومه امروز گرمای هوا باعث شده آب زیادی بخار بشه... به مصطفی گفتم، میگه عجب شامه ای داری تو دختر!!!! خوب بوش کاملا معلومه! :)

امروز هیچی تلویزیون ندیده م! رکورد خوبیه! مقاله م رو بالآخره فرستادم و راحت شدم. شاید برم یه کم ببینم الآن. کاش مصطفی امروز می تونست بیاد بریم یه جایی، یه دوری بزنیم! خسته شدم تو خونه! تازگی هم جمعه ها بدون اون هیچ جا دلم نمی خواد برم!

فردا مامان برمی گرده خونه، بابا هم میاد...

برم ببینم این دعوای گربه- کلاغی به کجا رسیده؟؟!!



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1392ساعت 18:49 توسط فروغGh|

اون چیزی که سر جاش نبود قلب من بود... همه ی اون حس بد دلتنگی برای وجود نازنینش کنارم بود... قلب من تو سینه ی اون می زنه و مال اونم اینجا تو سینه ی من...

قلب من امشب اینجا بود! امشب شب عجیب و خیلی بی نظیری بود برام...

سر شب شام درست می کردم یه هو به سرم زد که ازش بپرسم میاد شام رو اینجا بخوره یا نه؟ که قبول کرد. یه ساعت و نیم اینجا بود. وقتی رسید هنوز آماده نبودم... نه لباس عوض کرده بودم نه آرایش کرده بودم! حتی هنوز عینک به چشمم بود!! اما خدایی هیچی نگفت بهم! بعد تا غذا آماده میشد رفتم یه بلوز سبز پوشیدم که تا حالا ندیده بود با شلواری که حاشیه ی اونم سبز بود. فقط لنزمو انداختم و یه کم کرم زدم و تمام! گمونم کلا اولین باری بود که جلوش هیچ آرایشی نداشتم! وقت رفتن بهم گفت که سبز خیـــــلی بهم میاد! منم خیلی ذوق کردم! :)

درباره ی خونه حرف زدیم و اینکه چه مدل مبلی بگیریم و تلویزیون چند اینچ باشه...

تازه 20 دقیقه ست که رفته. شام خوردیم و فیلم ماشین زمان رو با هم دیدیم. خنده های امشب رو برای یه هفته ی آینده که احتمال داره نبینمش ذخیره کردم. این هفته ی آخر امتحاناشه و امتحانای سخت داره و امکان داره نتونم ببینمش. برای همین خوب نگاش کردم و تا لحظه ی آخر هی بغلش کردم و بوسیدمش برای یه هفته ی آینده.

چه خیالِ راحتی میشه داشت وقتی قلبت کنارته... :) :*


دیشب بالأخره یه کله قند رو تموم کردم... :)


پ.ن: واسه اولین بار امشب خنده ی صدادارش رو شنیدم! خیلی بهم خوش گذشته بود از ذوق همه ش خنده م می گرفت. آخر پرسید واسه چی می خندی تو؟؟ گفتم هیچی اولین باره برام با صدا خندیدی خوشم اومده!!!

هنوز لباسام بوی وحشیِ عطر چستیتی رو میدن! :)


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 22:50 توسط فروغGh|


نه جدی جدی حرف مامانیم راست بود! دارم سرما می خورم که زیر گوش راستم ورم کرده! مصطفی دیروز دست زد گفت شاید جوشِ زیرپوستیه! بعد منم از ترس اینکه هی بگه برو خونه نگفتم که یه کم حالتای سرما خوردگی رو دارم.

امروز رو انگار آقامون رفته سرکار! معمولا 4شنبه ها نمی رفت اما امروز گوشیش خاموشه.

شنبه 2تا امتحان داره! درسم نرسیده زیاد بخونه!

منم هی متن از نت می گیرم اما نمی خونم! باید 3تا کتاب دیگه بخرم!

امروز احتمالا با مامان برم برای خریدن تور و حریر و ملیله و اینا...


درس بخون نیستم اصلا نمی دونم چرا بیشتر استرس کارای جانبی رو دارم!


امروز قول میدم دیگه درس بخونم حتما! :)



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 13:41 توسط فروغGh|


صبح تو خواب و بیداری بودم که مصطفی پیام داد. دیشب اعصابش خورد بود و زود خوابید، کله ی سحر با جملات لطیف جبران کرد:  چه احساس قشنگی، تو قلبم تو رو دارم :*

حالا من تو اون وضعیت که یه چشمم خوابه، یه چشمم بیدار، از یه طرف کلی کیف کرده م و از یه طرفم دارم تو ذهنم دنبال جواب می گردم براش. آخرم یه تیکه از شهاب رمضان براش فرستادم:  وقتی تو اینجایی، راهی غیر از عاشق بودن نیست :*

گفت: توأم می خوای بیای؟ :*

گفتم: جونم؟ کجا بیام؟

منظورش برای اسباب کشی بود. آخه امروز از اون خونه رفتن یه جای دیگه. منم فشنگی پا شدم دوش گرفتم و لباس پوشیدم و اومد دنبالم و رفتیم اونجا، یه سری از وسایلا رو گذاشته بود تو هوشنگ و رفتیم اونجا.

خونه ی جدید خوب بود. خیلی بزرگه. اما خوب اتاقاش کمد دیواری نداشت.

تو اتاق بزرگه بودیم. وقتی خواستم بیام بیرون یه هو گفت: اِه عنکبوت!

برگشتم به عنکبوته که واسه خودش گوشه ی اتاق ولو بود نگاه کردم و با صورتم یه ادایی درآوردم تو مایه های: هاااااه، وای!!!

یه مرتبه دیدم مچ دستمو گرفت و منم پرت شدم تو بغلش! :) یه بوس خوشمزه داد بهم و بعد رفتیم وسایلا رو بذاریم تو اتاقِ خودش که اونورِ هال بود.

بعد با هم اومدیم خونه. مامان عزیزه تو اتاق داشت وسایلا رو بسته بندی می کرد. رفتم سلام کردم، همچین با بووووس و بغل و اینا... خلاصه یکی دو سری دیگه هم وسایل بردیم و بعد آقا فرمودن شما دیگه بیا بریم برای مامانت گل و شیرینی بگیر که برگردی خونه! آخه مامان می خوست بره جشن اما جواد قرار بود من براش گل و شیرینی بخرم ببرم. هرچقدر من گفتم می خوام برگردم کمک کنم گفت نه که نه!!! وقت رفتن مامان عزیزه بهم یه پارچه ی بامزه داد به گلای مخمل. یه بلوز خوشگل ازش درمیاد گمونم! :)

راستی لازم به ذکره که من امروز هیــــــــــــچی آرایش نداشتم! یهنی در حد یه کرم بود فقط! بعد فکر کن خواهرشوهر اومد اونجور منو دید! :پی

رفتیم گلکده ی مریم و یه دسته گل رز قرمز برای مامان خریدم. اونجا مصطفی رو می شناختن! تو ماشین جلوی مغازه نشسته بود، اون آقایی که پشت کانتر بود و تا اونجایی که من می دونم پسر کوچیکه ی صاحب مغازه ست گفت اون آقایی که تو ماشینن شوهرتونه؟ گفتم بله! ( :دی :*) گفت همکلاسیم بوده! خانمی که گل می پیچید هم که خواهرش بود اصلا مصطفی رو به اسم می شناخت که قبلا تو همین خیابون کار نصب سیستم امنیتی و دزدگیر انجام می داده...

وقتی رسیدیم خونه ی ما هرچی بهش اصرار کردم که بیا دنبالم منم بیام فایده نداشت! یه ساعت بعد پیام داد که من بمونم خونه استراحت کنم و دامادش اینا اومده ن کمک. اونجا که بودم مامان عزیزه زنگ زد به خواهرشوهر کوچیکه م که کارتن خالی نیاره، بهش گفت که زنِ مصطفی هم اومده کمک! فیروزه هم در اسرع وقت تندی اومد!!! :))) سببِ خیر شدم! عصری هم دامادشون و مهیار اومده بودن کمک که دیگه نذاشت من برم. الآن گمونم راحت می تونین ببینین واسه چی نذاشت من برم! :دی


منم عصری خوب خوابیدم الآنم دارم سعی می کنم یه کم آدم باشم و درس بخونم! می خواستم برم بیرون اما خوابم طولانی شد!

خودش که خسته ست الآن! ای جونم بمیرم همه ی کارا رو صبح تنهایی می کرد. هیچ چیزی که یه ذره وزنش زیاد بود رو نمی ذاشت من بردارم! :( حتما کمرش درد گرفته دیگه!


برم به درسم برسم که همسرمون بعدا نگه خانمم تنبلی کرد امروز هیچی نخوند :)


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، آغوش يك عشق

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 20:0 توسط فروغGh|

صبح یکی از دوستام تماس گرفت و بیدارم کرد. هوا امروز به شدت یخ شده و بارونه که داره می باره! بازم آب ما رو می بره! دیروز مصطفی از هوا شاکی بود چون همه ش یه کم بارون نم نم میومد و بعد وایمیستاد! مصطفی می گفت بابا یا ببار یا نبار! ماشین رو اینقدر کثیف می کنه این مدل بارون!

خلاصه چون این هوا امکان هرگونه بیرون رفتن رو از آدم می گیره امروز دخترِ خوبِ خونه هستم من! نهار جای همه خالی عدس پلو درست کردم و بعد از نهار هم بالأخره بعد از نزدیک به 20 روز دسته گل خواستگاری رو که هنوز تمامیتِ خودش رو حفظ کرده بود باز کردم و گلها رو گذاشتم توی یه جعبه ی دست سازِ خودم و سبد رو خالی کردم که بعدا باهاش سبدِ گیفتام رو درست کنم. چون تعداد مهمونامون زیاد نیست حداکثر 50تا گیفت بیشتر نیاز ندارم. بهار جون که پرسیدی لازمه یا نه، نه فکر نمی کنم لازم باشه اما خوب چون همه چی خیلی ساده داره برگزار میشه دلم می خواد یه کم ذوق و هیجانِ بیشتر در خودم به وجود بیارم با این کارا...

طبق نظر شما مدلِ دوم رو انتخاب کردم. حالا اینکه همون نقاشی رو بکشم یا نه رو هنوز تصمیم نگرفته م. شاید هم از قلبای آماده ی صورتی رنگ استفاده کنم و با پانچ یه سوراخ ریز بزنم و یه کیسه ی طلایی کوچولو با نقل و سکه بهش ببندم. تصمیم قطعی رو که گرفتم میگم بهتون. راستی از مدلهای زیادی که فرستادین هم خیلی ممنون.


چند روز پیش یه اسکراپ بوک درست کردم برای کارای عقد... تموم اطلاعات مربوط به کارایی که انجام میدم و ایده هام رو توش می نویسم. فکر کن چند سال بعد همین چه خاطره ای میشه برای آدم! از قیمتها گرفته تا شکلِ ذهنی برای تور قندسابی رو توش نوشته م...


فعلا سرم یه کم گیج میره! باید امروز دیگه حتما کار روی سوألایی که اساتید دادن برای تِیک- هُوم ها رو شروع کنم که عقب نیفتم...


راستی مدل آینه ای که پسندیده بودم رو هم تو نت پیدا کردم. تقریبا این شکلی بود فقط فکر کنم طرح گلش جور دیگه ای بود...


پ.ن: آهای مرد مهربونم! چرا امشب که زنگ زدی و من با اونهمه انرژی باهات صحبت کردم بعد از قطع کردن بغضِ خستگیات نشست تو گلویِ من؟؟؟ مامان راست میگه من روحم واقعا به روح تو متصله که تموم دردا و خستگیات و حتی افکارت رو توی خوابهام هم می بینم! خودت خوب می دونی چقدر دوستت دارم :*


موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، نامه هايي به تو ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 15:34 توسط فروغGh|


وقتی ساعت 11:30 سر میدون مالا از خواب بیدار شدم این آخرین چیزی بود که تو ذهنم داشتم! ولی وقتی به میدون اصلی رسیدم این تنها چیزی بود که تو مغزم رژه می رفت! بحثِ این نیست که این ایده چی بودها، بحث اینه که یه فکر چطوری می تونه خیلی سریع همه ی سلولای مغزت رو درگیر کنه...

وقتی کلاس اول تو رشت تموم شد من رسما چُرت می زدم!!! بقیه اساتید هم قرار نبود چیز دندون گیری بگن! برای همین دیگه حوصله م نیومد بمونم. رفتم بازاچه یه پیراشکی خوردم که به اسم پیراشکی پیتزا داد بهم اما من که نفهمیدم چه ربطی به پیتزا داشت؟؟؟؟ فلفل دلمه ای و یه چیزی تو مایه های سوسیس خورد شده توش بود که البته از سوسیس سبکتر بود و منم معده م تحملش کرد و درد نگرفت! پنیر هم فقط در حد سر سوزن داشت!

همینکه نشستم تو ماشین که از توشیبا بیام فرزانه، خوابم برد و دقیقا جلوی ایستگاه بیدار شدم! طفلی راننده هم اینقدر مهربون بود که منو راهنمایی کرد که حتما تاکسی خطی زردها رو سوار بشم که مطمئن باشه. تو خطیِ انزلی هم شانسم زد و صندلی جلو نشستم و یه سره خوابیدم تا انزلی... واااای چه حالی داد که پا شدم دیدم رسیدیم!

اون ایده ی خوره ی ذهن "کله قند" بود!!! بله تعجب نداره که! تو فکرم بود که حالا که تور قندسابی و گیفت رو خودم درست می کنم کله قندام رو هم هماهنگ با اونا درست کنم. برای همین تموم مغازه های لوازم قنادی شنبه بازار رو دیدم که البته هیچکدوم نداشتن! شیرینی فروشیا هم که همه ش تزئین شده های اجق وجق!!!!!

رسیدم خونه و تا نزدیکای 2 خواااابیدم باز. نهار و بعدش هم باز خوااااااااابِ شیرین تا 6! و بعد آروم آروم همونجوری که با مصطفی بحث می کردم که چرا نمی ذاره فردا برای تمیز کردنِ خونه ی جدید برم کمکش حاضر شدم و زدم بیرون. آخه پریروز که گفتم گفت باشه اما الآن زده زیرش میگه بشین درست رو بخون!!! خوب من می خوام کمک کنم! دهه! خلاصه باز تهِ ذهنم همین کله قند بود و می خواستم برم پیدا کنم هرجور که هست.

داشتم به یه ریکوردی که از صداش داشتم گوش می دادم که زنگ زد بهم! گفت کجایی؟ گفتم دارم میرم بیرون! گفت خوب دقیقا کجایی؟ گفتم سر پل پیل علی باغ، الآنم دارم میرم سمت شاه کوچه. گفت من اینجا تو فروشگاهم، وقت داری بیای؟ می خوام اجاق گاز بخرم، با هم انتخاب کنیم. منم که از خدا خواسته! :دی

اومد دنبالم و رفتیم یه گاز سفید خوشگل انتخاب کردیم. من همیشه با گازشون مشکل داشتم! شعله هاش کم نمیشد و هی باید بالا سر غذا می موندی! کلی من ذوق کردم که مامان عزیزه از دست اون یکی گاز راحت شد!! :))) حالا این وسط که ما نشستیم جلوی مسئولِ فروش و اون داره فاکتور می زنه پسرعموی بابام و خانمش اومدن تو همون فروشگاه!!! ما هم که کنار هم بودیم و جفتمون هم ستِ سورمه ای! یعنی هیـــــچ جای انکار نداشت که با همیم! :)) ولی خوب، خدا رو شکر که دیگه نیازی نیست قایم بشیم یا چیزی رو مخفی کنیم! :) من پا شدم باهاشون سلام علیک کردم. وقتِ رفتن هم که با هم داشتیم می رفتیم سراغ ماشین اینها جلوی یه عابر بانکی همون دور و برا بودن و باز ما رو دیدن. وای چه کِیفی داشت! هم کارآگاه بازی هم اینکه به این راحتی می تونستیم کنار هم باشیم...

تو فروشگاه من زل زده بودم به مصطفی که داشت با ریشش بازی می کرد. یه هو برگشت گفت خوب این که ریشمه دیگه به این که می تونم دست بزنم! آخه قبلش داشت یه جای زخم روی گونه ش رو هی می کَند من بهش گفتم بابا بدترش می کنی! دست نزن بهش! بعد اینو که گفت خنده م گرفت: خوب تو به من میگی اینور اونور رو نگاه نکن، منم دارم تو رو نگاه می کنم! بعد خودشم یه لحظه خنده ش گرفت و گفت: آهان! خوب اینجوری اشکال نداره نگاه کن! :) آخه جمعه که منتظر مهیار جلوی مغازه ش بودیم من یه هو یه صدایی شنیدم از سمت مغازه و برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم که ببینم چیه، آقا کلی شاکی شد که تو چرا برمی گردی اونور رو می بینی؟؟؟!!!! منم از خدا خواسته نشستم زل زدم به خودش! خوب خوبه من این قانون رو دوست دارم! :دی :))))


وقتی خودش رفت منم توی مغازه های لوازم قنادی گشتم تا بالأخره یه جفت کله قند خوشگلِ قد بلند خفن یافتم! به خودش که گفتم دارم میرم کله قند بگیرم خندید گفت از الآن؟؟؟ گفتم خوب کم کم باید بگیرم بذارم که بتونم خورد خورد کارا رو انجام بدم! بمونه یه هویی تو ماهِ آخر سرم خراب بشه همه ش که خیلی بده!

همون ماه آخر احتمالا باید فقط تزئین تور قندساب و درست کردنِ گیفتها حسابی گیرم بندازه ها!!! هنوز مدلِ خاصی برای گیفت انتخاب نکرده م. نمی دونم کیسه ی توری درست کنم یا کارتِ قلبی با حنا، یه گل با نقلِ بادوم... پاکتی هم جزو آپشنهام محسوب کردم که دیدم درست کردن تقریبا 100 تا پاکت خیـــــــــــــــلی وقت می بره! یه سری از این گیفتایی که دیدم و خوشم اومد رو توی ادامه ی مطلب می ذارم ببینین نظری دارین!


راستی قرار شده حریر شیری رنگ برای تور قندساب بگیرم و رنگِ کارش هم طلایی روشن و صورتی باشه.

برای گیفت و کله قندم از همین رنگا استفاده می کنم. سفره ی عقد رو نداریم چون قراره بریم محضر عقد کنیم اما خوب اگه چیز دیگه باید آماده کنم بگین بهم. مثلا جامِ عسل و جا حلقه ای هم باید درست کنم؟؟

راستی آینه شمعدون رو حتما باید برای عقد بخرم؟ آخه امروز یه جا یه آینه دیدم که از تو ماشین که نشسته بودم و دیدمش دلم رو برد!! بیضی بود و دورش گلهای نقره ای داشت... :)


دیگه باید کارای پروژه ها و خوندن درسام رو شروع کنم که برای شب امتحان به بدبختی نیفتم! یه پروژه دارم، یه ری ویو، دو تا هم امتحانِ تِیک_ هُوم که خودشون یه پا گزارش محسوب میشن. یه سری کتاب هم هست که تازه اساتید داده ن برای امتحان که برم رشت بگیرم یا دانلود کنم... بهرحال وسطِ همینا کارای عقد هم هست. وای من خیلی خوشحال و ممنونم خدا که طلا داره همینجوری میاد پایین! ایشالا این روندِ خوب ادامه بیابه! والله!

ای خدا خودت می دونی و همه ی ماهایی که به کمکت نیاز داریم... خودت هوامون رو داشته باش! آمین! :)




:Continue:

موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار ، ما یکی میشویم :)

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 22:0 توسط فروغGh|

خیلی شب خوبی داشتم و اصلا آرزوم بود الآن حالش بود و میومدم به آپ حسابی درباره ی لپای اون نهال کوچولو و خنده های امشبمون می نوشتم! اما فردا صبح 5:30 باید بیدار بشم و برم دانشگاه و تا 4 عصر هم کلاس دارم و بعدش هم پس فردا به همین ترتیب! پس این کی دو روزه عذرخواهیمو قبول کنین...

همینقدر بگم که تو جلسه ی اول آشنایی نهالِ فسقلی، دختر خواهرزداه ی مصطفی، همچین باهام دوست شد که بغلم میومد و باهام تنهایی میومد بازی و وقتی ازش می پرسیدن زن دایی رو دوست داری می گفت آییییهههههه! :)

من عاشق دختربچه هام! خدا دختر نصیبم کن لطفا! :) تازه آقامونم دختر بیشتر دوست داره :) :*


کلا از لحنِ کلمه های زن دایی و زن عمو خوشم میاد! زن دایی که صدام می کنن، زن عمو هم هستم اما تا حالا صدام نکرده ن... زن داداش هم دوست داشتم صدام کنن اما خواهرشوهرام و برادرشوهرام اینقدر سنشون از من بیشتره که بعید می دونم اینجوری صدام کنن...


برم دیگه! چشمام هیچی رو نمی بینه! :) درسمم کامل نخونده م برای امتحان :(

شیطون شده م! از زیر درس درمیرم! بد بد بد! :دی



موضوعات مرتبط: به شیرینی عسل ، روزنگار

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 1:45 توسط فروغGh|



      قالب ساز آنلاین